fanfiction make up ep51

سلااممم بفرمایید قسمت جدید نظر هم یادتون نره

******************************

دستش رو با بی حوصلگی روی صورتش کشید نیم ساعتی میشد ک دکتر داخل اتاق بود

از دور ب مکالمه ی چن و دکتر نگاه میکرد … چشم های نگرانش لحظه ای روی لبهای متحرک چن بود و لحظه دیگ روی لب های متحرک دکتر ، سعی میبکرد لب خونی کنه ک چی میگن …

وقتی مکالمشون طولانی شد با قدم هایی اروم ب سمت اتاق کیونگسو رفت … مثل همیشه کنار تختش سرم به چشم میخورد و دم دستکاه های دیگه که اگه دوباره حالش بد شد بتونن کنترلش کنن …

نفهمید چند دقیقه تو همون حالت بهش خیره بود که دستی رو روی شونش حس کرد … برگشت و چهره خسته و نگران چن رو دید

مینسوک – دکتر چی گفت ؟!

چن سرش رو تکون داد و نفسش رو فوت کرد

چن – همون حرفای همیشگی …

مینسوک – باید زود تر سهونو بر گردونیم ….

سرش رو تکون داد

چن – باید …. بر گرده ….

*****************************

بی توجه به اتفاقات چند شب پیش و خاطرات در هم و بر همش به چانیول ک با دانش جوهای دیگه میگفت و میخندید خیره شده بود … دو سه روزی بود بجای خیره شدن به سوهو به چانیول خیره میشد … سعی میکرد حواسش رو با چیز های مختلف پرت کنه ولی نمیتونست …

نفس عمیقی کشید و نگاهش رو از اون سمت حیاط گرفت و به گوشیش خیره شد و سعی کرد با اون خودش رو سر گرم کنه که سایه ای کل بدن نحیفش رو در بر گرفت

سرش رو بالا اورد و به چانیول ک با لبخند بهش خیره شده بود نگاه کرد … هیچوقت فکر نمیکرد با دیدن چانیول استرس بگیره … از حاش پرید و ایستاد

بکهیون – اهم … اگه مسخره بازیت تموم شد بریم

چشم هاشو ریز کرد و سعی کر مثل همیشه رفتار کنه

چانیول شونه هاشو بالا انداخت .

چانیول – این هفته امتحان نداریم … میایی با بچه ها امشبو بریم بگیردیم ؟؟

چند بار پلک زد و یه چشم هتی درشت چانیول خیره شد

بک – من نمیام … حوصلشونو ندارم

به اون سمت جمعیتی ک چانیول هدف داشت اون شبو باهاشون بگذرونه اشاره کرد …

چانیول – خیلیه خوب

سریع به سمتشون رفت و یعد از خداحافظیی کوتاه بر گشت

چانیول – بریم

با هم شروع به قدم زدن کرد … بک سعی مرد سر حرف رو باز کنه

بک – هی … مگه تورو به من وصل کردن ک نرفتی باهاشون … خب میرفتی

چانیول نگاه گذرایی بهش انداخت و اب دهنش رو غورت داد

چان – خب … خب میخواستم با تو اخر هفتمو بگذرونم

بک چیزی نگفت و به راهش ادامه داد … چند دقیقه ای گذشته بود ک یاد چیز دیگه ای افتاد

بک – اهان … راستی .. بابت کمک های این چند روزت ممنون

با کنجکاوی به بک نگاه کرد

چان – منظورتو … نمیفهمم

بک – امتحان … امتحانارو میگم احمق !

خنده ریزی کرد و سرش رو تکون داد

چان – کاری نکردم …. فقط برگه ها رو به سختی جا ب جا کردم ^^

با سوضن به چان نگاه کرد

بک – خفه شو … به نفعته

انگشت اشارشو به سمت چان گرفت و تهدیدش کرد

چان – باشه باشه

دست هاش رو بالا برد و نیشخند زد

چان – تسلیم !

****************************

استرس و نگرانی ، بیشترین احساساتی که توی اون موقعیت داشت … دست هاش رو به هم گره زد و منتظر موند تا تلفن تا تلفنش تموم شه …

بیشنر از اون نمیتونست دست به دست کنه … حالا که هیونگش مدارکو زود تر میخواست باید اینکارو انحام میداد ، میدونست تا همین قدر هم خیلی بازی گوشی کرده و کاراشو درست انجام نداده …

ولی حالا ک مدارکو برای هفته دیگ میخواستن … بیشتر از اون نمیتونست نقشه ای که واردش شده بود رو نادیده بگیره …

بعد از تموم شدن تلفنش با لبخند ن چندان خوشایندی به سهون نگاه کرد

– ببخشید اقای کیم … میدونید ک سرم حسابی شلوغه

لبخند کمرنگی زد و سعی کرد بر خلاف تنفری ک داشت صمیمانه رفتار کنه

سهون – بله … در جریانم … ببخشید مزاحمتون شدم

– نه نه … مهم نیست … حتما کار مهمی داشتید ک تا اینجا اومدید

شرش رو تکون داد

سهون – از وضعیت لوهان خبر دارید درسته ؟

– اره … کم و و بیش …

پرونده رو به روش رو باز کرد و شروع کرد به برسی کردنش با بی حواسی ادامه داد

– ایمیل هایی که برام فرستاده بودید رو زیر دستم برسی کرد

با نفرت بهش خیره شد … چه پدری اینقدر بی تفاوت بود … اولین روزی که دیده بودتش بنظر خیلی نگران لوهان میومد .. ولی حالا …

– خیلی رضایت بخشه …

سهون – درسته … خیلی کارش رو درست انجام داده

– درسته !

سرش رو بالا اورد و به سهون خیره شد

– اتفاقا میخواستم بخاطر همین یه مهمونی کوچیک بگیرم تا دور هم باشیم …

چشم هاش برقی زد و سرش رو تکون داد

سهون – البته … خیلی خوبه !

سرش رو پایین انداخت و نیشخند زد … بدون هیچ تلاشی به هدفش هر لحظه نزدیک تر میشد … فکر میکرد خیلی سخت تر باشه … ولی حسابی تو کارش موفق بود

***************************

دست ب سینه دنبال چانیول میرفت و زیر لب بد و بیراه میگفت

بک – من که گفتم حوصله ندارم …. نمیدونم چه اصراریه … اه …. احمق !

چان – هی …. چی میگ

ی با خودت ؟؟

با لمس دست چانیول پرید و کمی عقب رفت از اون شب به بعد. به هر واکنشی از طرف چان حساس شده بود

چانیول با ابرو هایی بالا رفته نگاهش کرد و صداشو صاف کرد

چانیول – چیه ؟

بک -هیچی ….

چشماشو ریز کرد و نفس عمیقی کشید

چانیول – پس غر نزنو و بیا !

از بک فاصله گرفت و شروع کرد ب قدم زدن

با قدم هایی اروم دنبال چانیول میرفت و از پشت به قول بزرگ رو به روش نگاه میکرد ، پلیل حساسیتی ک پیدا کرده بود رو خودش هم نمیدونست … یعنی ممکن بود اونم چان رو دوست داشته باشه ؟!

از فکرش خندش گرفت و سرش رو تکون داد … امکان نداشت … چانیول فقط … ولی چانیول واقعا براش چه جایگاهی داشت ؟! یه دوست ؟ البته … چانیول فقط براش یه دوست معمولی بود …

لبخند کمرنگی زد و قدم هاش رو تند تر کرد …. ولی وسظ راه ایستاد …‌

پس چرا مواقعی که ناراحت بود دوست داشت به چان تکیه کنه ؟ چرا وقتی چان نبود جای خالیش رو حس میکرد …

چانیول – بیا بریم.برج نامسان …. نظرت چیه ؟

با حواس پرتی به چان نگاه کرد و بی هوا سرش رو تکون داد …

با لبخند بزرگی به سمت بک رفت و دستش رو دور مچش حلقه کرد

چان – پس بریم !!

****************************

ماشین رو پارک کرد و نفس عمیقی مشید و به سمت لوهان برگشت ک با تردید به خونه ویلایی ، بزرگ سفید رو به روش خیره شد

سهون – بریم ؟

لوهان – سهون …

دستش روی دستگیره در خشک شد و دوباره به سمت لوهان برگشت

سهون – هوم ؟

چند بار پلک زد و به سهون خیره شد

سهون – چیزی شده ؟

سرش رو به علامت منفی تکون داد

سهون – چرا نگرانی ؟

دستش رو بالا اورد و شروع کرد به نوازش کردن گوشه لب لوهان با انگشت شصتش

لوهان – سهون …

حرف های کای درباره سهون بهم ریختش کرده بود … تمام روز رو سعی داشت تا اون جملات رو فراموش کنه … ولی نمیتونست … با شناختی که از کای داشت میدونست که تا وقتی از چیزی مطمئن نباشه اونو به زبون نمیاره …

ولی حرف های اون روز کای خیلی عجیب و خیر ممکن بودن و لوهان توی دوراهی سختی گیر مرده بود که حرف های کای رو یاور کنه یا رفتار های سهون رو .

نیاز به اطمینان دوباره داشت … از طرف کسی که واقعا دوستش داشت … با تمام وجودش ، حتی فکر اینکه حرف های کای درست باشن دیوونش میکرد

اب دهنش رو غورت داد

لوهان – سهون …

بیشتر به سمت لوهان متمایل شد و دستش ازادش رو روی دست لوهان گذاشت

سهون – جانم ؟

چند ثانیه ای به دست ها سفید و خوشفرم سهون روی دستش نگاه کرد و بعد سرش رو تکون داد

لوهان – هیچی

لبخند ساده ای زد و دستش رو به سمت دستگیره در برد تا بازش کنه ولی سهون مانعش شد

سهون – هی لوهان !

برگشت و ب سهون با کنجکاوی نگاه کرد

سرش رو خم کرد و لبش رو خیلی نرذم رو لب لوهان گذاشت … بدون حرکت موند ، میخاست لوهان حس اطمینانش نسبت بهش رو دوباره به دست بیاره

فاصله گرفت و به لوهان نگاه کرد

سهون – هر اتفاقی بیفته … من پیشتم … دوستت دارم … باشه ؟

لوهان با گیجی به سهون نگاه کرد … روحشم خبر نداشت ک سهون حرف هاشون رو شنیده

لوهان – م .. منظورت …

سهون همونطور ک پیدا میشد لبخند کمرنگی زد

سهون – بیا بریم ک. تا الانم دیر کردیم …. بابات شاکی میشه

از ماشین پیاده شد و با قدم هایی محکم به سمت خونه قدم برداشت ….. دست هاش رو مشت کرد ، شب مهمی بود باید موفق شد …. ولی دخالت دوست عزیزش کای ، مانعش میشد

فلش بک :

کای – لوهان … من دیدمش …

چند ثانیه ای سکوت بر قرار شد

لوهان – شوخیه جالبی بود !

کای – لوهان …

بر گشت و به کای نگاه کرد

کای – من داشتم جدی حرف میزدم …

لوهان – من که میدونم تو و اون سهون عوضی دست ب یکی کردید تا منو اذیت کنید !!

شروع کرد ب احمقانه خندیدن و دستش رو روی صورت رنگ پریدش کشید

کای – این طور نیست بهم … گوش کن …

ب لوهان ک دستش روی صورتش بود نزدیک شد و دستش رو روپی بازوش گذاشت ولی به محض تماس لوهان فاصله گرفت ، سرش رو با ناباوری تکون داد

لوهان – من … باور نمیکنم …

بیشتر سرش رو تکون داد

لوهان – نمیکنممم !

با قدم هایی محکم به طرف در اتاق رفت و سهون بلافاصله وارد اتاقش شد … سرش رو ب پشت در تکیه داد و لبش رو گزید

پایان فلش بک

مشتش رو سفت تر کرد و نفس عمیقی کشید باید زود تر این بازی رو تموم میکرد

**************************************

خم شد و به پایین نگاه کرد … نفس عمیقی کشید و ریه هاش رو از اکسیژن پر کرد و به منظره رو به روش خیره شده … به این فکر میکرد که سر حرف رو چجوری با چانیول باز کنه و از زیر زبونش حرف بکشه …

سرش رو بر گردوند و چان رو دید که با دوتا قوطی به سمتش میاد … بلافاصله بر گشت و صداش رو صاف کرد … چان کنارش ایستاد و قوطی رو به سمتش گرفت … با نگاه بک شونه هاش رو بالا داد و به منظره رو به روش نگاه کرد

چان – شکلات داغشونو تموم کرده بودن !

زیر چشمی بهش نگاه کرد و نفسش رو فوت

کرد

بک – من شکلات داغ دوست دارم …

قوطی رو بالا اورد و بهش نگاه کرد

بک – این تلخه !

چان – حالا یه بار بخوریش چیزی نمیشه که … اآن سری تو مهمونی خودتو … خفه کردی باهاش که

بر گشت و سرش رو کج کرد و با لبخند ترسناک و بی حسی ب چان خیره شد

بک – چی گفتی ؟؟

چان اب دهنشو غورت داد و سرش رو تکون داد

چان – هیچی … داشتم میگفتم ک زیادی شکلات داغ بخوری چاق میشیا

چشم غره ای به چان رفت و کمی از محتویات قوطی رو سر کشید …

************************************

روی مبل کنار لوهان نشسته بود و فنجون قهوش رو مینوشید و هر چند دقیقه یکبار زیر چشمی به لوهان نگاه میکرد … خدمتکارا دورشون وایستاده بودن و منتظر بودن اگه چیزی خواستن براشون فراهم کنن … ده دقیقه ای میشد پدر لوهان برای تماسی کاری به اتاقش رفته بود و اون دو رو تنها گذاشته بود …

فنجون قهوش رو روی میز کنار شکلات ها و ظرف بزرگ میوه گذاشت و دوباره صاف نشست … به لوهان نگاه کرد ک بی حس به جلوش خیره شده و با انگشت هاش ب فنجونی ک دستشه ضربه میزنه …

سهون – هی … لوهان

بدون جواب دادن به سهون همچنان به فنجون کوچیک ضربه میزد ، انگار توی دنیای خودش غرق بود … کمی به سمت لوهان خم شد

سهون – پیس … پیس …

وقتی دوباره جوابی نشنید ابرو هاش رو بالا انداخت و کمی بهش نزدیک شد … لپش رو باد کرد و با شدت توی کردن لوهان فوت کرد … با این حرکتش لوهان با شدت برگشت با فاصله چند سانتی از صورت سهون بهش خیره شد . خود سهون هم از این حرکت ناگهانی لوهان جا خورده بود و متقابلا نگاش میکرد … چند ثانیه طول کشید تا هر دو ب خودشون اومدن … لوهان سریع سرش رو عقب کشید و صاف نشست و صداش رو صاف کرد … فنجونش رو روی میز گذاشت و زیر چشمی به خدمتکارایی که دورشون ایستاده بودن و نگاهش میکردن ، نگاه کرد …

گوشیش رو از جیبش بیرون اورد و شروع کرد بع تایپ کردن

” میشه یکم .. حواست به کارات باشه “

با حس ویبره گوشی داخل شلوارش نگاه متعجبشو از لوهان گرفت و گوشبیش رو از توی جیبش در اورد … وقتی دید از طرف لوهانه سرش رو بالا اورد و لبش رو کج کرد …. ولی با نگاه جدی لوهان لبش رو به حالت عادی بر گردوند و پوکر شروع ب خوندن پیام کرد

” من که کاری نکردممم !! “

” این خدمتکارایی ک میبینی … همشون جاسوسای بابامن !”

سرش رو بالا اورد و به خدمتکارا نگاه کرد

” یعنی چی ؟؟”

” اینا اینجان تا ببینن ما چیکار میکنیم یا چی میگیم که به بابام بگن … لطفا حواست ب کارات باشه “

گوشیش رو قفل کرد و ب سهون نگاه کرد که با چهره ای متعجب به خدمتکارا نگاه میکنه

” هی …. لو … نظرت چیه هر کدومشونو بفرستیم دنبال یه کاری ؟؟”

سرش رو تکون داد و به سهون که شعله های شیطنت توی چشم هاش دیده میشد نگاه کرد

شونه هاش رو بالا انداخت و خواست چیزی ب لوهان بگه ک پدرش اومد …

همونطور ک دست هاش توی جیبش بود به سمتشون اومد و هر دوشون به نشونه احترام بلند شدن … کاری که لوهان قبلا انجام نمیداد و فقط اونشب بخاطر اینکه مشکلی پیش نیاد به درخواست سهون رعایت میکرد

” ببخشید معطل شدید !”

سهون – خواهش میکنم …

همون لحظه یکی از خدمتکارا نزدیک شد و تعظیم کوتاهی کرد

” ارباب شام حاظره “

پدر لوهان اول از همه به سمت میز شام قدم برداشت و بعدش لوهانو و سهون پشت سرش رفتن

دستش رو پشت کمر لوهان گذاشت و کمی خم شد تا به گوشش نزدیک تر شه …

سهون – بریم خونه باهات کار دارم ….

دستش رو رو دست سهون که پشتش چفت شده بود گذاشت و پسش زد

لوهان – نکن !

با صدایی که با حرص از لای دندون هاش خارج میشد زمزمه کرد : کل خونه دوربین داره !!

سهون لبخند زد و از لوهان جدا شد … لوهان نمیدونست دور بین های خونه دو روزه که از کار افتادن … در واقع نباید هم میفهمید …

قدم هاش رو تند تر کرد

لوهان – اخر بدبختمون میکنی ….

از پشت به لوهان و پدرش نگاه کرد و لبخند نصفه نیمش روی لب های باریکش خشک شد … بار ها فکر کرده بود که چرا لوهان باید پسر اون مرد باشه … چرا باید بین اینهمه پسر لوهان رو دوست داشته باشه … ولی هر بار به این نتیجه میرسید که کاری از دستش بر نمیاد … شاید تو زندگی بعدی شانس اینو داشت ک از راه دیگه وارد بشه و لوهان هم پسر شخص دیگه باشه … ولی چقدر باید برای زندگی بعدیش صبر میکرد ؟!

Print Friendly

21 Responses

  1. خیلی خوشحالم دوباره آپ شد.فقط احساس میکنم یخورده داریم کند جلو میریم!این همه شخصیت جدید وارد شدن ولی نقششون خیلی کمه !! مثلا تاعو فقط میدونیم یه پسر خجالتیه ولی از علایقش خبری نداریم یا مثلا دی او اصلا معلوم نیست میخواد چیکار کنه ولی خیلی خوبه که به رابطه چانبک رسیدیم. :bunny: :bunny:
    از همون اولم گفتم اصلا از پشیمون شدن لوهان ناراحت نمیشم و امیدوارم هر چی زودتر به اون لحظه برسیم. :qorqor: ببخشید ولی رفتارای لوهان عصبیم میکنه :mazlum: خیلی ممنون بازم امیدوارم زودتر قسمت بعد آپ شه. :heartme: :rose:

  2. vaaaaaaay mn khar zoooooooq…belakhare umadiii…vooooooosh…sehune inja ro nadust….ah…kheili marmuze….asab khurd kone…che balaayi mikhad sare lulu biareeeeee T_T…mercy mese hamishe awwwwwwli bud azzm

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *