*****************************

کورکورانه برق کوچیک آشپزخونه رو روشن کرد…. لیوانی پر از آب رو سر کشید و کراواتش رو شل کرد … اون روز قطعا یکی از خسته کننده ترین روز های زندگیش بود … نفس عمیقی کشید و از پله ها بالا رفت 

وارد اتاقش شد و کتش رو در اورد و روی صندلی انداخت … 

تمام روز رو بیرون از خونه و کنار دختر کوچولویی بود ک به تازگی باهاش اشنا شده بود … دختری که معسوم و پاک بنظر میرسید و این باعث میشد سهون توی کارش بیشتر از قبل دچار تردید بشه . تردید مسخره ای که وقتی با دختر های بالغ تر میگشت و ازشون برای رسیدن به اهدافش استفاده میکرد نداشت … نفس عمیقی کشید و دست هاش رو روی شقیشه هاش گذاشت و کمی مالید …

تو افکارش غرق بود که د. اتاق روی لولای خشکش چرخید و در به ارومی باز شد … به سمت در برگشت و لوهان رو تو چهار چوب در  دید که با چشم هایی خسته و خوابالود بهش نگاه میکنه … 

سهون – هی … توچرا بیداری ؟!

با تموم شدن جملش به ساعترو ی میز نگاهی انداخت .

همونطور که چشم هاش رو میمالید در اتاق رو بست و از پشت بهش تکیه داد

لوهان – کجا بودی ؟

با دیدن چهره خوابالود لوهان خندش گرفت و دست هاش رو باز کرد 

سهون – بیا ببینم خوابالو 

لوهان با نگاهی خسته به سمتش قدم برداشت و خودش رو توی آغوش سهون انداخت و سرش رو توی گردن سهون پنهان کرد

نفس عمیقی کشید تا عطر لوهان ریه هاش رو پر کنه 

لوهان با صدایی گرفته سوالش رو تکرار کرد 

لوهان – هی … فکر نکن با یه بغل میتونی خرم کنی … کجا بودی ؟!

سهون لوهان رو از خودش جدا کرد و دستش رو به سمت موهای لوهان برد اونا رو از جلوی چشم هاش کنار زد تا بهتر بتونه چشم های براقش رو ببینه … 

سهون – یه کاری پیش اومد 

لوهان – چه کاری ؟!

سهون نفسش رو صدا دار بیرون داد … چقد راز دروغ گفتن بدش میومد … اونم به تنها کسی که بعد از هیونگش دوستش داشت . کسی که نفس هاش به اون بستگی داشت … ولی سهون از بچگی یاد گرفته بود دروغ بگه … مجبور بود 

سهون – باید یه سر میرفتم پیش وکیلی که اینجا داشتم ..

ابرو هاش رو بالا داد و این نشونه ای بود از اینکه حرف های سهون رو باور نکرده 

لوهان – کدوم .. وکیلی تا این موقع شب کار میکنه ؟؟

سهون تک‌خنده ای کرد و از اسن که لوهان اینقدر سمج بود لذت میبرد … دقیقا مثل خودش !

سهون – بعدش با یه سری از دوستام و همین وکیله رفتیم رستوران و بعدشم بار … 

لوهان سکوت کرد و ترجیح داد حرفی نزنه … هر چند که خیلی راصی نشده بود ولی سهون یه ادم ازاد بود و لوهان هم از فوضولی خوشش نمیومد … میخواست به سهون اعتماد کنه … اعتمادی پوچ که ضربشو خورد 

لوهان – خوابت نمیاد ؟؟

سهون سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و اضافه کرد : خیلی 

لبخندی زد و دستش رو به سمت دکمه های پیراهن سفید و‌جذب سهون برد و یکی یکی بازشون کرد …

بعد از باز کردن کامل دکمه ها بوسه سبکی روی قفسه سینه سهون زد و سهون پیراهنش رو دراورد و روی صندلی انداخت … 

لوهان – شلوارتم در بیار … ‌خوب بخوابی 

روی پاشنه پا چرخید و خواست به سمت در بره که دستی دور مچش حلقه شد 

سهون لوهان رو به سمت تخت کشوند و روی تخت پرتش کرد … خودش هم بلافاصله روی تخت خزید و کنار دراز کشید 

لوهان – یااا … چی …

اومد چیزی بگه که‌ بازو های قدرتمند سهون دور بدنش حلقه شد … سرش  رو با سماجت توی گردن لوهان فرو برد و زمزمه کرد : همین جا بخواب 

لوهان – خیلی پرو شدیاااا 

سهون نیشخندی زد و به حرف های کنایه دار لوهان توجهی نکرد و بیشتر لوهان رو توی بقلش مچاله کرد 

لوهان – اوی … سهون … ول نمیکنی ؟؟

سهون – نچ … حقم هست با کسی که برای خودمه بخوابم ؟ نیست ؟

لوهان – متوجه منظورت نمیشم !

سهون – دیشب باید بهش فکر میکردی … قبل از اینکه مال خودم بشی 

لوهان سرفه ای کرد و سعی کرد جدا بشه 

لوهان – مسخره بازی در نیار … 

سهون- مثل دیشب .. همونطور کع تا صبح تو بقلم خوابیدی امشبم بخواب … 

سکوت کرد و با اکراه دستش رو روی کمر برهنه سهون گذاشت …

سهون – شب بخیر

**********************

یه هفته گذشته بود … یه هقته طولانی و نسبتا نا امید کننده بعد از تعطیلات کریسمس … 

نفس عمیقی کشید و روی کاناپه جا به جا شد … بی هدف کانال ها رو عوض میکرد تا یه برنامه مناسب برای دیدن پیدا کنه .. 

کای – هوووف 

دو ساعتی میشد که لوهان از خونه بیرون رفته بود … البته هم خیال سهون و هم کای راحت بود .. چون تنها نرفته بود .. بک همراهش بود و طبق اون چیزی که کای میدونست لوها برای خریدن چند دست لباس با بک بیرون رفت بود چون این عقیده رو داشت که بک بر طبق مد نظر میده و سلیقش خوبه … 

مشغول نگاه کردن برنامه ای حوصله سر بری بود که صدای سهون نظرش رو جلب کرد 

سهون در حالی که کراواتش رو روبه روی  ایینه راهروی طبقه بالا تنظیم میکرد با صدای تقریبا بلندی گفت : هی کای … چیزی بیرون نمیخوای ؟

کای نگاهش رو به سهون داد و تو دلش باز هم جذابیت خیره کننده شهون رو تحسین کرد 

کای – نه … نمیخوام 

سهون با قدم هایی محکم از پله ها پایین اومد و به سمت میز رفت و سویچش رو بداشت 

سهون – اوکی .. کاری نداری  ؟

کای برگشت تا بهتر بتونه ببینتش … کت و شلوار سرمه ای به شدت بهش میومد … پوستش روشن بود و اون رنگ حسابی جذابش کرده بود … 

کای – کجا میری ؟

سهون نگاهی گذارا به کای انداخت … 

سهون – بیرون یه کاری دارم … باید به اون برسم 

کای – آها .. 

سهون – چطور ؟

کای – هیچی … اخه خیلی خوشتیپ کردی … 

سهون – من همیشه خوشتیپم …. 

چشمکی به کای زد … 

کای – اون که معلومه !

 سهون میخواست از در بیرون به که کای فکری به ذهنش رسید … توی خونه موندن واقعا براش خسته کننده بود 

کای – سهون ؟

سهون سرش رو برگردوند و بهش نگاه کرد 

سهون – هوم ؟

کای – میتونی .. منم تا یه جایی برسونی ؟

سهون سرش رو تکون داد وبه ساعت نگاه کرد 

سهون – اره .. اگه قول بدی زود حاظر شی …

کای از روی کاناپه بلند شدو همونطور که از پله ها بالا میرفت گف : الان میام .. تو ماشین منتظر باش.

سهون سرش رو تکون داد و از خونه خارج شد … 

******************************

” بزن … منتظر چی هستی ؟ “

فریاد بعدی جیون اونو به خودش اورد … دستاش میلریزد و به بدن تقریبا بی جون رو به روش که از شدت کتک ها و ضربه های افراد دور و برش بی حال روی زمین خاکی و پر خون افتاده بود نگاه میکرد 

اب دهنش رو خورد داد و اسلحه رو به سمتش با دقت بیشتری هدف گرفت .. جیون به سمتش قدم برداشت و پشتش ایستاد خودش رو بیشتر بهش چسبوند و این باعث شد بلرزه … 

با دیدن واکنش عجیب سوهو نیشخندی روی لبش اومد و سرش رو به سمت گوشش برد و با حالت زمزمه همونطور که با دستش دست سوهو رو که توش اسلحه بود تنظیم میگرد گفت : اینجوری باید نگهش داری … 

سوهو اب دهنش رو غورت داد 

جیون – و بعد … بنگ ! تمومه عزیزم … 

چشم هاش رو بست و کمی دست اشارش رو محکم  تر فشار داد و بعد از ثانیه ای صدای شلیک توی انبار قدیمی و خاکی پیچید … با اخرین ناله شخص چشم بسته رو به روش روی زمین افتاد و اسلحه رو به سمت دیگه ای پرت کرد ….

چشم هاش رو روی هم فشار داد .. هنوز هم نمیتونست درک کنه اون کار لعنتی رو انجام داده بود … دوست داشت وقتی چشم هاش رو باز کنه اونجا نباشه و توی تختش باشه و بفهمه داشته کابوس میدیده … 

سوهو – نه … 

جیون به سمتش قدم برداشت و جلوش خم شد 

جیون – عزیزم … دیدی کاری نداشت … 

سوهو – خفه شو … 

بدون نگاه کردن به جسدی که فقط چند متر باهاش فاصله داشت بلند شد و لباسش رو تکون داد تا خاک هاش از بین بره 

سوهو – تموم شد … ؟ میتونم برم ؟

جیون – تازه اومده بودی … 

سوهو به سردی نگاهش کرد 

سوهو – کثافت کاریتون تموم شد یا نه ؟

جیون لبخندش محو شد و به سمت رفت … روبه روش ایتاد و شروع کرد به صاف کردن یقش … شورت هاشون دقیقا رو به روی هم با فاصله ای کم بود 

جیون – هه … وقتی عصبی جذاب تر میشی … میدونستی  ؟

سوهو با چشم هایی بیروح و عصبی بهش خیره شد .. 

جیون – یه امشبو نرو … هوم ؟ 

سوهو دست های جیون رو پس زد 

سوهو – مثل اینکه کارتون تموم شده … خداحافظ 

به سمت در انبار قدم بردشت که صدای جیون متوقفش کرد

جیون – فکر نمیکردم اینقدر خواستنی باشی … میدونی … همیشه فقط برادرت رو دیدم … ولی تو 

سوهو – خفه شو ! 

جیون که کم کم داشت عصبی میشد سعی کرد به سوهو زخم ربون بزنه تا کمی خودش اروم تر بشه 

جیون – هی .. یه امشبو نرو خونه … قول میدم با منم بهت خوشبگذره … میدونی حداقل از اون دورگه هم جنست بهترم … نه ؟ اسمش چی بود ؟ اها … لی !

 برگشت و با قدم هایی محکمو عصبی به سمت جوین رفت دستش رو بالا اورد و روی صورت دختر مقابلش فرود اورد … 

سر جیون از شدت ضربه به سمت متمایل کج شد 

همونطور که سعی داشت نفس های تند و عصبیش رو کنترل کنه از لای دندون هاش که با عصبانیت به هم میفشردشون گفت 

سوهو – اسم اونو به زبون کثافتت نیار 

برگشت و بدون گفتن کلمه دیگه ای از انبار خارج شد .. سوار ماشین شد و به شمت خونه حرکت کرد 

جیون تلفنش رو از توی شلوار جین تنگ و زنندش در اورد و در حالی که به افراد دیگه داخل انبار اشاره میداد جسد رو مفقود کنن شروع کرد به شماره گیری 

جیون – عزیزم … کار تموم شد … اره وو نگران نباش … اره … هوم … گفتم که ! باشه .. میبینمت !

جیون  – هه … احمق کوچولو !

*******************************

از ماشین پیاده شد و از سهون تشکر کرد 

سهون – کاری نکردم … 

کای – مراقب خودت باش .. 

سهون – اوکی … خدافظ 

پنجره سمت کای رو بالا کشید و پاش رو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت از کای فاصله گرفت … ‌

کای به دور شدن ماشین نگاه کرد … چشم های کنجکاوش تا اونجایی که میتونستن ماشین تیره رنگ سهون رو دنبال کردن … حس کنجکاوی وجودش رو قلقلک میداد … همه ی اون کنجکاوی ها هفته ی گذشته بعد از دیدن سهون همراه شخصی غیر آشنا بود … 

فلش بک : 

دستش رو توی شلوار جین و تنگش کرده بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد سه رو زا تولدش گذشته بود و تقریبا از لحاظ روحی داشت دوباره رو به راه میشد … سعی میکرد نسبت به همه آیز بی تفاوت باشه … 

نفس عمیقی کشید و سرش رو بالا ارود و دید وسط شهره … باورش نمیشد اونهمه راه رو از خونه تا مرکز شهر پیاده اومده 

به سمت فضای سبزی که به تازکی وسط میدون اینجاد شدن بود رفت و روی یکی از نیمکت ها نشست … هوا سرد بود و کای از سرما متنفر بود … با اینکه خودش توی فصل سرما بدنیا اومده بود ولی هیچ میونه خوبی با سرما نداشت

بی هوا به اطراف نگاه میکرد … به زوج هایی که توی سرما قدم میزدن و. دست هاشون توی دست هم قفل بود … بچه هایی که با ته مونده برف های روی زمین که گلی بودن بازی میکردن و با سرزنش های مادرشون رو به رو میشدن … چشم هاش چرخید تا صحنه ای غیر منتظره دید … 

کمی اون طرف تردقیقا رو به روی پارک سهون ، همراه یه دختر جوون 

با بهت از روی صندلی بلند شد تا دیدش بهتر از قبل باشه … 

سهون لبخند بزرگی به لب داشت و دختر جوون رو به سمت در کافی شاپ هدایت میکرد … دختر تقربیا تا شونه هنای سهون بود و تفاوت سنیشون به چشم میومد … وقتی سهون و همراه دختر وارد کافی شاپ شدن کای با عجله از خیابون رد شد و به سمت کافی شاپ رفت … جلوی در شیشه ای کافی شاپ ایستاد و به میزی که سهون روش نشسته بود و به منو نگاه میکرد خیره شد … 

تا چهار ساعت بعد از اون سهون رو همراه اون دختر حوون دنبال کرد تا سر از کارشون در بیاره و وقتی دید چیزی بیشتر از اون بای اونروز دستگیرش نمیشه به سمت خونه رفت … نمیخواست نه سهون و نه لوهان به چیزی شک کنن …

پایان فلش بک 

 

سرش رو تکون داد و سعی کرد از اون افکار بیرون بیاد … میتونست خوش بین باشه و اون قرار رو فقط یه قرار کاری ببینه … ولی … نمیتونست … سریع دستش رو تکون داد و سوار تاکسی شد 

کای – لطفا از اون سمت برید 

نفس عمیقی کشید دوست داشت هیچکدوم از افکارش درست در نیان 

 

_______________________________________________________________

 

سلام همه سایلنت ریدرا و خواننده های ثابت.خب…اول یه معذرت خواهی بدهکارم برای دیر آپ کردن این قسمت ولی همون طور که تو چنلم گفتم مسافرتم …این آپم مدیون کیمهان اخرین اشکهام

امیدوارم خوشتون بیاد

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)