سلام به همه ی خواننده های گل marsh mud

اومدم با قسمت 8 ^ ^

بفرمایید~..~

الان که دارم این پستو میزارم 3:15 دقیقه ی صبحه !

لپ تاپ خودم روشن نمیشه و لپ تاپ داداشم هم نمیدونم چه مرگشه که سایت رو باز نمیکنه!

وسطش هم هی قفل میکنه اعصاب منو بهم میریزه!

خلاصه منم با فلاکت خاصی دارم با گوشی براتون پست میزارم پس اگر پست مشکلی داشت ببخشید دیگه!

خلاصه این قسمت ویرایش نیاز داشت ولی انقدر خسته م و اعصابم هم بخاطر این مسائل خورده که بیخیالش شدم!این مورد رو هم نادیده بگیرید :”|

میدونم ازم دلخورین که چرا کلی وقت آپ نکردم اما واقعا نمیتونستم،حس نوشتن نبود..بیشتر با وان شات راحت بودم تا نوشتن فیک!

ولی دیگه خودم شرمگین بودم و به خودم گفتم پاشو اپ کن دختر -__-

خلاصه که این قسمت معلوم میشه بک چ اتفاقی واسش افتاده..

این قسمت شیوریس و کایسو هم نداریم متاسفانه :”|

بفرمایید بوخوووونید ولی خدایی أنصاف نیست با این همه دردسری که کشیدم واسم نظر نزارید T T

خوشحالم کنید دیگه!


بکهیون احساس غریبی داشت،با اینکه هنوز چشمهاش رو باز نکرده بود،اما میتونست حدس بزنه یه چیزی این وسط درست نیست..
کمی روی تخت نرمی که با جایی که همیشه روش میخوابید،فرق میکرد،جابه جا شد و وقتی کتفش تیرِ بدی کشید،ناله کرد..
با غرولند پلکهاش رو باز کرد و اولین چیزی که دید،پرده های ضخیم و تیره رنگی بود،که جلوی تابش مستقیم نور افتاب رو میگرفت…چندبار پلک زد و سعی کرد چیزهایی به یاد بیاره که همه چیز رو به اون اتاق مرموز و غریب،ارتباط بده..
گوش ها و دمش رو تکون داد و روی تخت نیم خیز شد..
میز و صندلی چوبی و یه کتاباخونه نسبتا کوچیک تنها دارایی اون اتاق با کاغذ دیواری های تیره رنگ و دلگیر بود..
احساس خطر میکرد..اما خواب آلو تر از چیزی بود که بخواد به حدس و گمان هاش پر و بال بده..
وقتی دوباره سعی کرد بخوابه و موفق نشد،تصمیم گرفت فریادهای بی امان معده ی خالی ش رو ساکت کنه،تا حداقل یکی از فاکتور های مهم برای برگشتن به خوابش،فراهم بشه..
از تخت پایین اومد و تازه متوجه باند سفید رنگی شد که کتفش رو سفت بسته بود،اخم کمرنگی که همیشه موقع فکر کردن روی صورتش مینشوند،بین ابروهاش قرار گرفت و سرش رو کمی کج کرد..
دمش دیگه تکون نمیخورد و گوش هاش هم کاملا روی موهاش خوابیده بود..این نشون میداد بک،خیلی خیلی درگیره و داره سخت تمرکز میکنه،این حالتی بود که برای هیبرید پاپیِ قبیله خیلی کم پیش میومد چون بک،دغدغه ای توی زندگیش نداشت..
لب پایینش رو داخل دهانش کشید و چشمهاش رو ریز کرد..با اینکه باهوش بود و حافظه ی خوبی هم داشت،اما توی اون لحظه تنها چیزی که از تفکر عمیق چند دقیقه ایش بدست اورده بود،تصاویر کمرنگ و نا واضحی بود که از جلوی چشمهاش رد میشد..
حالا که دقت میکرد متوجه شد اینجا نمیتونه خونه ی کریس باشه..چون اون تمام اتاق های خونه ی رییس قبیله رو دیده بود و همچین اتاق تاریک و خفه ای،اصلا به روحیه و شخصیت اون نمیخورد..از طرفی هیچ کدوم از مردم قبیله توانایی اینو نداشتن تا همچین اساسیه ی کمیابی،جز کریس،توی خونشون داشته باشن
پس فقط یه احتمال میموند..که بک حتی نمیخواست برای ثانیه ای بهش فکر کنه..
سریع سرش رو تکون داد و چشماش رو بست..
سعی کرد بیشتر تمرکز کنه..نگرانی ش برای لوهان رو یادش میومد،شب بارونی توی جنگل،خونه درختی کریس و رد شدنش از طرف اون،محدوده ی تعیین شده و عبور بی اجازه ش،لوهان بیهوش شده و یه…یه شکارچی که داشت بدنش رو حمل میکرد..
چشمهاش گرد شد و وقتی در اتاق ناگهانی و پر سر و صدا باز شد،فریادی کشید و از ترس چند سانتی متر بالا پرید..
————
سهون مدام طول اتاق رو با قدم هاش متر میکرد و از نگرانی پوست لبش رو میکند و حتی سوزشش هم باعث نمیشد دست از کارش برداره..
آهوی افسانه ایش باز هم ترسیده بود و قبل از اینکه سهون فرصت کوچیکترین عکس العملی رو داشته باشه،دوباره از حال رفته بود..با این تفاوت که این بار،سهون سریع به خودش اومده بود و قبل از اینکه شکارش روی زمین بیوفته و زخم احتمالی دیگه ای ببینه،اون رو توی اغوشش کشیده بود..
حالا نیمه شب بود و ۶ ساعتی میشد که لوهان،چشماش رو باز نکرده بود..کنار بدنش،روی تخت نشست و به صورت اروم و غرق در خوابش،خیره شد!
دستش رو با تردید بالا اورد و نوک انگشتاش رو روی پوست رنگ پریده ی لوهان کشید،لبخند زد و وقتی نرمیِ دلنشینی رو زیر انگشتاش حس کرد،چشمهاش برقی زد..
نگاهش رو به سمت شاخ ها و گوشهای لوهان برد و کمی به خودش جرات داد تا دستش رو روشون بکشه..اونا عجیب بودن و در عین حال خارق العاده..سهون متحیر شده بود..
از مابین لبهای نیمه باز و خشک شده ی لوهان،ناله ی کوتاهی فرار کرد و ابروهاش رو توی هم کشید:
-ش..شیومین؟
سهون سرش رو نزدیکتر برد و علارغم تلاشی که برای بی تفاوت بودن میکرد،لحنش کاملا نگران بود:
-هی..بیدار شدی؟حالت بهتره؟
اون واقعا دلش میخواست اسم شکارش رو بدونه اما حس میکرد الان وقت پرسیدن همچین سوال هایی نیست..پس راحتش گذاشت و فعلا،چیزی نپرسید
لوهان پلکهای سنگین و مژه های چسبناکش رو از هم فاصله داد و با دید تارش،به صاحب صدا خیره شد..وقتی دوباره همه چیز یادش اومد و فهمید چطور أسیر شده،بغض کرد و با درموندگی به لباس های سهون چنگ انداخت:
-خ..خواهش میکنم..بزار برم..التماست میکنم..آ.آقا..کاری با من نداشته باش..من…من نمیخوام بمیرم!
جمله ی اخرش رو با صدای اروم و پر از دردی زمزمه کرد و بعد اشک های درشت و شفاف تمام صورتش رو شستشو دادن..
سهون لبخند کجی زد و دستهای مشت شده ی لوهان رو از پیراهنش جدا کرد:
-من قصد ندارم تو رو بکشم أهو کوچولو..لازم نیست انقدر بترسی
از روی تخت بلند شد و وقتی چند قدمی فاصله گرفت،گفت:
-خیلی ضعیف شدی..بیا بیرون و یه چیزی بخور!
——————-
بک میتونست قسم بخوره توی تمام ١٨ سال زندگیش،چیزی ترسناک تر از نیشخند خیبثانه ای که روی صورت شکارچی نقش بسته بود،ندیده..
از ترس تمام بدنش میلرزید و با این که حسی توی دست و پاهاش نداشت..اما به هر سختی که بود بدنش رو به عقب میکشید..
شکارچی تفاوت قدی زیادی با اون داشت و با هر قدمی که به بک نزدیکتر میشد،اینطور به نظر میرسید که حتی بلند تر هم میشه..
بک خیس از عرق بود و اواهای نامهفومی گلوش رو ترک میکرد..شکارچی با نگاهش جوری به بک خیره شده بود که انگار داره همون لحظه نقشه ی قتلش رو توی ذهنش میکشه..
-این فقط یه خوابه بک..یه خوابه..یه خوابه..بیدار شو بک..از خواب بیدار شو
بک نمیتونست واقعیتو باور کنه..اره این یه کابوس بود..یه کابوس که هر چه زودتر باید تموم میشد..پس همونطور که گوشه ی دیوار مچاله شده بود و میلرزید مدام همین رو با خودش تکرار میکرد:
-یه خوابه ..یه خوابه..از خواب بیدار شو بک!!

فلش بک:
چان تمام اون محدوده رو دنبال دوست کله شقش سهون،گشته بود..بارون مثل چند شب اخیر میبارید و چانیول با خودش فکر میکرد اسمون،چطور این همه اشک رو تمام این مدت،پیش خودش نگه داشته..کلاه حصیری ش که قبل از بیرون اومدن از چادر،روی سرش گذاشته بود حالا برای محافظت در برابر قطره های درشت و پرشتاب بارون عملا بی فایده شده بود و از تمام سر و صورت چان،آب شر شر میچکید!
شاخ و برگ ها رو از جلوی صورتش کنار زد و وقتی به محدوده ای از جنگل رسید که حتی نور ماه هم نمیتونست راه عبوری برای خودش پیدا کنه،از عصبانیت فریادی کشید..پاهاش رو که تا نیمه توی گِل و شُل فرو رفته بود به زور بیرون اورد و یه مسیر دیگه برای جست و جویِ بی نتیجه ش انتخاب کرد
-انقدر احمق و خودخواهه که حتی به منم خبر نمیده کدوم گوری میره!!
در حالی که از تنهایی و نداشتن هم صحبت برای تمام روز،کلافه و خسته بود،با موجودات خیالیِ توی ذهنش حرف میزد و سهون رو در حضور یه دادگاه نامرئی مؤاخذه و محکوم میکرد!
-همه شکارچی ها دارن جمع میکنن و میرن و اونوقت این اقا،معلوم نیست توی اون مغز کوچولوش چی میگذره!!
گلوش رو صاف کرد و برای هزارمین بار توی اون روز فریاد کشید:
-سهووووووون…یاااااا اوه سهون معلوم هست کجایی؟
-احمق روانیییییی…همه دارن میرن..تو کجا موندیییییییی؟
همونطور که سهون رو صدا میزد و گاهی هم بلند بلند ناسزا میگفت،کمی پیشتر رفت و به اسمونی که کم کم اروم میگرفت،لبخند زد..حالا فقط اب های باقی مونده روی برگ ها،گاه و بی گاه روی سرش میریختن و اینطوری،تنهایی چانیول رو به اندازه ای،میشستن و محو میکردن:
-اوه !
چان به محض اینکه از پشت بوته ی میوه ای با گل های ریزِ قرمز بیرون اومده بود،با دیدن صحنه ی روبروش،از دهانش آوایی شبیه این بیرون پریده بود و اون خوشبختانه تونسته بود با سریعترین عکس العملی که تا به حال از خودش سراغ داشت پشت همون بوته،با گل های عجیب و بوی زُمخت،پنهان بشه!!
دستش رو از روی دهان و بینیش کنار برد و اونموقع تازه تونست،اکسیژن تازه رو برای رفع نیاز ریه هاش،ببلعه!
اوه سهون،رفیق خیانتکارش دقیقا همونجا بود،در حالی که یه موجود بیهوش رو روی دستاش حمل میکرد و به طرف ماشین شخصیش به ارومی قدم بر میداشت.. چشمای چان برقی زدن و جرقه ای توی ذهنش،باعث شد قلبش تند تر از هروقت دیگه ای بتپه..اون موجود خارق العاده با گوش های پشمالو و شاخ های کرم رنگ،که اونطور زیر نور مهتاب،مثل یه جواهر میدرخشید،درست مثل کتاب های مصوری بود،که یه افسانه قدیمی رو تعریف میکردن،افسانه ی هیبرید های پنهان شده که چانیول تمام دوران بچگیش،میخوند و اتفاقا عاشقش هم بود!

پوزخند کمرنگی گوشه ی لبهای چان،خودش رو جا داد و کم کم عمیق تر هم شد..وقتی مطمئن شد سهون رفته و دیگه توی معرض دیدش نیست،از جاش بلند شد و تصمیم گرفت اونم به هدف جدیدی که همین چند لحظه پیش برای خودش انتخاب کرده بود،برسه!
اگر اوه سهون یه هیبرید برای خودش دست و پا کرده بود!چانیول هم حتما میتونست یکی از اونا رو داشته باشه..اونوقت اون رو به یه سیرک معروف میفروشه و از پولش،زندگی بهتری برای خودش فراهم میکنه..از پشت بوته بیرون اومد و وقتی از شانس زیادی خوبش، چشمهای تیزبینش ،یکی از همون هیبرید ها رو،ترسیده و گریون پشت یکی از درخت های نه چندان قطور،شکار کرد،نمیدونست چطوری خوشحالیش رو کنترل کنه!!تفنگ مخصوص شکارش رو توی دستاش گرفت و یه تیر که حاوی مواد بیهوش کننده بود،داخلش جا داد..یه چشمش رو بسته و بعد لوله ی بلند تفنگ رو روی کتف اون هیبرید بیچاره نشونه گرفت ..نفس عمیق و صداداری کشید و بعد بووووووم!

چان حالا یه أسباب بازی جدید پیدا کرده بود..یه أسباب بازی که از همه ی أسباب بازی های تمام عمرش،براش سرگرم کننده تر و جالب تر بود!!

The following two tabs change content below.

Mar Mar

اسمم مریمه متولد تیر 76 هستم نویسنده marsh mud & Room 88 دانشجو عم عاشق حیوونام و کسایی که اونا رو دوست دارن :) love ya all :**

Latest posts by Mar Mar (see all)