هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Maze ep2

قسمت دوم از مینی فیک “هزارتو” با کاپل لیریس

 سرم رو چندبار به چپ و راست تکون دادم تا افکار ج./سی ای که نمی‌خواستم به ذهنم نیاد

افکاری که عین زالو به ذهنم می‌چسبیدن و دائم و دائم تکرار می‌شدن

خیلی خوب می‌دونستم خیال پردازی هام بهش دامن می‌زنه ولی واقعا نمی‌تونستم زیاد جلوی رویاهام رو بگیرم

رویاهایی که درشون من خودم نبودم ، یه آدم شاد و خوشبخت بودم ، گاهی به جای یه خواننده و بازیگر و گاهی به جای یه معلم یا دکتر و … بودم

روی یکی از نیمکت هایی که توی خیابون بود نشستم و سرم رو میون دستام گرفتم

صحنه ی ./کس با استادمون که یه پسر جوون بود یه لحظه هم راحتم نمی‌‎ذاشت

حس می‌کردم ل./بام روی ل./باشه و بدنم به بدنش چسبیده

چشمام رو محکم روی هم فشار دادم و توی ذهنم گفتم

“من با استادم ./کس نکردم ، من دلم نمیخواد با استادم ./کس کنم، این ل./ب منه و روی ل./ب هیچکی نیست …این بدن منه و به بدن هیچکی نچسبیده ، من خودمم و اینم بدنه منه و سرجاشه”

دیگه واقعا داشت اشکم در میومد

من واقعا به دنبال س./س با استادمون نبودم ، واقعا هیچ علاقه ای بهش نداشتم ولی انگار یه نفر دیگه توی سَرَم زندگی می‌کرد و دائم در حال تکرار افکار خودش بود.

اصلا به این که مردُم با تعجب به صورت خیس از اشکم نگاه می‌کنن اهمیت ندادم و شروع کردم به تند دویدن

اینقدر تند و محکم می‌دویدم که کف پام درد اومده بود ولی اهمیتی ندادم

شاید به قول اون روانشناسی که آخرین بار پیشش رفته بودم ، همون پیرمَرد لج درار و خسته کننده

ضربه  به کف پاهام هورمون سرترالین یا همچین کوفتی رو توی مغزم ترشح می‌کرد و باعث می‌شُد بتونم جلوی وسواسم رو بگیرم

وقتی دیگه قفسه ی سینه َم به سوزش شدیدی افتاد دست از دویدن کِشیدم و نفس نفس زنون ایستادم

بالاخره اون افکار کمی از ذهنم دور شده بودن

به خونه که رسیدم طبق معمول مادر و خواهرم با هم دعوا داشتن ، اونم به خاطر اینکه خواهرم شب قبل دیروقت از پا./تی برگشته بود و مامان عصبانی از اینکه چرا باید دخترش تا دیروقت توی پا./تی شبانه باشه و اونم جیغ و هوارهای بلند که من 28 سالم شده و بچه نیستم

بی توجه بهشون به سمت راه پله رفتم که صدای داد خواهرم بلندتر از قبل توی تمام خونه پیچید

چرا هیچی به این نمی‌گی؟ از صبح تا شب داره ول معتل می‌گرده –

! الان بحث ما چه ربطی به ییشینگ داره؟-

ربطش اینه که جدیدا هیچی بهش نمیگی و اون هر روز پروتر از روز قبل می‌شه –

بی تفاوت بهشون خواستم باز هم از پله بالا برم که

نگاش کن ، عوضی یه طوری رفتار می‌کنه انگار صدام رو نمی‌شنوه –

برگشتم و بهش نگاه کردم

! مگه وز وز مگس ها هم شنیدن داره؟-

پله ها رو دوید بالا و سیلی محکمی بهم زد

خفه شو آشغال –

تو برو به ./نده گریهات برس –

اینو که گفتم ، سیلی دوم هم ازش خوردم

صدای جیغ مامانم شنیده شد

الان از دستتون جیغ میزنم میرم وسط کوچه –

خواهرم رو هُل دادم کنار

برو اونور ، حوصله َت رو ندارم –

چیه؟ دوست دخترت باهات بهم زده؟؟ شایدم رفتی سراغ پسرا و ک./ن میدی –

مامانم داد کِشید و گلدون روی زمین انداخت

از صدای شکستنش جفتمون هاج و واج بهش نگاه کردیم

دفعه ی بعد جای شکوندن گلدون ، شما دو تا رو از در این خونه پرت می‌کنم بیرون –

بعدشم روش رو کرد سمت من

تو هم گمشو تو اتاقت اینقدر جواب خواهر بزرگترت رو نده –

داد زدم

بازم همه چی تقصیر منه آره؟ دخترت فحش میده ، تقصیر منه ، دخترت دیر برمیگرده خونه ، تقصیر – منه ، همیشه همه چی تقصیر منه

گمشو توی اتاقت ییشینگ ، همین الان –

این دفعه با صدایی که با وجود پسر بودنم شبیه به جیغ دخترا شد گفتم

نه نمیرم ، همیشه منو میبینی ، بسه دیگه ، مگه من چیکارت کردم؟ اصلا واسه چی منو به دنیا – آوردی؟ برای چی منو توی این خوک دونی آوردی؟ واسه چی؟ هان؟! تو که حوصله َم رو نداشتی ، تو که دوستم نداشتی نباید هم به دنیام میوردی ، از همتون بدم میاد ، حالم از همتون بهم می‌خوره

مامانم جیغ زد و هم زمان تمام تنش لرزید

همین الان گمشو تو اتاقت ح./وم زاده –

خوبه خودتم میدونی چه عوضی هستی که بچه َت ح./وم زاده هست –

پله ها رو تا اتاقم دویدم و صدای جیغ و داد خواهرم و مادرم و فحشاشون بهم رو پشت در اتاق جا گذاشتم

***************** ***************************

از پنجره ی اتاق به خیابون نگاه کردم تا بلکه دکه ی سیار غذا فروشی محبوبم رو ببینم

همون دکه ی سیاری که در واقع یه چرخ دستی بزرگ بود.

فروشنده پسری جوون به اسم کریس وو بود

همیشه بعدازظهرها غذاهای خونگی خوشمزه ای برای فروش میورد.

گاهی وقتا آرزو می کردم که کاش جای اون بودم.

تقریبا ساعت 7 شده بود که بالاخره کریس و چرخ دستی محبوبش اومد.

نفهمیدم چطوری خودمو بهش رسوندم

هی ییشینگ .کشیک وایساده بودی ها –

خندیدم

امروز دیر کردی –

هوم، غذاها دیر آماده شد –

به ظرفی که چیزی شبیه به برنج مخلوط با نخود فرنگی و هویج توش بود اشاره کردم

این چیه؟!-

خندید) ها این ، یه طور برنج مخلوطه، پیشنهادی کریس وو –

خودت درستش کردی؟-

آقا یه کاسه سوپ برنج بده به من –

همونطور که مشغول دادن سوپ به مشتری شد جواب منو هم داد

ه ، کار خواهرمه ، اونم گاهی به مامانم تو درست کردن غذاها کمک می کنه- ن

آهان –

لبه ی چرخ دستی نشستم

نشین اونجا ، اگه مو به لباست باشه می ریزه تو غذاها –

با غرولند پاشدم و روی صندلی تا شو که برام گذاشت نشستم

یه کاسه از همون برنج مخلوطی که گفته بود رو کشید و دستم داد

اینو بخور تا مشتری ها رو راه بندازم –

وقتی بالاخره سرش خلوت شد با چهره ی همیشه درخشان و مغرورش بهم نگاه کرد

چطور بود ؟-

! ها؟-

برنج رو می گم –

آ ، خوشمزه بود –

بازم می خوای ؟-

نه ممنون –

عرق دور گردنش رو با یه دستمال پارچه ای پاک کرد و کنارم رو صندلی تاشوی دیگه ای نشست

چرا همیشه منتظرمی؟-

از سوالش جا خوردم و البته مثل دخترا قرمز شدم

نه، کی گفته؟-

خندید

شبیه دخترایی ، کسی نگفته ولی تابلوئه کشیک ایستادی که من کی بیام و بدویی بیای اینجا –

خمیازه کشیدم

غذاهات خوشمزه َن –

کریس با غرور گفت

اکثرشو مامانم درست می کنه –

خمیازه ی دیگه ای کشیدم

خندید

-پاشو برو خونه َت بگیر بخواب ، همه َش دهنت بازه

– هنوز گرسنمه

بازم خندید و چقدر خنده بهش میومد ، بی اختیار گفتم

-چرا هیچوقت دنبال مدل شدن نرفتی؟

– ها؟!

– می‌گم…

– ببخشید آقا …قیمت اینا چقدره؟

وقتی دوباره مشغول راه انداختن مشتری هاش شد بی خیاله ادامه دادن بحث شدم و بعد از خداحافظی ازش خواستم برم که اونم سریع مشتریش رو راه انداخت و دنبالم دوید

-ییشینگ ، هی پسر وایسا کارت دارم

با تعجب به سمتش برگشتم

بسته ی غذا رو دستم داد

-اینو یادت رفت ، گفتی هنوزم گرسنته

لبخند زدم

-ممنون

وقتی شب روی تخت خوابم زیر پنجره دراز کشیدم ، به آسمون و ستاره های ریز و دُرشتش که با غرور تمام مثل سربازای محافظ به دور ماهِ خودنما ، گِرد اومده بودن خیره شدم

خوابم نمی‌بُرد و علاقه ای هم به خوردن قرص نداشتم

بعد از چندبار دنده به دنده شدن آخرش به کلک بچگی پناه بردم ، شمردن گوسفندهای چوپان

ولی اونم فایده ای نداشت

بازم افکار توی سرم هجوم آورده بودن

یادم افتاد به یکی از خاطرات مزخرفم با یانگ

زمانی که بهش گفته بودم حاضر نیستم حتی از روی لباس هم باهاش رابطه ج./سی داشته باشم و بهم گفته بود من همونی هستیم که تا چند وقت پیش جلوش لُ./خت می‌شُدم و حالا دارم میگم حاضر نیستم حتی بلوزم رو در بیارم و یا با لباس باهاش باشم

چیزی مثل نوکِ تیز خنجر توی قلبم نشست

چرا هر بار یادآوری این خاطرات اینقدر درد داشت؟

چرا با هر بار یادآوریش انگار دوباره درد خُرد شدن غرورم و خودمو حس می‌کردم؟!

چرا همه چیز اینقدر سخت بود؟!

چرا هیچوقت نتونستم خودمو پیدا کنم؟!

چرا همیشه مجبور شدم زیر سایه ی فرد دیگه ای زندگی کنم؟!

همیشه ضعیف بودم ، همیشه ترسو بودم

من با ترس بزرگ شده بودم.

شروع ترسم از کِی بود؟

از زمانی که بچه بودم و برای استفاده از سرویس بهداشتی مجبور بودم توی تاریکی شب به حیاط برم و داداشم پُشت سرم می‌دَوید که الان هیولا می‌خورتت؟!

یا زمانی که مجبور بودم ساعتها تنبیهِ بودن توی انباری ته راهروی خونه رو تحمل کنم؟!

یا شایدم برای زمانی بود که ترس و دلهره ی از دست دادن پدرم توی قلبم نشست؟!

من از کِی اینقدر ترسو شدم؟! شروعش از چه موقع بود؟!

بازم اشک ، بازم گریه

تنها کاری که بلد بودم همین بود

نه عُرضه این رو داشتم که این همه سال دردم رو به یکی بگم و نه عُرضه و قدرت اینکه جلوی یانگ بایستم

و حالا هم تنها کاری ساخته ازم ، چپیدن زیر پتو و ریختن اشک بود

از خودم بدم میومد ، از اینکه اینقدر ناپاک بودم ، از اینکه اینقدر ترسو و ضعیف بودم

من فقط یه آدم احمق به درد نخور بودم که با کوچکترین مشکلی اشکاش مثل بچه ها روی صورتش می‌ریخت

************ ******************************

یانگ از کارش اخراج شده و برای همین هم دوباره به خونه برگشت

دیگه کاری با من نداشت و حتی می‌شُد گفت رابطه مون اندکی باهمدیگه بهتر شده بود ولی ذهن من توانایی هر روز دیدنش رو نداشت

وضعیت روحیم از قبل هم بدتر شده بود

شبا کابوس می‌دیدم و روزام با گریه و زجر می‌گذشت

آخرش تصمیم گرفتم بالاخره به دکتر برم

اول پیش روانپزشک رفتم و بهش گفتم مشکلم چیه ، هرچند هیچ چیزی در مورد خودم و یانگ نگفتم

بهم دارو داد و بعدش هم ازم خواست حتما پیش مشاور برم

بعد از یه سال رفتن پیش مشاور اون بهم گفت برای حل شدن خشمم بهتره پیش یانگ برم و تمام عصبانیتم رو بهش بگم

پیشنهاد عاقلانه ای به نظر نمیومد ولی اون اصرار به این کار داشت

می‌گفت فرو خوردن دائمی خشمم باعث بدتر شدن روحیه َم میشه

یه روز که  یانگ مشغول مرتب کردن تیپش روبه روی آیینه بود تا بیرون بره ، پیشش رفتم

-یانگ؟

– هوم؟!

– می‌خوام باهات حرف بزنم

– بذار وقتی برگشتم ، الان عجله دارم

– ولی من الان می‌خوام حرف بزنم

– ییشینگ گفتم عجله دارم ، بذار وقتی برگشتم

من واقعا نمی‌دونستم اگه اون لحظه حرفام رو نزنم ، بعدا هم باز این شجاعت رو خواهم داشت یا نه ، برای همین گفتم

-یانگ فقط 10 دقیقه وقتتو می‌گیرم

پوفی کرد

-خیلی خوب بگو ، گوش میدم

– ببین …من..خوب…(نفس عمیقی کِشیدم)

بهم نگاه کرد

-اول یه نفس عمیق بکِش …بعدشم اون اشکات رو پاک کن ، اونوقت حرف بزن

– من آرومم

– مشخصه ، چند تا نفس عمیق بکِش ، داری پَس میُفتی

بازم نفس عمیق کِشیدم و سعی کردم این دفعه صدام نلرزه

-من ، خوب من وسواس دارم و خیلی وقته میرم پیش دکتر و مشاور…خوب ، وسواسم (بازم نفس عمیق کِشیدم) وسواسم به خاطر کارای تو توی گذشته هست ، و خوب…تو ، تو هیچ وقت به من نگفتی ببخشید ، هیچوقت از من عذرخواهی نکردی

خندید

-عذرخواهی کنم؟! خُل شدی؟!(با لحن کاملا ریلکس گفت) ما جفتمون بچه بودیم و یه اشتباهی کردیم ، اون برای گذشته بوده و دلیلی نداره من به خاطرش ازت معذرت بخوام ، فراموشش کن

دهنم نیمه باز مونده بود…اون داشت چی می‌گُفت؟! ینی هیچوقت به خاطر کاراش پشیمون نشده بود؟! هیچوقت به این که چقدر به من آسیب رسونده فکر نکرده بود؟!

بی اختیار لحنم حالت التماس گرفت

-ینی نمی‌خوای ازم معذرت خواهی کنی؟

– هیچوقت بهش فکر هم نکردم

بی اختیار صدام بالا رفت و بدنم شروع کرد به لرزیدن

-توئه لعنتی ، می‌دونی چندبار تا الان خواستم خودکُشی کنم؟!می‌دونم چندبار دلم خواسته تو رو بکُشم؟! بعد تو…تو داری می‌گی همه چی فقط یه اشتباه بچه گونه بوده؟! تو آدمی؟!

– داد نزن ، تو دیوونه ای تقصیر منه؟!

با گریه از اتاقش بیرون رفتم و صداش رو شنیدم که با تمسخر و خنده گفت

-حالا یه وقت خودتو نکُشی

فکر کردم می‌گه منو نکُشی

داد زدم

-نترس نمی‌کُشمت

با صدای بلند خندید

-منو نه ، خودتو نکُشی

نمی‌دونستم چیکار کنم ، حس می‌کردم ته مونده ی غروری هم که داشتم به کُل از بین رفته بود

گذاشتم تا صدای در خونه بیاد و وقتی که مطمئن شدم بیرون رفته ، شروع کرد به بلند بلند گریه کردن و داد زدن

اینقدر داد زدم که حنجره َم به سوزش افتاد

اون روز ، دوباره شکستم

******************

وقتی به روانپزشکم گفتم که در مورد خودم و یانگ باهاش صحبت کردم بهم گفت کارم خیلی اشتباه بوده

و اینکه عقیده داشت خود یانگ هم ممکنه از کارش پشیمون باشه ولی حاضر به بیانش نباشه

می‌گفت یانگ از نظر سلامت روان دچار مشکله و بهش به چشم یه مریض روانی نگاه کنم و اونم حرفای مشاورم رو زد که اول باید خودم رو ببخشم و بعد اگر بتونم یانگ رو

و اونم مثل مشاور می‌گفت بهتره در مورد این اتفاق به یه نفر از اعضای خونواده َم بگم ولی من واقعا نه دلیلی برای گفتنش می‌دیدم و نه علاقه ای به گفتنش داشتم

مثلا به کی می‌گفتم؟! به خواهرم که همینطوری سایه ی همو با تیر می‌زدیم؟!

یا به مادری که قلبش مریض بود و گفتن این حرف می‌تونست براش مثل شلیک تیر به قلبش باشه

هیچ رفیق صمیمی ای هم نداشتم که بخوام به اون بگم ، پس کلا بی خیال درد ودل کردن با کسی به جز مشاور و دکترم شدم

مشکل اساسی من این بود که هر روز یانگ جلوی چشمم بود و مجبور بودم با اون یک جا زندگی کنم

دو ترم پشت سر هم مشروط شده بودم و کافی بود تا یه ترم دیگه این اتفاق تکرار بشه و اونوقت برای همیشه از دانشگاه اخراج بشم.

دعواهای گاه و بی گاهم با یِنین خواهرم از یه سمت

بداخلاقی ها و ولخرجی های یانگ و متعاقبش کم اومدن پول در خونه ، از سمت دیگه

همه ی اینا باعث شد بودن شبیه به باروت آماده ی انفجار بشم که یه جرقه برای منفجر شدنش کافی باشه و دقیقا همین اتفاق افتاد

اون روز خسته تر از هر زمان دیگه ای از دانشگاه برگشته بودم و با یانگ مواجه شدم که با مادرم به خاطر پول در حال دعوا کردنه

انگار که مامان دوباره براش پول قرض کرده بود و حالا صاحب پول طلبش رو می‌خواست و یانگ از این عصبانی بود که چرا اون به در خونه اومده

مادرم

-خوب پولش رو میخواد پسرم

– غلط کرده ، زنیکه نفهم…ما جلو در و همسایه آبرو داریم ، برای چی پاشده یه کاره اومده دَم خونه؟

– دو ماهه باید طلبش رو برمی‌گردوندم …مردُم پولشون رو می‌خوان

– بیخود ، مگه چقدر طلب داره؟

من

-همون قدریه که جنابعالی لازم داشتی ، دقیقا همون قدر طلب داره

یانگ با عصبانیت

-خفه شو ییشینگ ، به تو ربطی نداره

– که به من ربطی نداره نه؟! مامان داروهای قلبش رو نگرفته ، یِنین پول رفتن به باشگاه ورزشیش رو نداره ، یه کم گوشت توی یخچال خونه نیست

یانگ داد زد

-اینا به من چه ربطی داره؟ ینی همه پولاتون رو من می‌گیرم؟ یا اون قرض کوفتی، پوله این همه چیه؟

– هه مگه فقط همونه ، این ماه پول تعمیر گوشیت رو کی داد؟ مامان ، پول باشگات رو کی؟ اونم مامان ، پول اینترنتت رو کی داد؟ مامان

– دلم خواسته گرفتم ، حقوق بابامه ، به منم می‌رسه

– خندم ننداز ، حقوق بابات به پسر 30 ساله ی علاف ، بیکار می‌رسه

سمتم اومد

-خفه می‌شی یا دهنت رو خودم ببندم

سینم رو دادم جلو

-تا وقتی تو توی این خونه باشی هیچ چی سرجاش نیست

با این حرفم سمتم اومد که بزنمت منم از خودم دفاع کردم و محکم توی دیوار راه پله هُلش دادم

شروع کرد به حالت عصبی گریه کردن و گفتن

-من بدبختم ، ای خدا ، من دیگه چقدر بدبخت شدم که داداش کوچیکم منو می‌زنه

با دست توی سر خودش زد و از پله های دوبلکس بالا رفت

وقتی که در اتاقش رو توی هم کوبید این مامان و ینین بودن که به سمتم اومدم و به شماتتم گرفتن که چرا با برادر بزرگترم اینطوری حرف زدم

-من؟ !می‌خواد بزنتم ، می‌خواین وایسم نگاش کنم؟!

خواهرم با گریه

-ولی نزد ، اون فقط اومد سمتت ، تو داداش بزرگترت رو هُل دادی ، اونو زدی ، ندیدی چطوری گریه کرد؟!

چشمام از تعجب و عصبانیت درشت شده بودن

-چرا همیشه طرف اونو می‌گیرید؟! واسه چی همیشه منو دعوا می‌کنید؟! چرا هیچی به اون نمیگید؟!

مامانم داد زد

-اون داداش بزرگترته ، می‌فهمی؟؟! داداش بزرگترتتتتتتتتت

خدای من ، اونا داشتن چی می‌گفتن؟!

اونا که از هیچی خبر نداشتن ، چطوری می‌تونستن اینطوری در موردم قضاوت کنن؟!

چرا اینطوری رفتار می‌کردن؟! مگه من چیکارشون کرده بودم؟!

داد زدم

-نکنه منو  از سر راه آوردین؟! شاید من بچتون نیستم ، هان؟! آره دیگه ، لابد نیستم

یانگ از اتاقش بیرون اومد و راه پله ها رو با حالت دویدن سمتم اومد

خودمو سمت عقب کِشیدم و دستم رو پناه صورتم قرار دادم

تو سری محکمی بهم زد طوری که روی زمین پرت شدم

-عوضی آشغال ، مگه اینجا سرگردنه هست اینطوری داد و هوار راه انداختی؟!

اشکام بازم روی صورتم ریخته بودن

پوزخند زد

-فقط بلده مثل دخترا گریه کنه ، بدبخته ترسو

ایستادم و با داد گفتم

-تو حق نداری با من اینطوری حرف بزنی ، تو حق نداری سرم داد بزنی

– اصلا تو کی هستی که من بخوام باهاش حرف بزنم؟ اصلا تو چی هستی؟؟! یه نگاه به خودت انداختی؟؟! تو آدمی که من بخوام باهاش دهن به دهن شم؟!

حس کردم دارم نابود می‌شم ، حس کردم تک تک سلول های بدنم در حال جدا شدن از همدیگه هستن

حس کردم صورتم رو توی یه استخر فرو بردن و نمی‌تونم نفس بکِشم

بدنم لرزش شدیدی پیدا کرده بود طوری که از شدت لرزش زانوهام مجبور شدم باز روی زمین بشینم

بغضی که توی گلوم بود باعث می‌شُد نتونم حرف بزنم

چندبار به پیرهنم چنگ زدم تا بتونم نفس بکِشم

مامان با عصبانیت گفت

-بسه ، اینقدر زر زر نکن(منظورش گریه کردنم بود)گمشو برو تو اتاقت

به زور خودم رو از روی زمین بلند کردم

اینا آدم بودن؟!

خونواده بودن؟!

چندبار پلک زدم تا اشکام از جلوی چشمام کنار برن و بتونم صورت مامانم رو ببینم

با بغض گفتم

-تو اصلا منو دوست داری؟؟!

مامانم با صدای بلند گفت

-نه ندارم ، ندارم که به دنیات آوردم ، ندارم که بزرگت کردم ، ندارم که مراقبت بودم ، ندارم که حتی یه شب هم که مریض می‌شدی تا خوده صبح به خاطرت بیدار می‌شِستم ، نه ندارم

هیچی دیگه نگفتم ، با قدم های آروم سمتم اتاقم رفتم

حس انفجار توی سرم داشتم ، انگار ده تا باروت رو توی سرم منفجر کرده باشن

وقتی به اتاقم رسیدم خودم رو روی تخت انداختم و سرم رو توی بالشت فرو بردم و گذاشتم هق هق گریه هام آزاد بشه

****************** **************

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 12 نظر 13 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
ani_kai
مهمان

بیچاره یی شینگ این دیگه چه مادری :gerye:
مرسی عزیزم :kissme:
قسمت بعد رو زود بزار مرسی :cry: :aaar:

shb
مهمان

چراااااا اینقدر غم گییینوقلبم گرفت :(((( باید بگه باید شجاعتشو پیدا کنه :( چه قدر فیکت قشنگه مرسی

rezvan
مهمان
ala
مهمان

وای تورو خدا داستان خیلی تاریکه دلم میگیره میخونمش اعصابم خورد میشه.اصنم نمیتونم نخونم.تورو خدا یکم جو عوض کن

ava
مهمان

اینا چرا اینجوری ان عررررررر😢😢😢شینگ شینگم گناه داره
تا اخرش همینجوری لی بدبخته؟!

narsis69
مهمان

عرررررررررررررررررررررررر. :mazlum: ییشینگم!! :gerye: !الهی!!! :aaar:
اینا چه مرگشونه؟؟؟ :qorqor: :qorqor:
الهی!!!ییشینگم!!! :cry: :mazlum: :gerye: :gerye:
خیییییییییییلی خوب بود :aaaa: :aaaa: .مرررررررسی. :aaar: :aaar:
ای خداااا.دلم خیلی گرفت!! :aaar: خیلی غم انگیز بود. :aaaa: :aaaa:

منتظر ادامش هستیم. :cry: :like: :myheart:
فایتینگ :rose: :heartme:

فاطمه
مهمان

یکیزبیاد ییشینگمو نجات بده از این جهنم توروخدا
عرررررررر تا صبح گریه میکنم
ممنون

mina
مهمان
maryeol
مهمان

من واقعا نمی تونم و نمیدونم چی بگم
اینا خانوادن؟نه واقعا خانوادن؟ :mazlum:
برادر و خواهرش رو بیخیال :mazlum: مادرش چرا با پسرش اینجوری رفتار می کنه؟ :mazlum:
چرا کریس نمیاد؟ :mazlum: کریس باید بیاد لیم رو از این کثافت نجات بده :aaar: لطفا :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
مرسی عزیزم عالی بود :kissme:

Armita
مهمان

عرررررررررررر :aaar: :aaar:
بیچاره ییشینگم :aaar: :aaar: :aaar:
عررررررررر عالی بود عرررررررر :aaar: :aaar: :aaar:

Armina
مهمان

بیچاره ییشینگ عررررررررررررررررررررررر
مرررررررررررسی دوسیش داشتم
کاش زودتر کریس بیاد !!!!

wpDiscuz