هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Make up – EP 61

بفرمایید ادامه :))

http://s8.picofile.com/file/8271703976/IMG_20151022_100349.jpg

 

لیوان اب رو ریو میز گذاشت و چشم هاش رو مالید …. نگاهی به ساعت انداخت و در کتابش رو بست …

از پشت میز بلند شد و با قدم هایی اروم به سمت تختش رفت و روش نشست … نفس عمیقی کشید و توی ایینه به خودش خیره شد …

صبح بیرون رفته بود و تنهاش گذاشته بود … هر چند بهش حق میداد زندگی کردن با یه ادم حوصله سر بر چندان لذت بخش نبود … کای حق داشت حداقل روز های تعطیل برای خودش باشه …

زیر چشم هاش کمی کبود بود و لاغر تر بنظر میرسید … مدتی بود به خودش توجه نکرده بود و حالا میفهمید چه چهره خنده داری برای خودش ساخته بود … متوجه بود … میدونست صبر کردن و ناراحت بودن برای عوضیی مثل سهون که ترکش کرده بود بی فایدست ولی … قلبش رو چیکار میکرد …

هر بار میومد تا همه چیز رو فراموش کنه قلبش نمیذاشت … نمیتونست مثل قبل به همه اعتماد کنه … همیشه کای براش عزیز بود و بهش اعتمادی خاص داشت … ولی بعد از این جریانات حتی حسش به کای تغییر کرده بود … گاهی فکر میکرد مقصر اونه … اگه کای بیشتر درباره کار های سهون بهش هشدار میداد شاید الان اوضاع فرق میکرد …

گاهی هم با خودش فکر میکرد سهون بخاطر کای رفته … شاید از اینکه کای توی کراش فوضولی میکرده خوشش نمیومده و فکر میکرده که خودش به کای گفته تا کار  هاش رو دنبال کنه … اگه اینطور بود … پس حتما تقصیر کای بود …

و خیلی فکر های دیگه … در هر حال لوهان اکثر مواقع چه توی جمع و چه توی تنهایی مطلق تنها بود … خودش بود و خودش … فرقی نمیکرد کجا باشه … و ادم تنها همیشه زیاد فکر میکنه … فکر هایی محال … فکر هایی عجیب … و فکر هایی دردناک …

هر بار سعی میکرد تمام اون افکار رو دور بندازه ولی موفق نمیشد …. نمیتونست فریاد بکشه نمیتونست ناراحتی و شکست خوردگیش رو نشون بده …

نگاهش رو از ایینده گرفت و نفس عمیقی کشید …. مدتی میشد جرات نگاه کرد به سمت راست اتاقش رو نداشت …. فقط شب ها وقتی چراغ رو خاموش میکرد میتونست به اون سمت نگاه کنه … به جایی که کتابخونه قرار داشت

فکر کرد شاید با کمی خوندن کتاب بتونه خودش رو اروم کنه …. با تردید بلند شد و به سمت کتابخونه رفت و کتابی از توش برداشت … با دقت قفسه ای رو انتخاب کرد تا به اون حفره که به اتاق سهون دید داشت برخورد نکنه … کتاب رو برداش و سریع به سمت مخالف برگشت … ولی حسی عجیب به سراغش اومد … بر خلاف همیشه چیزی ته وجودش باعث میشد بخواد به سمت اتاق سهون بره  ….

سعی کرد بهش توجهی نکنه و روباره روی تخت نشست و خودش رو با خوندن کتابی که برداشته بود مشغول کرد …

***************************************

یه ساعتی میشد روی صندلی های قرمز سینما کنار کای نشسته بود و یه چشمش به فیلم و چشم دیگش به کای … هر چند که هر از گاهی به فیلم و دیالوگ هاش دقت میکرد ولی باز هم توی اون یک ساعت چیزی از موضوع فیلم نفهمیده بود …

هر بار با دیدن کای دلش میخواست بپره بقلش و محکم فشارش بده … با فکر اینکه کای باهاش به بیرون اومده بود و حالا با هم داشتن فیلم میدیدن مثل خیلی از جوونای دیگه خوشحالی وصف نشدنیی رو توی وجودش ایجاد میکرد … ولی مدام سعی در کنترلش داشت و به یه لبخند کمرنگ بسنده میکرد …

دستش رو نزدیک برد و با تردید روی دست های گرم کای گذاشت و از اینکه واکنش بدی ندید راضی بود … با ذوق لبش و گزید و دوباره به فیلم نگاه کرد …

برخلاف کریستال اصلا توی اون دنیا نبود … با دقت خاصی خیره به تمام ماجرا ها و صحنه های فیبلم بود ولی حتی یک کلمش رو هم متوجه نشده بود … درست بود … برای خوشحالی کریستال … دوست قدیمیش این کار رو کرده بود … با زیر پا گذاشتن دلش قبول کرده بود تا به خواسته های کریستال پاسخ بده … ولی قطعا تا همیشه نمیتونست اینطور رفتار کنه … بالاخره باید روزی بهش میفهموند که اونا برای هم ساخته نشدن …. تنها موضوعی که باعث میشد تا اینجا پیش بره ترحمی بود که با دیدن کریستال به سراغش میومد … همون ترحمی که بخاطر ترس ازش هیچوقت به لوهان ابراز علاقه نکرد … همون حس لعنتیی که باعث میشد زجر بکشه …

قطعا کریستال هم همینطور بود … هر بار که کای پسش میزد و بهش بیتوجهی میکرد حس یه تیکه اشغال بهش دست میداد … نمیخواست به کریستال هم مثل خودش سخت بگذره … کریستال سن کمتری داشت و خیلی راه تا عاشق شدن داشت … فقط میخواست کمکش کنه و بعد کم کم کاری کنه که کریستال ازش دور بشه …

نه با بی توجهی … نه با عذاب دادنش راهی ملایم تر … طوری که دلش برای همیشه نشکنه و زخمی برنداره که بعد از سال ها هم قابل خوب شدن نباشه … ولی نمدونست چطور !

خیلی فکر میکرد … درباره اینکه چیکار کنه تا بدون اسیب زدن بهش متقاعدش کنه ….

شخصیت های فیلم به این طرف و اون طرف میرفتن … هر از گاهی دیالوگ هایی قشنگ میگفتن و گاهی دو زوج داستان هم رو بغل میکردن … تمام زوج هایی که اونجا نشسته بودن تحت تاثیر قرار میگرفتن و به هم نزدیک تر میشدن … انگار شخصیت های فیلم درس عبریتی براشون بودن …

ولی دو قلبی که کنار هم میتپیدن اینطور نبودن …. قلب کای مایل ها دور تز از اون چیزی بود که بقیه فکر میکردن … هم دور تر از کریستال و هم دور تر از لوهان ….

به ظاهر نزدیک بودن ولی هر ثانیه … هر دقیقه و هر لحظه از هم دور تر میشدن … دقیقا برخلاف شخصیت های فیلم …

**************************************

به فضای اتاق نگاهی کلی انداخت … چقدر گذشته بود ؟

با تردید چند قدم به جلوبرداشت و به کتاب خونه نگاه کرد و بعد به تخت کنار میز کار سهون …

چطور میتونست اینقدر بیرحم باشه و بدون حتی خداحافظی بره … همه ی اون احساسات رو فقط با یه نامه تموم کرد ؟ چرا حتی زنگ نمیزد … یعنی اینقر زود فراموشش کرده بود …

باورش نمیشد فقط بازیچه بوده … تمام اون اتاق پر بود از خاطره از اذیت کردن های اول اشناییون تا عشق بازی هاشون … حداقل برای لوهان … درست بود که سهون خیلی راحت ترکش کرده بود ولی لوهان این قدرت رو نداشت و قلبش مدام برای سهون تنگ میشد برای همه ی کار هاش .. اخم هاش … خنده هاش … لجبازی هاش …. مهربونی هاش ….

به سمت تخت رفت و روش نشست …. همه ی اتاق پر بود از صدای سهون

” منم دوستت دارم “

” گفتم که … اگه اینطوری بخونی بهتره … یکم به حرفم گوش بده حداقل  “

” نگران نباش … وقتی میگم همیشه پیشتم تردیدی نداشته باش … “

” لوهان میشه یکم بهم اطمینان داشته باشی … چرا جدیدا انقدر حساس شدی ؟ “

” قول بده هیچوقت ازم متنفر نشی  … در هر شرایطی  “

لبش شروع به لرزیدن کرد و سرش رو با ناباوری تکون داد … حالا که تنها بود شاید میتونست برخلاف همیشه با گریه خودش رو خالی کنه … گریه ای که تنها دلیلش سهون بود … سهونی که جایی دور تر روی میز نشسته بود و کاغذ های جلوش رو خطی خطی میکرد …

*************************************

پاش رو روی ترمز فشار دادو ماشین بالاخره کنار خونه کریستال ایستاد … سرش رو برگردوند و به کریستال نگاه کرد ولی در کمال تعجب با صحنه ای عجیب مواجه شد …. لبخند کمرنکی زد و به چهره اروم و خسته کریستال نگاه کرد …

سرش رو به کمربند تکیه داده و خوابش برده بود … اصلا توی راه برگشت بهش توجه نکرده بود … چقدر احمق بود .. اونقدر غرق افکارش بود که یادش رفته بود کریستال همراهشه ….

از ماشین پیاده شد و به سمت ایفون رفت و زنگ در رو فشار داد … بعد از باز شدن در کریستال رو با ارامش و ملایمت توی بغلش گرفت و به سمت خونه ویلایی شون قدم برداشت …. همونطور که انتظار داشت هنوز هم فشاصله زیادی از دروازه ورودی تا خونه بود و تمام راه پر بود از درخت های  بزرگی که بخاطر سرما برگ های خودشون رو از دست داده بودن …

با باز شدن در و دیدن کای توی اون حالبت چشم هاش بزرگ شد .

کریس – اوه …

لبخند کمرنکی زد و سرش رو تکون داد

کای – میتونم بیام تو ؟

کریس – میخای کمک …

کای – نه خودم میتونم …

کریس کنار رفت و به کای اجازه داد تا وارد شه …

کای – اتاقش  ؟

انگشت اشارش رو به طرف پله های وسط حال گرفت و شرمندگی به کای نگاه کرد …

با کمک کریس کریستال رو روی تخت گذاشت و از تخت کمی فاصله گرفت و دستش هاش رو تکون داد

کریس – گفتم که سخته …. باید میزاشتی کمکت کنم …

انگشت اشارش رو روی لبش گذاشت وسرش رو تکون و با تن صدای پایینی اروم زمزمه کرد : بریم بیرون ….

با تعجب به کای که از اتاق بیرون رفت نگاه کرد و دنبالش رفت …

کای  – خیلی امروز خستش کردم … نمیخواستم بیدار شه …

سرش رو تکون داد … با اینکه کای طوری رفتار میکرد که خسته نیشت و بیشتر کریستال رو خسته کرده از چهرش معلوم بود … چهر ی خسته و درموندش چیز دیگه ای رو نشون میداد

کریس – ولی من اینطور فکر نمیکنم …

سرش رو پایین انداخت و کتش رو صاف کرد

کریس – ممنون بابت امروز … میدونی با این کارت خیلی خوشحال شده … از هفته پیش حرف امروز رو میزد … اینکه چی بپوشه … چطور رفتار کنه … براش مثل یه هدف بزرگی  …. باعث میشی خیلی کارای اشتباه رو کنار بزاره و بزرگونه تر رفتار کنه

کای – خوشحالم که وجودم باعث میشه هدف داشته باشه ….

با ناراحتی به کای خیره شد … نمیدونست گفتن اون جملات درست هست یا نه … ولی حس میکرد کای ادمیه که درکش میکنه … در هر حال فقط یه خواهر داشت و کای با نگرانی هاش رو متوجه میشد …

کریس – لطفا دلسردش نکن … اگه میخوای بازیش بدی و بعد یه مدت ولش کنی …. همین الان تمومش کن …

کای – مطمئن باش اینطور که فکر میکنی نیست … قصد ندارم اذیتش کنم …

کریس – میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم …

سرش رو تکون داد و لبخند کمرنگی زد

*************************************

بعد از نوشیدن لیوان اب از پله ها بالارفت و بادیدن در باز اتاق سهون سریع به سمتش رفت … فکر اینکه لوهان کار احمقانه ای کرده باشه تا سر حد مرگ میترسوندش …  بعد از وارد شدن با لوهان که مچاله شده روی تخت خوابش برده بود مواجه شد …

نمیدونست باید خوشحال باشه یا ناراحت … خوشحال از اینکه لوهان کار احمقانه ای نکرده یا ناراحت از اینکه بعد از گذتش اینهمه مدت هنوز هم به یاد سهونه و در نبود بقیه براش دلتنگی میکنه …

جلوی تخت زانو زد و به چهره رنگ پریده لوهان نگاه کرد … به پتویی یه از قطره های اشکش خیس شده بودن … دستش رو نزدیک برد و اروم موهای سیاهش رو کنار زد …

زمانی که سهون بود هر ماه لوهان موهاش رو رنگ میکرد و با اشتیاق همیشه اولین نفری بود که ازش میپرسید رنگ موهاش خوبه و سهون خوشش میاد یا نه ؟ هر بار هم تایید میکرد چون به سلیقه لوهان اطمینان داشت و چشم بسته هم میتونست قبول کنه … لوهان در هر حالتی به چشم کای جذاب بود بود … حتی حالا که حسابی پژمرده شده بود

لبش رو گزید و چشم هاش رو بست … قبل اون اتفاقات لوهان همیشه میخندید … از بودن کنار سهون خوشحال بود … حتی اگه نادیده میگرفتتش اشکالی نداشت … کم کم داشت به این نتیجه میرسید که کاش سهون هیچوقت تکرشون نمیکرد …

هنوزهم دلیل کار سهون رو نمیدونست …. ولی خودش هم دلش برای اون پسر یه دنده و لبجباز تنگ شده بود … با تمام بحث ها و دعوا هایی که داشتن و هر مشکلی که بینشون بود ….

این خیلی بیرحمانه بود که تمام زنگی یه نفر مثل لوهان همش سهون باشه …. کای اینطور فکر میکرد در حالی که خبر نداشت زندگی خودش هم فقط لوهان شده ….

میدونست لوهان دوست نداره کسی شکستن و ناراحتیش رو ببینه …. بلند شد و از اتاق بیرون رفت …. کتش رو برداشت و به سمت در خروجی رفت ….

در هر حال اون شب نمیتونست بخوابه چه توی خونه رو تخت باشه چه کنار پارکی توی ماشین …. ترجیح میداد لوهان فکر کنه ندیدتش … نمیخواست بیشتر از اون باعث ازارش بشه ….

**********************************

با باز شدن در از روی میز بلند شد و کنجکاوانه به چهره خسته کای نگاه کرد …

لوهان – دیشب نیومدی خونه ؟

سرش رو به معنی مثبت تکون داد و روی میز نشست …

کای – صبحونه میخوردی ؟

لوهان – اره … دیشب دیر خوابیدم … مطالعه میکردم … برای همین نتونستم صبح زود بلند شم ….

پس بلد بود چطور دروغ بگه … بدون اینکه لکنت بگیره و دست پاچه بشه .. دقیقا برعکس کای … لبخند تلخی زد و به لوهان نگاه کرد

کای – خوبه …

لوهان – دیشب کجا بودی ؟

کای – من ؟ امممم خونه یکی … از دوستام …

پس خودش هم یاد گرفته بود دروغ بگه … البته برای لوهان خیلی چیزا رو یاد گرفته بود … حاظر بود هر کای انجام بده …

صاف توی چشم های هم نگاه میکردن و دروغ میگفتن …. لوهان برای غرور و نشون ندادن ضعفش و کای برای اینکه لوهان رو راضی نگه داره و بتونه بهش این اطمینان رو بده که ندیدتش …

و قلب هاشون از هم دور تر و دور تر میشدن … کی میخواست این فاصله رو در اینده کم کنه ؟

راهی برای جبران اینهمه کوتاهیشون بود ؟ راهی وجود داشت عذابی که میکشن رو جبران کنه … یه اینده بود ؟

کی میتونست تضمینش کنه ؟  …. هیچکس ….

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 17 نظر 7 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
دلارام
مهمان

اونییییییییییییی مرسی ولی من خییییلییییییییییییییییییییییییییییی کایلو دوست دارم اونییییی کایلوش زیاد باشه خواهششش

Hamideh
مهمان

وااااااای خدا من دوقسمت عقب موندم…اصلا به خاطر درس اینقدر سرم شلوغه که وقت ندارم..مرسی❤❤❤

Fati💜EXO💜HunHam
مهمان
sanaz
مهمان

Merci khaste nabashi kashki to in fic kailu mishod delambare kai misuze

fojika
مهمان

kai bezanam lehet konam khodayaaaaaaaaaaaaaa chera inghad to bashar mard royahaei
khak to sare luhan

فرناز
مهمان

مررررسی گلم عالی بوددددددد

Marzi
مهمان

مرسی
حالا نمیشه تهش کاستال بشه؟

sahar
مهمان

هییییی اخییییی😦😯 مرسییی عالللی بود 😍😍😍😍😍

Sama
مهمان

ممنون
عالیییییییییی بود
مرسی
خسته نباشی

baekyumina
مهمان

ممنوووون عالی بووود مرسی 😊😊

اوه سهون
مهمان

همه از ته نیست و نابود شدن😁قشنگ زدی همه رو با تریلی صاف کردی😋یه کمی رحم کن خواهشا😚با تچکر برای این قسمت😍

تینا
مهمان

همه کم کم دارن نابود میشن

tiyam
مهمان

چرا سهون هیچ کاری نمی کنه اه
مرسی

شبنم
مهمان
ناراحتم واقعن داری به شخصیتا سختی میدی!!همشونو زدی پوکوندی!! دلم میخواد کای بزنه به سیم آخر به لوهان همه چیزو بگه اونم با داد و دعوا بگه من همیشه بودمو منو ندیدیو از این حرفا بعد بگه میخوام تنهات بزارم دیگه تحمل ندارم بعد پاشه بره بدون اینکه مثلا به کسی بگه کجا بعد لوهان تازه اون موقعست که میفهمه چه تکیه گاهی داشته بعد از اونور دی او تو یکی از سفرهای کاریش به کای بربخوره و…. تقریبا چند قسمت دیگه مونده اینا خیلی وضعیتای رابطه هاشون خرابه فکر نکنم حالا حالا بشه درستش کرد!! در هر حال ممنون… Read more »
wpDiscuz