هدر سایت
تبلیغات

FANFICTION – Make up EP 62

 ادامه : )

http://s8.picofile.com/file/8271703976/IMG_20151022_100349.jpg

 

 

*********************************

نگاهی به لباس تاعو انداخت ولبخند زد …

ایون جی – عالیه … خیلی بهت میاد …

به سمت کراوات ها رفت و یکی از اون ها رو که بیشتر به کت و شلوارش میومد انتخاب کرد وشروع کرد به بستنش

ایون جی – ببینم امشب میتونی یه دوست دختر پیدا کنی یا نه …

با شیطنت به تاعو که سرش پایین بود نگاه کرد …

ایون جی – هی … یادت نره با غرور راه برو و صاف صاف … غوز نکینا …. سرتم بالا بگیر … باشه ؟

سرش رو به ارومی تکون داد …

با ناراحتی دستش رو زیر چونه تاعو گذاشت و سرش رو بالا اورد

ایون جی  -همین الان بهت گفتم سرتو بالا بگیر … تازه باید حرف بزنی …

تاعو – باشه … سعی … میکنم

ایون جی – عالیه تاع  …..

لبش رو گزید و لبخند کمرنگی زد

ایون جی – جیمین ….

با ناراحتیی پنهون سرش رو بالا اورد و به چشم های ایون جی خیره شد …. چقدر دوست داشت وقتی کسی به اسم خودش صداش میکرد مخصوصا اگه اون شخص ایون جی بود … تنها مشکلش این بود که صدا کردنش به ایسن اسم مدت ها بود که مممنوع شده بود مخوصا توی اون خونه ….

از جیمین فاصله گرفت و به سمت تختش رفت و کاور لباس روی تخت رو بلند کرد

ایون جی – نظرت چیه ؟ خودم رنگشو خیلی دوست ندارم …. ولی مامان گفت اگه اینطور باشه بهتره …. تو چی میگی ؟

نگاهی به لباس زیر کاور کرد … لباسی که فقط رنگ قرمزش مشخص بود و از زیر کاور مدل یا تزیئناتش مشخص نمیشد …

تاعو – خوبه …. بنظر خودب میاد ….

ایون جی – اگه تو اینطور فکر میکنی حتما هست … خب برو بیرون نوبت منه که خشگل بشم …

لبخند دندون نمایی زد و بعد از رفتن تاعو لباس رو از داخل کاور بیرون اورد و شروع کرد به حاضر شدن ….

********************************

توی ایینه نگاهی به خودش انداخت … مدل موهاش لباسش … کفاش ها … همه چیز عالی بود … پس چرا راضی نبود … نمیتونست رضایت کاملی از وضعیتش داشته باشه …

آهی کشید و به سمت سالن اصلی قدم برداشت … باز هم باید چندین ساعت یکی دیگه از مهمونی های بزرگ پدرش رو که هیچوقت دلیل برگذاریشون رو نیمفهمید تحمل کنه …

بنظر اون مهمونی بزرگ به همراه غذای های مجلل و نوشیدنی های مختلف و گرون قیمت اونم تو بهترینم هتل سئول پول حروم کردن بود … مخصوصا وقتی که قرار بود همه اونا صرف پذیرایی از یه مشت مفت خورد بشه …

هیچوقت پدرش رو درک نمیکردو شاید به خاطر این بود که هنوز از سیاستمداری چیزی سرش نمیشد و هنوز اونقدر پخته نشده بود که این چیزا رو درک کنه …

هر بار توی این مهمونی ها خبر بزرگی داده میشد یا از موفقیت و پروژه ای رو نمایی میشد که لوهان معمولا تا قبل از اون مهمونی از هیچکدوموشن خبر نداشت در وقاع … برخلاف چیزی که همه فکر میکردن …

درستش این بود که وارث کل اون دارایی هم از این موفقیت ها با خبر باسشه و از الان زیر دست پدرش اموزش ببینه ولی لوهان هیچوقت علاقه نشون نمیداد و این پدرش رو همیشه دلسرد میکرد ….

خیلی با پدرش حرف زده بود تا همین یه دفعه رو بیخیالش بشه و بزاره توی مهمونی نباشه و بهانه بیاره که نیست و خارج از کشور بوده ولی پدرش اجازه نداد و خیلی تاکید داشت تا لوهان توی اون مهمونی حظور داشته باشه …

با قدم هایی اروم به سمت در رفت و گهبان ها بعد از دیدنش سریع در رو باز کردن و اجازه ورود رو دادن …

مثل همیشه با حجم عظیمی از ادمایی با کت و شلوار های گرون قیمت و جامی دستشون به چشم میخوردن … لباس های رنگارنگ سهام دار های خانم و مرد هایی جای جای سالن همراه با زوجشون در حال حرف زدن درباره قیمت ها و موضوعات مختلف بودن به وضوح قابل دیدن بود …

برخلاف سال های دیگه دختر و پسر های جوون هم بین جمعیت دیده میشدن …

لوهان – جالبه …

کمی به اطراف نگاه کرد وبالاخره پدرش رو دید و اینبار برای راضی نگه داشتن پدرش سرش رو بالا گرفت و برخلاف تمام اون مدت دوباره چهره ای مغرورانه گرفت و به سمتشون قدم برداشت …

” اوه …. لوهان “

با دیدنش لوهان توی اون کت شلوار خوشدوخت که چندین برابر خوشتیپش کرده بود لبخندی زد و بهش اشاره داد تا نزدیک تر بیاد …

کنار پدرش ایستاد و به همه ی افرادی که اونجا حظور داشتن تعظیم کرد

یکی از اونا که بنظر میومد هم سن و سال های پدرش باشه به سمت لوهان برگشت و با لبخند بزرگی رو به پدرش گفت : نمیدونستم پسرت اینقدر خوشگله …

قبل از اینکه خودش یا پدرش بتونن جوابی بدن شخص دیگه با زمزمه گفت : از دختر منم خوشگل تره …

این باعث شد همه بزنن زیر خنده و لوهان همراه با لبخند کمرنگ و مصنوعیی همچنان کنارشون ایستاده بود و اجازه میداد تک تک اونا بخاطر چهرش ستایشش کنن ….

” البته پسرش خیلی بد قلقه … من خیلی سعی کردم تا دخترمو و لوهان با هم باشن … خیلی نچسبه “

” چطور میتونی اینو بگی …. شاید مشکل از دختر خودته … “

با لحن اعتراض امیزی سعی کرد وجه لوهان رو حفظ کنه و دستش رو روی شونه پسرش گذاشت

به سمت لوهان برگشت …

” میتونی بری …. “

دوباره تعظیم کرد و از اونا دور شد …

لوهان – همین کم مونده بود با دختر اون بگردم … اووف …

نفس عمیقی کشید و وسط سالن ایستاد تا شخص اشنایی رو پیدا کنه و بقیه مهمونی رو توی تنهایی به سر نبره …

نمیدونست دوباره قاراه چه اشخاصی رو توی این جشن لعنتی تحمل کنه و باهاشون اشنا بشه … ولی یه حس عجیبی بهش میگفت امشب بهتر از بقیه شب ها سر میشه … حسی که خودش هم دلیلش رو نمیدونست

**************************************

از این که نتونسته بود کریستال رو همراه خودش بیاره خیلی ناراحت بود اگه مریستال میدونست کای هم توی اون مهمونی حظور خواهد داشت به هیچ عنوان قبول نمیکرد با مادرش به سفر کاری بره … از طرفی هم نمیتونست به کریستال چیزی بگه … دوست نداشت مثل همیشه بد بینی های مادر ناتنیش دامن گیرش بشه … پس ترجیح داد به کریستال چیزی نگه و کاری نکنه که اون از رفتن منصرف بشه البته همراه کلی عذاب وجدان …. گوشه ی سالن نزدیک به در روی یکی از صندلی ها نشسته بود و به جمع دختر و پسر های سهام دار هایی که انگار مدت ها بود همو ندیده بودن و با ذوقی وصف نشدنی در عین حال سنگین و با غرور کنار هم صحبت میکردن و گاهی همدیگه رو در اغوش میگرفتن نگاه میکرد ….

هیچوقت نتونسته بود خودش رو توی اونا جا بده و احساس راحتی کنه …. شاید بخاطر این بود که از یه مادر پولدار نبود و نصف بیشتر عمرش رو برخلاف هم یاین بچه سوسول ها توی پر قو بزرگ نشده بود … هر چند پدرش چیزی براش کم نذاشته بود ولی باز مثل بقیه عاشق تجملات نبود …

دستش رو به سمت یقه پیراهن زرشکیش برد صافش کرد …. کت و شلوار تازه ای که خیاطط خانوادگیشون براش دوخته به طرز فوق العاده ای به تنش نشسته بود … مخصوصا رنگ تماما مشکی کتش با موهای سیاه لخت و براقش که به سمت بالا هدایتشون داده بود همخونی خاصی داشت …

میدونست چه کسی مهمونی رو ترتیب داده و ممکنه چه اشخاصی توی این مهمونی حظور پیدا کنن ولی مطمئن نبود لوهان هم باشه … یا حتی ایون جی و جیمین …

مدتی میشد سعی در بیشتر فهمیدن اون پسر مرموز ساکت داشت … جیمین به طرز عجیبی براش جذاب بود … در واقع جذب خودش نشده بود  … مثل خیلی مواقع دیگه دوست داشت درباره گذشته اون بچه و خانوادش بیشتر بدونه … ولی دست  بسته بود چون نمیدونست دقیقا باید از کجا شروع کنه …

قدم های اولش رو به سمت در برداشته بود که صدایی اشنا به گوشش رسید …

ایون جی  – درسته حق با شماست …

برگشت و به ایون جی که دست به سینه کنار دری ایستاده بود و دختری که روبه روش بود و حرف میزد نگاه کرد … لبخند کمرنگی زد و با قدم های اروم به سمتشون رفت … خوشحال بود … حداقل میدونست یکی از این بچه پولدار ها رو میشناسه …

کریس – سلام …

ایون جی با دیدن کریس کمی متعجب شد و دستش رو به سمت کریس دراز کرد و دست داد

ایون جی – چه تصادفی …. اتفاقا قبل اینکهع بیام خیلی فکر کردم که شما هم میایین یا نه …

به اطراف نگاه کرد

ایون جی – پس کریستال کجاست ؟

کریس – نیومده … برای سفر کاری با مادر رفته … جیمین ؟

پرستشگرانه به ایون جی نگاه کرد …

ایون جی – نمیدونم پنج دقیقست تو این اتاق داره چی کار میکنه …

به ساعت نگاه کرد و بعد هم به در اشاره کرد …

کریس – میخایید … شما برید … من منتظرش میومونم …

با خوشحالی به کریس خیره شد  …

ایون جی – جدی ؟ واقعا ممنون میشم … پس وقتی کارش تموم شد همراهش بیایید

کریس حتما !

سرش رو با لبخند تکون داد و به دور شدن ایون جی نگاه کرد …

با کنجکاوی به در خیره شد … احتمال میداد اتاقی برای تعویض لباس باشه … لبش رو جمع کرد و لبخند محوی زد …

دستش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و پست به در ایستاد ….

**************************************

لب های حجیمش رو گزید و به سمت پدر لوهان قدم برداشت … نمیدونست لوهان توی اون مهمونی حظور داره … احتمال میداد چون لوهان حاظر نشده به مهمونی بیاد پدرش ازش خواسته تا جاش بیاد تا نباشه … سعی میکرد به اطراف نگاه نکنه و خطی راست رو پیش بره … با رسیدن بهشون تعظیم کرد و درحالی که سرش پایین بود کنارشون ایستاد …

” کای … دربارش قبلا هعم بهتون گفته بودم “

بقیه سرشون رو به عنوان تایید تکون داد و شروع به پرسیدن سوال هایی فضایی کردن که اکثرشون رو هم پدر لوهان جواب میداد مثل اینکه خودش میدونست کای از پس جواب دادن این سوالا بر نمیاد

” بهتره بری و با بقیه بیشتر اشنا شی  … “

کای – بله …

” افرین پسرم “

لبخند کمرنگی زد و به لحن عجیب پدر لوهان فکر کرد … کلمه ای که معمولا مخاطبش نبود ” پسرم ” … با شنیدن این کلمه خوشحال میشد .. مدتی میشد هیچکس اینطور و با این لحن صداش نکرده بود … بعد از مرگ مادر بزرگش هیچکس اینطور خطابش نکرده بود …

همون طور که سرش پایین بود به سمت یکی از میز ها میرفت که با برخورد به چیزی متوقف شد و بعد خیس شدن پیراهنش رو حس کرد … با شدت سرش رو بالا اورد و تو فاصله چند سانتی دوتا چشم درست و سیاه براق دید …

چندیدن بار پلک زد و بعد به خودش اومد و عقب رفت …. با چهره ای گرفته به لباسش نگاه کرد و لبش رو توی دهنش جمع کرد …

کای – اوف …

نکته عجیب این بود که اصلا و ابدا بهش واکنشی نشون نداده بود … انتظار داشت بعد از اون برخورد پسر جوون رو به روش بهش بپره … از فرصت سو استفاده کرد و طوری وانمود کرد که انگار اون مقصره …

دا رین – یااا … چه خبرته ؟

با فریاد و لحن طلبکارانه دختری که بهش برخورد کرده بود با چشم هایی درست و متعجب سرش رو بالا اورد و برای دقایقی بیخیال پیراهن خیسش شد …

کای – یااا ؟

صداش رو صاف کرد و به لیوانش اشاره کرد

دا رین – تو .. تو .. حواستش کجاست ؟ … ببین … ریخت …

کای – فکر کنم … شما به من خوردین …

به پیراهن سفیدش اشاره کرد

دا رین – حواس جنابالی نبوده … چرا وقتی راه میری سرتو میندازی پایین ؟

سرش رو پایین انداخت و کمی فکر کرد حق با اون بود

لبخند کمرنگی زد و و بهش نگاه کرد …

کای – درسته … من معذرت میخوام … جام رو از دستش بیرون کشید و روی سینی داخل دست پیشخدمت گذاشتش و جام دیگه ای برداشت و به سمتش گرفت …

با بهت جام رو گرفت و به چهره اروم کای نگاه کرد …

از داخل کیفش دستمالی رو در اورد و به سمت کای گرفت …

کای – نه ممنون … خودم یه کاریش میکنم … بازم ببخشید

دستش روبه سمت یقه پیراهنش برد و دو دکمه اولش رو باز کرد و گردن برنزش کنار اون سفید مطلق بیشتر به چشم اومد …

تعظیم کوتاهی کرد و دور شد

راهش رو کج کرد و به سمت میزی که دوستاش چشم انتظارش ایستاده بودن رفت …

” چی شد ؟ “

دا رین – هیچی پیراهن اون خشگله حسابی قرمز شد …

زد زیر خنده و به جام اشاره کرد

دا رین – عین احمقا کلی هم معذرت خواهی کرد ….

” پس از اون سوسول ها بود ! “

” نه امکان نداره … میگم شاید ازت خوشش اومد “

دا رین- چرت و پرت نگین … من بردم … پولا رو بریزین وسط …

” قبول نیسسست ! “

مهم این بود که بازی رو برده بود و پیرهن اون بچه سوسول رو قرمز کرده بود … همین !  

*************************************

درک نمیکرد اون بچه کوچولو داره توی اتاق چیکار میکنه … نفسش رو فوت کرد وبرای شیشمن بار به ساعتش نگاه کرد … پشت به در ایستاده بود وبا پاش ضرب میگرفت که بالاخره صدای باز شدن در به گوشش رسید و بدون معطلی با سرعت برگشت …

به چهره در هم جیمین نگاه کرد و به کراواتی که نامنظم و اشتباه بسته شده بود … نمیتونست درک کنه … پس این همه وقت اون تو چیکار میکرد ؟

کریس – سلام …

وقتی متوجه شد مدتیه که به کریس خیره شده سرش رو پایین انداخت و با صدایی گرفته سلام کرد

کریس – کراواتت … درستش کن …

با جمله کریس به کراوات نگاه کرد و لبش رو جمع کرد …

جیمین – مهم نیست …

کریس – مهم نیست ؟

تک خنده ای کرد

کریس – اگه اینجور و با این سر و وضع بیایی بین اون همه دختر و پسر از ده های بالا میدونی چقدر برات بد میشه ؟  منتظر میمونم … برو درستش کن

به سمت دیوار رفت و بهش تکیه داد …

جیمین – بلد نیستم !

تکیش رو از دیوار گرفت و کنجکاوانه به جیمین نگاه کرد …

کریس – خب … از اول میگفتی …

صداش رو صاف کرد … و به سمتش رفت و به داخل اتاق هدایتش کرد و در رو بست ….

کتش رو از تنش در اورد و اویزونش کرد …  کراواتش رو هم باز کرد و شروع به بستنش کرد

کریس – یه پسر مثل تو … باید این کارا رو بلد باشه … بدن جیمین به طرز عجیبی سرده در حالی که چهرش چیز دیگه ای رونشون میداد …. ولی به روش نیاورد و ترجیح داد چیزی نگه …

متوجه شده بود که

با لبخند فاصله گرفت و خواست تا کت رو برداره که افتاد … خم شد و برش داشت …

کریس – ببخشید …

با کمک کریس کت رو پوشید و کریس  سر شونه های کت رو درست کرد و با لبخند بهش نگاه کرد و برش گردوند سمت ایینه تا خودش رو ببینه …

کریس  – این جوری بهتره

حالا میفهمید چقدر کریس قد بلند و چهار شونست … توی ایینه بجای اینکه به خودش نگاه کنه به چهره کریس که لبخندی کمرنگ روی لب داشت خیره شده یود …

کریس- بهتر نشده ؟

بی هوا سرش رو تکون داد و تایید کرد …

کریس – برو بیرون الان منم میام …

بعد از رفتن جیمین خم شد و ورق قرصی که پایین افتاده بود رو برداشت و. بهش نگاه کرد … از اسمش سر در نمیاورد … تا حالا همچین اسمی رو ندیده بود … مشخص بود قرص خاصیه …

با احتیاط قرص  رو داخل جیبش گذاشت و از اتاق بیرون رفت …

کریس – بریم …

******************************************

 تا نظرات به 25   نرسه خبری از قسمت جدید نیست …

فیک تقریبا کامل نوشته شده … حالا بستگی به خودتون داه که بخوایید هر هفته اپ شه یا نه

این نکته هم بگم که تا به حدی که میخوام نرسه اپ نمیکنم و جدیم حتی اگر چند هفته بشه …

اینم بدونین که ادمینمون پنل هایی که بیشتر از یه ماهه اپ نکردن میبنده … خود دانید … :))))))

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 14 نظر 28 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
lulu
مهمان

سلام عرلوهان باید یه ذره خوشحال بشه حقشه ممنون گلم

فرناز
مهمان
Fati💜EXO💜HunHam
مهمان

عالی بود مغسیییی💜💜💜💜💜

sahar
مهمان

مرسیییی عااالیی بوووود خسته نباشییی😉😍😍😙😙😘😘😗😗😚💖💖💖💖💖

شبنم
مهمان
چقدر خوشحالم فکر کردم قرار نیست امروز آپ بشه! آقا کیونگسو رو بیار به کای بزن این دختره عنتر دارچین کی بود؟! بعدشم هنوز تاعوریس نشده فیک داره کامل میشه؟؟ دست سوهو به خون مردم آلوده شده سر لی چه بلایی میخواد بیاد؟چانی رفته بک افسردگی حاد مزمن واگیر دار گرفته اونوقت میگی فیک کامل شده؟؟؟ سهون باید بیاد منت کشی لوهان تازه! اصلا کایسو نداشتیم یعنی چی تقریبا فیک کامل شده؟؟!! دهن منو دیگه وا نکنیاااااا!!!فیک تقریبا کامل شده فیک تقریبا کامل شده…. خیلی اعصاب دارم تو این آلودگی هوا تو هم بیا روش راه برو!!!! ولی خوب بود… Read more »
تینا
مهمان

عالی بود
مثل همیشه
کاش از چانم خبری میشد

suho
مهمان

lawliiii ,man taze shoroo krdam in fico vali in ghesmat awli bood

r.r
مهمان

من دوست دارم شروع به خوندن فیک کنم..اما الان که نگاه کردم قبل از قسمت سی و نهش نیست..چطور میتونم اونا رو گیر بیارم؟

wpDiscuz