هدر سایت
تبلیغات

fanfiction make up – EP 57

بفرمایید ادامه :)

http://s6.picofile.com/file/8266379550/PicsArt_%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B7_%DB%B0%DB%B4_%DB%B2%DB%B2_%DB%B0%DB%B2.jpg

کیونگسو – بهش زنگ زدی ؟
چن – اره … فردا صبح میاد … گفتم که دو روزه رسیدیم و عجله داری …
کیونگسو – خوبه …
لبخند کم رنگی زد و به سمت اتاقش رفت ولی همچنان صداشونو میشنید ک درباره نقشه ای که تو سرشون بود حرف میزدن
کیونگسو – اون چیزی رو که گفتم حاضر کردی ؟
میونسوک – اره … نگران نباش …
کیونگسو – نمیخوام هیچ اشتباهیی رخ بده .. پس حواستو جمع کن
لحنش خیلی جدی بنظر میرسید … تقریبا حدس میزد کیونگسو میخواد چیکار کنه ولی نمیتونست هیچجوری جلوش رو بگیره … خوب میدونست که کیونگ هم دلایل انع کننده خودش رو داره و بیشتر حق با اونه ولی با این حال فکر میکرد داره زیاده روی میکنه … میتونست خیلی راحت تر با سهون و حسش کنار بیاد … دم در اتاقش به دیوار تکیه د اد و چشم هاش رو بست ..چیکار میتونست بکنه ؟ نمیخواست سهون رو تو اون نوضعیت ببینه میدونست که قلبش دوو م نمیاره …ولی نمیتونست از سهون بخاد تا نیاد …
کیونگسو – چن … چیزی میدونه ؟
میونسوک – نه … چیزی بهش نگفتم
کیونگسو – نگو …
تن صداش رو پایین تر اورد جوری که به سختی چن میتونست چیزی بشنوه
کیونگسو – ممکنه جلومونو بگیره … میدونی که
سرش رو تکون داد
مینسوک – ا.. اره …
وارد اتاقش شد و به ارمی در رو بست
چن – من … هیچکاری نمیتونم بکنم … متاسفم سهون …
به پنجره اتاق که نمایی تاریک رو به نمایش گذاشت هبود چشم دوخت …
*************************
جو بینشون چیزی نبود ک بتونه تحمل کنه از طرفی توسط کیونگسو تحت فشار بود . تصمیمش رو گرفت باید هر چه زود تر مدارک رو تحویل میداد …
کشوی پایین میز کامیپوترش رو باز کرد و چند پوشه رنگی از داخل بیرون اورد و توی کیف چرمی رنگش قرار داد ، کیف رو برداشت و توی آیینه قدی اتاق نگاهی به خودش انداخت …
از پله ها پایین رفت و از خونه خارج شد ، بار دیگه برگشت و به خونه نگاهیی کلی انداخت … امید داشت برگرده وئ همه قضایا تموم بشه … میخواست همه حقیقت ها رو به لوهان بگه …. با فکر اینکه اون وقت صبح کسی توی خونه بیدار نیست و متوجه بیرون رقتنش نمیشه از خونه بیرون زد … از وقتی که حساسیت کای رو به رفت و امد هاش دیده بود بیشتر مراقب بود تا کای رو کنجکاو تر از قبل نکنه به هیچ عنوان نمیخواست کای وارد بازی بشه … بازیی ک مربوط بهش نبود
سوار ماشین شد و به سمت مقصد حرکت کرد … غافل از اینکه دوتا تیله ی سیاه با کنجکاوی تمام مدت بهش خیره شده بودن … کای با کنجکاوی به سهون که کوچه رو دور میزد خیره شد وپرده مچاله شده رو بیشتر از قبل توی مشتش فشار داد … قدمی برداشت وتا به سمت در اتاق بره و سهون رو دنبال کنه … ولی منصرف شد .. این بار نه … دیگه به اون ربطی نداشت چه فرقی داشت لوهان که حرف هاش رو باور نمیکرد … از طرفی نمیخواست بیشتر از اون نظرش راجب به دوست صمیمی و جدیدش خدشه دار بشه … تصمیم گرفت دیگه کنجکاو نباه … هر چند که میدونست چیزی پشت پرده وجود داره .. حقایقی که ازش بیخبره …
به دور شدن ماشین سیاه رنگ سهون خیره شد
کای – دیگه … از این به بعد به من ربطی نداره …
***********************
رو به روی ساختمون بزرگ و شیک با نمای شیشه ای ایستاد و از ماشین پیاده شد .
در حالی ک دسته کیف چرمی سیاهش رو لای انگشت هاش میفشرد با قدم هایی محکم وارد آسانسور شد … نفس عمیقی کشید دکمه آسانسور رو فشرد … باید یه بهانه پیدا میکرد … یه بهانه خوب …
زنگ رو فشار داد و بعد از چند ثانیه همونطور که انتظار داشت خدمتکار در رو باز کرد …
– بفرمایید داخل …
سرش رو تکون داد و وارد شد … به سمت اتاقی هدایت شد… در باز شد و بعد از مدت ها چهره هیونگش رو دوباره دید …
با لخند بزرگی از روی صندلی پشت میز بلند شد
کیونگسو – سلام
سهون – سلام … هیونگ
کیونگسو – بیا بشین …
سهون با لخند کمرنگی که بیشتر از خوشحالی دیدن کیونگسو بود به سمتش رفت و بعد از دست دادن باهاش کنارش نشست … عادت نداشتن همدیگه رو توی اغوش بگیرن حتی اگه بعد از مدت ها همدیگه رو میدیدن بار هم روال همین بود .. کوچیک تر که بود کیونگسو با گرمی بغلش میکرد ولی وقتی بزرگ تر شد دیگه اون بغل گرم رو تجربه نکرد
چشم چرخوند و مینسوک رو کنار اتاق دید که با عصبانیت کلماتی رو پشت سر هم میگه و سعی داره شخص پشت خط رو قانع کنه …
به مینسوک اشاره کرد و لحن ارومی پرسید
سهون – چی شده ؟؟
کیونگسو سرش رو تکون داد
کیونگسو – یه مشکلی پیش اومده ، داره حلش میکنه … کاری نداشته باش
” من مگه به اون احمق نگفتم سر وقت اون لعنتی رو بهش تزریق کنهههه ؟؟؟ ”
با فریاد مینسوک دوباره نگاهی بهش انداخت … با حرص دستش رو توی موهاش کرده بود و بلند فریاد میزد
با ناراحتی برگشت
سهون – همون مشکل همیشگیه ؟
کیونگسو – اوهوم …
” یعنی چییی ؟! خوب ببریدش بیمارستان … اه … باشههه …. ققط وای بحالتون بلایی سرش بیاد …. تک تکتون رو میکشم ! ”
تماس رو قطع کرد و سعی کرد نفس های های نامنظمش رو درست کنه … برگشت و با دیدن سهون لبخند زد و به سمتش قدم برداشت …
مینسوک –سلام کوچولو !
بلند شد و دست داد … هنوز هم با همون القاب قبلی صدا زده میشد …
بهد از احوال پرسی کوتاهی کیفش رو باز کرد و پوشه و ها و عکس های کپی شده از مدارکی که قرار گذاشته بود بیاره در اورد و جلوی اون دو روی میز گذاشت …
به حجم پوشه ها و ورقه ها نگاه گذرایی انداخت و رو به سهون گفت :
مینسوک – خیلی خوبه … فکر نمیکردم از پسش بر بیایی .. عجیبه …
لبخند کمرنگی زد و به کیونگسو که با بیتفاوتی مثل همیشه مدارک رو چک میکرد بدون هیچ تعریفی خیره شد … منتظر بود از طرف تنها هیونگ دوستداشتنی و مورد اعتمادش هم ستایش بشه … فنجون رو برداشو کمی ازش نوشید … شیرین بود … بر خلاف همیشه … همیشه توی خونه کیونسو قهوه شیرین سرو میشد …. ولی این بار اینطور نبود … پیش خودش فکر کرد احتمال داره سلیقه کیونگسو تغییر کرده باشه ….
کیونگسو نیم نگاهی به مینسوک که به مدارک نگاه میکرد و یه چشمش به سهون بود تا ببینه قهوه رو تا اخر میخوره یا نه کرد … سرش رو به نشونه تایید تکون داد …
کیونسگو – خوبه ….
دستش رو تو هم قفل کرد
کیونگسو – با … یی جونگ … چیکار کردی ؟
سهون – اممم .. میدونی …. مشکلی پیش نمیاد … نگران نباشید
کیونگسو – خوبه …
میخواست دسته چک رو بیرون بیاره که یاد چیزی افتاد …. خواستش !
باید با اون دو درمیون میذاشت و راضیشون میکرد … تصمیم خودش رو گرفته بود ….
سهون – هیونگ … همونطور که خواسته بودی ماموریتمو انجام دادم …
کیونگسو بهش خیره شد خوب میدونست چی میخواد …. قبلا هم دربارش بحث کرده بود و تنها راهی که پیدا کرد این بود که برای سهون شرط سختی بزاره و عهد بست اگه درست انجامش بده هر چیزی رو که بخواد بهش خواهد داد … فقط میترسید از اینکه خواسته سهون تغییر کرده باشه
به چهره جدی سهون خیره شد …. باید طوری وانمود میکرد که خواسته قبلی سهون رو یادشه ….
گیونگسو خب … میدونم چی میخوای …. قبوله … سر قولم هستم ….
از روی صندلی بلند شد و پیراهنش رو صاف کرد ….
کیونگسو – وسایلت رو جمع کن …. فردا برمیگردیم ….
مینسوک مسیر رفتن کیونگسو رو دنبال کرد انتظار نداشت اینطوری رفتار کنه … سهون بنظر ناراضی میومد و انگار خواسته ای داشت و جرات نداشت بقه زبون بیاره … بلند شد تا اونم به اتاقش بره که صدای رسای سهون هر دو رو متوقف کرد
سهون – من …
سوزش معدش باعث شد حرف نیمه بمونه و کمی خم شد … چشم هاش رو روی هم فشار داد …. باید حرفش رو میزد … هیچ چیز جلو دارش نبود
سهون – هیونگ میشه ….
*************************************************
2 روز بعد

در خونه رو باز کرد و با دیدن خورده شیشه های جلوی در چهرش تو هم رفت …
سوهو – تقصیر منه … متاسفم …
با دیدن لبخند شرمنده سوهو سرش رو تکون داد
بک – مهم نیست …
با احتیاط از شیشه ها رد شد و به سمت اتاق رفت با دیدن تخت چانیول اب دهنش رو غورت داد تمام خاطرات دوباره به مغزش هجوم اورده بودن و احتمال ابری شدن چشم های نازکش رو بیشتر میکردن ولی وقتی سوهو وارد اتاق شد سعی کرد عادی باشه و کیفش رو روی تخت انداخت … با لبخندی ساختگی برگشت
بک – خیلی خوبه که اون دراز رفته …. جام باز تر شد …
بدون حرفی به چهره بک نگاه کرد .. . اونقدری روش شناخت داشت تا بفهمه توی قلب اون پسر کوچیک و متظاهر چی میگذره ولی ترجیح داد چیزی نگه …
سرش رو پایین انداخت و از کنار سوهو رد شد
شروع ککرد به جمع کردن شیشه خرده های بزرگ دم در … سوهو هم کنارش زانو زد و کمک کرد
سوهو – هر از گاهی با لی میام بهت سر بزنیم … مشکلی نداری که ؟
سرش رو تکون داد
بک –نه … اتفاقا خوشحالم میشم …
سوهو – با اومدن من چی … بدت نمیاد ببینیم ؟
انتظار نداشت با این حرف بک واکنش خوبی نشون بده … میدونست شخصی نبود که که بک از دیدنش خوشحال بشه …
خیلی عادی با چهره ای بدون حس سرش رو بالا اورد و به سوهو نگاه کرد
بک – نه … ما با هم دوستیم …
متقاعد نشده بود … بکهیون توی طفره رفتن مهارت بالایی داشت و سوهو به پاش نمیرسید پس به جواب های سر بالای بک قناعت کرد
سوهو – باشه
وقتیعلاقه ای به حر ف زدن نداره تصمیمی گرفت تنهاش بزاره قطعا خیلی چیزا پشت پرده بود که کسی ازشون خبر نداشت و زمان میبرد تا بک اون ها رو به تنهایی تو خودش هضم کنه دید بک پس بلند شد و شلوارش رو صاف کرد …
سوهو – من میرم .. فکر کنم نیاز داشته باشی کمی استراحت کنی …
بک – اوهوم .. موقع بررگشت مراقب باش …
بعد از بسته شدن در توسط سوهو روی زمین کنار شیشه ها نشست و به در خیره شد … دوست نداشت خودش رو عذاب بده … حس میکرد نیاز به تحول بزرگی داره … نیاز داره بعضی چیز ها رو توی زندگی کوچیکش تغییر بده …

Suho pov
تلفنم رو از جیبم بیرون اوردم و شماره کای رو گرفتم .. توی اون دو هفته اونقدر همه چیز عجیب و گیج کننده شده بود که مغزم کشش بیشتری نداشت … رفتن ناگهانی چانیول بدون خبری … وضعیت بکهیون و خوب نبودن حال روحیش در حالی که تمام مدت وانمود به خوب بودن میکرد و حالا ناپدید شدن سهون … دو روز خبری ازش نبود و کم کم هممون نگران شده بودیم ….
تلفنش رو جواب نمیداد نه تنها تلن خودم حتی لوهان هم جوابی دریافت نکرده بود … هممنون شک کرده بودیم … بعد از صحبت کردن با کای به این نتیجه رسیده بودم که دنبالش بگردیم .. ممکن بود براش اتفاقی افتاده باشه … به تمام افرادم سپردم همه جا رو دنبالش بگردن ولی خبری ازش نبود …
سوهو – کای … من هیچی پیدا نکردم …
نفس عمیقیش رو شنیدم و منتظر بودم جواب بده … امید داشتم حداقل اون خبری داشته باشه …
کای – منم همین طور … هیچی ..
سوهو – لوهان چی … به لوهان زنگ نزده ؟
کای با صدای گرفته ای جواب داد
کای – نه …
سوهو – خوب حالا باید چیکار کنیم ؟
کای – واقعا نمیدونم …
به ساعتم نگاهی کردم … هنوز تا شام کلی وقت داشتم میتونستم بیشتر بگردم ….
سوهو – کای من تا ده دقیقه دیگه اونجام … اشکالی نداره بیام ؟
کای – نه نه …
سوهو – باشه … پس فعلا ..
گوشیمو روی صندلی بغلم پرت کردم و دستم رو روی فرمون فشار دادم از این بهتر نمیشد … همه چیز بهم ریخته بود …
*************************************************
با کلافگی کنترل تلوزیون رو پرت کرد و مثل همیشه لبش رو جویید … دو روز گذشته بود و هیچ خبری از سهون نبود … حتی تلفنش هم جواب نمیداد … روشن بود و جواب نمیداد …. گوشیش رو برداشت و برای هزارمین بار شماره ی سهون رو گرفت ولی مثل همیشه روی پیغام گیر رفت … لبش رو روی هم فشار داد و سعی کرد به خودش مسلت باشه
توی اون دو روز هر فکری به ذهنش رسیده بود … لحظه ای نمیتونست دست از اون افکار مسخره برداره و مدام توی سرش رژه میرفتن …. شب قبل از ناپدید شدن سهون همه چیز خوب بود .. حتی شب پیش هم خوابیده بودن توی اتاق خودش … چطور متوجه نشده بود سهون رفته …
اگه اتفاقی براش افتاده بود چی ؟
میدونست کای سوهو دارن دنبالش میگردن انتظار داشت خبری ازش توی این دو روز میشد ولی هیچی !
به کای که توی اشپزخونه با تلفن حرف میزد نگاه کرد … بعد از تموم شدن تماسش پرسشگرانه بهش نگاه کرد
ولی تنها چیزی که عایدش شد چهره جگرفته و نا امید کای بود …
کای – هیچی … پیداش نکردن …
لوهان – شاید چیزیش شده …
سماجت و امید اضافه لوهان عصبیش میکرد … چرا نمیتونست لحظه ای قبول کنه سهون ترکش کرده … دوست نداشت این افکار رو داشته باشه ولی بعد از دو روز وقتی سهون برنگشته حتما دلیلی داشته … نمیخواست نامیدشون کنه ولی از طرفی نمیتونست حقایقی رو که قبول داشت با بقیشون در میون نزاره
اروم به سمت مبل رفت و روش نشست … با لبخدی ساختگی به لوهان نگاه کرد .. میخواست ارومش کنه … تو دو روز گذشته خیلی باهاش حرف زده بود و مقدمه چینی های زیادی کرده بود ولی نمیدونست کار ساز هست یا نه ولی تصمبیمی گرفته تیری رو تو تاریکی پرتاب کنه … شاید به هدف خورد …
کای – لوهان ؟
با بی حواسی به سمت کای برگشت و خیره نگاش کرد …
کای – بیا فراموشش کنیم … هوم ؟
چشمای بی روح و خستش رو به کای دوخت نفهمیده بود منظور کای چیه پس منتظر موند تا جملش رو کامل کنه
کای – فکر نمیکنم دیگه برگرده … گوشیشو جواب نمیده … بدون خداحافظی رفته … ببین … ممکنه که …
با دهنی باز به کای خیره شد … چطور میتونست درباره کسی دوستش داشت اون طور اونم رو در رو باهاش حرف بزنه … چطور جرات میکرد صداقت سهون رو زیر سوال ببره … کسی از چشماش هم بیشتر بهش اعتماد داشت …
لوهان – تمومش کن …
با صدای لرزونی جواب کای رو داد و روش رو برگردوند …
کای – لوهان … قبول کن رفته …
نمیخواست ضعیف باشه …دندون هاش رو روی هم فشار داد و چیزی نگفت فقط صدای تلوزیون رو بالا برد و سعی کرد حرف های زننده کای رو جدی نگیره … چرا کای اونقدر اسرار داشت که سهون رفته … چرا با کای مشکل داشت نمیفهمید ؟
تمام مدت سعی میکرد سهون رو پیشش خراب کنه و زیر پاشون سنگ مینداخت … چرا اینطور شده بود …دلیلشو نمیفهمید …
کای – ببین …
کمی روی مبل جا به جا شد و بیشتر به سمتش چرخید …
کای – من درباره سهون بهت خیلی چیزا گفتمو قبول نکردی …. سهون دوست منم هست … من دوست ندارم هیچکدومشون حقیقت داشته باشن … ولی … فکر کن اگه یه درصد واقعیت باشه … چی ؟
اب دهنش رو غورت داد
کای – سهون رفته …
به ثانیه نکشید که صدای فریاد بلند و بغض الود لوهان سر تا سر خونه پیچید …
لوهان – خفه شووووو …
ار رو مبل بلند شد و تلوزیون رو کم کرد …
روبه روی لوهان ایستاد… به چشم هاش خیره شد … کاری که هیچوقت نمیکرد … جراتشو نداشت به اون چشمها که جذبش میکردن مستقیم نگاه کنه …
کای – چرا نمیتونی قبولش کنی ؟
از عصبانیت میلرزید و نفس نفس میزد … دوست نداشت بیشتر از اون بشنوه … حرفای کای ازارش میداد
لوهان – تمومش کن …
کای – میشه یکم به خودت بیایی ؟
لوهان – گفتم تمومش کنننننننن
کنترل رو با شدت به سمت تلوزیون پرت کرد و صدای برخورد کنترل با مانیتور خونه رو فرا گرفت …
هر دو عصبی بودن … کای از عشق بیش از اندازه لوهان به سهون و اعتماد بی جاش و لوهان از حرفای بی سر ته کای … اون به سهون اعتماد داشت … اعتماد ….
صدای کوبیده شدن در خونه باعث شد هر دو به خودشون بیان و لوهان با عجله به سمت در دوید ولی با دیدن سوهو تمام احتمالات شیرینش محو شدن .. چقدر خوب میشد اگه سهون پشت در بود اینطوری میتونست به همه بفهمونه سهون … سهونش ادم مورد اعتمادیه … مثل بقیه ادمایی که دیده نیست …
سوهو – چه خبرتونه ؟؟؟
با وارد شدن به حال و دیدن تلوزیون چشم هاش گرد شد با شدت به سمتشون برگشت و به تلوزین اشاره کرد
سوهو – این چیه ؟
چند بار پلک زد و به چهره گرفتشون نگاه کرد
سوهو – دعوا گرفتین ؟
برای چند دقیقه هر سه ساکت بودن و سراشون پایین بود که کای دوباره به حرف اومد
کای – نمیتونه قبول کنه سهون رفته … اون لعنتی رفتهههه …
لوهان – چرا همچین فکری میکنی … سهون تنهامون نمیزاره …
کای – چرا اینقدر به اون لعنتی عوضی اعتماد داری ؟
لوهان – حق نداری دربارش اینجوری حرف بزنی …
با بغض جملش رو زمزمه کرد و دستاش رو مشت کرد
لوهان – چرا ازش متنفری ؟
کای – نیستم …
لوهان – چرا … هستی …. تو باهاش مشکل داریو من نمیدونم چرااا … به من نمیگی چته … من میتونم باهات چیکار کنم ؟
چشم هاش رو درشت کرد و نیشخند مسخره ای زد
کای – اهان … هه … اگه بگم …باور میکنی ؟
سوهو – تمومش کنید … میدونم هر دوتون عصبیید … تحت فشارید … ولی دلیل نمیشه به هم بپرید …
کای – اخه من چیزایی دیدم که ندیدید … یکم به من اعتماد کنید … سخته ؟
وقتی خواهش عاجزانه کای رو دید دستش رو گرفت و کمی دور تر از لوهان باهاش شروع به حرف زدن کرد …
سوهو – منظورت چیه ؟ چی دیدی ؟
نفس عمیقی کشید و درمونده به سوهو نگاه کرد
کای – خودم دیدم رفت … دیدم کیفش دستش بود … دیدم … نمیتونم به لوهان بگم … مثل همیشه …
سرش رو پایین انداخت …
صدای تقه در اومد ولی هیچکدومشون توجهی نکردن و لوهان به سمت در رفت با این امید که سهون رو پشت در ببینه …
کای – باور نمیکنه …
سوهو – رفت ؟ کجا ؟ وسایلشو برد ؟
کای – من خیلی چیزا درباره سهون فهمیدم … سوهو ..
برخورد جسم سنگینی با زمین هر دو رو به سمت صدا برگردوند …
با چشم های سرخ به رو به روش نگاه میکرد و برگه تو دستش میلرزید …
سوهو – لوهان …
هیچ چیز نمیشنوید … هیچی …

 

You’re so wrong when you told me

You would never leave me by myself

Out in the middle of nowhere.

اینم از این قسمت … منتظر نظرات کمتون هستم :)

ایمیلم : [email protected]

آیدی تله :  kim_nona

آیدی اینستا :kim.nona

اینم راه هایی که میتونید درخواستاتونو بگید … همه هم درست نوشتم :/

 

 

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 29 نظر 30 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
دلارام
مهمان

کایلوووووووووووووووو تو رو خداااااااااااااااااا

دلارام
مهمان

فیکت محححححححححححححححححححححححشششرهههههههههههههههههههههه من همین امروز کل فیک رو تموم کردم عااااالیییییییی
فقط یه سوال پایانش خوبه یا بد ؟

kiana
مهمان

وایییییییییییییی خیلی عالی بوووووووووود عررررررررررررررررر
وای فک کنم بالاخره داریم به کایلو نزدیک میشیم
یاه یاه
فک کن من اینقدر زور میزنم اصن کایلو نداشته باشه=/
اون وقته که من خودمو میکشم
کککککک ولی از سهون بدم میاد
سوهو هم دوس ندارم=/ بکی هم که کلا خنگه=/ چانی هم که بره بمیره بهتره=/
فقط دلم میخواد خودمو برسونم به لی بغلش کنم بازو هاشو گاز بگیرم اینقد فشارش بدم که از چشاش خون بپاشه=/
وحشی هم خودتی تازه لوهان لاورم هستم مدرسه هم میرم=/
من برم بخوابم

ezma
مهمان

من که از اولم کایلو میخواستمو میخواااااام

lulu
مهمان

سلام وای تو این کارو با ما نمیکنی درسته :gerye: ممنون جیگر

Fati❤EXO❤HunHan
مهمان

عرررررررررررررررررر
ینیرسهون چی شدهههههههه
بالاخره هونهانو از هم جدا کردن

شبنم
مهمان

کای بهترین تصمیمو گرفت اولین باره که اینقدر سر اینکه لوهان بخواد چوب حماقتشو که عشق کورکورانشه رو بخوره مشتاقم. :qorqor:
فقط بکهیون جیگرمو داره میسوزونه!!!الهی کای و بکی خیلی بدشانسن :gerye:
ممنون بابت آپ :heartme:

fojika
مهمان

یا خود خدا :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:
دلم میخواد لوهان له و لورده کنم کثافت کور نفهم بفهم :huh:
امیدوارم فقط سهون برنگشته باشه ،خیلی دلم میخواد لوهان بفهمه حق با کایه میدونم احتمال تشکیل کایلو خیلی کم شده ولی . :daqun:

تینا
مهمان

چی شد؟
برگه چی بود؟
نامه ی ساختگی از طرف سهون؟

sahar
مهمان

ممنوونوووووووون عالیییییی بوددددد

sama
مهمان
خیلی ممنون که گذاشتی امیدوارم سایلنتا هم نظراتشون رو بزارن چون واقعا فیک قشنگی هستش و حیفه امیدوارم سهون برگرده خیلی فیکت رو دوست دارم ممنون خسته نباشی
maedeh
مهمان

عالی بود . دستت درد نکنه گلم

baekyumina
مهمان

واااای چی بوووود یعنی واقعاااا سهووون رفت 😕 ممنوووووون عالی بوووود😊😊😊

ZaHrA
مهمان
sahar
مهمان

مرسییییی عالیییی مثله همیشههههههههه ورییییی تتتنکسسسسسسس

wpDiscuz