هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Maze EP3

سلام قسمت سوم از مینی یک “هزارتو” با کاپل (کریس و لی)

 فردا عصر وقتی که کریس برای فروش غذا اومد و پیشش رفتم

سعی کردم تا اقلا زمانی که پیش اونم ذهنمو از درگیری هام خالی کنم

می‌خواستم از کنارش بودن لذت ببرم ، شاید من ناخواسته بهش وابسته شده بودم

به این پسر قد بلند با موهای سر مشکی که همیشه سه سانت کوتاهشون می‌کرد

نگاهم رو روی تک تک اجزای صورتش چرخوندم

چشمای درشت ولی کِشیده به رنگ عسلی تیره

اَبروهای پهن و کِشیده رو به بالا

صورت کِشیده ولی پُر

خوب ، اون دوست داشتنی بود ، زیبا بود و از همه مهم تر مهربون بود

بهم نگاه کرد

-هی ییشینگ ، خوبی؟ امروز یه طوری شدی

سعی کردم لبخند بزنم

-یه کم با داداشم بحثم شده

کنارم نشست و با کنجکاوی بهم نگاه کرد

-ازت بزرگتره؟

– هوم

خندید

-اشکال نداره ، اکثر بچه های پشت سر هم ، همینن

توی دلم گفتم ، تو که از چیزی خبر نداری

-هوم ، همینطوره

– اگه تقصیر تو بوده برو ازش معذرت بخواه

– تقصیر من نبوده

– پس بی خیال باش

بهش نگاه کردم

-چه عجب ، مثل خیلی های دیگه نگفتی اشکال نداره اون ازت بزرگتره و تو باید بری بگی ببخشید

از سرجاش پاشد

-آدم به خاطر کاری که نکرده نباید عذرخواهی کنه ، حالا می‌خواد طرفش ازش بزرگتر باشه می‌خواد کوچیکتر …می‌خوای یه دوری بزنیم؟

خندیم

-با چرخ دستی؟

خندید

-نه ، یه کم راه بریم

– ولی فروشت چی؟

– امروز به حد کافی فروش داشتم ، پاشو بریم

کنارش همونطوری که کریس چرخ دستیش رو به سمت جلو هُل می‌داد شروع کردم راه رفتن

هوا خُنک بود و مناسب برای یه پیاده روی

-چندتا خواهر برادری؟

– 5 تاییم ، یکی از خواهرام و یکی از برادرام ازدواج کردن ، من و داداش بزرگم و خواهرم بزرگم تو خونه ایم

– بچه آخری؟

– هوم

– من نه ، بزرگترین بچه َم ، یه خواهرم 10 سالشه یکیش هم سه سالشه

– همین سه تایین؟

– هواوهوم ، یه داداش هم دارم ولی از خواهرم بزرگتره ، اون 14 سالشه

– درس می‌خونه

– نه ، تو خونه هست

– آهان ، چرا با خودت نمیاریش؟

نفس عمیقی کِشید و گفت

– نمی‌خوام از همین سن کم مجبور به کار کردن باشه

از بی ملاحضگیم عذرخواهی کردم

لبخند زد

-بی خیال ، بیا بریم یه چی بخوریم

– ولی اینجا که کلی غذا هست؟!

– منظورم غذا نبود

– من مشر./ب نمی‌خورم

خندید

-چه بچه ی خوبی ، پس من می‌خورم تو نگاه کن

دستم رو کِشید و دنبال خودش بُرد

-ولی چرخ دستیت

– اینجا همه می‌شناسنم ، حواسشون هست

توی یه بار کوچیک و به نسبه کثیف رفتیم

صورتم رو توی هم جمع کردم

-اینجا زیادی کثیفه

خندید

-بیا بچه ، نترس مریض نمی‌شی

روی صندلی چوبی و قدیمی پشت پیشخون نشستیم

-هی از اینورا

کریس با اونی که سمت دیگه ی پیشخون بود و مسئول فروش دست داد

-یه و./موت واسم بیار

چشمام گرد شد

-سرشب می‌خوای همچین چیزی بخوری؟!

– چقد تو مثبتی بچه ، نترس ، با یه و./موت غش نمی‌کنم بیفتم رو دستت مجبور شی تا خونه َم کولم کنی

مسئول بهم اشاره کرد

-واسه رفیقت چی بیارم؟

کریس با نیشخند بهم نگاه کرد

-واسه این م./لو بیار ، زیادی بچه مثبته

جفتشون خندیدن

از رفتار کریس خوشم نیومد و باعث شد اخمام توی هم بره

-اخم نکن ، یه کم خوش گذرونی بد نیست

چیزی نگفتم و به جاش نگاهم رو به اطراف دادم

هیچ چیز خاصی توی اون بار نبود ، طراحی دیوار خیلی ساده بود

یه قسمت حالت سیمانی و کِرِم رنگ بود ، روی قسمتی دیگه یه گیتار قدیمی نصب شده و یه سمت هم یه سری دیسک قرار داشت که احتمالا برای موسیقی بود

به کریس که با ریلکسی تمام داشت و./موتش رو می‌خورد نگاه کردم

چقدر خونسرد بود

پوزخند زد

-اینقدر به من زل نزن بچه جون

خجالت زده نگاهم رو گرفتم و یه کم از شر./ب م./لو رو خوردم

-می‌دونی مشکل اساسی تو چیه ییشینگ؟ زیادی خودت رو از مردُم قایم می‌کنی

– از آدما خوشم نمیاد

– پس حیوونا رو دوست داری؟

– بعضی هاشون به صد تا آدم شَرَف دارن

– منم حیوونا رو دوست دارم ، ولی از آدما هم خوشم میاد ، همه آدما بد نیستن ییشینگ

– داری درس اخلاق می‌دی؟!

یه قُلُپ دیگه از و./موتش رو خورد

-من نمی‌دونم مشکلت چیه ، ولی همیشه واسه هرچیزی یه راه حلی هست

– گاهی وقتا هم نیست

– بی خیال

– هوم ، بی خیال

بقیه شر./بم رو یه نفس خوردم و باعث شد کریس ضربه ای پشت شونه َم بزنه

-از اونی که فکر می‌کرم ناشی تری

یه کم که گذشت با چشمایی که یه کم بی حال شده بودن بهش نگاه کردم

-نمی‌خوام برم خونمون

کریس از روی صندلی بلند شد

-می‌خوای بیای خونه ی من؟

************ **************

با خجالت زیادی به مامان و خواهر و البته برادره کریس سلام کردم و همراه باهاش توی اتاقش رفتم

روی یه دیوار پوستر بزرگ از یه دریای طوفان زده و یه کشتی با بادبانه شکسته میونش بود

روی یکی دیگه از دیوارا هم یه تصویر از اسکلت مشکی با رگ های برجسته ی قرمز روی پیشونیش و روی دیوار دیگه ای تصویری از یه جنگل با فضای روشن

یکی از دیوارا هم کاملا خالی بود

پیشونیم رو مالیدم ، هیچ شباهتی بین اون تصاویر وجود نداشت و برعکس همه َش پر از تناقض بود

کریس یه کم روی تختش رو خلوت کرد

-می‌تونی رو تخت بخوابی ، دو نفره هست و به حدی بزرگه که یه ورش تو بخوابی و اونورش من

سلانه سلانه و با مَنگی به سمت تخت رفتم و خودمو روش پرت کردم

-خیلی بی جنبه ای ، یه پیک م./لو اینقدر م./تت کرده آخه؟!

زیرلب گفتم

-من عادت ندارم مشر./ب بخورم

– بچه مثبت

پوزخند زدم

-من مثبت نیستم ، منو نمی‌شناسی

– بخواب

از لای چشمای نیمه بازم بهش نگاه کردم که داشت پیراهنش رو با یه تیشرت عوض می‌کرد

زیادی جذ./ب بود

خمیازه کِشیدم و کم کم پلکام روی هم افتاد و  دیگه هیچی نفهمیدم و توی دنیای خواب غرق شدم

*************** ***************

با تکون هایی که یه نفر به شونه و بازوم داد از خواب بیدار شدم

گیج و منگ اطرافم رو نگاه کردم تا بفهمم که چی شده

– چقدر خوابت سنگینه ، پاشو..پاشو که دیگه جا صبحونه باید ظهرونه بخوری

یه کم چشمام رو مالیدم تا بتونم صاحب صدا رو ببینم

– من کجام؟! تو کی ای؟

– شش و هشت می زنی ها

– کریس تویی؟

– نه من داداش دوقلوشم، اینم پرسیدن داره؟

کم کم ذهنم شروع کرد به ریست شدن و تازه شب قبل رو به خاطر آوردم

– ساعت چنده؟

– یازده

از روی تخت پایین پریدم پایین

– وای ، مامانم منو می کشه

به سمت در اتاق دویدم

کریس پشت سرم اومد

– وایسا بچه ننه ، اقلا یه لقمه چی بخور بعدش برو

– نه ممنون ، باید زود برم ، بهت زنگ می زنم

کریس یه چیزی گفت ولی صداشو توی عجله ی رفتنم نشنیدم

************ ***********

توی ورودی خونه ایستاده بودم و به داد و هوار مادرم برای اینکه نگرانش کردم و چرا بهش خبر ندادم گوش می دادم

نمی ذاشت هیچیو براش توضیح بدم و فقط مثل یه بمب ساعتی که زمانش دقیقا با ورود من تنظیم شده باشه ، منفجر شده بود

وقتی بالاخره آروم گرفت ازش معذرت خواستم و به یاد حرفی افتادم که سالها قبل شنیده و گوینده ش رو به یاد نداشتم

” اگه به نفر همیشه ساعت 3 شب به خونه برگرده ، یه شب که ساعت دوازده بیاد همه تشویقش می کنن ، ولی اگه به نفر همیشه ساعت دوازده شب به خونه برگرده به بار که 3 شب بیاد همه توبیخش می کنن

حوصله ی بحث کردن باهاش رو نداشتم.  می دونستم با وجود تمام بدخلقی هاش و تمام تفاوت هایی که همیشه بین یانگ و بقیه ی بچه هاش گذاشته بود ، دوستم داشت و بهم اهمیت می داد

توی اتاقم برگشتم و تازه این رو یادم اومد که من شماره ی کریس رو نداشتم

************* *****************

زندگی مزخرفم با ورود کریس کمی رنگ و رو گرفته بود

حالا اقلا برای نفس کِشیدنم یه دلیل داشتم ، هرچند گاهی همون هم کمرنگ می‌شُد

بدون اینکه خودم بخوام ، توی یه ماهی که از دوستیمون میگذشت هر روز بیشتر از قبل بهش وابسته شده بودم

ولی چیزی که این میون هنوزم مشکل داشت وضعیت روحی من بود ، که نه تنها بهتر نشده بلکه بدتر هم شده بود

گاهی به خاطر کوچکترین مسائل اینقدر از کریس عذرخواهی می کردم که آخرش کارمون به دعوا می کشید

و یا اینقدر به جمله رو تکرار می کردم که عصبانی می شد و کلافه ازم می خواست تمامش کنم

ولی با وجود تمام این حرفا اون هنوزم دوستم مونده بود

ینین با پسری که 8 سال از خودش بزرگتر بود آشنا شده و ازدواج کرد

و مشکل دیگه ای که جدیدا ذهنم برام ایجاد کرده این بود که با وجود عدم علاقه ی عشقی به همسر ینین ، گاهی افکار ج./سی نامناسب در مورد خودم و اون توی ذهنم میومد

افکاری که می دونستم همه ش به خاطر وسواسمه و من کوچکترین علاقه ای به تاعو همسره ینین ندارم

گاهی مجبور می شدم برای خلاصه از افکارم بارها یه کار رو تکرار کنم و یا به حرف رو بزنم و واقعا خودم از دست خودم خسته شده بودم

این میون علاقه ای که جدیدا درونم نسبت به کریس حس می کردم هم منو وحشت زده می کرد

می دونستم علاقه م بهش واقعیه و به خاطر وسواسم نیست

اون روز مثل خیلی از وقتای دیگه ، روی صندلی تاشو کنار چرخ دستی نشسته بودم و به کریس که مشغول فروش غذا بود نگاه می کردم

دو پسر دست تو دست هم برای خرید غذا اومدن و از رفتارشون کاملا مشخص بود که رابطه شون فقط یه رابطه ی دوستی معمولی نیست

بی اختیار با اخم شدیدی بهشون خیره شدم

وقتی رفتن کریس با حالت طلبکار و متعجب بهم نگاه کرد

– کم مونده بود چوب برداری بزنیشون، چت شده بود تو؟

– هیچی

– هی ییشینگ

– از هم ج./س بازا متنفرم

لحن کریس از حالت بی خیال همیشگیش تغییر کرد

– اول که هم ج./س باز نه و هم ج./س گرا ، بعدشم مگه چشونه؟

– هه چشونه؟! یه مشت آدم عوضی و پست که حاضرن با هم ج./س خودشون رابطه داشته باشن

کریس دست به سینه شد و اخم کرد

– چیه؟! مرد بودنت زیر سوال میره؟

باورم نمی شد، اون در حال دعوا کردن من بود؟!

چطور باید بهش می گفتم هر هم ج./س گرایی رو که می دیدم یاد یانگ و کارش میفتادم؟

چطور باید بهش می گفتم حتی از علاقه ی خودم بهش بیزار بودم؟!

من چطور

باید این ها رو بهش می گفتم؟!

بدون جواب دادن بهش پاشدم

– باید برگردم خونه

– چرا داری فرار می کنی؟!

– فرار نکردم، ولی باید برگردم خونه

– واقعا از نظرت اونا پست و عوضین؟

همونطور که پشت سرم بهش بود چشمام رو بستم و گفتم

– آره ، ازشون متنفرم

– متوجه شدم ، شب خوش ییشینگ

****** *******

زانوهام رو بغل گرفته بودم به روزای ی که در زندگیم گذشته بودن فکر می کردم

سعی کردم خاطرات خوبی رو از میون ورقه های ذهنم بیرون بکشم

شاید وقتی که مادرم به خاطر معدل خوبم ، تفنگ بادی ای که آرزوی داشتنش رو داشتم خریده بود

شاید زمانی که خبر قبولی دانشگاهم رو شنیدم

و شاید زمانی که با کریس آشنا شدم

پنج روز بود که برای فروش نیومده و من هم ازش خبری نگرفته بودم

ولی اول و آخرش که چی؟ تا کی می خواستم ازش فرار کنم؟!

لباسام رو عوض کردم

باید به دیدنش می رفتم

باید باهاش حرف می زدم

************** **************

وقتی به خونه شون رسیدم مامانش مثل خیلی از وقتای دیگه با خوشرویی در رو به روم باز کرد

بیخود نبود که کریس اینقدر این زن رو دوست داشت

-کریس توی حمومه ، من دارم میرم بیرون ، می‌تونی توی اتاقش منتظرش بشی

ازش تشکر کردم و توی اتاق کریس رفتم

روی تختش که با ملحفه ی مشکی ساده و سفید پوشیده شده بود نشستم

صدای شُرشُر آب شنیده می‌شُد و من بی اختیار توی ذهنم کریس رو با اندام ورزیده َش زیر دوش آب در حالی که قطره ها از روی پوستش سُر می‌خورن تصور کردم

صورتم رو با دستام پوشوندم و به خودم نهیب زدم

“بس کن ییشینگ ، تو نباید عاشق اون باشی”

وقتی نیم ساعت گذشت و من تقریبا دیگه از خواب نیمه بیهوش شده بودم کریس از حموم بیرون اومد ، در حالی که فقط یه حوله دور پایین تنه َش پیچیده بود

ناخودآگاه نگاهم به پوست گندمی روشنش که هنوزم رطوبت داشت خیره موند

کریس با تعجب حوله ی کوچیکی که روی موهاش انداخته بود رو برداشت

-تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

“من اینجا چیکار می‌کنم؟! به هیچ وجه توقع همچین برخوردی رو ازش نداشتم”

ایستادم سر پا

-پنج روزه نیومدی ، گوشیت هم خیلی وقتا جواب نمی‌دادی ، نگرانت شده بودم

– نگرانی نداشت ، گرفتار بودم

به سمت آیینه رفت

بی اختیار تصویر یانگ  زمانی که جلوی آیینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب می‌کرد توی ذهنم نقش بست

سریع سرم رو به هر دو سمت تکون دادم

“خفه شو ییشینگ”

کریس با تعجب بهم نگاه کرد

-طوری شده؟!

بی اختیار بغض کردم

من دوستش داشتم ، منه احمق، کریس رو دوست داشتم

-نه ، فقط…

– بگیر بشین ، موهام رو خُشک کنم لباس بپوشم میریم بیرون یه کم راه میریم و تو هم تعریف می‌کنی که چه مرگت شده

– من هیچ مرگیم نشده ، فقط …ینی نباید یه زنگ می‌زدی؟

کریس اخم کرد

-برای چی باید زنگ می‌زدم؟ گفتم که ، گرفتار بودم

– دقیقا بعد از بحث اون شبمون گرفتاریت شروع شد؟!

– با طعنه حرف نزن ، درست بگو چی می‌خوای بگی؟!

– چرا تا من گفتم از هم ج./س گراها متنفرم تو غیبت زد؟

کریس حوله کوچیک رو کناری انداخت و اومد با دستای به کمر زده تو فاصله ی نزدیکی ازم ایستاد

-واقعا می‌خوای بدونی؟

– هوم ، می‌خوام بدونم

– خیلی خوب ، من همج./س گرام ، خیالت راحت شد؟! می‌خواستی همینو بفهمی؟! حالا فهمیدی ، که چی؟! الان می‌خوای بگی از منم متنفری؟

– نه

– پس این چه قیافه ایه که به خودت گرفتی؟ واسه چی بغض کردی؟!

با لجبازی سرم رو بالا گرفتم و سعی کردم پلک نزنم تا اشکام نریزه

-بغض نکردم

– باشه بغض نکردی ، حالتم خیلی خیلی خوبه ، اصلا هم مسخره نیست که پاشدی یه کاره اومدی اینجا ازم می‌پرسی چرا پیشت نیومدم

دستام رو مُشت کردم

-چیش عجیبه یه دوست نگران دوستش بشه و بخواد ببینتش؟

کریس کلافه دستش رو بیین موهای سرش فرو بُرد

-باشه بیرون منتظر باش تا لباسم رو عوض کنم

– نمی‌خواد ، فقط می‌خواستم ببینمت که دیدمت و فهمیدم بیخود این همه وقت نگرانت بودم و دائم به این فکر می‌کردم که یه زمان اتفاق بدی واست نیفتاده باشه

کریس پوزخند زد

-پس اگه میومدی و میدیدی من طوریم شده خوشحال می‌شدی نه؟

دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم داد کِشیدم

-لعنتی ، لعنتی بهت کریس وو ، لعنت بهتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

– تو چه مرگته؟ چرا همچین داد می‌زنی!؟ دیوونه شدی؟!

نمی‌دونم چم شد ، یا اصلا چرا اون کار رو کردم ، ولی سریع بهش نزدیک شدم و دستم رو پشت گردنش انداختم و به صورتش رو به سمت صورت خودم آورردم و بو./یدمش

ل./باش رو مک نزدم ، اونا رو توی دهنم فرو نبردم ، فقط بو./یدمش ، فقط همین

وقتی صورتم رو کنار کِشیدم تعجب زیادی توی صورت کریس متوجه بود

و من چرا درست همون لحظه باید بازم قیافه ی نحس یانگ توی ذهنم میومد ، چرا بازم باید بو./ه ی زورکی اون عوضی که بهم تحمیل شده بود به یادم میومد

اشکام روی صورتم ریختن،چرا نمی‌تونستم گریه نکنم؟! چرا الان باید اینطور از خودم ضعف نشون می‌دادم؟!

کریس بازوهام رو گرفت و با نگرانی پرسید

-ییشینگ حالت خوبه؟!ییشینگ تو رو خدا یه چیزی بگو ، الانه که سکته کنم ، چت شده؟!

بی هیچ حرفی خودمو توی ب./غلش انداختم و با صدای بلندی که هیچوقت فکر نمی‌کردم ازم ساخته باشه گریه کردم

تا جایی که به خاطر داشتم همیشه گریه هام بی صدام بودن ولی اون لحظه ، توی آ./غوش کریس ، گریه های من از همیشه صدادارتر بودن

دستام رو دور کمرشم محکم تر کردم و اصلا به اینکه آب بینیم پایین شونه َش می‌ریزه اهمیت ندادم

-من….من دوستت دارم

کریس بی هیچ حرفی دستاش رو نوازش گرانه روی کمرم کِشید

چشمام که می‌سوخت رو بستم

-ولی…و…ولی ، فراموشش کن ، باشه؟ اصلا…اصلا یاد…یادت بره که …بهت…(نفس عمیقی کِشیدم تا بتونم حرف بزنم) یادت بره که بهت گفتم ، باشه؟

کریس سعی کرد از خودش جدام کنه ولی من بیشتر بهش چسبیدم

-ییشینگ ، داری دیوونم می‌کنی ، بذار صورتتو ببینم

صورتمو که توی قفسه ی س./ینه َش که احتمالا به خاطر حموم کردنش شدیدا خوشبو بود فرو بُرده بودم رو تکون دادم و با صدای خفه گفتم

-نمی‌خوام  ، فقط همه چیو یادت بره باشه؟ باشه کریس؟!

کریس نفس عمیقی کِشید ، می‌تونستم بفهمم که چقدر عصبی و کلافه َش کردم ، ولی دست خودم نبود ، هیچی دست خودم نبود ، انگار که سیستم عصبی بدنم تمام کنترلم رو دست خودش گرفته بود

-تو هم…تو هم دوست…

نذاشت حرفم رو ادامه بدم

-آره دوستت دارم ، دوستت دارم احمق

لبخند زدم و آروم از ب./غلش بیرون اومدم

با اخم کمرنگی که بین اَبروهاش بود با نوک انگشتای کِشیده َش اشکای باقی مونده روی صورتم رو پاک کرد

خندیدم

-مُفام ریخت رو بدنت ، باید دوباره بری حموم

-ییشینگ…

دستاش رو از صورتم کنار زدم و احمقانه لبخند عریضی زدم

-من بیرون منتظرتم ، قول دادی بریم پیاده روی ، یادت نرفته که

سرش رو تکون داد و آه عمیقی کِشید

-خیلی خوب ، الان آماده می‌شم

بیرون از اتاقش سعی کردم اشکام رو فرو بدم ، اشکایی که انگار قصد تمام شدن نداشتم

وقتی با کریس توی پیاده روی خلوت نزدیک خونه َشون شروع به راه رفتن کردیم

نه من چیزی می‌گفتم و نه اون

به طرز مسخره ای ذهنم از هر حرفی که ممکن بود باعث گرم شدن جَو یخ زده ی بینمون بشه خالی شده بود

-می‌‎خوای در موردش حرف بزنیم؟

با نوک کفشم سنگ ریزه ای که روی زمین بود رو شوت کردم

-در مورد چی؟

– هرچی که باعث شده اینطور بهم بریزی

– زندگی من گفتن نداره

– می‌تونی بهم تکیه کنی؟

– نه

– اعتماد چی؟

– نه

کریس خنده ی آروم و کوتاهی کرد

-باشه

– دیگه یهو غیب نشو ، باشه؟

– باشه

– وقتی بهت زنگ می‌زنم جواب تلفنت رو بده

– باشه

– خستمه کریس

ایستاد

-می‌خوای تاکسی بگیرم

غمگین نگاش کردم

-قلبم خسته َس ، روحم خسته َس (چونه َم لرزید) من فقط خیلی خستمه کریس…خیلی خیلی خستمه، احساس می‌کنم چندبرابر سنم زندگی کنم و چند برابر سنم سختی کِشیدم ، دیگه کِشش ندارم ، کم آوردم

با تعجب جمع شدن قطره های اشک رو توی چشمای کریس دیدم

چشمایی که نگاهش قفل شده بود به چشمام و گاهی بینشون می‌چرخید

دستش رو بالا آورد و خیلی آروم گونه َم رو ل./س کرد

-بهم تکیه کن ییشینگ…بذار غمات رو لمس کنم

سعی کردم لبخند بزنم ولی به طرز مزخرفی لبام بعد از یه کِشش کوتاه به هر دو سمت دوباره به حالت قبل برگشتن

دست کریس از روی گونه َم به سمت پشت سرم رفت و پشت گردنم رو ل./س کرد

بی هیچ حرفی و بدون اهمیت به اینکه توی خیابونیم سمتم خم شد و خیلی عمیق ولی کوتاه پیشونیم رو بو./ید و وقتی کمی ل./باش رو کنار کِشید گفت :

-مواظبت می‌مونم ییشینگ

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 16 نظر 25 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Aras.lk
مهمان

AZzammm jigaram vas lay kabab shod k inghaddd sakhty keshide o injoory shodee
Aliii boodd aZzam

فاطمه
مهمان

چه کریسش خوبه
لیریس دوست دارم
مرسی

Armina
مهمان

مرررررررررررررررررسی :kissme:
آجی خواهشا پارت بعدیو زودتر بزار خییییییییلی جالب شده :nish:
بازم مررررررررسی :kissme:

Armita
مهمان

واااااااااای عالی بوووووووووود
لیریس ایز ریییییییییییییل
مقسی ^^

narsis69
مهمان
آیگووووووووووو. مرررررررررررررسی. خیییییلی خوب بود. الهی،ییشینگم!!! چقد بیچاره اس!!! خیلی دلم واسش میسوزه!!! بیچاره داره هر روز میمیره و دوباره زنده میشه. خیییییلی وضعیتش غم انگیز و سخته!!! کاش کریس کمکش کنه و هرچند شک دارم. نمیدونم چرا به کریس اعتماد ندارم!!! حس میکنم به ییشینگ ضربه میزنه!! ! چه خواسته چه ناخواسته!! ولی از رفاقتشون خوشم اومد. مررررسی. خسته نباشی برف آذر گلم. فایتینگ
ala
مهمان

الان تریپ عاشقی زدن؟ینی کریس تا آخرش عاشق می مونه؟

mina
مهمان

akh jooooooon…belakhare beham goftaaaaaaaaaaaaan!!!!!!!!
aliii bboood :heartme: :heartme: :heartme:

rani
مهمان
S_yoona
مهمان

خیلییییی قشگ بووووود مرسیییی :

maryeol
مهمان

اوه گاد :charkhesh: :charkhesh: قسمت جدییید من رفتم بخونم :nish: :charkhesh: :heartme:
مرسی عزیزم

wpDiscuz