با گیجی لقمه دیگه ای توی دهنش گذاشت … هر چقدر فکر میکرد نمیتوست درست شب پیش رو بخاطر بیاره … نفس عمیقی کشبد و لقمه رو جوید …
امکان اشت خواب دیده باشه … ولی چرا همه چیز واقعی به نظر میومد ؟!
چانیول با حوله ای روی سرش از اتاق خارج شد …
چان – صبح بخیر
بک – ص .. صبح بخیر
در حالی که موهاش رو با حوله قرمز کوچیک خشک میکرد به طرف یخچال رفت
خم شد و نگاه گذرایی توی یخچال انداخت
چانیول – شیر تموم شده ؟!
بک – اوم … نه اینجاست
پاکت رو برداشت و به سمت چان گرفت
بک – بیا …
چان – اوه … مرسی
لیوان شیری پر کرد و به سمت اتاق رفت …
به رفتن چان نگاه کرد و دستش رو کنار لبش گذاشت … امکان نداشت ! به هیچ وجه … لبش رو گزید و جمله اشنایی توی ذهنش تکرار شد ” ببخشید …. ولی دوستت دارم بک .. ”
بک – نه نه … امکان ندارههه
سرش رو تکون داد و تند تند شیر رو‌سر کشید
*******************************
کانال ها رو بی هدف عوض میکرد و کنترل رو توی دستش تکون میداد … بخاطر اتفاقات شب قبل سردرد داشت ولی به روی خودش نمیاورد …. نیم نگاهی به لی که توی آشپزخونه سخت مشغول درست کردن غذا از روی دستور پخت بود کرد …
به لی گفته بود نیازی نیست که خودش غذا درست کنه ولی لی با سماجت خواستار این بود که ناهار اون روز به عهده اون باشه … که سوهو در اخر تسلیم خواسته لی شد
با بی تفاوتی به تی وی خیره شده بود که اخبار شروع شد …
گوینده اخبار شروع به گفتن تیتر کرد
” و دوباره مرگ های مرموز و قتل های پی در پی “
سوهو اب دهنش رو غورت داد و به تلوزیون خیره شد
“این بار بازرس سر شناس ….. “
با صدای لی به خودش اومد و به سمت اشپزخونه برگشت
لی – وای وحشتناکه … مرد بیچاره
نگاهش رو دوباره به تلوزیون گرفت و به مانیتور خیره شد
“گویا شب گذشته ناپدید و جسد وی امروز صبح در انباری خارج از شهر پیدا شده …. پزشک قانونی دلیل مرگ رو ضرب و شتم شدید و در نهایت اصابت گلوله اعلام کردن ”
” قاتلین هیچ گونه ردی از خود بر جای نذاشته و فعلا هیچ سرنخی در دسترس نیست … ”
با بهت به نقطه ای نامعلوم از مانیتور خیره بود و چیز دیگه ای نمیشنید … فمر نمیکرد فرد به اون مهمی رو با دست هاش
ویبره گوشیش اونو به خودش اورد و با تردید جواب داد
سوهو – ب … بله ؟
” کارت عالی بود … همین الان اخبار رو دیدم … افرین … ”
حرفی برای گفتن نداشت … سکوت کرد
” فعلا با تو و اون عشق کوچولوت کاری ندارم … ولی در اینده بهت نیاز خواهم داشت … فکر نمیکردم اینقدر ماهر باشی …. میدونی … ”
گوشش پای تلفن بود و چشماش خیره روی مانیتور … نمیتونست بیشتر از اون تحمل کنه …. اجازه نداد بیشتر از اون حرف بزنه و گوشی رو به سمت تلوزیون پرت کرد توی یه ثانیه هر دو از بین رفتن هم تصویر جلوش هم صدای ناخوشایند و چندش برادرش ….
با بهت به سوهو و بعد تلوزیون نگاه کرد
لی – … سو … سو .. سوهو
به سمت سوهو قدن برداشت ولی با فریادش سر جاش خشکش زد
نفس های عمیقی کشیدی و سعی کرد اروم باشه …. ولی نمیتونست
سوهو – لعنتییی ….
از روی مبل بلند شد وبه سمت در خروجی رفت … لی دنبالش دوید تا متوقفش کنه ولی با بر خورد دستش به بازوی سوهو تنها چیزی که دید چشم های قرمز و عصبی سوهو بود
دستش رو رها کرد و گذاشت که بره … و چند ثانیه بعد در با صدای محکمی بسته شد و این لی بود ک که تنها ریو به روی تلوزیون شکسته با بهت ایستاده بود
لی ای که از هیچ چیز خبر نداشت و این اصلا خوب نبود
*******************************
بیشتر از اون نمیتونست حقیقت تلخی رو که ازش خبر داشت مخفی کنه … نگاهی مردد به پوشه سفید توی

دستش انداخت و به سمت در اتاق کیونگسو رفت … میدونست زمان هایی که کیونگسو و مینسوک تنها میشن کار های مهمی با همدیگه دارن … ولی حس میکرد بهترین موقع برای بر ملا کردن واقعیته … حداقل با وجود مینسوک ، شاید کمی از شدت غوغایی که قرار بود به پا بشه کمتر میشد ….
در زد و بعد از چند ثانیه صدای گرفته کیونگسو احازه ورود رو بهش داد … نفس عمیقی کشید و دستش رو روی دستگیره گذاشت و در رو باز کرد … به محض ورود کیونگسو و مینسوک رو دید که روی میز صندلی دور میز مطالعه نشستن و دارن بحث میکنن
کیونسگو – ببین من موافق نیستم … اگه ما بخواییم همه سهامو یه جا بخریم … اصلا درست نیست … میفهمن که …
مینسوک – نه نه … اتفاقا اینطوری بهتره … نگران چی هستی ، اون سهام از طرف شرکت من …
گلوشو صاف مرد تا متوجه حظورش بشن
چن – اهم اهم
هر دو برگشتن و بهش نگاه گذرایی انداختن ، کیونکسو با بی تفاوتی نگاهش رو گرقت و دوباره ب مدارک رو به روش خیره شد ولی مینسوک به چن خیره شد … میتونست نگرانی رو توی چهرش ببینه … سعی کرد با ایما و اشاره بپرسه ک مشکل چیه …
چن هم متقابلا سرش رو تکون داد و با چهره ای پر از تاسف و نگرانی به مینسوک فهموند ک باید کیونگسو هم در جریان باشه …
کیونگسو که هر دوشون رو ساکت دید نفسش رو با حرص بیرون داد و سرش رو بالا گرقت
کیونگسو – چی شده ؟
چن اب دهنش رو غورت داد و با پوشه توی دستش نگاه کرد میخواست چیزی بگه که کیونگسو پیش دستی کرد
کیونگسو – اون چیه توی دستت ؟؟
چن – این …
کیونگسو – مدارک جدید ؟؟
از روی صندلی بلند شد و به سمت چن قدم برداشت .‌دستش رو توی شلوار کتان ابی نفتیش کرد و به چن خیره شد
کیونگسو – چرا حرف نمیزنی ؟! مشکلی پیش اومده ؟
چن – اینا … عکسن …
مینسوک روی صندلس کمس جا به جا شد و کاملا به سمتشون برگشت … با کنجکاوی بهشون خیره شد
ابرو هاش رو یالا انداخت …
کیونگسو – عکس … عکس چی …
با رسیدن فکری به ذهنش سریع پوشه رو از دست چن قاپید و یازش کرد … عکسایی رو که توش بود یرداشت و یکی یکی بهشون نگاه کرد …
عکس سهون یا پسری که توی خیابون قدم میزدن … عکس سهون با پسری که توی کافی شاپ نشسته بودن ، عکس سهون با پسری که روی چمنا نشسته بودن ، عکس سهون در حال بوسیدن همون پسر روی چمنا … عکس اون پسر … نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو ریز کرد … اون پسر ، چقدر اشنا بود … فاصله عکس رو با چشم هاش کمتر کرد و بعد از چند ثانیه سرش رو بالا اورد
کیونگسو – ا … این …
چن چشم هاش رو بست و لبش رو گزید …
مینسوک با تعحب از روی صندلیش بلند شد و عکس هارو از دست کیونگسو در اورد … یکی یکی نگاهشون کرد
مینسوک – به به میبینم که این توله هم …
حرفش رو با دیدن چهره معشوقه عجیب و جدید سهون خورد
مینسوک – ا … این که …
کیونگسو – پسرشه …. پسر خودشه
با عصبانیت دندون هاش رو رو هم فشار داد و دست به کمر به سمت میز کارش رفت
مینسوک – چطور ممکنه …
هر دو به سمت چن برگشتن … دوست داشتن بشنون که اشتباه تشخیص دادن … ولی با جمله چن مهر تاییدی روی تمام افکارشون زده شد
چن – لوهان … ۲۲ ساله … اهل سئول … تنها وارث HM … پسر اقای هان ….
برای چندثانیه به چن خیره موند … نمیتونست هضم کنه که سهون عاشق پسری شده بود که تمام بدبخیایی که میکشن بخاطر اونه …
کیونگسو – امکان نداره ..، سهون اینقدر …
چن چرااا دارههه … سهون عاشق لوهانه …
با صدایی که اروم بود و لحن اروم تری داشت پرسید : لوهان چی ؟!
چن – تا اونجایی که میدونم اره … اونم …
جملش تموم نشده بود که حجم عظیمی از پوشه ها و پرونده های روی میز کیونگسو پخش زمین شد
کیونگسو – امکان ندارههههه …. لعنتییی
مینسوک – هی هی … اروم بااش
کیونگسو نفس های عمیق میکشید تا بتونه اکسیژنی ک کم اورده بود رو دریافت کنه … ولی نمیتونست … دهنش باز و بسته میشد ….
مینسوک – منتظر چی هستی … برو بیارش …
چن – اه …
با عجله به سمت بیرون اتاق دوید و مینسوک به سمت کیونگسویی ک خم شده بود و میز رو تکیه گاه خودش قرار داده رفت
******************************
دستی لای موهاش قهوه ای تاعو کرد
ایون جی – افرین …
لبخند کمرنگی زد و در کتابش رو بست …
ایون جی – هی … نظرت چیه که امروز بریم بیرون ؟!
با تردید به ایون جی نگاه کرد ، نمیدونست قبول کنه یا نه …
ایون جی نفس عمیقی کشید و کمی روی صندلی جا به حا شد و بیشتر بطرفش خم شد
ایون جی – ببین … درستو که خوندی … مامانم ک نیست … برای خودتم خوبه … هوم ؟!
جرقه هلی تردید توی چشم هاش دیده میشدن
ایون جی – اگه قبول نکنی دیگ بهت تو درسا کمک نمیکنم !
سرش رو به معنی مثبت تکون داد و لبخند کمرنگی زد
ایون جی – عالیه !!
دست هاش رو به هم زد و از روی صندلی بلند شد …
ایون جی – من میرم حاضر شم … تو هم حاضر شو ،..
چشمکی به تاعو زد و از اتاق بیرون رفت … تلفنش رو از توی جیبش در اورد و شماره ای رو گرفت
ایون جی – هی … سلام … اوم همه خوبیم … چن ؟! چنم خوبه …. اممم … میگم که ، وقتت آزاده ؟!… اوم … چه خوب ! … پس بیا بریم بیرون … کجاش با من ! آره … باشه … اهان … برادرتم بیار … بیار دیگ … سعی خودتو بکن … باشه … میبینمت
لبخندی زد و به در اتاق تاعو خیره شد
تاعو – شاید اینجوری از لاکت در اومدی
همه از سر دلسوزی بود… فکر میکرد اگه تاعو رو با افراد بیشتری اشنا کنه تو فرایند احتماعی شدنش نقش بیشتری خواهد داشت
ولی نمیدونست تا چه حد میتونه موفق باشه …
******************************
دستش رو با بی حوصلگی روی صورتش کشید نیم ساعتی میشد ک دکتر داخل اتاق بود
از دور ب مکالمه ی چن و دکتر نگاه میکرد … چشم های نگرانش لحظه ای روی لبهای متحرک چن بود و لحظه دیگ روی لب های متحرک دکتر ، سعی میبکرد لب خونی کنه ک چی میگن …
وقتی مکالمشون طولانی شد با قدم هایی اروم ب سمت اتاق کیونگسو رفت … مثل همیشه کنار تختش سرم به چشم میخورد و دم دستکاه های دیگه که اگه دوباره حالش بد شد بتونن کنترلش کنن …
نفهمید چند دقیقه تو همون حالت بهش خیره بود که دستی رو روی شونش حس کرد … برگشت و چهره خسته و نگران چن رو دید
مینسوک – دکتر چی گفت ؟!
چن سرش رو تکون داد و نفسش رو فوت کرد
چن – همون حرفای همیشگی …
مینسوک – باید زود تر سهونو بر گردونیم ….
سرش رو تکون داد
چن – باید …. بر گرده ….

_______________________________

سلام …‌ببخشید … میدونم خیلی دیر کردم
ولی این چند مدت اوضاع خیلی خوب نبود و نتمم وضعیت درست حسابی نداشت
بازم معذرت میخام … قسمت بعدو بیشتر میزارم 😶

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)