بفرمایید ادامه قسمت جدید اوردم  ^^

با شخصیت ها هم ملایم باشید : /

http://s6.picofile.com/file/8266379550/PicsArt_%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B7_%DB%B0%DB%B4_%DB%B2%DB%B2_%DB%B0%DB%B2.jpg

با کلافگی کنترل تلوزیون رو پرت کرد و مثل همیشه لبش رو جویید … دو روز گذشته بود و هیچ خبری از سهون نبود … حتی تلفنش هم جواب نمیداد … روشن بود و جواب نمیداد …. گوشیش رو برداشت و برای هزارمین بار شماره ی سهون رو گرفت ولی مثل همیشه روی پیغام گیر رفت … لبش رو روی هم فشار داد و سعی کرد به خودش مسلت باشه

توی اون دو روز هر فکری به ذهنش رسیده بود … لحظه ای نمیتونست دست از اون افکار مسخره برداره و مدام توی سرش رژه میرفتن …. شب قبل از ناپدید شدن سهون همه چیز خوب بود .. حتی شب پیش هم خوابیده بودن توی اتاق خودش … چطور متوجه نشده بود سهون رفته …

اگه اتفاقی براش افتاده بود چی ؟

میدونست کای سوهو دارن دنبالش میگردن انتظار داشت خبری ازش توی این دو روز میشد ولی هیچی !

به کای که توی اشپزخونه با تلفن حرف میزد نگاه کرد … بعد از تموم شدن تماسش پرسشگرانه بهش نگاه کرد

ولی تنها چیزی که عایدش شد چهره جگرفته و نا امید کای بود …

کای – هیچی … پیداش نکردن …

لوهان – شاید چیزیش شده …

سماجت و امید اضافه لوهان عصبیش میکرد … چرا نمیتونست لحظه ای قبول کنه سهون ترکش کرده … دوست نداشت این افکار رو داشته باشه ولی بعد از دو روز وقتی سهون برنگشته حتما دلیلی داشته … نمیخواست نامیدشون کنه ولی از طرفی نمیتونست حقایقی رو که قبول داشت با بقیشون در میون نزاره

اروم به سمت مبل رفت و روش نشست … با لبخدی ساختگی به لوهان نگاه کرد .. میخواست ارومش کنه … تو دو روز گذشته خیلی باهاش حرف زده بود و مقدمه چینی های زیادی کرده بود ولی نمیدونست کار ساز هست یا نه ولی تصمبیمی گرفته تیری رو تو تاریکی پرتاب کنه … شاید به هدف خورد …

کای – لوهان ؟

با بی حواسی به سمت کای برگشت و خیره نگاش کرد …

کای – بیا فراموشش کنیم … هوم ؟

چشمای بی روح و خستش رو به کای دوخت نفهمیده بود منظور کای چیه پس منتظر موند تا جملش رو کامل کنه

کای – فکر نمیکنم دیگه برگرده … گوشیشو جواب نمیده … بدون خداحافظی رفته … ببین … ممکنه که …

با دهنی باز به کای خیره شد … چطور میتونست درباره کسی دوستش داشت اون طور اونم رو در رو باهاش حرف بزنه … چطور جرات میکرد صداقت سهون رو زیر سوال ببره … کسی از چشماش هم بیشتر بهش اعتماد داشت …

لوهان – تمومش کن …

با صدای لرزونی جواب کای رو داد و روش رو برگردوند …

کای – لوهان … قبول کن رفته …

نمیخواست ضعیف باشه …دندون هاش رو روی هم فشار داد و چیزی نگفت فقط صدای تلوزیون رو بالا برد و سعی کرد حرف های زننده کای رو جدی نگیره … چرا کای اونقدر اسرار داشت که سهون رفته … چرا با کای مشکل داشت نمیفهمید ؟

تمام مدت سعی میکرد سهون رو پیشش خراب کنه و زیر پاشون سنگ مینداخت … چرا اینطور شده بود …دلیلشو نمیفهمید …

کای – ببین …

کمی روی مبل جا به جا شد و بیشتر به سمتش چرخید …

کای – من درباره سهون بهت خیلی چیزا گفتمو قبول نکردی …. سهون دوست منم هست … من دوست ندارم هیچکدومشون حقیقت داشته باشن … ولی … فکر کن اگه یه درصد واقعیت باشه … چی ؟

اب دهنش رو غورت داد

کای – سهون رفته …

به ثانیه نکشید که صدای فریاد بلند و بغض الود لوهان سر تا سر خونه پیچید …

لوهان – خفه شووووو …

ار رو مبل بلند شد و تلوزیون رو کم کرد …

  روبه روی لوهان ایستاد… به چشم هاش خیره شد … کاری که هیچوقت نمیکرد … جراتشو نداشت به اون چشمها که جذبش میکردن مستقیم نگاه کنه …

کای – چرا نمیتونی قبولش کنی ؟

از عصبانیت میلرزید و نفس نفس میزد … دوست نداشت بیشتر از اون بشنوه … حرفای کای ازارش میداد

لوهان – تمومش کن …

کای – میشه یکم به خودت بیایی ؟

لوهان – گفتم تمومش کنننننننن

کنترل رو با شدت به سمت تلوزیون پرت کرد و صدای برخورد کنترل با مانیتور خونه رو فرا  گرفت …

هر دو عصبی بودن … کای از عشق بیش از اندازه لوهان به سهون و اعتماد بی جاش و لوهان از حرفای بی سر ته کای … اون به سهون اعتماد داشت … اعتماد ….

صدای کوبیده شدن در خونه باعث شد هر دو به خودشون بیان و لوهان با عجله به سمت در دوید ولی با دیدن سوهو تمام احتمالات شیرینش محو شدن .. چقدر خوب میشد اگه سهون پشت در بود اینطوری میتونست به همه بفهمونه سهون … سهونش ادم مورد اعتمادیه … مثل بقیه ادمایی که دیده نیست …

سوهو – چه خبرتونه ؟؟؟

با وارد شدن به حال و دیدن تلوزیون چشم هاش گرد شد با شدت به سمتشون برگشت و به تلوزین اشاره کرد

سوهو – این چیه ؟

چند بار پلک زد و به چهره گرفتشون نگاه کرد

سوهو – دعوا گرفتین ؟

برای چند دقیقه هر سه ساکت بودن و سراشون پایین بود که کای دوباره به حرف اومد

کای – نمیتونه قبول کنه سهون رفته … اون لعنتی رفتهههه …

لوهان – چرا همچین فکری میکنی … سهون تنهامون نمیزاره …

کای – چرا اینقدر به اون لعنتی عوضی اعتماد داری ؟

لوهان – حق نداری دربارش اینجوری حرف بزنی …

با بغض جملش رو زمزمه کرد و دستاش رو مشت کرد

لوهان – چرا ازش متنفری ؟

کای – نیستم …

لوهان – چرا … هستی …. تو باهاش مشکل داریو من نمیدونم چرااا … به من نمیگی چته … من میتونم باهات چیکار کنم ؟

چشم هاش رو درشت کرد و نیشخند مسخره ای زد

کای – اهان … هه … اگه بگم …باور میکنی ؟

سوهو – تمومش کنید … میدونم هر دوتون عصبیید … تحت فشارید … ولی دلیل نمیشه به هم بپرید …

کای – اخه من چیزایی دیدم که ندیدید … یکم به من اعتماد کنید … سخته ؟

وقتی خواهش عاجزانه کای رو دید دستش رو گرفت و کمی دور تر از لوهان باهاش شروع به حرف زدن کرد …

سوهو – منظورت چیه ؟ چی دیدی ؟

نفس عمیقی کشید و درمونده به سوهو نگاه کرد

کای – خودم دیدم رفت … دیدم کیفش دستش بود … دیدم … نمیتونم به لوهان بگم … مثل همیشه …

سرش رو پایین انداخت …

صدای تقه در اومد ولی هیچکدومشون توجهی نکردن و لوهان به سمت در رفت با این امید که سهون رو پشت در ببینه …

کای – باور نمیکنه …

سوهو – رفت ؟ کجا ؟ وسایلشو برد ؟

کای – من خیلی چیزا درباره سهون فهمیدم … سوهو ..

برخورد جسم سنگینی با زمین هر دو رو به سمت صدا برگردوند …

با چشم های سرخ به رو به روش نگاه میکرد و برگه تو دستش میلرزید …

سوهو – لوهان …

هسچس نمیشنوید … هیچی

*************************************************

Luhan pov

 

حسابی عصبی بودم … مدام میخواستم جواب کای و سوهو رو بدم و بگم که سهون برمیگرده … ولی نمیتونستم … کم کم اون شکی که کای ازش حرف میزد اون رفتن … به منم سرایت کرده بود … داشت باورم میشد سهون رفته …

دیگه اونقدر مثل قبل مطمئن نبودم و میترسیدم باز ازش دفاع کنم … ولی سهون به من قول داده بود .. قول داده بود هیچوقت تنهام نمیزاره .. گفت حسش واقعیه …

صدای بلند سوهو رو شنیدم که میگفت :

  سوهو – منظورت چیه ؟ چی دیدی ؟

گوامو تیز کردم تا بفهمم چی میگن هر چیزی که اونا میدونستن رو باید به من میگفتن .. نباید چیزی ازم مخفی میموند .. من حق داشتم که بدونم چه خبره .. ولی کای اونقدر اروم حرف میزد که فقط صدای پچ پچش به گوشم میرسید و نمیتونستم تشخیص بدم چی میگه …

قدمی به سمتشون برداشتم ولی صدای در متوقفم کرد … برگشتم و به در نگاه کردم … امکان اینکه سهون باشه خیلی زیاد بود پس بدون معطلی مسیرمو عوض کردم و با استرسی وصف نشدنی در رو باز کردم ولی فقط پستچی پیری رو دیدم که با لبخند کمرنگی بهم خیره شده بود …

” نامه دارید “

نامه رو به سمتم گرفت و با همون لبخند دور شد …

قفسه سینم که به تندی بخاطر استرس بالا و پایین میرفت کم کم ازش کاسته شد و من به خودم اومدم … به نامه توی دستم نگاه کردم و در رو بستم …

ادرس فرستنده مطعلق به سئول نبود و این منو کنجکاو تر میکرد … ممکن بود نامه ای از طرف سهون باشه … با دست هایی لرزون نامه رو باز کردم و با متن کوتاهی مواجه شدم … متنی کوتاه با منظوری واضح … نویسنده توی چند جمله هدفش از نامه نوشتن رو به سادگی رسونده بود و تنها کسی که من میشناسم به این خوبی نامه بنویسه سهون بود …

با رسیدن به انتهای نامه و دیدن امضاش مطمئن شدم … چشم هام رو بستم و دوباره بازشون کردم .. میشد برگردیم به عقب ؟ من نمیتونستم باور کنم … هنوز اون قدر قوی نبودم که ضربه دیگه ای رو متحمل بشم ….

برای دومین بار با سرعت بیشتری نامه رو خوندم … کلمه به کلمه … خط به خطشو … اونجا بود که لبم شروع کرد به لرزیدن …. میلرزیدم و دست خودم نبود … من نمیتونستم … اون نباید اینکارو میکرد …

اونقدر گیج بودم که توجهی به افتادنم روی سرامیک نکردم … هردوشون چهره هایی نگران داشتن و با من حرف میزدن ولی من چیزی نمیشنیدم … فقط حرکت لب های حجیم کای رو میدیدم و دستهای قویش که تکونم میدادن … ولی نمیتونستم بهشون توجه کنم …

برگه توی دستم مچاله شده بود و بند به بندش توی ذهنم تکرار میشد … حق با کای بود ؟ کای راست میگفت !

سهون رفته بود … به همین اسونی … با یه نامه کوتاه و خداحافظی ساده .. رفت … نباید حرفای کای به واقعیت تبدیل میشد … این درست نبود …

*************************************************

وقتی به خودش اومد با شدت دست هر دوشونو پس زد و بلند شد … میلرزید … ولی نمیدوسنت از عصبانیت بود یا ناراحتی … با ناباوری به کای و سوهو خیره شد …

با لبای لرزونی و چشم هایی که بخاطر اشک های براق تر شده بودن با ناباوری زمزمه کرد :

لوهان – رفت ؟

برای بار دوم صداش رو کمی بالا برد و به نامه اشاره کرد

لوهان – ر … رفت ؟

جلوی چشم های نگران سوهو و کای شروع کرد به احمقانه خندیدن … هر دو میتونستن تشخیص بدم توی وضعیت مناسبی نیست و رفتاراش غیر عادیه …

سرش رو پایین انداخت و هموطنر که میخندید سرش رو تکون داد ولی بعد از بالا اوردن سرش دیگه خنده یالبخندی در کار نبود … چهرش از همیشه بی روح تر شده بود … هیچ حسی رو انتقال نمیداد حتی خشم …

لوهان – به همین راحتی ؟

انگشت اشارش رو به سمت کای گرفت و لبند زد

لوهان – الان خوشحالی ؟

قدمی بردشات تا به لوهان نزدیک بشه … ولی بلافاصله لوهان عقب رفت

کای – لوهان …

لوهان – خوشحالی که حرفت به حقیقت تبدیل شد ؟ سهون رفته … خوشحالی ؟

سرش رو کج کرد و دندون های رو روی هم فشار داد

لوهان – خوبه نه ؟ الان همه میدونن تو ادم راستگویی هستی … اره ؟

سرش رو تکون داد و با ناباوری به لوهان خیره شد …

کای – لوهان .. چی میگی ؟ تقصیر منه که اون عوضی رفته ؟

لوهان – خوشحالید … همتون … خشوحالید … میدونم …

با تنه ای از وسطشون رد شد و به سمت پله ها رفت

سوهو – لوهان نمیخوای حرف بزنی ؟ بگو چی شده ؟

وسط پله ها ایستاد و نامه رو بالا اورد …

لوهان – رفت …. دیگه دنبالش نگردید … نیویورکه …

همونطور که میخندید با بی حالی به سمت در اتاقش رفت و با شدت بعد از وارد شدن بستش …

قدمی برداشت تا به سمت اتاقش بره که دست های سوهو مانعش کرد پرسشگرانه بهش نگاه کرد و سوهو سرش رو تکون داد

سوهو – الان وقتش نیست … دنبال مقصره … نمیخوام اون تو باشی کای … به نفعت نیست …

کای – میترسم بلایی سر خودش بیاره …

سوهو – منم نگرانم … ولی اگه الان بری پیشش بد تره …

به سمت کاناپه رفت و کتش رو در اورد …

سوهو – امشب اینجا میمونم …

به در اتاق لوهان خیره شد و زمزمه وار گفت :

سوهو – فقط اگه دستم بهش برسه …. حرومزاده …

**********************************************

نیویورک :

 

نگاه دیگه ای به گوشی انداخت و نفسش رو با سر و صدا بیرون داد …

از روی صندلی بلند شد و در حالی که گوشی دستش بود به سمت اتاق کیونگسو رفت … تقه ای به در زد و بدون شنیدن اجازه ورود وارد شد ..

کیونگسو – مشکلی پیش اومده ؟

گوشی رو جلوی چمش گیونک گرررفت و تکون داد

کیونگسو  لو.هان ….

تماس قطع شد و با دیدن تعداد زیاد تماس های بی پاسخ متعجب شد …

با اخم سرش رو بالا اورد و به چن نگاه کرد …

کیونگسو – بلاکش کن …

بی تفاوت سرش رو پایین انداخت و دوباره مشغول شد ….

چن – این خیلی زیاده رویه !

کیونگسو – نیست …

چن – چرا … اون پسر بیچاره حق داره حداقل بدونه سهون حالش خوبه … اونم به ادمه …

با مشتش به میز کوبید

کیونگسو – بچه اون حیون کثیف .. نمتنونه ادم باشه …

همونطور که از عصبانیت قفسه سینش بالا و پایین میرفت بلند شد و رو به روی چن ایستاد و به چشم هاش زل زد ..

کیونگسو – نمیتونهههه ….

عاجزانه بهش نگاه کرد …

چن – این کار دست نیست …

کیونگسو با فریاد بلندی مینسوک رو صدا کرد

مینسوک – بله ؟

توی چهار چوب در ایستاد و حالت تعجبی نگاش کرد

کیونگسو – نامه ای که گفتمو فرستادی ؟

سرش رو به علامت مثبت تکون داد

مینسوک – اوهوم … نگران نباشه

به مکالمه اون دو نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت …

به تلفن نگاه کرد و همونطور که کیونگسو خواسته بود شماره رو بلاک کرد و تلفن رو روی میز پرت کرد …

چشم هاش رو بست … نمیخواست تا این حد پیش برن .. میدونست کیونگسو تا اون حد خشن نیست … بار ها تو موقعیت هایی به این صورت قرار گرفته بود و کیونگسو همیشه بهترین تصمیم رو گرفته بود ولی اینبار داشت مسیر اشتباهیی رو میرفت میدوست به خیلی ها با این روشی که پیش گرفته اسیب خواهد زد ولی نمیدونست چطور میتونه متوقفش کنه و نظرش رو تغییر بده … کیونگسو خیلی سر سخت بود و این رو خوب میدونست

کیونسگو درباره نامه ای حرف میزد … باید میفهمید جریان چیه ….اروم به سمت اتاق مینسوک رفت و در رو باز کرد …

چن – منظورش از نامه چی بود ؟

مردد به چن نگاه کرد … کیونگسو خواسته بود چیزی بهش نگه ولی حس میکرد اگه چن بدونه بهتره …

مینسوک – بهم گفت …

تن صداش رو پاییین تر ارود

مینسوک – از طرف سهون برای لوهان یه نامه بفرستم …

چن بهت زده دهنش رو باز بسته کرد

چن – از … طرف … س … سهون ؟

اب دهنش رو غورت داد و کنارش روی تخت نشست

چن – چجور نامه ؟

مینسوک – محتوای جذابی نداشت … فقط ازم خواست اون پسر رو نا امید کنم …

چشم هاش رو بست و لبش روگزید

چن – چرا به من نگفتی لعنتی …

مینسوک – ازم خواسته بهت چیزی نگم … وانمود کن نمیدونی ….

دستش رو روی شونه چن گذاشت

مینسوک – کاریه که شده … حتما تا حالا نامه رسیده … راه برگشتی وجود نداره … فراموشش کن …

*************************************

پاهاش رو توی زانوش جمع کرده بود و روی تخت نشسته بود … به نامه ای که رو به روش بود نگاه میکرد … نمیخواست گریه کنه …

ناعادلانه بود … اگه میخواست بره چرا وانمود میکرد عاشقشه … چرا کاری کرد که ضربه بخوره … سرش رو با ناباوری تکون میداد … دوست داشت همه اینا فقط خواب باشه … هرز بار چشم هاش رو میبست و روی هم محکم فشار میداد بلکه بعد از باز کردنشون همه اینا تموم شه …

به کتابخونه گوشه اتاق نگاه کرد … گیتارش … حتی تختی که روش نشسته بود … با ترس از روی تخت بلند شد و و گوشه اتاق ایستاد …

اونقدر عقب رفت تا به در چسبید .. هیچ راه فراری از اون همه خاطره نداشت … قرارشون این نبود تنهاش بزاره و لوهان زیر اون همه خاطره له بشه … لباش رو روی هم فشار داد و اجازه داد اشکاش بریزن … همه چیز تکرار میشد درست مثل 12 سال پیش  …

 

فلش بک :

لوهان – مامان …

گوشه اتاق نشسته بود و به تخت خیره شده بود و گریه میکرد …  تخت خالیی که زمانی کنار مادرش روش میخوابید .. مادری که بیشتر از همه دوستش داشت و تنها کسی بود که میتونست بهش تکیه کنه .. کسی که بهش قول داده بود پیشش بمونه تا وقتی که بزرگ بشه و بتونه از پس کاراش بربیاد … ولی دروغ گفته بود .. مادرش خیلی زود تر از موعد ترکش کرده بود …

لبای کوچیکش رو روی هم فشار میداد تا صدای گریش رو کسی نشنوه … مادرش ازش قول گرفته بود همیشه قوی باشه … ولی لوهان فقط یه بچه 10 ساله بود … بچه ای که حتی پدرش براش ارزشی قائل نمیشد چطور میتونست بدون حامی قوی باشه و نشکنه …

لوهان – تو قول داده بودی  …

کل فضای تاریک اتاق با هق هق های لطیف و بچگونه ای پر بود …

 

لوهان – مامان …

بیاد اوری خاطرات بچگیش هیچوقت براش خوشایند نبودن و اینبار تلخ تر هم میشدن …

لوهان – سهون …

اونقدر انرژی نداشت تا داد بزنه و عصبانیت و ناراحتیش رو سر وسایل اتاق خالی کنه … خیلی خسته بود … روحش زخمی بود و نمیدونست چیکار کنه …

لوهان – شما قول دادین …

************************************

کریستال – اوپا خیلی عجیبه …

نگاهش رو از روزنامه توی دستش گرفت و به کریستال نگاه کرد

کریس – چی ؟

رو به روی مبل جلوی کریس ایستاد و بهش نگاه کرد …. کریس هم که منظورش رو فهمیده بود لبخند کمرنگی زد و روزنامه رو روی میز گذاشت و دستاش رو باز کرد …

اوریب روی پای کریس نشست و کمی بهش تکیه داد …

کریستال – من فکر میکردم پدر تاعو تو بخش بازرگانی کار میکنه …

کریس – خب مگه نمیکنه ؟

سرش رو تکون داد و لبش رو کج کرد

کریستال – نه … نامادری تاعو اینکارو میکنه … اصلا پدرش مرده …

کریس – نامادری ؟

کریستال – من فکر میکردم مادر واقعیشه …. امروز ایون جی از  دهنش در رفت … در واقع خاله مادر ایونجیه ….

اخم کمرنگی کرد و دستش رو لای موهای کریستال برد  …

کریس – که اینطور …

کریستال – دوست دارم بفهمم جریان چیه … چرا تا الان مخفیش کردن …

کریس – اگه اینطور باشه که کل شرکت سهم تاعوعه … نه ؟

کریستال – دقیقا …

بر گشت و به کریس نگاه کرد …

کریستال – شاید منتظرن تاعو یکم بزرگ تر بشه …

کریس- نمیتونه این باشه … تاعو به سن قانونی رسیده … نه ؟

سرش رو به علامت مثبت تکون داد … حرفای کریستال ذهنش رو باز هم مشغول کرده بود … ولی ترجیح داد کنجکاوی و در گیر بودنش رو به خواهر کوچیکش نشون نده …

کریس – مهم نیست …. اصلا به ما چه ربطی داره …

دستش رو دور کمر باریک کریستال حلقه کرد و سرش رو پشت کمر کریستال چسبوند … توی اون خونه تنها کسی که بهش ارامش میداد خواهر ناتنیش بود .

******************************

 اینم از این قسمت … ممنون از همه کسایی که نظر دادن …

همین نظرات کمتونم برام ارزشمنده

یه نکته ای رو بگم 

درباره شخصیت ها زود قضاوت نکنید … جبران فیکیه که اصلا نمیتونید پیش بینیش کنید …

همه شخصیت ها گذشته هایی به هم گره خورده دارن …

صبور باشید …

طول میکشه تا شخصیت هایی مثل لوهان یا سهون رو درک کنید

 

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)