سلام دوستای گلم. خیلی خوشحالم که بعد از مدت ها دوباره اینجام و مینویسم ^^ قبل از هر چیز میخوام تشکر کنم بابت لطف و محبتی که تو ایام تعطیلات نسبت بهم داشتین. خیلی ممنونم از دوستان عزیزی که با متن ها و اشعار فوق العادشون در اینستاگرام نسبت به من لطف دارن. بعضی وقتا که چشمم به بیو بعضی دوستان میخوره و کلمات و جملاتی رو میبینم که از داستانهام الهام گرفته شده واقعا احساس فوق العاده ای بهم دست میده و خیلی خوشحالم که تونستم این تاثیرات رو ایجاد کنم. باید بگم متاسفانه فرصت این نبود که من کامنت های آخرین پستم رو در سایت قبلی جواب بدم ولی همینجا تشکر میکنم از تک تک تون. کامنت های قسمت آخر واقعا برام دلنشین بود و بعضی دوستان به نکاتی اشاره کردن که از تیزبینی و دقت شون خیلی ممنونم. هم چنین تشکر فراوان از خوانندگان جدیدی که نظراتشون رو در تلگرام اظهار کردن. خب دیگه بیشتر از این وقت تون رو نمیگیرم و امیدوارم این فصل هم مثل فصل اول براتون خوشایند باشه. فایل پی دی اف فصل اول که شامل قسمت های 1 تا 12 هست رو میتونید از لینک پایین و  موسیقی متن ها رو به صورت جداگانه دانلود کنید 

دانلود پی دی اف فصل اول

 

دانلود موسیقی شماره 1

دانلود موسیقی شماره 2

دانلود موسیقی شماره 3

دانلود موسیقی شماره4


Season Two ~ DuskyWings

Crucified

مصلوب

7 آگوست 1997

روی نیمکت قدیمی پارک متروک نشسته بود و درحالی که پای راستش رو تاب میداد ، به بازی بچه های دیگه نگاه میکرد ، از دید اون، زندگیش هیچ تفاوتی با اونها نداشت . بخوبی میتونست ببینه در چشم بچه ها به موقع بازی ترس موج میزنه ، اونهایی که دنبال بازی میکردن شخصی رو انتخاب میکردن که نقش گرگ رو بازی کنه ، اما جونگین میدید که چطور همشون میترسیدن از اینکه گرفته بشن ، اونها با ترس فریاد میکشیدن و از دست گرگ فرار میکردن ؛ یا اونهایی که قایم باشک بازی میکردن دائم درجستجوی مکانی بودن تا از دست شخصی که چشم میذاره پنهان شن ، وقتی پنهان میشدن حتی نفسشان رو حبس میکردن و با چشمهایی پر از ترس و کنجکاوی منتظر میموندن … همه و همه ی بازی ها یکجورایی با ترس پیوند میخورد درست مثل زندگی کیم جونگین ، پس زندگی در چشم جونگین فقط یک بازی بچگانه بود .

 

پسر تقریبا درشت اندامی که یوسوب نام داشت ، همراه با چند نفر نزدیک جونگین اومد .

یوسوب : هی جونگ ، یه پیشنهاد دارم . چرا با ما بازی نمیکنی ؟

جونگین با قیافه ای جدی و سرد سرش رو بالا اورد : چه نوع بازی ای ؟

یوسوب : تیله بازی … آسون ه بیا بهت نشون میدم چطور میشه بازی کرد .

 

کوله پشتی کثیف و کهنه اش رو برداشت ، از روی نیمکت بلند شد و سمت زمین خاکی رفت .

یوسوب : خب ما همیشه شش نفره این بازی رو انجام میدیم و به تیم های دونفره تقسیم میشیم ، ولی چند روز پیش یکیمون صاحب خانواده شد و دیگه نمیاد اینجا ، بقیه هم دیگه تا الان رفیق پیدا کردن . تو هم که همیشه اطراف این پارک میچرخی. گفتیم تورو بیاریم توی گروهمون .

جونگین کمی مردد بود : مطمئن نیستم . تا قبل از غروب باید خونه باشم .

یوسوب : نگران نباش ، مسئول ما هم ما رو تا قبل غروب برمیگردونه به یتیم خونه ی هیلورن .

 

جونگین فقط با سرش تایید کرد و به تیله های رنگی روی زمین خیره شد .

یوسوب : خب تو با من توی یه دسته ای ، اون تیله های جلویی رو میبینی ؟ ما روی زمین میشینیم و با یک تیله ای که داریم سعی میکنیم تیله ها رو بزنیم ، هرچقدر که زده بشه به ما میرسه درست مثل یه …

جونگین : ق/مار .

یوسوب : من چیزی راجع به این چیزی که میگی نمیدونم پس چطوره فقط بازی کنیم ، آخر بازی تیله هایی که بدست میاریم بین من و تو تقسیم میشه، چطوره ؟

جونگین کمی فکر کرد و بعد لبخند کمرنگی زد : تو میتونی همه ی تیله ها رو داشته باشی ، ولی میتونم چیز دیگه ای بجاش ازت بخوام ؟

یوسوب : باشه ولی بگم پول مول در کار نیست .

جونگین : با هر تیله ای که من میزنم ازت میخوام بهم بگی هر حروف چه شکلی داره .

بقیه با تعجب به یکدیگر نگاه کردن ، اما به هر حال موافقت کردن .

جونگین اونقدر سرگرم بازی کردن با اونها شده بود که اصلا متوجه نشد زمان چطور گذشت ، این بازی لذت بخش بود براش و باعث میشد پدرش رو درک کنه .

جونگین : خب حالا بهم بگو “ای” رو چطور بنویسم .

یوسوب با چوبی که در دست داشت ، خطی عمودی رو روی خاک کشید .

یوسوب : اینی که میبینی صدای خنثی داره و صدای ای رو میده مثل سیب . خب تمام مصوت ها اینایی بودن که از اول بازی بهت گفتم ، بنظر میرسه بچه ها دارن آماده میشن تا برگردن . فردا میتونی صامت هارو یاد بگیری .

جونگین لبخند زد : واقعا ممنونم که بهم یاد دادی .

یوسوب : تشکر نکن بخاطر تو منم کلی تیله بدست آوردم ، تا فردا میبنمت جونگ .

جونگین کمی لبخند زد اما با متوجه شدن رنگ هوا کمی اخم کرد ، پدرش به زودی برمیگشت خونه و باید قبل از اون خونه میبود . وقتی میخواست اونجا رو ترک کنه متوجه شیء درخشانی نزدیک تابی شد که زنجیر هاش به هم پیچیده بود ، نزدیک تر رفت و متوجه تیله ی سبز رنگی شد ، با خودش فکر کرد که متعلق به یکی از بچه ها باشه پس اون رو برداشت و گذاشت جیبش .

از پستی ها و بلندی ها گذشت ، کفش هاش رو درآورد و بدست گرفت و بی توجه به سنگ های ریز و درشت تیز ، از رودخونه عبور کرد ، وقتی داشت از کنار خونه های ویلایی میگذشت چشمش به پسری مو مشکی با عینکی مضحک خورد که بنظر میرسید از مدرسه برمیگرده ، جونگین قبلا اون رو دیده بود و به خاطر ظاهرش پسرک رو تمسخر کرده بود ولی در پاسخ پسر فقط گفته بود که حداقل برخلاف جونگین سواد داره ؛ از اون پس جونگین مدام خودش رو تحقیر میکرد و شدیدا علاقه داشت بخونه و بنویسه برای همین هر طور که شده بود سعی میکرد از این طرف و اون طرف چیزهایی رو یاد بگیره . مثلا وقتی رفته بود خیاط خونه که لباس های همسایه رو تحویل بده از خانمی که اونجا کار میکرد کمی در مورد تلفظ و معانی کلمات یاد گرفته بود و حالا هم خوشحال بود که داشت طریقه ی نوشتن رو از یوسوب یاد میگرفت . وقتی پسر نزدیکتر رسید ، جونگین سنگی رو سمتش پرتاب کرد که باعث شد پسر کمی بترسه .

جونگین : هی کله شلغمی ، منم دارم خوندن و نوشتن یاد میگیرم ، پس منتظر باش و ببین که دیگه هیچی نداری بهش افتخار کنی …

 

جونگین با خودش خندید و از کنار پسر دوید . احساس خیلی خوبی داشت ، انگار تمام مشکلاتش رو میتونست فراموش کنه . از رودخونه ی دوم هم رد شد اما بخاطر جریان آب کمی دیر کرد و هوا تاریک شد .

وقتی جلوی خونه رسید با دیدن چراغ های روشن از ترس به خودش لرزید ، با دستهای کوچک و ناتوانش در رو باز کرد و پدرش رو دید که روی کاناپه ی قدیمی نشسته و شیشه های خالی اطرافش پراکندست . کوله پشتیش رو دراورد و از داخلش ، پولهایی رو که امروز بدست اورده بود رو کنار پدرش گذاشت .

× این تمام پولی ه که امروز میاری خونه ؟ پس تا الان داشتی اون بیرون چه غلطی میکردی؟

جونگین : امروز تعطیل بود ، برای همین زیاد کسی نبود .

× ای پسره ی احمق اینطوری همه ی محصولامون رو دستمون میمونه .

جونگین : پدر بعضی ها میگن میترسن از اینکه محصولات مارو بخرن چون همش تقلبی و پلیس اینروزا همه رو میگیره .

پدرش نگاهی به جونگین انداخت و درحالی که باصدای بلند میخندید ، با پشت دست محکم توی سر جونگین زد .

× پسره ی نادون ، مشتری های ما بیشترشون خاصن و بعضی از اون کیف و کت ها خیلی بیشتر از یه محصول تقلبی ان ، پس باید بیشتر مواظب باشی .

جونگین که متوجه حرفهای پدرش نمیشد ، سمت یخچال درب و داغونش رفت . تازه به یاد آورد که از دیشب چیزی نخورده .

× بیخودی توی یخچال رو نگرد هیچی نیست ، فردا صبح زود برای تحویل گرفتن محصول میریم پیش آقای آکسلی ، اونجا میتونی از خودت پذیرایی کنی .

نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت بره تا بخوابه ، از چوب هایی که هر لحظه ممکن بود بشکنه گرفت و بالا رفت و خودش رو داخل ملافه ی قهوه ایش پیچید . این تخت رو پدرش درست کرده بود ، خودش پایینش روی تشک میخوابید و جونگین با ملافه ی قهوه ایش روی چوبها . جونگین حق نداشت تکون بخوره ، اگر کوچکترین صدایی به موقع شب شنیده میشد پدرش از پایین محکم لگد میزد و باعث میشد جونگین از ترس به خودش بلرزه .

صبح زود با فریاد پدرش از خواب پرید .

× زود باش دیگه باید بریم .

جونگین کوله اش رو برداشت و سراسیمه همراه پدرش به بیرون از خونه رفت ، هوا تقریبا گرم بود و جونگین دلیلی نمیدید از الان نگران این بشه که هیچ پیرهنی برای نجات پیدا کردن از سرما نداره .

همراه با پدرش به مغازه ای رفت که ظاهرا فقط جواهرات میفروشه اما وقتی از زیرزمین پایین میری درواقع یه بار قدیمی ه که بیشتر مردم مشغول ق/مار کردنن . جونگین دیگه به دود سیگار و بوی زننده ی نوشیدنی ها عادت کرده بود . پدرش مشغول صحبت با مردی شد که روی مبل گران قیمتی نشسته بود تا اینکه پدرش بهش اشاره کرد که نزدیک تر بیاد .

مرد : این که خیلی کوچیکه ، بار براش خیلی سنگینه …

× اینطوریش رو نگاه نکن ، اون زیاد کار میکنه و طاقت خیلی از این بیشتراش رو داره ، درسته که یکم خل وضعه ولی میتونی بجای اون کارگری که نیومده ازش کار بکشی .

مرد سر تا پای جونگین رو نگاهی انداخت و بعد با دهن کجی قبول کرد .

مرد : جنس هارو تحویل دادی ؟

× آره دیشب همشون رو به موقع تحویل دادم .

مرد : باید مراقب باشی ، پلیسها شک کردن اگر بگیرنت و از ما چیزی بگی …

حرفش رو قطع کرد

× نگران نباش میخوام جونگ رو بفرستم تا تحویلشون بده ، هرچی باشه بچه ست بگیرنشم که نمیتونه از شما چیزی بگه .

جونگین احساس میکرد بین تمام این انسانها گم شده ، بین این دود های خاکستری و زن هایی که با قیافه های مضحکی نگاه های ترسناکی بهش میکردن .

× گوش کن جونگ همراه این آقا برو و ببین ازت میخواد چیکار کنی .

جونگین همراه با مرد چهارشونه و ترسناک سمت دیگه ای از اتاق رفتن و بعد از طی کردن راهرو و اتاق های درهم برهم به یک درب خروجی بزرگ رسیدن ، مرد جلو رفت و درب رو باز کرد . کامیونی نزدیک به درب پارک شده بود ، چند نفر اومدن و از کامیون جعبه هایی رو بیرون میاوردن .

مرد : خب پسر این جعبه هارو میبینی ، ازت میخوام اینا رو ببری به جایی که بقیه میبرن .

جونگین سری تکون داد و سمت کامیون رفت ، اولین جعبه ای که بلند کرد کاملا مشخص بود که زیاد از حد براش سنگین ه ولی اهمیتی نداد و یکی یکی جعبه هارو از کامیون خالی کرد . وقتی جعبه ها تموم شد خواست نفسی بکشه اما متوجه کامیون تازه ای شد که جای کامیون قبلی پارک کرد .

ساعتها طول کشید تا تمام بار ها خالی بشه اما برای جونگین سالها طول کشید ، توی این مدت که مدام از راهرو رفت و آمد میکرد به تابلو ها خیره میشد و سعی میکرد جزئیاتش رو به خاطر بسپره .

پشت کامیون نشسته بود و از خستگی سینه اش به سختی بالا و پایین میرفت ، متوجه دختر جوانی شد که از راهرو سمتش میومد ، دختر موهای روشنی داشت و پیراهن عجیب غریب و رنگی ای به تن داشت .

دختر : هی کوچولو ، آقای آکسلی گفت این رو بهت بدم و بگم که کارت تموم شده و میتونی بری .

جونگین پولهارو گرفت و داخل کوله اش گذاشت ، همون موقع بود که به مچ پاهای دختر نگاه کرد و متوجه پاهای ورم کرده و قرمزش شد .

جونگین : خانم ؟ اگر پاهاتون درد میکنه چرا این کفش های مسخره رو درنمیارین .

دختر خنده ای کرد و دستش رو داخل موهای جونگین فرو برد : چه پسر خوبی … نمیتونم، آخه اونها فکر میکنن با این لباس و کفش ها جذاب ترم .

جونگین دست دختر رو پس زد و کمی اخم کرد : چقدر احمقانه ، خب میتونی بهشون بگی اذیت میشی .

دختر لبخندی زد که جونگین لحظه ای فکر کرد دختر داره گریه میکنه … لبخندی شبیه به گریه .

دختر : تو بچه ی ساده ای هستی ولی بنظر نمیرسه دنیایی پر از رنگین کمون و شکلات و شیرینی داشته باشی . میدونی اگه بگم اذیت میشم اونوقت دیگه مجبور نیستم چیزی بپوشم .

جونگین با تعجب به نگاه حزن آمیزش چشم دوخت . بیشتر اوقات درک مسائل براش سخت بود پس برای ساده تر کردنش همیشه درنظر میگرفت که تمام اشخاص دنیا رابطشون مثل رابطه ی خودش و پدرش خلاصه میشه .

دوباره به پارک متروکه رفت و از یوسوب نوشتن یاد گرفت و با بچه های بی سرپرست بازی کرد ، وقتی با اون بچه ها بازی میکرد همیشه با داشتن یک چیز در ذهنش سعی میکرد خودش رو متفاوت بدونه ، اینکه اون حداقل یک پدر داشت .

در راه برگشت به خونه پدرش رو دید که صداش میزنه ، سریعا سمت پدرش رفت .

× جونگ این کتهارو بگیر و به این جاهایی که روی این کاغذ نوشته شده تحویل بده . یادت نره اگه پلیسارو دیدی خیلی عادی رفتار کن و اگر گرفتنت از من یا اون جایی که اکثرا میریم چیزی نمیگی ، میفهمی چی میگم ؟ گوشت با منه ؟

جونگین : بله پدر .

جونگین وسایل رو همراه با کاغذ کوچیکی از دست پدرش گرفت . به هر شخصی که یک کت تحویل میداد ، بیشتر از هر موقع دیگه ای که کت میفروخت پول میگرفت ، اولش فکر کرد چون تا خونه شون میاره پول بیشتری میدن اما میدونست که اشتباه فکر میکنه ، به علاوه کت ها نسبت به قبل سنگین تر بنظر میرسیدن . فقط دو تا کت دیگه مونده بود تا تحویل بده ، که برای تحویل یکیشون باید سمت خونه های ویلایی میرفت ؛ جلوی درب خونه ی بزرگی ایستاد و زنگ رو زد . خدمه ای درب رو باز کرد و بهش اشاره کرد که داخل بیاد .

بعد از مدتی صبر کردن، مرد جوان و خوش قیافه ای داخل سالن اومد ، لبخندی به جونگین زد و نزدیک تر رفت و روی زانوهاش خم شد تا جایی که بتونه مستقیم توی چشمهای جونگین نگاه کنه . جونگین کمی عقب تر رفت و به زمین خیره شد .

جونگین : کتی که خواسته بودین رو آوردم آقای … ( نگاهی به کاغذ انداخت ) ایسئول .

ایسئول : چرا تو داری جنس من رو تحویل میدی ؟ آقای کیم دیگه نمیاد ؟

جونگین : من پسرشون هستم ، مشکلی داشتن پس من اومدم .

ایسئول : بگو ببینم اسمت چیه ؟

جونگین : کیم جونگین هستم آقا .

ایسئول : چه پسر با نمکی (دستش رو روی گونه ی جونگین کشید) چند سالته جونگین ؟

جونگین : یازده سال آقا .

ایسئول : میخوای بیا توی باغچه ی ما ؟ گلهای قشنگی داریم تازه میتونی شیرینی بخوری .

جونگین عاشق شیرینی بود و فقط سالی یکبار میتونست با سکه هایی که مخفیانه جمع میکنه یک شیرینی بخره . اما جونگین میدونست اگر با این مرد به باغچه یا هرجای دیگه ای بره امن نیست ، تمام سلول های بدنش هوشیار شده بودن و فریاد میزدن که این مرد اصلا آدم خوبی نیست . دست مرد رو از گونه اش پس زد و به سمت درب خروجی دوید . با ترس از خونه بیرون رفت و تا جایی که میتونست دوید تا اینکه به رودخونه رسید ، بدون اینکه کفش هاش رو دربیاره از رودخونه رد شد اما بخاطر جریان آب آخرین کتی که توی دستهاش بود توی آب افتاد ، سعی کرد تا دیر نشده بگیردش اما ترسید که کوله اش هم توی آب بیافته .

وقتی به خونه رسید ، پدرش با دیدن جونگین که کاملا خیس شده بود تعجب کرد اما وقتی جونگین توضیح داد که کوله اش رو بالای سرش نگه داشته بوده تا خیس نشه خیالش راحت شد ولی بعد از فهمیدن جریانی که پسرش براش تعریف کرد ابروانش درهم گره خورد .

× یکی از جنس هارو تو آب انداختی ، پول اونیکی رو هم نگرفتی ؟

با خشم سمت جونگین رفت .

جونگین : قسم میخورم پدر ترسیده بودم …

× با خودت چی فکر کردی جونگ ؟ حتما چون فقط قیافه ای مثل خل و چل ها داشتی براش جالب بوده ، دیگه شورش رو دراوردی . فردا میری پول رو میگیری ، منم ببینم اون کت لعنتی رو میتونم پیدا کنم یا نه .

جونگین با این حرف خشکش زد : نه … نه خواهش میکنم … من نمیتونم دوباره برم اونجا .

× من کار دارم نمیتونم برم پول رو بگیرم ، پس دیگه تمومش کن .

جونگین که از ترس به خودش میلرزید و با همین ترس ناگهانی کمی صداش رو بالا برد : نمیتونم … شما که کار واجبی ندارین ، در هر صورت میخواین ق/مار بازی کنین .

× میبینم که زبونت باز شده ؟

بعد از اون جونگین دیگه زیاد متوجه چیزی نبود ، فقط دردی که توی تمام بدنش احساس میکرد ، حتی بند بند انگشتهاشم درد میکرد . اون هرروز کار سخت میکرد ، کمتر چیزی برای خوردن پیدا میکرد ، وقتی هوا سرد بود از سرما به خودش میلرزید ، بیشتر اوقات هم زیر نور کور کننده ی آفتاب تو ساختمان سازی کار میکرد ، هیچوقت نمیتونست درست بخوابه و مراقب کوچکترین حرکاتش بود ، اگر اشتباه و خطایی میکرد از جانب پدرش مجازات میشد ، دائما مورد سرزنش و تحقیر اطرافیان قرار میگرفت . ولی با این حال طاقت میاورد چون جایی رو داشت که بهش بگه خونه ، با وجود تمام سختی ها پدرش اون رو از خونه بیرون نکرده بود و جونگین ته قلبش میدونست پدرش دوستش داره که تا به حالا گذاشته زیر این سقف نفس بکشه .

شب هنگام روی زمین دراز کشیده بود حتی کوچکترین عضله اش رو هم نمیتونست تکون بده ، پلکهاش سنگین شده بودن که زمزه های پدرش رو شنید که بعد از خوردن اونهمه نوشیدنی حال خوشی نداشت .

× بهت که گفته بودم … مادرت هیچوقت بچه دار نمیشد … فکر کنم گفته بودم هر شب براش گل سوسن میبردم ، اون عاشقشون بود … وقتی فهمیدم بزودی پسرم رو بغل میگیرم خیلی … میخواستم باهم یه عالمه کار کنیم … میخواستم مدرسه رفتنشو ببینم ، میخواستم وکیل بشه تا عدالت رو … هی جونگین اگه اینقدر قدرت داشتی که تو هفت ماهگی مادرت رو کشتی پس اینقدر قدرت داری که با این دنیای ظالم و کثافت کنار بیای …

جونگین دیگه قادر نبود بشنوه و اشکهاش اجازه نمیدادن بیشتر از این تمرکز کنه .

جونگین وقتی فردا چشمهاش رو باز کرد متوجه شد پدرش بدون اینکه بیدارش کنه از خونه رفته ، نفسی کشید و احساس راحتی میکرد که پدرش مجبورش نکرده که پول رو پس بگیره . با صدای در به خودش اومد و دوید تا در رو باز کنه .

× خوبه که بیداری بیا این یه تیکه نو رو بخور تا جون بگیری ، زود باش که کلی بار هست باید خالی کنی .

جونگین : ممنونم پدر … ممنونم که …

× بیخود خوشحال نشو ، فقط نمیتونستم با این ریخت بفرستمت . هیچ تو آیینه نگاه کردی ؟

با این حال جونگین خوشحال بود . زندگی روزمره ادامه داشت تا اینکه مدتی بعد وقتی پیش بچه های بی سرپرست رفت فهمید که تنها دوستش یوسوب رو دیگه نمیتونست ببینه چون خانواده ای اون رو به سرپرستی قبول کرده بودن ، ذهنش آشفته شده بود همیشه میخواست خودش رو برای چنین روزی آماده کنه ولی با این فکر که دوستش درشت اندامه و کسی نیست که اون رو قبول کنه ، اما به طرز غیر منتظره ای یوسوب برای اون خانواده خیلی بانمک بوده . احساس میکرد قلبش شسکته ولی اتفاقات بد پشت سر هم میفتن مگه نه ! چون درست همون روز فهمید کله شلغمی با خانوادش از اونجا رفتن و اون دیگه هیچ فرصتی نداشت تا خودش رو به پسرک اثبات کنه . آه که جونگین غافل بود سواد داشتن تنها چیزی نبود که اون پسرک رو ، در طبقات بالاتری از جامعه قرار میداد . اما چیزی که هنوز ازش با خبر نبود ، فردای نحسی بود که انتظارش رو میکشید .

درست مثل روزهای دیگه در جاهای مختلف کار کرد و پولی رو که بدست اورده بود رو داخل کوله اش گذاشت و راهی خونه شد . وقتی داخل رفت واقعا فهمید که اتفاقات بد پشت سر هم میافته .

× برگشتی ؟ آقای ایسئول هم اومده بود که درمورد کاری صحبت کنه ، منم الان باید برم پیش آقای آکسلی .

ایسئول : نگران نباش ، جونگین یبار خونمون اومده بود ، من هم بهش شیرینی دادم .

× جدا ؟ جونگ چرا چیزی نگفتی بچه ؟

در حالی که هنوز خشکش زده بود ، پدرش سمت درب اومد و کوله پشتی رو از جونگین گرفت .

× من میرم و ممکنه دیروقت برگردم ، ببین آقای ایسئول چی میخواد . بفهمم خطایی کردی به حسابت میرسم .

از خونه بیرون رفت و درب رو قفل کرد ، وقتی جونگین صدای قفل در رو شنید وحشت کرد . چرا پدرش در رو قفل میکرد ؟ اون هیچوقت اینکارو نمیکرد … سمت در برگشت و با تمام چیزی که در توانش باقی مونده بود ، مشتهاش رو به در کوبید .

جونگین : پدر ؟ نه .. نه خواهش میکنم … نرو پدر … من میترسم … نه

فریاد های جونگین کم کم به هق هق هایی تبدیل شدن که خیلی بیصدا سر میداد .

جونگین : خواهش میکنم…. من میترسم ….

جونگین دیگه احساس امنیت نمیکرد ، طوری به در چسبیده بود که هرآن دعا میکرد در باز شه ، برای اولین بار جونگین میخواست از اونجا بره ، برای اولین بار از پدرش برای اینکه در جایی که خونه صداش میزد حبسش کرد ، متنفر شد … برای اولین بار …در حالی که صدای قدم هایی رو که بهش نزدیک میشد رو میشنید ، با خودش فکر کرد

چرا تمام این مدت فقط به اونهایی که قایم میشدن یا از دست گرگ فرار میکردن توجه کرده بود ؟ چرا هیچوقت فکر نکرد که گرگ بودن چه احساسی داره ؟

 

پ.ن: در مورد بخش پایانی زود قضاوت نکنید لطفا ^^

همون طور که قبلا هم گفته بودم این فصل شامل 7 قسمت و تا پایان اردیبهشت تموم میشه.

اینم جدول زمانی فصل دوم ( هفته ای یه بار آپ داریم به استثنای هفته آخر)

 

پنجشنبه95/01/26قسمت اول – مصلوب
پنجشنبه95/02/02قسمت دوم – نِمِسیس
پنجشنبه95/02/09قسمت سوم – توتورو
پنجشنبه95/02/16قسمت چهارم – همزاد
پنجشنبه95/02/23قسمت پنجم – بوگیمن
دوشنبه*95/02/28قسمت ششم – کابوس
پنجشنبه95/02/30قسمت هفتم – هفت گناه مهلک

 

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)