هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Marsh mud__Ep 7

اصن باورتون میشه مارش مادو آوردم؟:”)

بپرین ادامه واسه خوندن قسمت 7  

 در ضمن مرسی از زهرا برای پوستر قشنگش ^_^

سلام به روی ماهتون 

باورم نمیشه مارش ماد دارم آپ میکنم :”)

چه حس نوستالژیکی :))))

بازم یه دنیا شرمنده که انقدر دیر به دستتون رسوندم

این چند وقت نوشتن خیلی برام سخت شده بود :gerye: 

ولی دیگه قول واقعی میدم که هر هفته مارش ماد و آپ کنم :”)

روزش رو هم حتما اعلام میکنم!

لطفا و خواهشا این قسمت برام نظر بزارید و به دوستاتونم فیک رو معرفی کنید تا بخونن

خیلی از خواننده هام دیگه نیستن :”[

توی پست های قبلیم قسمت های 1-6 رو برای دانلود گذاشتم اما به هر حال یه خلاصه از قسمتای قبل میزارم برای اونایی که یادشون رفته:

یه سری هیبرید توی یه جنگل زندگی میکنن و هیچ آدمیزادی ازشون خبر نداره

سهون و چانیول شکارچی هایی هستن که برای شکار به اون جنگل اومدن

اما هدف اصلی سهون پیدا کردن یه هیبرید آهو هست که حرفهای پدربزرگ مرحومش وجودش رو

تایید میکنه

یه شب بارونی لوهان از محدوده ای که کریس رییس قبیله تعیین کرده بوده رد میشه و اوه سهون اون رو پیدا میکنه

از طرفی بکهیون هم که نگران لوهان بوده دنبالش میره و به طرز مرموزی گم میشه


Marsh mud ep 7

جونگین توی سالن انتظار کلینیک نشسته بود و با انگشتای کشیده و بلندش موهای نرم و شکلاتی رنگ سگ پودولش رو که بی حوصله و کلافه روی پاهاش لم داده بود و هر از چند گاهی خِر خِر ارومی از گلوش خارج میشد،نوازش میداد
تقریبا ۴۵ دقیقه ای میشد که اونجا،روی صندلی های سخت و پلاستیکی مطب نشسته بود و با اخم های در هم و اصوات نامعلومی که گاهی به ناسزا و گاهی هم به ناله های ارومی تبدیل میشدن،از گرمی و تهویه ی نامناسب فضای بسته ی اتاق انتظار شکایت میکرد..لباس های نخی و گرون قیمتش که با عرق لک افتاده بودن و موهای خیس و خوش حالتش که حالاچسبناک و بدفرم یکوری آویزون شده بودن هیچ اهمیتی نداشت و اون لحظه   
بیشتر نگران پسر بی قرار و گرمازده ی دوست داشتنیش بود..!
که حتی برای حرکت کردن هم به کمک صاحبش نیاز داشت..
نفسش رو کلافه و صدا دار بیرون فرستاد و کمرش رو به پشتیه صندلی تکیه زد..عصبی بود و نا اروم و دلش میخواست هر چه زودتر اون در سفید لعنتی باز بشه و منشیِ خوش قیافه ی دکتر اسمش رو برای ورود به اتاق معاینه به زبون بیاره!
“مونگو”پسر 6ساله ی پشمالوش رو روی پاهاش جابه جا کرد،گوش هاش رو نوازش داد و با نگرانی  -انگار که واقعا توقع شنیدن یه جواب قانع کننده از طرف سگش رو داشته باشه-پرسید:
-آخه تو چت شده پسر؟!هوم؟چرا انقد بی حالی؟!!!فقط میخوای منو نگران کنی؟!!
یه بار دیگه آه کشید و به ساعت بزرگ بالآی سر منشی نگاه گذرایی انداخت “١٢:۴۵”
واقعا عالی بود..یه روز دیگه هم بدون تهیه ی حتی یه گزارش ساده گذرونده بود و حالا داشت مطمئن میشد رئیس شبکه برای اخراجش یه تصمیم واقعا جدی میگیره
چون همین دیروز بهش زنگ زده بود و با صدای عصبی و دو رگه هشدار داده بود که هر چه زودتر یه گزارش درست و حسابی  برای اخبار ساعت 8 تهیه کنه وگرنه از حقوق این ماه و ماه های اینده هیچ خبری نیست و اون باید دنبال یه شغل جدید با معیار های راحت طلبانه ی خودش بگرده !!
******
جونگین با انگشت چند ضربه به در زد و بعد از اینکه یقه ی لباس و موهای آشفته ش رو مرتب کرد،با لبخندی که امکان نداشت پهن تر از این بشه وارد اتاق معاینه شد…
دکتر پشت میز کاریش نشسته بود و با چشمهای درشت و کنجکاو به شخص نسبتا قد بلندی که همراه با سگش داخل اتاق شده بود نگاه میکرد..
عینک گردش رو روی بینی ش جابه جا کرد و با لبخند مهربونی که کم کم روی لبهاش جون میگرفت از روی صندلیِ چرخانش بلند شد:
-هی مونگو..تو که دوباره اینجایی پسر!!
میزش رو دور زد و خودش رو به سگ شکلاتی رنگ بی حال و مریض احوالِ جلوی در رسوند..روبروش روی زمین زانو زد و سر و گردن سگ رو با دستهاش نوازش داد:
-آقای کیم…جریان چیه که اینقدر مونگو رو زیاد اینجا میبینمش؟نکنه درست از پسرتون مراقبت نمیکنین؟هوم؟
تمام مدت اخم کمرنگی کرده بود و بدون اینکه سرش رو به طرف جونگین برگردونه با صدای شاکی و دلخور حرفش رو میزد…
جونگین گوشه لبش رو با دندون به داخل دهانش کشید و با لحنی شرمنده کنار سگش -و روبروی دکتر- نشست و مونگو رو توی آغوشش گرفت:
-باور کنید تقصیر من نیست دکتر دو..جدیدا حسابی شیطون شده و من هیچ کنترلی روی تغذیه و تربیتش ندارم -_____-
کیونگسو بی توجه به جونگین از روی زمین بلند شد و سگ بی قرار رو که ناله های أرومی از گلوش خارج میشد،با خودش به طرف وزنه ی پهن و فلزی گوشه ی اتاق همراه کرد…
-با اینکه میتونم از ظاهرش هم تشخیص بدم که فقط گرما زده شده اما با این حال یه چکاپ کامل براش مینویسم که باز آخر هفته با یه نگرانی جدید و بی مورد تمام راه رو تا اینجا سوار ماشین نشید😒
جونگین خنده ی احمقانه ای کرد و دست راستش رو پشت گردن عرق کرده ش کشید:
-آممم …فقط زیادی بهش اهمیت میدم …همین😅😅😅
*************
جونگینِ خبرنگار از همون روزی که مونگوی ١ ساله رو در حالی که به خودش پیچیده بود و زوزه های دردناکی میکشید،گوشه ی دنج یکی از زمین های بازی فوتبال پیدا کرده بود،عاشقش شده بود و تصمیم گرفته بود هر طور شده اون رو پیش خودش نگه داره…پس سریع اون رو لای پتوی مسافرتی که همیشه توی صندوق عقب ماشینش نگه میداشت پیچید و به نزدیک ترین درمانگاه دامپزشکی که اون اطراف سراغ داشت رسوند..با اینکه هزینه ی درمان کامل اون سگ بیچاره یکم گرون تر از حد انتظارش شده بود،اما با رضایت کامل از پس اندازش استفاده کرد تا سگ اسیب دیده رو نجات بده و تمام درد هایی رو که این مدت،از ازار و اذیت مردمِ جاهل و احمق اون اطراف نصیبش شده،از بین ببره!
حالا ۵ سال از اونروز میگذشت و مونگو تبدیل شده بود به تنها خانواده و دوستی که توی این دنیای بزرگ و بی رحم،براش باقی مونده بود!! 
درست یکسال پیش،وقتی اسمون شهرک حومه ی سئول یه روز خنک و ابری رو به مردم هدیه میکرد،کیم جونگین مثل همیشه، برای چکاپ ماهیانه ی پسر ۵ ساله ش مونگو وارد اتاق معاینه شد و اونجا بود که دو کیونگسو،دکتر تازه وارد و جوون درمانگاه رو،که همین چندوقت پیش به جمع دامپزشکهای اونجا پیوسته بود رو برای اولین بار دید و از اونروز بود که با بهانه های بی مورد و غیر منطقی،مراجعه کننده یِ همیشگیِ اون درمانگاه محلی،با امکانات نه چندان پیشرفته ی مرکز شهر شد!
———————–
همه چیز پیش چشمای لوهان،مثل یه لکه ی سیاه بزرگ بود که تمام فضای اتاق رو تحت الشعاع خودش قرار میداد..
بوهای عجیبی میومد،بوهای ناآشنایی که لوهان هیچوقت قبلا تجربه شون نکرده بود..
یه بوهایی مثل عود هندی،مواد ضد عفونی کننده و اسانس عطرهای غیر طبیعی که اطرافش رو پر کرده بودن و برای رسیدن به پرره های بینیِ لوهان،مسابقه میزاشتن!!
تمام بدنش بی حس و کرخت بود و حتی نمیتونست پلک های نیمه بازش رو از هم فاصله بده..صدای مردونه ای..از فرسنگ ها دور تر توی گوشش میپیچید و لوهان حتی هیچ ایده ای در مورد صاحب اون صدا،به ذهن خواب و بیدارش نمیرسید..
گردنش رو به سختی چرخوند و چند بار با تاخیر پلک هاش رو روی هم فشرد،فهمید چقدر سرش،روی گردنش سنگینی میکنه و تحمل نگه داریش،از همیشه سختتر شده !
ناله ی لرزونی کرد و اولین اسمی رو که به ذهنش میرسید،به زبون اورد:
-شـ..شیـومین؟
صدای گرفته و آرومش رو خودش هم حتی،به سختی میتونست تشخیص بده..درمونده و بیچاره به نظر میرسید و هر لحظه ممکن بود اشک های داغ و سوزانش،به چشمهای نیمه بازش خیانت کنه و روی گونه هاش سرازیر بشه!
همه چیز با سرعت سرسام اوری از جلوی دیدش میگذشت و اتفاق های شب گذشته توی جنگل،کم کم براش واضح و روشن میشد..
“بارون،شاخ و برگ،محدوده ی تعیین شده،شکارچی،لوله ی سرد تفنگ و بالاخره تاریکی”
دستش رو روی دهانش گذاشت و با چشمهای گرد شده روی تخت فلزی نیم خیز شد..باید میرفت..باید خودشو نجات میداد!!
با اینکه درد و سوزش وحشتناکی توی سرش میپیچید اما با این حال تسلیم نشد و سعی کرد تا از روی تخت پایین بره و به دنبال راه فرار،کمی اون اطراف رو بگرده..
تمام بدنش از وحشتی که به جونش افتاده بود،میلرزید و قدم های صدا دارش،روی پارکت های تیره رنگ استرس و نگرانیِ زیادش رو،بیشتر از چیزی که بود میکرد..
سرش گیج میرفت و دیدش،هنوز هم ثابت و واضح نشده بود..اما با لجبازی به راه خودش ادامه میداد و به دنبال یه راه خروج،از اون خونه ی غریب و نا آشنا میگشت
اتاق نیمه تاریک با پرده های کشیده شده رو هر جوری که بود پشت سر گذاشت و با کمک دستهاش که به دیوار گرفته شده بودن و وزنش رو تحمل میکردن،طول راهرو رو طی میکرد! 
با هر قدمی که برمیداشت ضربان قلبش شدت پیدا میکرد و عرق سرد روی پیشونی و کمرش،به نرمی مینشست..
نفسش رو توی سینه حبس کرد و چند ثانیه ای ایستاد تا از سُر خوردن بدنش جلوگیری کنه..بدجور سرش گیج میرفت و ادامه ی راه،براش سخت تر و غیر ممکن تر میشد..به باند روی سرش با تردید دست کشید و با خودش فکر کرد که چرا شکارچی بهش اهمیت داده و یه باند برای بستن زخمش،دور سرش پیچیده..اما سریع به یاد اورد که اون بدنبال منافعشه و برای نشون دادن یه هیبرید به هم نوعهای خودش،به یه نمونه ی سالم و پر انرژی نیاز داره..
با حرص لبش رو جوید و همونجا با خودش قسم خورد که نزاره اون شکارچیِ کثیف و عوضی،به خواستش برسه..
پس دو قدم بعد رو با سرعت بیشتری برداشت و وقتی بالاخره حس کرد اوضاع رو تحت کنترل داره صدای محکم و خش داری درست از پشت سرش،سر جا میخکوبش کرد:
-بهتره همین الان برگردی توی تختت..آهو کوچولو!!
——–
شیومین بی حرکت روی تختِ لوهان دراز کشیده بود و بدون اینکه حتی پلک بزنه به سقف چوبی بالای سرش خیره خیره نگاه میکرد..
لایه ی شفافی از اشک دیدش رو تار و بغض سنگین توی گلوش نفس کشیدن رو براش سخت تر میکرد..
حس میکرد داره عقلش رو از دست میده..نمیتونست تحمل کنه..واقعیت بیشتر از چیزی که به نظر میرسید درد داشت و شیومین کسی نبود که بتونه باهاش کنار بیاد و قبولش کنه..
هنوز نتونسته بود گم شدن لوهان رو پیش خودش تجزیه و تحلیل کنه که یکدفعه پدرش از راه رسیده بود و بهش این خبر رو داده بود که بکهیون هم از دیشب به خونه نرفته!
چند ثانیه ای طول کشید تا معنی حرف پدرش رو درک کنه و واقعیتی که مثل یه پتک سنگین به سرش فرود اومده بود،بپذیره..اونموقع فقط تونسته بود خنده ی هیستریکی سر بده و در حالی که سرش رو لای دستهای لرزونش پنهان میکرد،چهارزانو وسط اتاق بنشینه و به اشک هایی که حالا میل عجیبی برای سرازیر شدن داشتن،اجازه ی فرو ریختن بده!!
خورشید آروم آروم پشت کوه های بلند پنهان میشد و نور و روشناییش رو از جنگلی که توی بهت و ماتم فرو رفته بود،دریغ میکرد..
کریس بدون اینکه کلمه ای بگه،کنار تخت شیومین نشسته بود و دست سرد و کوچیک عشقش رو توی دستهای گرمش میفشرد..بوسه های ریزی روی پیشونی و نوک بینیش میکاشت و موهای نرم و قهوه ای رنگش رو با محبت نوازش میداد..
خودشو مقصر تمام این اتفاق ها و مخصوصا حالِ خراب شیومین میدونست و فکر نمیکرد بتونه به این زودی ها خودش رو ببخشه..دو نفر از مردم قبیله ش گم شده بودن و معلوم نبود الان توی چه وضعیتی قرار داشتن؟! اصلا هنوز هم نفس میکشیدن  یا شکارچی های عوضی بعد از اینکه حسابی ازشون سؤاستفاده کرده بودن،بی سر و صدا اونها رو کشته بودن؟
آه عمیقی کشید و خودش رو به شیومین که هنوز هم توی همون حالت مونده بود و هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد نزدیک تر کرد:
-عزیزم؟میشه حرفی بزنی؟
وقتی باز هم واکنشی جز باز و بسته شدن پلک های شیومین ندید،اخم کمرنگی مابین ابروهاش جا داد و با صدای نامطمئنی زمزمه کرد:
-م..من..من متاسفم شیومین..قول میدم پیداشون کنم..تمام تلاشمو میکنم..قسم میخورم..فقط..فقط خواهش میکنم یه چیزی بگو..باشه؟
شیومین لبهاش رو کج کرد و به نظر میرسید که پوزخندی گوشه ی لبهاش نشونده..چشمهاش رو به روی کریس و اتاقی که کم کم توی تاریکی فرو میرفت،بست و گردنش رو به سمت دیگه ای چرخوند :
-لطفا تنهام بزارید…رییس!!
————————————————–
امیدوارم خوشتون اومده باشه و دوستش داشته باشین
توی قسمت بعدی سرنوشت بکهیون هم معلوم میشه
نظر یادتون نره
لایک هم همینطور ^_^
اگر نظرا خوب باشه یه وان شات سکای هم در روز های آینده میزارم :kissme: 
The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)

Mar Mar 40 نظر 25 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
فرناز
مهمان

تازه شروع کردم به خوندن خیلی فیکتو دوست دارم
مررررررسی گلم :heartme:

MM
مهمان

سلام خسته نباشید
من به تازگی دارم این فیک رو میخونم و خیلی به نظرم جالب و قشنگ اومده.
فقط متعجبم که چرا اینقدر دیر به دیر آپ میشه.به هر حال بی صبرانه منتظر قسمت بعد هستم

دلارام
مهمان

سلام من خواننده ی جدیدم :hiii:
فیکت قشنگه خیییللیی
ببخشید یه سوال هیبرید یعنی چی?

Maryam
مهمان
barf.azar
نویسنده
سلام مریم گل و عزیزم واو ، چقده خوب بود توصیفاتی که در مورد قسمتی که جونگین سگش رو بُرده بود دامپزشکی نوشته بودی خیلی قشنگ بود نقشی که برای کیونگ سو نوشتی شدیدا بهش میاد شخصیتی که برای کای نوشتی شدیدا به کای میاد کلا خیلی عالی بود انتخاب این دو نفر برای این دو نقش اینکه لوهان بوهای ناآشنا رو تونست بفهمه خیلی نکته ی ظریفی بود چون هیبریده و خیلی خوب این رو اشاره کردی اوه اوه رابطه ی شیومین و کریس بهم خورد و البته یه طورایی شیومین حق داره الان از دست کریس عصبانی باشه… Read more »
... hedye and exo ...
نویسنده

آخ ژووووووووون مارش ماد اومدههههههههههههههههههه ♡_♡
مارش ماد خیلی تو استایلمه :)
ولی خدایی بعضی وقتا با میش ماش برفی قاطیش میکنم :/

LH7
مهمان

جیییییییغ بالخره اومدی :kissme:
بکهیون احتمالاپیش چانی نیس؟ :cheshmak:
مرسی عزیزم :heartme:

fatima_p
مهمان

بالاخره مارش ماد .__. 1 ساله مارش ماد داره اپ میشه هنوز چپتر هفته .___. خواهشن یکم زود تر اپش کن خب قسمتای قبلی یادمون میره .____.

مرســــــــی عالــــــی بود :heartme:

Helia
مهمان

وااااااااااای باورم نمیشه بالاخره مارش ماد
عالیییییییی بود اجی
مرسیییییی و خسته نباشی :myheart:

lulu
مهمان

یهت اومدی خخخ مرسی جیگر زود بذار خو یادمون میره

TIFA
مهمان

هاهااااااااااااااا….
پس بلاخره اپ کردی…
خیلی عالی بود…

fr
مهمان

room 88 هم میذاری دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :mazlum: :mazlum: :mazlum:

mrmr
مهمان

منتتتتتتتتتتتتتظریییییییییییییییییییییم :heartme: :heartme: :heartme:

wpDiscuz