هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mercy ep16 ch.4


Season Two ~ DuskyWings

Ka

همزاد

30 نوامبر 2013 ، 6:44

درحالی که به افق نارنجی چشم دوخته بود سعی داشت ذهن آشفتش رو آروم کنه ، توتورو واقعا وجود نداشت ؟ جونگین خیالاتی شده بود ؟ ولی تمام نوازش هایی که عشق میورزیدن رو جزء جزء بدنش حس کرده بود . چشمش در خونه ی تهی تراز عواطفش به پدر ، گذشت  . قطرات بازیگوش هر کدوم حریصانه مسیری رو انتخاب میکردن و از لابلای چوبهای پوسیده به درون خانه هجوم میاوردن ، صدای چک چک شون صبر رو از وجودش به بیرون میکشیدن . درب داغون تر از روح جونگین ، با صدای قژقژ همیشگی گشوده شد و سایه ی هولناک پدرش نزدیکتر اومد ، سمت آشپزخونه رفت و چندی بعد با سفره ای مچاله شده در دستش برگشت .

× صبحونه خوردی ؟

× امروز وقتی میری برای کار ، یادت نره جنس منو بخری …

اما باز هم پاسخی دریافت نکرد ، جونگین فقط با کینه ای سرد به هیچکجا چشم دوخته بود . به آرومی از جایش برخواست و بی توجه به فریاد های کسی که پدر صداش میزد ، از خونه خارج شد . از درون میسوخت ، با این حال بارون سرد فرو میریخت و به اشک های این آتش سوزان مبدل میگشت .

قدم ها گاهی سریع و گاهی آروم برداشته میشدن ، راه هیچوقت خط صاف نبود ، برخلاف قلب شکسته ، مسیر منحنی بود . حتی قدرتی برای نفس کشیدن هم نبود و اون آرزو کرد نفسی درونش دمیده بشه .

روبروی خونه ی ترک شده ایستاد و درحالی که لبانش به لرزه افتاده بودن خاطرات رو باری دیگر مرور کرد … اون بخاطر داشت زمانی که سهون ازش درخواست کرد این خونه رو با رنگ های شاد رنگ آمیزی کنه . جلوتر رفت و از پرچین رد شد و بر روی دیوار خیس و زبر دست کشید و آهی سر داد . سهون میگفت میخواد شروعی تازه داشته باشه ، شروعی که ندونه بازندش خودشه … شروعی که ندونه مهره ی سیاهیه ، که فقط به رنگ سپید دراومده . در این خونه ی ویرون جونگین هزار خاطره ساخت ، در این خونه ی تاریک جونگین فهمید که چیزی به اسم روز وجود داره یه چیز مثل روشنایی و خورشید ، همین خونه ای که دیوارش پر از پنجرست تا افق های خاکستری رو به نمایش بذاره ، پر از نور برای بیدار موندن و پر از سایه ی دلنشین برای به فراموشی سپردن .

در برف و باد و بارون جونگین به خاطر داشت که چطور بخاطر عشق زیاد همسایه ی تک و تنهاش گل های اطلسی بنفش رو در قلب زمین زنده به گور کرده بود ؛ ولی الان مطمئن نبود اگر چشمهاش رو ببنده و آرزو کنه و درب خونه رو باز کنه ، چشمهای پر از غم سهون بر لبانش بوسه بزنه . جونگین میترسید ، نمیخواست بذاره این خاطرات دروغی باشن ، نمیخواست همش توهم باشه .

به درب تکیه کرد و اشکهاش بی صدا فرو ریختن . روی پلکان نشست و زانو هایش رو در آغوش گرفت . مدتی گذشت و قطرات بارون هماهنگ با اشک های جونگین سقوط میکردن ، صدای قدم های شخصی رو شنید و وقتی سرش رو بلند کرد سهون رو با همون چتر قرمز همیشگی دید .

_ چرا زیر بارون نشستی …

جونگین : تو واقعا هستی ! یعنی هستی یا فقط تصور میکنم که هستی ؟

_ ممکنه …

جونگین : چرا ؟ چرا اینطوری با من حرف میزنی ؟

سهون کمی خندید.

_ خب پس چطور باید باهات حرف بزنم ؟

جونگین : چرا میخندی ؟

_ مسخره ات میکنم !

سرش رو جلوی نگاه سهون پایین انداخت : پس ذهنم داره من رو بازی میده ، داره مسخرم میکنه و همه ی اینها بخاطر توئه .

_ بخاطر من ؟

سهون با شیطنت میخواست خودش رو متعجب نشون بده .

جونگین : شک ندارم …

_ ههممم … خوب حالا چیکار باید کرد ؟ میخوای دیگه به دیدنم نیا ، منم دیگه به دیدنت نمیام .

جونگین ( با خشم ) : ت..ت.تو یه آدم پستی … تو یه … ذهنم و تو هردوتون من رو بازی میدین … چرا اینکارو با من میکنی ؟

پس از مکثی ادامه داد : چرا چیزی نمیگی ؟

_ فکر میکنم …

جونگین : به چی فکر میکنی ؟

_ خودم هم نمیدونم .

ابروانش از هم باز شدن و نگاهش رو به زمین دوخت .

_ باید بری وگرنه برای کار دیر میکنی ، شب برگرد و اجازه بده برات توضیح بدم …

جونگین : چی رو میخوای توضیح بدی ؟!

_ چه بدونم ، اینقدر سوال پیچم نکن …

صدای سهون شفاف مثل یخ و آروم مثل اعماق دریا بود و همین باعث میشد جونگین کمی آروم بشه ، آهی کشید و خواست ازاونجا بره اما بلافاصله سهون چتر رو رها کرد و بازویش رو محکم گرفت . وقتی جونگین برگشت ، چشم در چشم سهون شد اما اینبار چیزی در عمق نگاه سهون وجود داشت که لرزه ای به بدنش انداخت ، سهون جلوتر رفت لبهایش رو به گونه ی جونگین نزدیک کرد .

_ میخوای بگی که جام اینجا نیست و باید برم ؟ من رو بگو که اینهمه راه فقط برای تو اومدم … که چی بشه ! اخرش فکر کنی من فقط یک توهمم ؟ من یه انسانم ، با گوشت و پوست ؛ خون توی رگ هام جریان داره و قلبم هم میتپه … اونقت فکر میکنی که تو من رو ساختی ؟ اگر اینطور فکر میکنی کاملا درسته … آره کای تو من رو ساختی ، و اگر ازم بپرسی” چرا ؟ ” فقط یک جواب هست که باید بدم …

کمی عقب کشید و در حالی که لبانش ، لبهای سرد جونگین رو لمس میکرد زمزمه کرد : چون من قبل از این وجود نداشتم !

……………………………………………………………………………….

اگر تمام بخشش های دنیا به سادگی پلک زدن بود ، حتی یکبار هم پلک نمیزدم … ولی آخ از آه گفتن گذشت و خیلی دیر شد .

به محض اینکه نگاهم زندانی چشمان سبزش شد فهمیدم چه قدم هایی که به عقب برنداشتم … ازم خواستی شروع کنم و شروعش خاتمه ی تو به زندگی بود و اگر دستم رو دراز کردم برای این بود که تصدیق کردم مدوسا بی تقصیر نبود …

هزاران هزار قسم برای هیچ و پوچ . دستم رو گرفتی و میدونستم اگر دستت سرد باشه تو وجود نداری ، تو فقط یک توهم بودی ، چیزی که خودم ساختم . نمیدونم آخرش چی میشه … چون هنوز پایان سراغم رو نگرفته . و من خودم رو باختم …

……………………………………………………………………………….

ایلومی : اوه بالاخره اومدی ، زود باش که یک عالمه وسایل هست باید دور بریزیم ، برو توی انباری و جعبه هارو بیار .

جونگین با سرش تایید کرد و مشغول گشتن دنبال انباری شد ، وقتی انباری رو پیدا نکرد دوباره سراغ ایلومی رفت .

جونگین : هی ایلومی انباری کجاست ؟

ایلومی رو به کارگرها کرد و فریاد کشید : شما به کارتون ادامه بدید الان برمیگردم … از این طرف بیا جونگین .

وقتی داشتن از راهرو رد میشدن ایلومی برگشت و با انگشت به دیوار ها اشاره کرد : مراقب باش به دیوار ها نخوری ، هنوز رنگشون خشک نشده …

جونگین : مگه اینجارو دیروز رنگ نزدین ؟

ایلومی : چرا ولی اون پسر ه که الانم تو اطاقش راحت گرفته خوابیده اصرار داشت دیوار های این قسمت رو آبی رنگ کنیم نه یاسی رنگ .

با شنیدن این حرف جونگین کمی رنگ به رنگ شد و نفس عمیقی کشید . وقتی به پله ها رسیدن ایلومی ایستاد و به زیر پله اشاره کرد .

ایلومی : اونجا ، یه عالمه چیزهای عجیب غریب اونجاست ولی یادت باشه فقط جعبه هارو برداری و به باقی وسایل کاری نداشته باش .

جونگین دستش رو داخل موهای قهوه ایش برد و به سمت بالا جهتشون داد . سمت اطاق زیر پله رفت و جلوی در چند تا جعبه دید ، داخل جعبه رنگ های روغن تاریخ گذشته ، شونه و پیراهن های رنگی ، تعداد زیادی کاغذ های مچاله شده و کتابهای قدیمی بود . جونگین با خودش فکر کرد که نیازی نیست بعضی از این لباسها دور ریخته شن ، برای همین تصمیم گرفت چند تاشون رو خودش برداره و باقی وسایل رو هم به یتیم خونه ی هیلورن ببخشه ؛ توجه جونگین بیشتر به کت خاکستری رنگی جلب شد که نو مونده بود و به نظر میرسید اندازه ی سهون بشه .

بعد از اینکه جعبه هارو بیرون برد دوباره به زیر پله برگشت تا مطمئن بشه جعبه ای رو جا نگذاشته باشه . داخل اطاق تاریک رفت و به محض روشن کردن چراغ از تعجب چشمهاش کمی درشت شد .

اطاق به طرز متفاوتی چیدمان شده بود و حس عجیبی رو در جونگین بوجود میاورد . روی طاقچه پر از گوی های برفی بود ولی فقط یکیشون داخلش برف بود و بقیه ی گوی ها خالی بودن ، نزدیک پنجره ای که با چوب بسته شده بود تختی قرار داشت و روی تخت کتاب های مختلفی پراکنده شده بود ، توی قفسه ی روبروی تخت ، عروسک های دستساز چوبی به شکل خاصی قرار گرفته بودن ، کنار قفسه کمدی کهنه بزرگ بود که کمی ترسناک بنظر میرسید ، درب کمد با زنجیر قفل شده بود و کنار کمد چهارچوبی از آیینه ی قدی بود اما روی خود آیینه با ملافه ای سفید پوشیده شده بود ، از سقف تا وسط اطاق مینیاتور های رنگی و در شکل های عجیب آویخته شده بودن. روی دیوار کناری پر بود از نقاشی ها و اعداد مختلف . چیزی که توجه جونگین رو به خودش جلب کرد کلمه ی ‘midtvinters’ بود که به رنگ قرمز بالای گل نرگسی نوشته شده بود . نقاشی ها چیزهای مبهمی بودن جونگین دلیل کشیده شدنشون رو درک نمیکرد .

 پس از مدتی متوجه شد که کارش توی انباری تموم شده ، پیش بقیه رفت تا وسایل رو چیدمان کنن ولی ایلومی ازش درخواست کرد که به طبقه ی بالا بره و از آقای اوه بخواد که در رابطه با نحوه ی چیدمان نظرش رو بیان کنه .

وقتی آقای اوه رو دید خواسته اش رو بیان کرد ولی مرد با حالت خشک و بیتفاوتی گفت : خودتون اینکار رو انجام بدید من نظری ندارم .

وقتی داشت از کنار اطاق پسر مو طلایی رد میشد ، علی رغم خواسته اش ایستاد .

سهون : “این در کوفتن از کجاست؟ مرا چه میشود که هر صدایی میهراساندم؟ این دست ها چیست؟ آیا تمامی اقیانوس بیکران اطلس این خون را خواهد شست؟ نه ، این دست های من است که دریاهای بیشمار را خون رنگ خواهد کرد و هر سبز را سرخگون.”

جونگین متعجب شد و نمیدونست پسر دقیقا داره چیکار میکنه ، در افکار خودش غرق شده بود که سایه ای به جزء سایه ی خودش رو روی دیوار تشخیص داد . سراسیمه برگشت و چشم در چشم دختری ظریف و جوان شد .

خدمتکار : میبخشید که اینطور ترسوندمتون ، من خدمه ی اینجا ام .

جونگین : اوه … منم برای کار کردن اینجا اومدم فکر کنم تا عصر اینجا باشم … راستی این چیزهایی که میگفت ؟؟؟

با انگشتش به در اشاره کرد .

خدمتکار : آقای اوه موزیکال کار میکنن ، اونی که الان گفت فکر میکنم دیالوگی از نمایشنامه ای به اسم … به اسم مکبث باشه …

جونگین : مکبث ! تابحال نخوندم یعنی کمتر پیش میاد که نمایشنامه بخونم .

خدمتکار لبخندی زد : من هم نخوندم .

جونگین کمی لبهایش رو بر روی هم فشرد : این پسره … سهون برادر دوقولویی داره ؟

خدمتکار که متعجب بنظر میرسید سریع پاسخ داد : نه ، تا اونجایی که من میدونم آقای اوه تک فرزنده .

جونگین : که اینطور ، مادرش …؟

خدمتکار : خانم چویی مطمئنا درحال کار کردن هستن آخه ایشون هم بازیگرن .

جونگین دیگه چیزی نپرسید و به طبقه ی پایین برگشت .

جونگین : آقای اوه گفتن نظری ندارن …

ایلومی آهی کشید : خب پس بیاین کمک کنید این رو بذاریم جلو ورودی راهرو ی اصلی .

جونگین به مجسمه خیره شد ، مجسمه ی سفید از دختری بود که وحشت زده بنظر میرسید و دستهاش سمت آسمون بود و از قسمت انگشتان و موهایش به درخت مبدل شده بود و پشت سرش مردی قرار داشت که سعی داره وی رو در آغوش بگیره ، جونگین نمیدونست چرا ولی مجسمه اصلا حس خوبی بهش نمیداد .

به کف دستهاش نگاهی انداخت و کمی تار میدید با این حال اهمیتی نداد .

……………………………………………………………………………….

هردو روی مبل نشسته بودن و در سکوت قهوه ی تلخ رو مینوشیدن . سکوت داشت عذاب آور میشد تا اینکه جونگین به این عذاب خاتمه داد .

جونگین : تابحال مکبث رو خوندی ؟

_ “فراز آی ، ای شب تار ، و خود را در سیاه ترین دود دوزخ فروپوش تا کارد برّایم نبیند آن زخمی که میزند و آسمان از گوشه ی پرده ی تاریکی ام ننگرد و فریاد برندارد که «دست بردار ! دست بردار!»”

جونگین با تعجب به وی چشم دوخت .

_ داستانی که از جاه طلبی میگه … تراژدی مکبث زندگی سرداری دلیر و لایق ه … مکبث … پادشاه اسکاتلند اون رو از میون خیلی ها انتخاب میکنه و بهش جاه و مقام میبخشه ولی مکبث بخاطر گفته ی جادوگران و به اغوای زن جاه طلبش لیدی مکبث در شبی که پادشاه مهمونش ه ، اون رو در خواب به قتل میرسونه . از اون پس مکبث گرفتار عذاب وجدان و ترس میشه طوری که هر موسیقی و در زدنی اون رو وحشت زده میکنه .

جونگین : بعدش چی میشه ؟

_ مکبث به یک شخص خونخوار تبدیل میشه ، یک هیولا … در آخر مکبث از جانب مخالفانش کشته میشه و لیدی مکبث هم تو اوج جنون میمیره …

سهون چهره ای غمزده به خودش گرفت و ادامه داد: همه میگن لیدی مکبث فرد خودخواهی بوده ولی من این رو قبول ندارم ، اون خیلی هارو کشت و دستاش به خون هزاران نفر آلوده شد طوری که همیشه فکر میکرد دستهاش خونی ان ، مدام اونها رو میشست … ولی جونگین اینها همش مزخرفه … لیدی مکبث آدم بدی نبود اون فقط چیزی که سالیان سال بهش عشق میورزید رو میخواست … یه بچه … ولی هیچوقت بهش نرسید برای همین هم تنهایی ، نفرت و دردش رو اینطوری تلافی کرد … اون تقصیری نداشت .

جونگین سکوت کرد و درحالی که سهون باقی قهوه رو نوشید .

جونگین : گفتی توضیح میدی … من منتظرم .

سهون زیر چشمی بهش نگاهی کرد و دوباره لبخند همیشگیش رو زد ، همون لبخند که جونگین همیشه از درکش عاجز بود .

_ حالا که صحبت از نمایش شد …

از روی کاناپه بلند شد ، از روی چوب رختی شال بنفشی رو برداشت و روبروی جونگین ایستاد .

_ خوب و با دقت گوش بده جونگین عزیز .

شال رو روی شونه هاش انداخت و کمی گلویش رو صاف کرد و شروع کرد به خوندن .

_ ” اکنون بیا و گوش بسپر به این تراژدی ، آه که فراموش مکن در آخر خواهی گریست

روزی گذشته از روزهای دور ، خیلی خیلی دور

بنظر رسید که در این شهر دور و ویران افسونگری در خفا نفس میکشد ، آه که بنظر میرسد عاشق شده ست

یک شاهزاده جوان که به آرامی دستش را میگیرد .

بیا از یاد ببریم جادویی را که زمان را نگاه داشت ، اکنون زمان رقص و بوسه ست …

مصلوب بر این چوبه های ظالم ، به آسمان مینگرم …

مشتش رو بالا اورد در حالت تظاهر با چهره ای خشمگین به جونگین چشم دوخت .

_ درحالی که اونها با خشم ندایم دادن ، توبه کن !توبه کن … !

هیچ تعهدی برای بخشش ت نیست …

اگر تو این عشق رو جادوی سیاه میدانی …

پس به آتش میکشم شعله ی نفرت را …

مشتش رو پایین اورد و شال رو به زمین انداخت .

بنظر میرسد که جادوگری در شهر ویرون مخفی شده ست … آه که بنظر میرسد با جادوی سیه خود شاهزاده را افسون کرده ست …

و آنهایی که گرفتار افسونش شدید … در دام خوفناکش افتادید ، زمان رقص و خوشی اش به پایان رسید .

شیطان به صلیب گره خورده …

قبل از اینکه طلسم شیطانی اش را فریاد کند …

و اکنون همه چیز خاتمه میابد … او راهش را گم کرده …

بیا از یاد ببریم جادویی را که زمان را نگاه داشت ، چنین جادویی وجود نداشت …

اگر عشقم را یک جادوی سیاه میدانی … من راهم را گم نکردم … مانند این آتش سوزاننده و سرخ … آه فراموش نکن دلیل اشک های تلخت را … آنگاه که در این آتش میسوزم … با تمام قلبم تورا نفرین خواهم کرد .

درحالی که قیافه ای حزن آلود داشت سرش را پایین انداخت ، جمله ی آخر رو زمزمه کرد .

 جونگین نمیدونست چرا اما نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره ، از روی مبل برخاست و سهون رو محکم در آغوش کشید .

اون شب سهون هویت واقعیش رو برای جونگین فاش کرد . البته نه تمام موضوع .

مثلا نگفت که باید اوه سهون یعنی خودش رو به قتل برسونه . . .  

……………………………………………………………………………….

“دریغا، سرزمین نگون بخت که از به یاد آوردن خود بیمناک است. کجا میتوانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛ آنجا که جز از همه جا بی خبران را خنده بر لب نمیتوان دید؛ آن جا که آه و ناله و فریاد های آسمان شکاف را گوش شنوایی نیست .”

و آه که شاهزاده هیچگاه نفهمید که واقعا عاشق بود یا افسون. . .

_________________________________________________

پی نوشت

خواننده های گرامی من دوست نادیا هستم و باید چندتا نکته رو از طرفش بگم. نادیا خودش این روزا امتحان پایان ترم داره و سخت مشغول تمرین اجراهاشه و کاراش تا اواسط این هفته ادامه داره. بخاطر همین خواست از طرفش ازتون عذرخواهی کنم اگه نمیتونه به پی ام هاتون جواب بده. در ضمن خیلی تشکر کرد بابت کامنت ها و حمایت هاتون در قسمت قبل و گفت که از بازگشت خواننده های قدیمیش خیلی خوشحاله.

اینم از طرف خودم میگم که من از نزدیک شاهد تلاش های سخت نادیا هستم و معمولا این روزا کمتر میبینمش چون از ظهر تا ساعتای نه یا ده شب سر تمرینه . با تمام کاراش همیشه سعی میکنه منظم باشه و به موقع داستانش رو اپ کنه. واسه همین امیدوارم شما خواننده هاش همیشه همینطور حمایت و تشویقش کنید

راستی تو قسمتای قبل دیدم که ایدی اینستاشو خواسته بودین:

7antoinette@

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)

Tetania 49 نظر 16 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
elnaz
مهمان

خسته نباشی و ممنون خیلی هم عالیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

بنفشه
مهمان
واو…واقعا…مثل خیلی وقت ها زبونم قفل شده و نمیتونم چیزی بگم جز اینکه فوق العاده بود…. حرف های سهون عالی بود…قسمتی که از وجودیتش گفت و از زیر سوال رفتن ماهیتش توسط جونگین دلخور شده بود و گفت که قبل اون واقعا وجود نداشته…قسمتی که از شروعی دوباره گفت که توش ندونه بازنده خودشه و یه مهره سیاست که به رنگ سفید رنگ زده شده… قسمتی که اون نمایشنامه تاثیرگذار رو برای جونگین اجرا کرد… زمانی که داستان هاتو میخونم دنیام به دو بخش تقسیم میشه…یک بخش دنیایی که اطرافمه و توش زندگی میکنم…و یک بخش دنیایی که داستان تو… Read more »
Negin
مهمان

همزاد؟!سهون؟!جونگین؟!عنوان این قسمت به شخصه منو خیلی جذب خودش کرد دیگه کلش به کنار.عالی بود مثل همیشه .امیدوارم تمرینای خوب واجرای دلخواهی داشته باشین.خسته نباشید .ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

angel
مهمان
خیلی عجیبه نادیا… برات گفتم که برخلاف بقیه بخاطر عقاید و روحیات خاصم زیاد درگیر داستانت نمیشم ولی دوستش دارم و میخونمش با اینکه نمیتونم به اون احساسی که خیلی از خواننده ها میرسن برسم ولی این قسمت… اولین بار بود در طول این داستان که مغزم داغ کرد و خیلی حس عجیبی گرفتم… و اولش هم با این قسمت شروع شد:(سهون میگفت میخواد شروعی تازه داشته باشه ، شروعی که ندونه بازندش خودشه … شروعی که ندونه مهره ی سیاهیه ، که فقط به رنگ سپید دراومده ) و البته هرچی بیشتر خوندم حس عجیبم بیشتر شد… نمیدونم… شاید… Read more »
s&s..
مهمان

واقعا نمیدونم چی بگم …موقعه ی خوندنه داستان خیلی چیزا به ذهنم میاد …ولی بعدش نمیتونم تایپش کنم…ودرواقع انگار خالی میشم…
ولی با نظر تینا جان خیلی موافقم …تقریبا چیزی بودکه تو ذهنم بود.. ..
مرررسی از وقتی که میزاری و این داستانه فوق العاده رو مینویسی و منم میشه گفت خوش شانسم که داستانت میتونم بخونم ….این داستانه عالی ….
خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

sepid
مهمان

ممنون مثل همیشه عالی بود من هیچوقت نمیتونم با یه بار خوندن جمله هات خودمو راضی کنم..همش فکر میکنم تو چقد واسه نوشتن جمله هات وقت و انرژی میذاری که اینقد عمیق و احساسین..کاش من میتونستم مثل تو بنویسم من یه داستانو مدتهاست که شروع کردم ولی نه میتونم تمومش کنم و نه ادامش بدم..حس خیلی بدیهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

tara_m
مهمان

خیلی خیلی عالی بود خسته نباشی ممنون ^____^

RED
مهمان

بخشش:)خوشحالم که دوباره میتونم بخونمش.گرچه هنوزم نمی فهمم،چرا بخشش؟
سهون جدید.احساس خیلی بدی بهش دارم.اصلا به اندازه ی سهون قبلی،دوست داشتنی نیست.
و اون متنای سبز رنگ….مطمئنم که مربوط به سهون یا کای نیستن.یعنی شخصیت سومی هم هست؟ممکنه اون شخصیت،لوهان باشه؟درسته که تاحالا هیچ اثری از لوهان توی فیک نبوده،ولی من مطمئنم توی اولین پوستر فیک،تو بی دلیل عکس لوهان رو نذاشته بودی:)و همون پوستر باعث می شد مدت ها فکر کنم توتورو لوهانه.حتی وقتی فهمیدم که نمیتونه لوهان باشه،بازم فکر می کردم که لوهانه.
مثل همیشه-شاهکار.خسته نباشی عزیزم:)

BeHiXx
مهمان
شاید باورت نشه ولی به وسطای داستان ک رسیدم …مجبور شدم نخونمش ینی دقیقا تا نمایش نامه ی ک سهون داشت تمرین میکرد..ینی نمیدونستم نمایش نامه ی چی هست و فقط خوندمش… بعداز اینکه کارمو انجام دادم رفتم گوگل…سرچ کردم نمایش نامه های شکسپیر و این چیزی بود ک اط صبح بهش فکر میکردم خلاصه ی نمایشنامه ی مکبث رو خوندم و این عجیب تر بود بعد از این اومدم ادامه ی داستان رو خوندم و فهمیدم این مال همچین نمایشنامه ایه…نمیدونم احساس خیلی خوب و جالبی داشتم.. و راستی من توی اینستا دوتا عکس از دوتا وسیله میفرستم یکی… Read more »
BeHiXx
مهمان

و یه مورد دیگه ک جالب بود برام این بود که دوباره عروسک های چوبی رو داشتیم
اونجایی که سهون میگفت
من دیگر عروسکت نیستم دست هایم دگر چوبی نیست
چشمانم رنگ آمیزی نشده
من احساس میکنم،با گوشت و خون احساس می کنم
واونجایی ک همزادش باز هم سهون گفت
به دستانت بنگر…دستانی ک دگر جوبی هم نباشید هنوز نخ به آنها وصل است
حتی اگر چشمانت احساسی را نمایان کند آن فقط غم خواهد بود
حال که مدام اشک میریزب
خواه از گوشت ،خواه از خاک و گل
تو متغلق به من هستی
هنوز هم عروسک هستی

Asnabi
مهمان
من همان مایی هستم که در آیینه ی شکسته ی اتاقت میدیدی…همان مایی که دیگری خلع میکند یکی را تا فقط خویش کشد تصویر به رخ قد ایینه ت… رنگ ها در جدل هستند…!شاید جنگی به شیرینی عمیق ترین حس های دنیا که در آن عروسک های چوبی نهادینه شده است..همان یک دانه گوی برفی…میبردشان به زمستانی پر از شادی…آنجا که قهقهه میزنند یکایکاشن… این چنین است که تیله ی آبی رنگ در قلب روبیک محفوظ است و سبز رنگ…هم درد است هم درمان…هم زندان است هم رهایی….اینک میشود چهره ی نامفهوم آپلون را دریافت…هنگامی حافظ راز های تیله بود!!… Read more »
saba
مهمان

خیلی عاااالی…دوستش دارمم….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

Marzi
مهمان

مرسی
عالی بود !
واقعا کای ب خودش شک کرد !
الان باید ب چی شک کنه !
خوبه ک پایان رو میدونم
ولی هر چی می گذره پایان غمگین تر ب نظر میاد !

Tina
مهمان
وای چه حس مبهم و حزن آلود عجیبی داشت این قسمت دقیقا مثل صحنه تئاتر بود طبق چیزی که فصل اول خوندیم آخرین قسمت سهون با سهون دوم یعنی همون توتورو رودررو شد پس احتمال اینکه توتورو توهم باشه واقعا غیر ممکنه ولی واقعا توتورو ماهیتش چیه و واسه چی میخواد خودش سهونو از بین ببره من میمیرم تا به قسمتی برسیم که هویت واقعی توتورو فاش بشه یه چیز دیگه ای که خیلی واسم عجیب بود اون قسمتاییه که با رنگای مختلف نوشته شده. معلومه که دلیل خاصی داره و به شدت دکور اون اتاقه زیر پله منو کنجکاو… Read more »
zari
مهمان
واسم جالبه اسم نویسنده مهم ترین فیکی رو که میخونم رو تا الان نمیدونستم.من تو رو با همون اسم پاندورا یا تتانیا میشناسم! اشکال نداره همون پاندورا صدات کنم? امیدوار که نه مطمئنم توی اجراهات موفقی همون طور که همیشه بودی و صمیم قلب دوست دارم یه روز بیام و از نزدیک ببینمت! و داستان! توتورو چرا باید بی رحم باشه? تراژدی داستان زندگی جونگین شاید شبیه مکبث باشه ولی اگر اینطور باشه جونگین مجبوره مسئول مرگ اوه سهون سرد و یخی باشه? چرا زندگی انقدر بی رحمه! دلم برای جونگین میسوزه که …که چی? به هر حال من تا… Read more »
narsis69
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif من خیلی گیج شدم.
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifآقا سهونی که با جونگین در ارتباطه واقعیه؟؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifتوروخدا .کاش واقعی باشه.جونگینم گناه داره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
واقعا عالی بوووود.وووی.دلم یه جوری شد.هیجان زده شدم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
فایتینگ

pari
مهمان
نادیای عزیز نمیتونم بگم چه احساسی دارم خیلی خیلی مبهم…..چیزی مثه سقوط به اعماق دره ها و یا صعودی به اسمون……..یا شایدم معلق….همونقدر ترسناک…..من نمیفهمم سهونو جونگین و…عشق یا افسون؟؟؟؟؟؟ جادوگر یا عاشق؟؟؟شاید سهون برا جبران خواسته زندگی شو پایان بده تا یه زندگی دیرو شروع کنه؟همزاد ؟تنها رابطه همزادو بین سهونارو نمیفهمم…….یاد انیمه پیشنهادیت افتادم که میگف اونایی که همزاد میبینن سرنوشت شومی در انتظارشونه..مثه جونگین البته من نمیفهمم منظور توتورو از اینکه گفت تو منو به وجود اوردی چیه؟درسته کای به یه منجی نیاز داشت ولی اخه خیالی نیس….حتی اینکه به گرماش اشاره شده و پس وجود داره…..… Read more »
roza
مهمان

عرررررررررررررر
باید از داییم درباره مکبث بپرسم

wpDiscuz