سلااممم بفرمایید قسمت جدید نظر هم یادتون نره

******************************

دستش رو با بی حوصلگی روی صورتش کشید نیم ساعتی میشد ک دکتر داخل اتاق بود

از دور ب مکالمه ی چن و دکتر نگاه میکرد … چشم های نگرانش لحظه ای روی لبهای متحرک چن بود و لحظه دیگ روی لب های متحرک دکتر ، سعی میبکرد لب خونی کنه ک چی میگن …

وقتی مکالمشون طولانی شد با قدم هایی اروم ب سمت اتاق کیونگسو رفت … مثل همیشه کنار تختش سرم به چشم میخورد و دم دستکاه های دیگه که اگه دوباره حالش بد شد بتونن کنترلش کنن …

نفهمید چند دقیقه تو همون حالت بهش خیره بود که دستی رو روی شونش حس کرد … برگشت و چهره خسته و نگران چن رو دید

مینسوک – دکتر چی گفت ؟!

چن سرش رو تکون داد و نفسش رو فوت کرد

چن – همون حرفای همیشگی …

مینسوک – باید زود تر سهونو بر گردونیم ….

سرش رو تکون داد

چن – باید …. بر گرده ….

*****************************

بی توجه به اتفاقات چند شب پیش و خاطرات در هم و بر همش به چانیول ک با دانش جوهای دیگه میگفت و میخندید خیره شده بود … دو سه روزی بود بجای خیره شدن به سوهو به چانیول خیره میشد … سعی میکرد حواسش رو با چیز های مختلف پرت کنه ولی نمیتونست …

نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از اون سمت حیاط گرفت و به گوشیش خیره شد و سعی کرد با اون خودش رو سر گرم کنه که سایه ای کل بدن نحیفش رو در بر گرفت

سرش رو بالا اورد و به چانیول ک با لبخند بهش خیره شده بود نگاه کرد … هیچوقت فکر نمیکرد با دیدن چانیول استرس بگیره … از حاش پرید و ایستاد

بکهیون – اهم … اگه مسخره بازیت تموم شد بریم

چشم هاشو ریز کرد و سعی کر مثل همیشه رفتار کنه

چانیول شونه هاشو بالا انداخت .

چانیول – این هفته امتحان نداریم … میایی با بچه ها امشبو بریم بگیردیم ؟؟

چند بار پلک زد و یه چشم هتی درشت چانیول خیره شد

بک – من نمیام … حوصلشونو ندارم

به اون سمت جمعیتی ک چانیول هدف داشت اون شبو باهاشون بگذرونه اشاره کرد …

چانیول – خیلیه خوب

سریع به سمتشون رفت و یعد از خداحافظیی کوتاه بر گشت

چانیول – بریم

با هم شروع به قدم زدن کرد … بک سعی مرد سر حرف رو باز کنه

بک – هی … مگه تورو به من وصل کردن ک نرفتی باهاشون … خب میرفتی

چانیول نگاه گذرایی بهش انداخت و اب دهنش رو غورت داد

چان – خب … خب میخواستم با تو اخر هفتمو بگذرونم

بک چیزی نگفت و به راهش ادامه داد … چند دقیقه ای گذشته بود ک یاد چیز دیگه ای افتاد

بک – اهان … راستی .. بابت کمک های این چند روزت ممنون

با کنجکاوی به بک نگاه کرد

چان – منظورتو … نمیفهمم

بک – امتحان … امتحانارو میگم احمق !

خنده ریزی کرد و سرش رو تکون داد

چان – کاری نکردم …. فقط برگه ها رو به سختی جا ب جا کردم ^^

با سوضن به چان نگاه کرد

بک – خفه شو … به نفعته

انگشت اشارشو به سمت چان گرفت و تهدیدش کرد

چان – باشه باشه

دست هاش رو بالا برد و نیشخند زد

چان – تسلیم !

****************************

استرس و نگرانی ، بیشترین احساساتی که توی اون موقعیت داشت … دست هاش رو به هم گره زد و منتظر موند تا تلفن تا تلفنش تموم شه …

بیشنر از اون نمیتونست دست به دست کنه … حالا که هیونگش مدارکو زود تر میخواست باید اینکارو انحام میداد ، میدونست تا همین قدر هم خیلی بازی گوشی کرده و کاراشو درست انجام نداده …

ولی حالا ک مدارکو برای هفته دیگ میخواستن … بیشتر از اون نمیتونست نقشه ای که واردش شده بود رو نادیده بگیره …

بعد از تموم شدن تلفنش با لبخند ن چندان خوشایندی به سهون نگاه کرد

– ببخشید اقای کیم … میدونید ک سرم حسابی شلوغه

لبخند کمرنگی زد و سعی کرد بر خلاف تنفری ک داشت صمیمانه رفتار کنه

سهون – بله … در جریانم … ببخشید مزاحمتون شدم

– نه نه … مهم نیست … حتما کار مهمی داشتید ک تا اینجا اومدید

شرش رو تکون داد

سهون – از وضعیت لوهان خبر دارید درسته ؟

– اره … کم و و بیش …

پرونده رو به روش رو باز کرد و شروع کرد به برسی کردنش با بی حواسی ادامه داد

– ایمیل هایی که برام فرستاده بودید رو زیر دستم برسی کرد

با نفرت بهش خیره شد … چه پدری اینقدر بی تفاوت بود … اولین روزی که دیده بودتش بنظر خیلی نگران لوهان میومد .. ولی حالا …

– خیلی رضایت بخشه …

سهون – درسته … خیلی کارش رو درست انجام داده

– درسته !

سرش رو بالا اورد و به سهون خیره شد

– اتفاقا میخواستم بخاطر همین یه مهمونی کوچیک بگیرم تا دور هم باشیم …

چشم هاش برقی زد و سرش رو تکون داد

سهون – البته … خیلی خوبه !

سرش رو پایین انداخت و نیشخند زد … بدون هیچ تلاشی به هدفش هر لحظه نزدیک تر میشد … فکر میکرد خیلی سخت تر باشه … ولی حسابی تو کارش موفق بود

***************************

دست ب سینه دنبال چانیول میرفت و زیر لب بد و بیراه میگفت

بک – من که گفتم حوصله ندارم …. نمیدونم چه اصراریه … اه …. احمق !

چان – هی …. چی میگ

ی با خودت ؟؟

با لمس دست چانیول پرید و کمی عقب رفت از اون شب به بعد. به هر واکنشی از طرف چان حساس شده بود

چانیول با ابرو هایی بالا رفته نگاهش کرد و صداشو صاف کرد

چانیول – چیه ؟

بک -هیچی ….

چشماشو ریز کرد و نفس عمیقی کشید

چانیول – پس غر نزنو و بیا !

از بک فاصله گرفت و شروع کرد ب قدم زدن

با قدم هایی اروم دنبال چانیول میرفت و از پشت به قول بزرگ رو به روش نگاه میکرد ، پلیل حساسیتی ک پیدا کرده بود رو خودش هم نمیدونست … یعنی ممکن بود اونم چان رو دوست داشته باشه ؟!

از فکرش خندش گرفت و سرش رو تکون داد … امکان نداشت … چانیول فقط … ولی چانیول واقعا براش چه جایگاهی داشت ؟! یه دوست ؟ البته … چانیول فقط براش یه دوست معمولی بود …

لبخند کمرنگی زد و قدم هاش رو تند تر کرد …. ولی وسظ راه ایستاد …‌

پس چرا مواقعی که ناراحت بود دوست داشت به چان تکیه کنه ؟ چرا وقتی چان نبود جای خالیش رو حس میکرد …

چانیول – بیا بریم.برج نامسان …. نظرت چیه ؟

با حواس پرتی به چان نگاه کرد و بی هوا سرش رو تکون داد …

با لبخند بزرگی به سمت بک رفت و دستش رو دور مچش حلقه کرد

چان – پس بریم !!

****************************

ماشین رو پارک کرد و نفس عمیقی مشید و به سمت لوهان برگشت ک با تردید به خونه ویلایی ، بزرگ سفید رو به روش خیره شد

سهون – بریم ؟

لوهان – سهون …

دستش روی دستگیره در خشک شد و دوباره به سمت لوهان برگشت

سهون – هوم ؟

چند بار پلک زد و به سهون خیره شد

سهون – چیزی شده ؟

سرش رو به علامت منفی تکون داد

سهون – چرا نگرانی ؟

دستش رو بالا اورد و شروع کرد به نوازش کردن گوشه لب لوهان با انگشت شصتش

لوهان – سهون …

حرف های کای درباره سهون بهم ریختش کرده بود … تمام روز رو سعی داشت تا اون جملات رو فراموش کنه … ولی نمیتونست … با شناختی که از کای داشت میدونست که تا وقتی از چیزی مطمئن نباشه اونو به زبون نمیاره …

ولی حرف های اون روز کای خیلی عجیب و خیر ممکن بودن و لوهان توی دوراهی سختی گیر مرده بود که حرف های کای رو یاور کنه یا رفتار های سهون رو .

نیاز به اطمینان دوباره داشت … از طرف کسی که واقعا دوستش داشت … با تمام وجودش ، حتی فکر اینکه حرف های کای درست باشن دیوونش میکرد

اب دهنش رو غورت داد

لوهان – سهون …

بیشتر به سمت لوهان متمایل شد و دستش ازادش رو روی دست لوهان گذاشت

سهون – جانم ؟

چند ثانیه ای به دست ها سفید و خوشفرم سهون روی دستش نگاه کرد و بعد سرش رو تکون داد

لوهان – هیچی

لبخند ساده ای زد و دستش رو به سمت دستگیره در برد تا بازش کنه ولی سهون مانعش شد

سهون – هی لوهان !

برگشت و ب سهون با کنجکاوی نگاه کرد

سرش رو خم کرد و لبش رو خیلی نرذم رو لب لوهان گذاشت … بدون حرکت موند ، میخاست لوهان حس اطمینانش نسبت بهش رو دوباره به دست بیاره

فاصله گرفت و به لوهان نگاه کرد

سهون – هر اتفاقی بیفته … من پیشتم … دوستت دارم … باشه ؟

لوهان با گیجی به سهون نگاه کرد … روحشم خبر نداشت ک سهون حرف هاشون رو شنیده

لوهان – م .. منظورت …

سهون همونطور ک پیدا میشد لبخند کمرنگی زد

سهون – بیا بریم ک. تا الانم دیر کردیم …. بابات شاکی میشه

از ماشین پیاده شد و با قدم هایی محکم به سمت خونه قدم برداشت ….. دست هاش رو مشت کرد ، شب مهمی بود باید موفق شد …. ولی دخالت دوست عزیزش کای ، مانعش میشد

فلش بک :

کای – لوهان … من دیدمش …

چند ثانیه ای سکوت بر قرار شد

لوهان – شوخیه جالبی بود !

کای – لوهان …

بر گشت و به کای نگاه کرد

کای – من داشتم جدی حرف میزدم …

لوهان – من که میدونم تو و اون سهون عوضی دست ب یکی کردید تا منو اذیت کنید !!

شروع کرد ب احمقانه خندیدن و دستش رو روی صورت رنگ پریدش کشید

کای – این طور نیست بهم … گوش کن …

ب لوهان ک دستش روی صورتش بود نزدیک شد و دستش رو روپی بازوش گذاشت ولی به محض تماس لوهان فاصله گرفت ، سرش رو با ناباوری تکون داد

لوهان – من … باور نمیکنم …

بیشتر سرش رو تکون داد

لوهان – نمیکنممم !

با قدم هایی محکم به طرف در اتاق رفت و سهون بلافاصله وارد اتاقش شد … سرش رو ب پشت در تکیه داد و لبش رو گزید

پایان فلش بک

مشتش رو سفت تر کرد و نفس عمیقی کشید باید زود تر این بازی رو تموم میکرد

**************************************

خم شد و به پایین نگاه کرد … نفس عمیقی کشید و ریه هاش رو از اکسیژن پر کرد و به منظره رو به روش خیره شده … به این فکر میکرد که سر حرف رو چجوری با چانیول باز کنه و از زیر زبونش حرف بکشه …

سرش رو بر گردوند و چان رو دید که با دوتا قوطی به سمتش میاد … بلافاصله بر گشت و صداش رو صاف کرد … چان کنارش ایستاد و قوطی رو به سمتش گرفت … با نگاه بک شونه هاش رو بالا داد و به منظره رو به روش نگاه کرد

چان – شکلات داغشونو تموم کرده بودن !

زیر چشمی بهش نگاه کرد و نفسش رو فوت

کرد

بک – من شکلات داغ دوست دارم …

قوطی رو بالا اورد و بهش نگاه کرد

بک – این تلخه !

چان – حالا یه بار بخوریش چیزی نمیشه که … اآن سری تو مهمونی خودتو … خفه کردی باهاش که

بر گشت و سرش رو کج کرد و با لبخند ترسناک و بی حسی ب چان خیره شد

بک – چی گفتی ؟؟

چان اب دهنشو غورت داد و سرش رو تکون داد

چان – هیچی … داشتم میگفتم ک زیادی شکلات داغ بخوری چاق میشیا

چشم غره ای به چان رفت و کمی از محتویات قوطی رو سر کشید …

************************************

روی مبل کنار لوهان نشسته بود و فنجون قهوش رو مینوشید و هر چند دقیقه یکبار زیر چشمی به لوهان نگاه میکرد … خدمتکارا دورشون وایستاده بودن و منتظر بودن اگه چیزی خواستن براشون فراهم کنن … ده دقیقه ای میشد پدر لوهان برای تماسی کاری به اتاقش رفته بود و اون دو رو تنها گذاشته بود …

فنجون قهوش رو روی میز کنار شکلات ها و ظرف بزرگ میوه گذاشت و دوباره صاف نشست … به لوهان نگاه کرد ک بی حس به جلوش خیره شده و با انگشت هاش ب فنجونی ک دستشه ضربه میزنه …

سهون – هی … لوهان

بدون جواب دادن به سهون همچنان به فنجون کوچیک ضربه میزد ، انگار توی دنیای خودش غرق بود … کمی به سمت لوهان خم شد

سهون – پیس … پیس …

وقتی دوباره جوابی نشنید ابرو هاش رو بالا انداخت و کمی بهش نزدیک شد … لپش رو باد کرد و با شدت توی کردن لوهان فوت کرد … با این حرکتش لوهان با شدت برگشت با فاصله چند سانتی از صورت سهون بهش خیره شد . خود سهون هم از این حرکت ناگهانی لوهان جا خورده بود و متقابلا نگاش میکرد … چند ثانیه طول کشید تا هر دو ب خودشون اومدن … لوهان سریع سرش رو عقب کشید و صاف نشست و صداش رو صاف کرد … فنجونش رو روی میز گذاشت و زیر چشمی به خدمتکارایی که دورشون ایستاده بودن و نگاهش میکردن ، نگاه کرد …

گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و شروع کرد بع تایپ کردن

” میشه یکم .. حواست به کارات باشه “

با حس ویبره گوشی داخل شلوارش نگاه متعجبشو از لوهان گرفت و گوشبیش رو از توی جیبش در اورد … وقتی دید از طرف لوهانه سرش رو بالا اورد و لبش رو کج کرد …. ولی با نگاه جدی لوهان لبش رو به حالت عادی بر گردوند و پوکر شروع ب خوندن پیام کرد

” من که کاری نکردممم !! “

” این خدمتکارایی ک میبینی … همشون جاسوسای بابامن !”

سرش رو بالا اورد و به خدمتکارا نگاه کرد

” یعنی چی ؟؟”

” اینا اینجان تا ببینن ما چیکار میکنیم یا چی میگیم که به بابام بگن … لطفا حواست ب کارات باشه “

گوشیش رو قفل کرد و ب سهون نگاه کرد که با چهره ای متعجب به خدمتکارا نگاه میکنه

” هی …. لو … نظرت چیه هر کدومشونو بفرستیم دنبال یه کاری ؟؟”

سرش رو تکون داد و به سهون که شعله های شیطنت توی چشم هاش دیده میشد نگاه کرد

شونه هاش رو بالا انداخت و خواست چیزی ب لوهان بگه ک پدرش اومد …

همونطور ک دست هاش توی جیبش بود به سمتشون اومد و هر دوشون به نشونه احترام بلند شدن … کاری که لوهان قبلا انجام نمیداد و فقط اونشب بخاطر اینکه مشکلی پیش نیاد به درخواست سهون رعایت میکرد

” ببخشید معطل شدید !”

سهون – خواهش میکنم …

همون لحظه یکی از خدمتکارا نزدیک شد و تعظیم کوتاهی کرد

” ارباب شام حاظره “

پدر لوهان اول از همه به سمت میز شام قدم برداشت و بعدش لوهانو و سهون پشت سرش رفتن

دستش رو پشت کمر لوهان گذاشت و کمی خم شد تا به گوشش نزدیک تر شه …

سهون – بریم خونه باهات کار دارم ….

دستش رو رو دست سهون که پشتش چفت شده بود گذاشت و پسش زد

لوهان – نکن !

با صدایی که با حرص از لای دندون هاش خارج میشد زمزمه کرد : کل خونه دوربین داره !!

سهون لبخند زد و از لوهان جدا شد … لوهان نمیدونست دور بین های خونه دو روزه که از کار افتادن … در واقع نباید هم میفهمید …

قدم هاش رو تند تر کرد

لوهان – اخر بدبختمون میکنی ….

از پشت به لوهان و پدرش نگاه کرد و لبخند نصفه نیمش روی لب های باریکش خشک شد … بار ها فکر کرده بود که چرا لوهان باید پسر اون مرد باشه … چرا باید بین اینهمه پسر لوهان رو دوست داشته باشه … ولی هر بار به این نتیجه میرسید که کاری از دستش بر نمیاد … شاید تو زندگی بعدی شانس اینو داشت ک از راه دیگه وارد بشه و لوهان هم پسر شخص دیگه باشه … ولی چقدر باید برای زندگی بعدیش صبر میکرد ؟!

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)