هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Make up – EP 59

قسمت جدید :)

http://s6.picofile.com/file/8266379550/PicsArt_%DB%B1%DB%B1_%DB%B1%DB%B7_%DB%B0%DB%B4_%DB%B2%DB%B2_%DB%B0%DB%B2.jpg

با سر درد شدیدی چشم هاش رو باز کرد و چند بار باز و بستشون کرد تا دیدش بهتر شه … اروم روی تخت نشست و به اطرافش نگاه کرد … تو اتاقش بود … با دیدن اتاقش بعد از مدت ها لبخند کمرنگی زد … ولی بعد از چند ثانیه بهت زده دوباره به اطراف نگاه کرد

سهون – من .. اینجا چیکار میکنم …

پتو رو با شدت کنار زد و از در اتاق بیرون رفت … درست حدس زده بود …

با ناباوری به راه پله های فلزی و لوسر بزرگ سقف نگاه کرد به در اتاق های دیگه … اون خونه بود

چند ثانیه ای طول کشید تا بتونه همه چیز رو حضم کنه و به خودش بیاد ولی بلافاصله بعد از درک کردن شرایط یاد چیزی افتاد

سهون – لوهان …

به سمت میزش رفت .. جایی که همیشه گوشیش رو میزاشت ولی اثری ازش نبود … وسایل روی میزش رو کنار میزد و روی زمین میریخت تا بتونه گوشیش رو پیدا کنه …

سهون – نیست …

با عجله به سمت تلفن توی اتاقش رفت ولی به محض برداشتنش متوجه شد قطعه …

از اتاق بیرون دوید و به سمت اتاق پذیرایی رفت به محض وارد شدن هیونگ هاش رو دید که دور میز دوازده نفره ومجلل خونه نشسته بودن و مشغول خوردن صبحانه بودن …

با شنیدن صدای پایی اشنا ساکت شدن ناگهانی همه خدمتکارا سرش رو بالا اورد و سهون رو دید که با تعجب بهشون خیره شد ه

چنگالش رو روی میز کنار ظرف گذاشت و لبخند زد

کیونگسو – بالاخره بیدار شدی …

سرش رو تکون داد و سعی کرد حواسش رو جمع کنه .. هنوزم گیج بود و نمیدونست چجوری برگشته خونه … باید یادش میومد اخرین بار کجا بود … چشم هاش رو بست و رو هم فشار داد … سعی ذهنش رو خالی از هر چیزی کنه و به اتفاقات گذشته فکر کنه …

وسایلش رو جمع کرده بود … برای دیدن کیونگسو صبح زود بیرون رفت … مدارکو داد … ولی بقیه یادش نبود …. با گیجی به کیونگسو نگاه کرد

کیونگسو – خوبی ؟

سهون – من … اینجا … اینجا چیکار میکنم ؟

ابرو هاش رو بالا انداخت .. انتظار داشت وقتی سهون بلند شد اولین سوالی که بپرسه همین باشه …

کیونگسو – خودت خواستی برگردیم … یادت نیست ؟

اخم خفیفی کرد .. چرا یادش نمیومد .. امکان نداشت همچین درخواستی کنه …  چرا باید این خواسته رو داشته باشه … 

سهون – امکان نداره …

کیونگسو – خودت گفتی … مگه نه ؟

به چن . مینسوک نگاهی انداخت و اونا هم طبق نقشه قبلی با تردید سرشون رتکون دادن

سهون – یادم نمیاد چی شد … میشه تعریف کنید ؟

مینسوک – اومده وبدی دیدن ما برای تحویل مدارک و بعد از تموم شدن کار طبق قببل خواستی برگردیم و قراره شعبه ژاپن رو طبق قولی که داده بودیم بهت بدیم …

هنوزم درگیر بود … نمیتونست متوجه شه …

سهون – چرا یادم نمیاد ؟

چن – سر درد داشتی  … بهت قرص دادیم و تو راه خوابیدی … حالت خوب نبود … تب داشتی … حتما بخاطر تب بالاته …

کم کم داشت قانع میشد که یاد چزی افتاد … یادش نمیومد چن همراهشون باشه … چطور چن همچین جوابی داد  … به سمت چن برگشت و سعی کرد از قضیه مشکوکی که پیش اومده بود سر در بیاره …

سهون – هیونگ شما هم بودید ؟

چن – ا.. اره … یادت نیست ؟

سهون – که اینطور …

کیونگسو لبخند رضایت بخشی زد و از این خشوحال بود که سهون یادی از لوهان و بقیه نکرده بود به صندلی کنارش اشاره کرد

کیونگسو – بیا … باید یه چیزی بخوری … ضعیف شدی  …

سهون – موبایلم … میشه بدین ؟

دستش رو به سمت کیونگسو دراز کرد …

کیونگسو – برای چی میخواییش ؟

سهون – هیونگ !

نفس عمیقی کشید و و لبخند زد

سهون – نیازش دارم … باید با کسی تماس بگیرم …

کیونگسو – کی ؟

سهون – لطفا … گوشیمو بده !!
لحنش مثل قبل نبود و حالتی تهاجمی داشت … هر چند که همه میدونستن به هیچ عنوان حریف کیونسگو نمیشن .. مخصوصا خود سهون …

کیونگسو – ببخشید .. ولی نمیشه …

سرش رو تکون داد و با دستمال روی میز لبش رو پاک کرد … رو به پیشخدمت کرد

کیونگسو – ممنون …

بدون توجه به سهون به سمت اتاقش رفت …

سرش رو پایین انداخت و مشت هاش رو رو فشار داد چرا چیزی یادش نمیومد …

سهون – هیونگ …

رو به چن کرد و اب دهنش رو غورت داد

سهون – میشه یه بلیط به کره برام بگیری ؟ لطفا

سرش رو پایین انداخت و و خواست جوابی بده که کیونگسو وسط راه ایستاد و پیش دستی کرد

کیونگسو – نمیشه … نمیتونی برگردی …

سهون – چرا ؟

کیونگسو – چون من میگم سهون !

همه چیز عجیب بود … لبش رو گزید و چشم هاش رو بست و فکر کرد … کم کم داشت یادش میومد چی شده …

مطمئن بود نخواسته برگرده … جملاتی که بزون اورده بود رو یادش میومد …

” من … خواستمو عوض میکنم … “

” من دوسش …. دارم … “

 ” من … من یکیو دوست دارم …”

” لوهان … “

با بیاد اوردن اسمش چشم هاش رو باز کرد …

با قدم هایی بلند به سمت اتاق کیونگسو رفت و در رو بدون اجازه گرفتن با شدت باز کرد … با استرس و تعجب سرش رو تکون داد …

یکی از ابرو هاش رو بالا داد و خندید … میخواست عادی رفتار کنه و باعث بشه سهون برای همیشه اون شخص رو فراموش کنه برای همیشهباید سایه های لوهان از زندگی سهون محو میشد … برای همیشه !

کیونگسو – چیه ؟

سهون – هیونگ … گوشیمو بده …

کیونگسو – فعلا نمیشه … متاسفم …

سهون – باید به یه نفر زنگ بزنم … لطفا …

کیونگسو – به کی ؟

سرش رو پایین انداخت و مشت کرد

سهون – نمیشناسیش …

لبخند ترسناکی زد

کیونگسو – احیانا … شخص مد نظرت لوهان که نیست ؟

با شنیدن اسمش از زبون کیونگ حس کرد تمام بدنش سرد شد …

سهون – چ .. چی ؟

کیونگ – لوهان … وارث شرکت hm  …. پسر اقای ….

یه قدم به عقب برداشت و سرش رو تکون داد

سهون – تمام این مدت میدونستی … میدونستی من …

خودکارش رو با شدت روی میز کوبید و بلند شد …. به سمت سهون قدم برداشت و رو به روش با فاصله ایستاد

اب دهنش رو غورت داد … باید براش توضیح میداد باید راضیش میکرد …

سهون – من … من میتونم توضیح بدم …

بی اعتنا بهش خیره شد و لبخند زد

کیونگسو – فراموشش کن …

سرش رو تکون داد و با بهت به کیونگ خیره شد …

سهون – نه نه … نمیشه … هیونگ … شما از هیچی خبر نداری … نمیتونی ….

دستش با شدت روی گونه سفید سهون فرود اومد و رد قرمز رنگی به جا گذاشت و صورت سهون به سمت مخالف خم شد …

توی همون حالت موند … نمیتونست تهاجمی برخورد کنه نه زمانش بود نا جراتشو داشت .. هیونگش از همه چیز توی دنیا براش مهمتر بود و تنها اونو داشت که همیشه پشتیوانش بوده نمیتونست به همچین شخص مهمی توی زندگیش بی احترامی کنه … کسی که حکم همه ی اعضای خانواده نداشتش رو داشت …

بعد از کشیده کمی دستش رو تکون داد و لبخند تلخی زد

کیونگسو – بهت گفتم نباید با کسی صمیمی شی … نباید دلرحم باشی .. نباید …

تردیدش باعث شد خود سهون جمله ناتمومش رو کامل کنه …

سهون – نباید عاشق کسی بشم … ولی …

انگشت اشارش رو بالا اورد و تهدید امیز تکونش داد و با عصبانیت کلمه به کلمه جمله ای رو بلند تکرار کرد

کیونگسو – تو .. عاشق …اون … نیستییی … تو نمیتونی عاشق یه پیر باشی اونم اون پسررر

سرش رو بالا اورد و به چشم های کیونگسو خیره شد …

سهون – هیونگ … اونجوری فکر میکنید نیست … خیلی با ادمای دیگه فرق داره .. نه تنها اون … سوهو … بکیهون .. چانیول …. همشون … حتی کای …

با شندین اسمایی اشنا با وحشت به عقب رفت …. سرش رو تکون داد

کیونگسو – نه … این خوب نیست ….

سهون – هیونگ … اونا فرق دارن .. هیونگ ادمای خوبم توی این دنیای کوچیک هست … چرا همیشه باید فرار کنیم ؟ چرا همیشه دنیامو باید محدود کنم … میتونم مثل همه ی اونا …

کیونگسو – نه تو نمیتونی … تو فرق داری …

سهون – فرقشو … به منم بگید … من نمیخوام دیگه اینجوری زنگی کنم …

به سمت سهون رفت و با شدت یقه بلیشز رو گرفت …

کیونگسو – جرات نداری تغییرش بدی … نمیتونم بزارم …

سهون – ولی …

هلش داد و وسط اتاق پرتش  کرد … با رصدای بلندی داد زد : کسی اون بیرون هست  ؟ بیایید ببریدششش ….

با تموم شدن جملش افرادش وارد اتاق شد و بازوی سهون رو گرفت و و بدون توجه به دست و پا زدناش و تلاشش برای رها شدن به بیرون از اتاق هدایتش کردن …

سهون – هیووونگ … هیووونگ …

به جایی که روی زمنی افتاده بود خیره شد … اشتباه کرده بود .. سهون حالا درگیر احساساتش بود … سهو هیچی نمیدونست …

**********************************

با بسته شدن در روی زمین نشست و با بغض به در خیره شد …. هیچکی صداش رو نمیشنید … بهش توجه نمیکرد .. چرا حس میکرد از همیشه تنها تره …

هیچکس نبود تا درکش کنه … به فضای اتاقش … اتاقی کم کم داشت دکور و وسایلش رو یادش میرفت نگاه کرد … چرا هیچ چیزیش شبیه به اتاق قبلیش نبود ….

هیچ راهی نداشت .. زندانی بود زندانی عزیز ترین کسش …  

فلش بک :

سوزش معدش باعث شد حرف نیمه بمونه و کمی خم شد … چشم هاش رو روی هم فشار داد …. باید حرفش رو میزد … هیچ چیز جلو دارش نبود

سهون – هیونگ میشه ….

از روی صندلی بلند شد و به کیونگسو نگاه کرد

کیونگسو – بگو … چی میخوای …

سهون – هیونگ … من … نمیخوام برگردم …

دندونش رو روی هم فشار داد و لبخند ترسناکی زد

کیونگسو – متوجه نمیشم …

سوزش معدش بیشتر شده بود و حس میکرد هر لجظه ممکنه محتویات معدش رو بالا بیاره … سرش رو تکون داد و سعی کرد به حرف زدنش ادامه بده …

سهون – من … خواستمو عوض میکنم …

نفس عمیقی کشید … کم کم دیدش تار تر میشد و اتفاقات اطرافش رو نمیتونست تشخیص بده

سهون – میخوام بزارید ….

بخاطر ضعفی که توی بدنش بوجود اومده بود نتونست ادامه بده و روی زانو هاش روی زمین افتاد …

با نگرانی به سمت سهون قدم برداشت ولی دست کیونگ مانعش شد …

کیونگسو – نه … بزار حرفشو بزنه .. باید از زبون خودش بشنوم …

چند بار پلکش رو باز و بسته کرد ولیس نمیتونست بخوبی ببینه همه جا تاریک بود و نفس هاس سنگین شده بودن

سهون – من … من یکیو دوست دارم …

با جمله سهون دستش بی حس شد … میتونست بند اومدن خون رو توی رگ هاش حس کنه … تا اون لحظه فکر میکرد فقط و فقط سهون داره نقس بازی میکنه تا لوهان رو شیفته خودش کنه … فکر نمیکرد گذارشات چن و زیر دستاس حقیقت داشته باشه …

سهون – من دوسش …. دارم … من … لوهانو. …. من …

با برخورد صورتش به سرامیک سردجملش نا تموم موند و همه جا سکوت برقرار شد …

نگاه حسرت بارش رو از سهون گرفت و با اخمی که ناراحتی زیادی توش موج میزد به مدارک روی میز خیره شد و با بیروحی زمزمه کرد

کیونگسو – امادش کن … باید خیلی زود برگردیم …

پایان فلش بک

************************************

چند روز گذشته بود ؟ یا شایدم هفته … به هفته رسیده بود ؟ حتی حساب روز ها هم از دستش رفته …. نفس عمیقی کشید و با بی حالی به استاد که توضیح میداد نگاه کرد ….

به ارومی پلک میزد … هر چند خیره به استاد بودی ولی ذهن و جسمش جای دیگه ای بود …. فقط تکون خوردن های اروم و روتین وار لب استاد روی میدید اصلا اهمیت نمیداد چجوری بهش خیره شده و تو چه وضعیتی ….

با صدای صندلی ها به خودش اومد و متوجه شد خیلی وقته دیگه به استاد خیره نیست و اون چیزی که نگاه میکرده فقط تخته بوده … تخته خالی ….

سرش رو به اطراف چرخوند و به بکهیون نگاه کرد که کیفش رو میبنده و اروم با کای و سوهو حرف میزنه … صداشون نمیومد و لوهانم خیلی سعی نکرد صداشون رو بشنوه و سر در بیاره که چی میگن … کیفش رو برداشت و از کلاس خارج شد ….

سوهو – رفت …

با نگرانی به لوهان که با قدم هایی بیحال به سمت در میرفت نگاه کرد …

بک – برو …

دستش رو پشت کای گذاشت و هلش داد ولی کای با بی میلی برگشت سمتشونو و سرش رو تکون داد …

سوهو – برو ! نگران نباش  …

با نگاهیی مردد به سمت در رفت و پشت سر لوهان بالافاصله خارج شد و دنبالش راه افتاد …

لی – طبق چیزی که تو گفتی من حس میکنم … کای نمیتونه کمکی کنه …

سوهو – پس چیکار کنیم ؟

بک – از سهون … خبری نشد ؟

سرش رو تکون داد و نفسش رو فوت کرد …

سوهو – لوهان نمیذاره نامه رو بخونم … میگه دیگه براش مهم نیست …

لی – ولی اوضاش چیز دیگه ای رو نشون میده … این طور نیست ؟

بک – من نگران اینم که با کای به مشکل بربخوره …

با اطمینان به هر دو نگاه کرد و لبخند کمرنگی زد

سوهو – اینطور نیست … کای تنها کسیه که میتونه تو این اوضاع بهش کمک کنه …

لی – از کجا اینقدر مطمئنی ؟

سوهو – شاید بعدا بفهمیم … بیایید بریم رستوران ناهار مهمون من …

************************************

در رو باز کرد و لوهان رو به سمت داخل هدایت کرد …

لوهان – گفتم که نمیخوام …

به زور توی ماشین نشوندش و در رو بست و خودش هم پشت فرمون نشست … کمربندش رو بست و با استرس کمی به سمتش برگشت ….

کای – چی میخوری ؟

بدون نگاه کردن به کای به ارومی پلک زد …

لوهان – هیچی …. بریم خونه …

کای – من گشنمه …

لوهان – به من ربطی نداره …

سرش رو برگردوند و به ساختمون دانشگاه نگاه کرد …

کای – باشه ….

لبخند کمرنگی زد و ماشین رو روشن کرد

کای – حالا که نمیتونی انتخاب کنی … من انتخاب میکنم کجا بریم ….

دندون های رو روی هم فشار داد و سعی کرد اروم باشه … هر چند قلبش … ذهنش و روحش هیچ ارامشی نداشت … ولی کاری جز تظاهر کردن بلد نبود … تمام تلاشش رو میکرد همه چیز رو فراموش کنه … ولی همه چیز به اون اسونی که بنظر میومد بود ؟

با تردید دستش رو به سمت ضبط برد و موزیک رو کمی زیاد کرد … زیر چشمی به لوهان نگاه کرد که بدون هیچ حسی به بیرون خیره شد …کاملا معلوم بود توی افکارش غرقه ….

خیلی فکر کرده بود و راه های مختلف رو از دهنش گذرونده بود .. میخواست حال روحی لوهان رو درست کنه … روزای اول همش دعوا میکرد و به بقیه میپرید … معلوم بود هنوز عصبی و ناراحته … دو هفته ای میشد دیگه حرفی نمیزد … همه متوجه شده بودن لوهان قبلی نیست …

این اصلا خوب نبود … کای ترجیح میداد ساعت ها حرسش رو سرش خالی کنه به جای اینکه توی خودش بریزه … اینجوری تنها کسی که ضربه میدید خودش بود …. نمیخواست لوهان برای همیشه احساساتش رو از دست بده و تبدیل به مجسمه احساسات بشه … مجسمه احساساتی که همه نیازش دارن … نمیخواست لوهان برای بقیه زندگی کنه و از ترس بقیه هر جیزی که بقیه میخوان رو نشون بده … ولی لوهان این راه رو برای مبارزه با رفتن سهون انتخاب کرده بود و کای رو هر روز محدود تر میکرد ….

باید جلوی لوهان رو میگرفت … ولی به چه قیمتی …. کای هیچوقت نمیدونست ممکنه روزی خودش تبدیل به مجسمه احساسات بقیه بشه … هیچوقت ….

 

 

********************************

اینم از این قسمت ….

نظرات :)

 

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 19 نظر 16 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sahar
مهمان

هییییی لوهانییی😢😢😢😢عالیییی بووود مرسییییی

دلارام
مهمان

محششششششششششششرههههههههه من کایلو میخوااااااااااام تو رو خدااااااااا

Sama
مهمان

عالییییییی بود
ممنون
خسته نباشی

baekyumina
مهمان

ممنوووووون عاای بووووود مرسی😊😊

شبنم
مهمان

قسمت قبل اندکی دلم واسه لوهان سوخت ولی بازم اصلا حقو به لوهان نمیدم. بازم دلم فقط واسه کای میسوزه خداییش بدبخت تر از این آدمم وجود داره!!چانبک تکلیفشون چی میشه؟!!هونهان خیلی خوبه ها ولی در کنارش زوجای دیگه هم توضیح بده.
خیلی خوب بود این قسمت مثل همیشه

Aziilu
مهمان

سهون هنوزم که داره نقش بدبختارو ایفا میکنه 😐
فک کنم تنها کاپ نرمال و بدون استرس فیک دیکا باشه… که اونم هنو شروع نشده 👬
خسته نباشی … فایتینگ 💪😊

Marzi
مهمان

مرسی گلم
این کیونگی چقد مقاومت میکنه !
خو چی میشه با هم باشن !

tiyam
مهمان

من اصلا سر از کار کیونگی در نیاوردم چیکار داره میکنه چرا نمی زاره اینا با هم باشن
مرسی عالی بود

Sara2
مهمان

عالی بود …کاش علت اینکه کیونگی همچین میکنه را میفهمیدیم

فرناز
مهمان

چرا کیونگی اینقدر ظالم شده!!!!
طفلکی لولو بیچاره سهون ووووووووو
مرسی گلم عالی بود

مهشید
مهمان

مرسیییییییییی گلم آخییییییییییییی کیونگی نباید سهونی رو میزدی ؟

تینا
مهمان

این مدت همش شده هونهان چیزی از وضعیت چان نمیگی؟

ZaHrA
مهمان

اخی بدبخت هونهانم
مرسی عالی بود

fojika
مهمان

چقدر کای عاشقه من اصن در حد تصورمم نیست هنوزم دلم برای سهون نسوخته -_-

اوه سهون
مهمان

هوراااااااااااا نظر اول😘😘😘😘
هوراااااااااااا قسمت جدید😘😘😘😘😘
هوراااااااااااا من عاشقتمممم😘😘😘😘😘
هورااااااااااا فکر کنم دیوونه شدم😘😘😘😘😘
هورااااااااااا مرض هوراااااااا گرفتمم😘😘😘😘😘
هورااااااااااا دستت درد نکنه منتظذ قسمت بعدم.😜😜😜😜😘

wpDiscuz