fanfiction – Make up EP 60

بفرمایید ادامه : )

//s8.picofile.com/file/8271703976/IMG_20151022_100349.jpg

در رو باز کرد و لوهان رو به سمت داخل هدایت کرد …

لوهان – گفتم که نمیخوام …

به زور توی ماشین نشوندش و در رو بست و خودش هم پشت فرمون نشست … کمربندش رو بست و با استرس کمی به سمتش برگشت ….

کای – چی میخوری ؟

بدون نگاه کردن به کای به ارومی پلک زد …

لوهان – هیچی …. بریم خونه …

کای – من گشنمه …

لوهان – به من ربطی نداره …

سرش رو برگردوند و به ساختمون دانشگاه نگاه کرد …

کای – باشه ….

لبخند کمرنگی زد و ماشین رو روشن کرد

کای – حالا که نمیتونی انتخاب کنی … من انتخاب میکنم کجا بریم ….

دندون های رو روی هم فشار داد و سعی کرد اروم باشه … هر چند قلبش … ذهنش و روحش هیچ ارامشی نداشت … ولی کاری جز تظاهر کردن بلد نبود … تمام تلاشش رو میکرد همه چیز رو فراموش کنه … ولی همه چیز به اون اسونی که بنظر میومد بود ؟

با تردید دستش رو به سمت ضبط برد و موزیک رو کمی زیاد کرد … زیر چشمی به لوهان نگاه کرد که بدون هیچ حسی به بیرون خیره شد …کاملا معلوم بود توی افکارش غرقه ….

خیلی فکر کرده بود و راه های مختلف رو از دهنش گذرونده بود .. میخواست حال روحی لوهان رو درست کنه … روزای اول همش دعوا میکرد و به بقیه میپرید … معلوم بود هنوز عصبی و ناراحته … دو هفته ای میشد دیگه حرفی نمیزد … همه متوجه شده بودن لوهان قبلی نیست …

این اصلا خوب نبود … کای ترجیح میداد ساعت ها حرسش رو سرش خالی کنه به جای اینکه توی خودش بریزه … اینجوری تنها کسی که ضربه میدید خودش بود …. نمیخواست لوهان برای همیشه احساساتش رو از دست بده و تبدیل به مجسمه احساسات بشه … مجسمه احساساتی که همه نیازش دارن … نمیخواست لوهان برای بقیه زندگی کنه و از ترس بقیه هر جیزی که بقیه میخوان رو نشون بده … ولی لوهان این راه رو برای مبارزه با رفتن سهون انتخاب کرده بود و کای رو هر روز محدود تر میکرد ….

باید جلوی لوهان رو میگرفت … ولی به چه قیمتی …. کای هیچوقت نمیدونست ممکنه روزی خودش تبدیل به مجسمه احساسات بقیه بشه … هیچوقت ….

**************************************

دو هفته گذشته بود … زمان زیادی بود … یعنی هنوز لوهان دنبالش میگشت یا مثل خیلیا ی دیگه فراموشش کرده بود .. لوهان مثل اون دلش تنگ شده بود ؟

روال عادیه همیشه تکرار شد … صبحانش رو اوردن و بعد از اون معلم  همیشگیش اومد تا بهش درس بده ولی مثل روزای قبل بیرونش کرد و گفت به هیچکودومشون نیاز نداره … هر بار در فقط برای غذا یا ابی که نیاز داشت باز میشد .. حتی کیونگیو به دیدنش نیومده بود …

حالا تمام فضای اتناقش رو حفظ شده بود .. وسایل ارزشمند و گرونی که با رنگ مورد علاقش برای کاربرد های مختلف توی اتاق چیده شده بودن … ولی دیگه مثل قبل حس نمیکرد توی خونست … حس غریبه بودن با تمام دیوار ها و وسایل داشت … حتی افراد خونه … پیشخدمت مورد علاقش دیگه براش شیرین و مهربون نبود …

دستش رو به سمت دستگیره برد و تکونش داد ولی در مثل همیشه قفل بود … مشت کرد و ضربه های ارومی به در کوبید … نمیخواست بیشتر از این زندانی باشه … نیاز داشت با کسی حرف بزنه … داشت خفه میشد … نمیتوسنت مثل همیشه اون سهون مغرور و بیخیال همیشه باشه … یه چیزی … یه چیز خاص از وجودش کم شده بود و این برای غذاب اور بود …

سهون – درو باز کنید …

با صدای تحلیل رفته و زمزمه واری جملش رو تکرار میکرد و تنها کسی که صداش رو میشنید خود در چوبی بود ….

نفس عمیقی کشید و صداش رو بالا تر برد

سهون – بازش کنییید ..

مشت هاش رو سفت کرد و محکم تر به در کوبید

سهون – این دره لعنتیو باز کنییید …. هیوووونگ

سعی کرد نفس های نا منظمش رو درست کنه و با قدرت بیشتری به در چوبی اتاق بزرگش ضربه زد …

چن پشت در ایستادهبود  و به فریاد های سهون گوش میداد … سرش رو پایین انداخته بود … نمیدونست کاری که میکنن درسته یا نه … سهون گناهی مرتکب نشده بود … اون فقط عاشق شده بود … هر چند که کیونگسو بر این باور بود عشقی بین اون دو وجود نداره

سرش رو تکون داد و بدون توجه به فریاد های پی در پی سهون از پله ها پایین رفت و با چهره ی در هم رفته کیونگسو مواجه شد .. بنظر میرسید تازه رسیده چون هنوز کتش دستش بود

کیونگسو – چه خبره ؟ چرا خونه رو گذاشته رو سرش  ؟؟

سرش رو تکون داد و به شیو که روی صندلی نشسته بود نگاه کرد

چن – فکر نمیکنم اینکارمون درست باشه … کیونگسویا … اون …

قبل از اینکه جملش رو تموم کنه کیونسگو با اخمی غلیظ به بالا نگاه کرد

کیونگسو – اهان … پس بخاطر اون پسرست …

با تنه ای از کنار چن رد شد … قدم های محکمی از پله ها بالارفت و نفسش رو با حرص بیرون داد

شیو کتاب رو روی میز عسلی گذاشت و از روی صندلی بلند شد …

شیو – این درست نیست …

چن – برای همیشه نمیتونه سهون رو توی اون اتاق زندانی کنه … نمیتونه

پشت در ایستاد و با صدای بلندی سهون رو صدا زد

کیونگسو – سهووون

با طنین انداز شدن صدای رسا و بلند کیونگسو خونه توی سکوت فرو رفت و صدای پی در پی در قطع شد

سهون با بغضی مخفی سرش رو به در چسبوند

سهون – هیونگ …

کیونگسو – چیه … چرا خونه رو گذاشتی رو سرت ؟؟

سهون – هیونگ … بزار بیام بیرون …

کیونگسو – نمیشه … فعلا باید اون تو بمونی …

تن صداش رو پایین تر اورد

کیونگسو – باید تنبیه … بشی

سهون مشت ارومی به در زد و بغضش رو غورت  داد

سهون – خواهش میکنم

کیونگسو – من بار ها بهت گفتم … برای هر چیزی خواهش نکن … مخصوصا مسئله ای به این پیش پا افتادگی …

برای چند ثانیه سکوت و بعد سهون بلند فریاد زد

سهون – اون برای من مهمه !!!!!!!!!

سرش رو تکون داد و دستش رو روی در چوبی کشید

کیونگسو – متاسفم … نمیشه  …

سرش رو پایین انداخت و با چهره ای گرفته به سمت اتاقش رفت و بعد از وارد شدن در رو محکم بست

سهون – هیونگ … هیونگ … هیوووونگ

مشت های بی جونی برای اخرین بار به در زد …

سهون – چن هیووونگ … خواهش میکنم … درو باز کنید …

دستش رو به دستگیره گرفت و با شدت تکونش داد

سهون – این در لعنتیو باز کنیید ….

وقتی جوابی نشنید سرش رو به در کوبید و قطره های اشک اروم روی کونه های سفیدش سر خوردن …

سهون – خواهش میکنم …

 *************************************

غذا رو با چنگال مدام به اینور و اون ور بشقابش میفرستاد و ذره ای نمیخورد …  میدونست دوتا تیله سیاه نگران روبهروش چند ساعته روش زوم کرده و با نگرانی بهش خیره شده ولی نمیتونست نسبت بهش حسی داشته باشه … قلبش خالی شده بود …

کای – نمیخوری ؟ بدت میاد ؟ میخوای یه چیز دیگه ….

با بیتفاوتی سرش رو بالا اوردو به کای نگاه کرد

لوهان – میشه بریم خونه ؟

خونه … از اون جا بیشتر از همه متنفر بود … جای جای اون خونه لعنتی خاطرات رو براش تداعی میکرد ولی هیچ جایی برای قایم شدن و فرار از بقیه و احساساتش بجز اونجا سراغ نداشت …

بچه که بود از بزرگتر ها و مادرش میشنید که خونه محل ارامش اعضای یه خانوادست … محلی که همه اعضای خانواده با مهربونی و خوشحالی دور هم جمع میشن و گرمی قلب ها شون رو به هم هدیه میدن … جایی که مادر و پدر کنار هم از بچه ها مراقبت میکنن … جایی که دوستا و اقوام مراقب همن … جایی که میشه استراحت کرد و به افرادی که کنارت هستن اعتماد کنی … توی مدرسه مغرش از اینا پر شده بود … فکر میکرد درسته … ولی وقتی رابطه مادر  و پدرش رو هر روز میدید نظرش بر میگشت …

اون زمان بچه تر بود و شاید درک کمتری داشت ولی حالا میفهمید …” جمله هیچ جا خونه خود ادم نمیشه ” براش بی معنی بود … چرا اصلا خونه رو دوست نداشت … چرا اعضای خانوادش اینقدر با چیزایی که قبلا بهش یاد داده بودن متفاوت بود ؟ … مگه سهون هم جزئی از این خانواده کوچیک نبود ؟ پس چرا با بقیه ادمای بیرحم دنیا فرقی نداشت ؟ چطور میتونست اینقدر بی رحم و خودخواه باشه … مثل همه زیر دستای پدرش … مثل همه ادمای اطرافش …. مثل دخترایی که فقط برای اهدافی خاص میخواستنش ؟

ذهن لوهان پر بود از چرا هایی که جوابشون رو پیدا نمیکرد … هر چی بیشتر فکر میکرد بیشتر هم اذیت میشد .. میفهمید هیچکاری از دستش بر نمیاد و زندگیشو باتلاقی میدید که هر لحظه بیشتر توش فرو میره و راه فراری از این محلکه نداره … لوهان پدر … مادر … سهون رو اعضای خانوادش میدونست …

ولی پسر برنزه و عاشق رو بهروش رو هیچوقت عضوی از خانواده کوچیک توی ذهنش قرار نداد …

هیچوقت حظور کای رو تو شرایط های مختلف کنار خودش حس نکرد با اینکه همیشه کای حظور داشت و از پشت نگاهش میکرد و منتظر بود هر وقت زمین خورد دستش رو بگیره و بلندش کنه … ولی لوهان …

هیچوقت دستش رو نگرفت … ناخواسته پسش زد ….

با ناراحتی و دست هایی یخ زده چنگال رو توی بشقابش گذاشت و برخلاف حسی که داشت لبخند زد

کای – اوهوم … بریم …

بدون حرفی از روی صندلی بلند شد و به سمت در خروجی رفت …

لوهان – تو ماشین منتظرتم …

بعد از رفتن لوهان دستش رو لای موهای مشکیش کرد و لبش رو گزید … چرا حس میکرد یه بیمصرفه … هیچکاری از دستش برنمیومد تا حال لوهان رو بهتر کنه … از هر راهی وارد میشد به بن بست میخورد …

کای – چیکار کنم …

دستاش روروی میز گذاشت و توی هم قفلشون کرد

کای – چیکار ؟ ….

**************************************

یک ماه بعد :

 

با سرعت خودش رو به خونه رسوند و در حالی که نفس نفس میزد به سمت اتاق سهون رفت و چن رو دم در دید که با انگشت هاش بازی میکنه …

کیونگسو – خوبه ؟ چی شد ؟

چن – خیلی احمقید … هردوتون … چرا اینکارا رو میکنید ؟

چشم غره ای به چن رفت و کنارش زد تا وارد اتاق بشه ولی دست های چن مانع شد

چن – دکتر گفت فعلا دور و برش نباشیم ..

کیونگ – یعنی چی  … من باید بفهمم اون احمق حالش خوبه یا نه …

سرش رو تکون داد

چن – باورم نمیشه نگرانشی  … نمیتونم نگرانیتو درک کنم .. اینا همه تقصیر خودته .. واقعا نمیبینی ؟ توی این دوماه سهون خیلی تغییر کرده … باید فهمیده باشی خودت برای چی و چرا ..

نمیتونست حرف های چن رو جدی بگیره باید سهون رو از همه چی دور نگه میداشت .. نمیخواست سهون هم مثل خودش اذیت شه … هر چند که سهون دوران کودکی چندان شیرینی هم نداشت .. همیشه توی مدرسه و مکان های عمومی به عنوان فردی که مادر و پدر نداره شناخته میشد … نمیبخواست حالا که بزرگ شده بازم اذیت شه … درسته توی کار هاش از سهون کمک میگیرفت اما هیچوقت دلیل کارهایی که انجام میداد رو به سهون توضیح نمیداد … در و.اقع نمیخواست سهون هم از حقایق تلخی که پشت همه ی این ماجرا ها مخفیه با خبر بشه … میترسید … از اینکه بیشتر از این زنگیش حت شعاع قرار بگیره …

چند قدم عقب رفت و سرش رو تکون داد …

کیونگ – به هوش او.مد … بهم بگو … باید باهاش حرف بزنم …

چن – اوهوم … باشه …

**************************************

صدای قدم های محکمش کل شرکت رو پر کرده بود و تمام کارکنان میدوستند دوباره کی وارد شرکت شده …

با پالتوی خز گرون قیمتش به سمت منشی رفت و مثل همیشه با صدایی نازک شروع کرد به حرف زدن …

خانم یونگ ( مادر ایون جی ) – جلسه داشتم … در جریانی که …

” بله … الان اطلاع میدم “

خانم یونگ – زود باش …

بعد از چند دقیقه مثل همیشه رو به روی هم نشسته بودن …

” خب … باز چی شده خانم یونگ “

خانم یونگ – باز ؟ هه … خیلی جالبه …

لبخند تمسخر امیزی روی لب هجیمش نقش بست و کمی روی صندلی جا به جا شد

خانم یونگ – تو باید به من بگی چه خبره ؟

” منظورتونو نمیفهمم “

نفس عمیقی کشید … خیلی خوب حقه های اون مرد پیر رو بلد بود … حتی بهتر از اخلاقیات دخترش …

خانم یونگ – بهم بگو … دلیل اینکه الان سه ماهه ماده های اولیه واردداتی رو از شرکت من نمیگیرید چیه ؟

اخم خفیفی کرد و دست به سینه و صاف نشست …

” متوجه نیستم … خب معلومه ! از ذخایرمون استفاده کردیم “

خانم یانگ – اهان برای همین سهام شرکت اقای یی دو درصد بالا تر  رفته ؟

” این چه ربطی به من داره ؟ “

خانم یانگ – من از اولم بهتون گفتم … دوست ندارم اون بیشتر از این توی کارام دخالت کنه …

با لحن تهدید امیزی جملش رو ادامه داد

خانم یانگ – هم خودش … هم اون پسر فوضولش … خودت میدونی چقدر از ادمای فوضول بدم میاد …

” پسرش  ؟ “

خانم یانگ – جالبه … کاملا از همه چیز بیخبری … بهتره بیشتر حواست باشه …

” من فکر نمیکنم … یی از موضوع با خبر باشه … مگه پسرش داره چیکار میکنه ؟ “

از روی صندلی بلند شد و لبخند زد …

خانم یانگ – این فقط یه هشدار بود … میدونم تو هم نمیخوای اوضاع از اینکه هست بیشتر بهم بریزه …

” باید بیشتر برا م توضیح بدی … جی یونگ “

لبخند کمرنگی زد و چندین قدم به سمتش برداشت و کاملا بالای سرش قرار گرفت

خانم یانگ – بیا بعدا بیشتر حرف بزنیم …

انگشت اشارش رو از روی گونه تا فک کشیدش کشید و فاصله گرفت

خانم یانگ – من باید برم … یه جلسه مهم دارم …

از روی صندلی بلند شد و سرش رو تکون داد …

” باشه … پس منتظرم … مکان رو تو مشخص کن “

به نشونه مثبت سرش رو تکون داد و به سمت در رفت ولی به ثانیه نکشید که برگکشت …. بنظر میرسید موضوع مهمی یادش اومده

خانم یانگ – اهان … راستی برای شعبه ی چین … کسی رو انتخاب نکردی ؟

” روش فکر کردم … به زودی بهتون میگم … نگران نباش … “

خانم یان گ – خوبه بهتره عجله کنی …. خدافظ 

و باز هم اون صدای تق تق پاشنه های بلند که تو گوش  همه طنین انداز شد …. صدایی که برای خیلیا اشنا بود ….

***************************************

با اخم به دست سهون خیره شد و دندون هاش رو روی هم فشار داد …

کیونگسو – دیوونه ای ؟

بی حس به پنجره خیره شده بود و دندون هاش رو روی هم فشار میداد … اونقدر احمق بود که این کار رو انجام بده تا از این اتاق لعنتی بالاخره بیرون ببرنش ولی حتی این کار هم نکرده بودن … از ترس اینکه فرار نکنه دکتر رو اورده بودن توی خونه … همراه اون همه دم دستگاه پزشکی …

سهون – اره …

کیونگسو – سهون … باهام اره بیا … بهتره تمومش کنی …

لبخند تمسخر امیزی روی لبش نقش بست … تمومش کنه ؟ اون که هنوز چیزی رو شروع نکرده بود … سهون زندانی اونا بود مثل یه برده … هیچ کدوم از کاراش به اختیار خودش نبود و حالا اون ازش میخواست تمومش کنه ؟ این عادلانه نبود …

سهون – منظورت چیه ؟

 کیونگ – ببین …

سرش رو پایین انداخت و سعی کرد با ملایمت رفتار کنه …

کیونگ – من هر کاری میکنم برای خودته سهون … تو که اینو میدونی … درسته ؟

سهون – زندانی کردنم … گرفتن تلفنم … محدود کردنم … همه به نفعه خودمه … جالبه … هه

کیونگ – نمیخوام به خودت اسیب بزنی …. لطفا باهام راه بیا …

با عصابنیت صاف نشست و داد زد

سهون – من دو ماهه از این اتاق کوفتی بیرون نرفتم … باهات راه بیام ؟ قرارمون این بود ؟ هیونگ … داری عذابم میدی … میفهمی ؟

کیونگ – میزارم بیایی بیرون …. مثل قبل با هم … مثل همیشه … زندگی کنیم … بدون هیچ محدودیت و مشکلی فقط …

سهون – فقط چی ؟

کیونگ – فراموشش کن …. اون پسر رو از ذهنت خط بزن … این تنها راهه …

لب های نازکش رو روی هم فشار داد … با بغض و تن صدایی پایین زمزمه کرد …

سهون – همین ؟

کیونگسو – به نفع خودته … مطمئن باش …

از رو.ی صندلی بلند شد و به سمت در رفت …

کیونگسو – زود تر خوب شو … خیلی کارا هست که باید توی انجامشون بهم کمک کنی …

سهون – هیونگ ….

بدون توجه به سهون از اتاق خارج شد و با هجم عظیمی از نگرانی و ناراحتی تنهاش گذاشت …. فقط میخواست سرنوشت سهون مثل خودش نشه و توی همه شرایط قوی باشه … سهون باید خوب زندگی میکرد …

شاید اگه سهون هم چیزایی رو که ازش خبر داشت میدونست حرفا هاش رو قبول میکرد و بیشتر از اون مقاومت نمیکرد …

دوباره دراز کشید …

سهون – فراموشش کن … لوهانو فراموش کن …

چشم هاش رو بست و سرش رو تکون داد …

سهون – سعی نکن دوباره چشم هاش رو بیاد بیاری … سعی کن فراموشش کنی …. اونم فراموشت کرده …

دست های مشت شدش رو بیشتر فشار داد و اجازه داد قطره های اشکش اروم روی گون های سر بخوره روی بالشت سفیدش بریزه …

***************************************

روی صندلی نشست و به فضای سبز رو به روش خیره شد … هنوز هم باورش نمیشد تن به اون کار داده بود .. کار احمقانه ای اونم توی اون موقعیت …

اوضاع خونه از همیشه بد تر بود … مدت ها میشد خنده های واقعی و از ته دل لوهان رو نشنیده بود هر چند تلاش میکرد تا جو رو عوض کنه … ولی لوهان سخت تر از این حرفا بود که با بی مزگی های کای خوشحال بشه یا حتی بخنده … هر هفته با اسرار از بکهیون میخواست تا بیاد پیششون و لوهان رو سرگرم کنه … ولی حتی خشومزگی های پی در پی بک هم دیگه تاثیری نداشت …

عجیب بود … لوهان فقط درس میخوند یا تلوپیون تماشا میکرد … برخلاف همیشه کتابی نمیخوند …. یکی از عادت هاش خوندن کتاب های متنوع و غیر درسی بود .. علاقه زیادی به این کار داشت ولی بعد از رفتن سهون دیگه کتاب نمیخوند و سرش همش توی کتاب های درسیی بود که روزی اونا رو چرت و حوصله سر بر میدونست ….

شنیده بود اتفاقات مختلف توی زندگی ادم ها … چه غمگین چه شاد خلق و خو شون رو عوض میکنه ولی انتظار اینهمه تغییر ناگهانی رو نداشت … مسخره بود ولی لوهان رو درک میکرد … شاید قبل این اتفاقات با خودش فکر میکرد اگه سهون بره فرصت این رو داره تا به لوهان ابراز علاقه کنه … ولی اشتباه میکرد …

چون دیگه لوهانی وجود نداشت تا دوستش داشته باشه …. بیشتر شبیه رباتی بود که کار های روزمره خودش رو انجام میده و بعد میخوابه … درست مثل زمانی که مادرش رو از دست داده بود …

چقدر از این متنفر بود که حافظه خوبی داشت … همه خاطرات رو بیاد میاورد چه خوب چه بد … این اصلا خوب نبود و همیشه باعث عذابش میشد … گاهیی با خودش فکر میکرد چه خوب میشد که فراموشی میگرفت و همه چیز از یادش میرفت … شاید اینطور میتونست شرزوع جدید و بهتری داشته باشه …

شروعی دلگرم کننده برخلاف همیشه … بدون خاطرات مرگ پدر و مادرش  … بدون تلخی عشق یه طرفش به همبازی بچگیش  …

کریستال دست های سردش رو جلوی چشم های کای تکون داد تا اون رو از فکر در بیاره … با شدت دستش رو تکون داد و صداش کرد

کریستال- .اوپا  ؟

سرش رو تکون و به کریستال که با موهایی باز و طلایی جلوش ایستاده بود نگاه کرد …. لبخند کمرنگی زد و از روی نیمکت بلند شد …

کرییستال – هنوز هم باورم نمیشه قبول کردی  ….

لبخند دندون نمایی زد و دست های سردش رو به سمت دست کای برد و با تردید گرفتشون …

 انتظار همچین حرکاتی رو از کریستال داشت …. نمیتونست جلوی اون دختر رو بگیره … نمیتونست ازش متنفر باشه … حسی که بهش داشت تنفر نبود … شاید ترحم … مدتی میشد وقتی کریستال رو میدید یاد خودش میفتاد …. هر دوی اونا عاشق بودن … ولی درگیر عشقی یک طرفه …

هر چند که میشه علاقه کریستال به خودش رو حسی بچگونه میدونست که از قدیم نشعت میگرفت و منتظر بود روزی تموم شه

کای – خب … حالا برنامه چیه ؟

کریستال – بریم سینما … میشه ؟

سرش رو به نشونه مثبت تکون داد …

کای – امروز هر کاری بخوای برات انجام میدم …

با ذوقی وصف ندشنی بیشتر دست رهای کای رو فشرد و همراهش قدم های ارومی برداشت ….

***********************************

استین کتش رو پایین تر کشید تا بانداج دستش مشخص نباشه … با چهره ای بی روح به سمت دفتر کار مخصوص مینسوک رفت و بعد از اجازه ورود وارد شد …

مینسوک – بیا بشین سهون …

سرش رو پایین انداخت و بدون حرفی  روی صندلی نشست

مینسوک – خیلیه خب … مثل اینکه قراره یه مدت پیش من کار کنی …

نگاهی به سهون که با بیروحی به بیرون از پنجره خیره شده بود نگاه کرد …

مینسوک – میدونی که …. منظورم … همون شرطاییه که کیونگسو برات گذاشته …

نفس عمیقی کشید و چهره مهربون تری به خودش گرفت …

مینسوک – من باهات راه میام …

با لحن دلگرم کننده ای حرف میزد و سعی به داشت سهون رو اروم کنه …

مینسوک – از فردا با خودم بیا شرکت … خوبه ؟ میام دنبالت … قول میدم زیاد زود نیام … به شرط اینکه تو هم زیاد دیر نکنی …

مینسوک حرف میزد و طبق خواسته کیونگسو همون جملاتیو به زبون میاورد که فکر میکردن باعث میشه سهون باهاشون راه بیاد و به چیزای دیگه فکر نکنه

مینسوک – قوانین رو که خودت میدونی … کار خاصیم نیست که نگران باشی  …

دست هاش رو مشت کرد

مینسوک – گوش میدی  ؟

با بیحواسی به سمت مینسوک برگشت و سرش رو تکون داد

سهون – بله هیونگ …

مینسوک – هفته ی دیگه میخوام برم ژاپن … احتمالا تورم با خودم میبرم پس بهتره خوب کار کنی …

سهون – تمام تلاشم رو میکنم …

مینسوک – خوبه … اتاق ته راه رو رو برات خالی کردم … اونجا مشغول شو …

از روی صندلی بند شد و تعظیم کوتاهی کرد

سهون – ممنون .. هیونگ …

با لبخند به سمتش رفت و دستش رو روی شونه های سهون گذاشت …

مینسوک – راستی یادت باشه … اینجا منو هیونگ صدا نکن …   

سهون – باشه …

دستش رو از روی شونه سهون برداشت و با چشم هاش به در اشاره کرد …

مینسوک – میتونی بری … اقای اوه …

***************************************

لیوان اب رو ریو میز گذاشت و چشم هاش رو مالید …. نگاهی به ساعت انداخت و در کتابش رو بست …

از پشت میز بلند شد و با قدم هایی اروم به سمت تختش رفت و روش نشست … نفس عمیقی کشید و توی ایینه به خودش خیره شد …

صبح بیرون رفته بود و تنهاش گذاشته بود … هر چند بهش حق میداد زندگی کردن با یه ادم حوصله سر بر چندان لذت بخش نبود … کای حق داشت حداقل روز های تعطیل برای خودش باشه …

زیر چشم هاش کمی کبود بود و لاغر تر بنظر میرسید … مدتی بود به خودش توجه نکرده بود و حالا میفهمید چه چهره خنده داری برای خودش ساخته بود … متوجه بود … میدونست صبر کردن و ناراحت بودن برای عوضیی مثل سهون که ترکش کرده بود بی فایدست ولی … قلبش رو چیکار میکرد …

هر بار میومد تا همه چیز رو فراموش کنه قلبش نمیذاشت … نمیتونست مثل قبل به همه اعتماد کنه … همیشه کای براش عزیز بود و بهش اعتمادی خاص داشت … ولی بعد از این جریانات حتی حسش به کای تغییر کرده بود … گاهی فکر میکرد مقصر اونه … اگه کای بیشتر درباره کار های سهون بهش هشدار میداد شاید الان اوضاع فرق میکرد …

گاهی هم با خودش فکر میکرد سهون بخاطر کای رفته … شاید از اینکه کای توی کراش فوضولی میکرده خوشش نمیومده و فکر میکرده که خودش به کای گفته تا کار  هاش رو دنبال کنه … اگه اینطور بود … پس حتما تقصیر کای بود …

و خیلی فکر های دیگه … در هر حال لوهان اکثر مواقع چه توی جمع و چه توی تنهایی مطلق تنها بود … خودش بود و خودش … فرقی نمیکرد کجا باشه … و ادم تنها همیشه زیاد فکر میکنه … فکر هایی محال … فکر هایی عجیب … و فکر هایی دردناک …

هر بار سعی میکرد تمام اون افکار رو دور بندازه ولی موفق نمیشد …. نمیتونست فریاد بکشه نمیتونست ناراحتی و شکست خوردگیش رو نشون بده …

نگاهش رو از ایینده گرفت و نفس عمیقی کشید …. مدتی میشد جرات نگاه کرد به سمت راست اتاقش رو نداشت …. فقط شب ها وقتی چراغ رو خاموش میکرد میتونست به اون سمت نگاه کنه … به جایی که کتابخونه قرار داشت

 

 

 

ادامه دارد …..

 *****************************

نظرا همینطوری پیش بره اپ میشه یه هفته درمیون : )

من کل این هفته سرم شلوغ بود و درس داشتم و مشکلات دیگه … دستمم که دیگه گفتن نداره …

فکر نمیکنم نظر دادن اینقدر سخت باشه ….

خود دانید

Print Friendly

16 Responses

  1. خیلی خوبههههههههههههههههههههه
    نمیدونم چرا فیک به این خوبی خواننده هاش انقدر کمن؟؟ اجی جونم بعد از اتمام فیکpdf کاملو قرار میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. من هنوزم دلم اصلا واسه لوهان نمیسوزه نمیدونم چرا و از وقتیم که سهون رفته این اینجوری افسرده شده دلم خنک شده!!دوسش دارما ولی حرصمو درمیاره!!من از قسمت اول فقط نگران کای بودم!تکلیف چانبک و سولی چیه چرا اینا نقششون اینقدر کمرنگ شده کریس و تاعو هم هستن ولی اصلا نقش ندارن!
    ای کاش عین گذشته یه هفته در میون اپ میشد من خیلی دوست دارم جبرانو.
    ممنون بابت آپ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *