Fanfiction Mercy ep17 ch.5

Season Two ~ DuskyWings

Bogeimen

بوگیمن

زمانی وجود داشت که اوه سهونی میشناختم … ازش بیزار بودم ، به خودم اطمینان میدادم که اون من نیست ، با من خیلی فرق داره . و … همینطور هم بود ، خودت این رو گفتی . من ترسیدم ؛ تمام زندگیم رو مثل شن تو مشتم نگه داشته بودم و هرچقدر بیشتر انگشتهام رو برهم میفشردم ، بیشتر از دست میدادم . در آخر ناخن هام کبود شدن و حرکت خون در رگ هام سریع تر شد تا اینکه … یک روز از حرکت ایستاد ، من هم پلک نزدم و فقط نفس کشیدم ، درسته ، من عاجزم . نیازی نبود که کسی فریاد بکشه که ، نه ، قضیه اون اوه سهونی که تو میشناختی نیست ، همونی که با تموم وجودت زندگیش رو میخواستی ، نه موضوع اون نیست … فقط یک زمزمه ی تو در گوشم کافی بود تا بفهمم ، من در آیینه نگاه کردم و … ترسیدم . من اونی که روبروم بود رو نشناختم ، تابحال ندیده بودمش ولی با این حال سالها بود باهاش زندگی میکردم و آرزو میکردم تا بالاخره بتونه احساس کنه . من این سهون رو نمیشناختم . تو گفتی ، موضوع راجع به منه . روزی که فهمیدم یه بچه ی ناخواسته بودم موضوع راجع به من بود ، روزی که فهمیدم چقدر همه چیز بی معنیه و بودن یا نبودن مفهومی نداره موضوع من بودم ، وقتی نابودی رو با چشمهای خودم دیدم موضوع من بودم و وقتی … وقتی …

……………………………………………………………………………….

11 نوامبر 2015 ساعت 6:00 (روز قبل از خودکشی)

روبروی آینه ایستاد و دستی به موهای ژولیده اش کشید ، سمت آشپزخونه رفت ، وقتی دستش رو دراز کرد تا از بشقاب کلوچه ای برداره متوجه مگسی شد که چندروزی ه خودش رو باهاش مشغول کرده . انگار مگس از باختن بیزار بود ، وقتی جونگین چیزی رو برمیداشت تا با اون دمار از روزگارش دربیاره طوری ناپدید میشد که جونگین به ذهن خودش شک میکرد و اکثر اوقات هم اون رو میشد اطراف غذای جونگین دید ؛ اما چیزی که بیشتر از هرچیز اعصاب جونگین رو بهم میریخت وز وز های شبانه بود ، مگس دقیقا میدونست گوش جونگین کجاست . نفس عمیقی کشید و فقط نیمی از کلوچه رو برداشت ، فکر میکرد تقسیم صبحونه با یک دوست جدید فکر بدی نیست ، خرده های باقی مانده رو کنار کابینت پوسیده اش ریخت تا آلفرد رو هم سهیم کنه . ملافه ی قهوه ای ، پاره پاره اش رو چند بار تا کرد و روی تختش گذاشت . نگاهی به خونه ی خالی و قدیمیش انداخت ، حرکت چشمهاش روی تشک قدیمی کنار درب حمام ایستاد ، تشکی که پدرش ازش استفاده میکرد تا فریاد های ناخواسته ی جونگین رو خفه کنه ، چشمهاش رو ریز و درشت کرد . کت نازک و چروکش رو برداشت و از خونه خارج شد .

روبروی مارکت ایستاد و دوچرخه اش رو یک گوشه ای گذاشت .

جونگین : خانم چئونگ ، صبحتون بخیر .

چئونگ : صبح تو هم بخیر فقط اینقدر داد نزن مشتری هارو فراری میدی ، برو شیرهارو تحویل بده ، مغازه تقریبا خالی شده باید جنس سفارش بدم ! ولی اوضاع زیاد خوب نیست اینروزا …

جونگین جعبه ی شیر رو برداشت و به وی لبخند زد : نگران نباشید خانم چئونگ مطمئنم اوضاع روبراه میشه .

بعد از اینکه کمی گربه ی همسایه رو نوازش کرد بالاخره به خونه ی آخر رسید . خواست شیشه ی شیر رو روی پلکان قرار بده که درب باز شد و کمی ترسوندش .

جونگین : توتورو ! م..من رو ت..ترسوندی …

اما سهون نسبت به جونگین بیتفاوت بنظر میرسید .

جونگین : هی ، چ…چیزی شده ؟

_ وقت داری کمی بیای صحبت کنیم ؟

جونگین با سرش تایید کرد و داخل رفت . مدتی روی مبل نشستن و حرفی نزدن .

جونگین : داری نگرانم میکنی …

_ موضوع اونه … اوه سهون …

جونگین : فکر میکردم دیگه نمیخوای راجع بهش صحبت کنی ، چی شد یه دفعه یاد اون افتادی ؟

_ من … بذار ازت یکچیزی رو بپرسم … تو میدونی من وجود دارم مگه نه ؟

جونگین : این چه حرفیه …

_ جواب سوال من رو بده ، تو میدونی من باید اینجا باشم … پیش تو … تو بدون من نمتونی زندگی کنی …

جونگین : درسته … نمیدونم یکدفعه چی شد ه ولی من جز تو هیچکس رو ندارم ، خودت این رو میدونی ؛ بعد از اون روز …

_ نیازی نیست دوباره بحث اون روز رو پیش بکشی ، تو هنوزم عذاب وجدان داری ؟

اما پاسخی نگرفت ، آهی کشید و ادامه داد : موضوع الان این نیست … من میخواستم از نو شروع کنم ، ولی هرچقدرتلاش میکنم بی فایدست ، جونگین باور کن من نمیخواستم اینطور بشه …

جونگین : راجع به چی حرف میزنی ؟

_ زمان کمه … فکر میکردم اگه ازش دور باشم میتونم ولی یه چیزی درست نیست ، توی این دوسال که اومدم اینجا ، خودم رو گول میزدم که همه چیز درست پیش میره اما اشتباه میکردم ؛ چند روزی بود که متوجه تمام این تغییرات شدم و اهمیتی نمیدادم … جونگین توی این دوسال من باعث شدم یکسری چیزها از حالت عادی خودش دور بشه . میدونم باید واضح تر صحبت کنم اما به من اعتماد کن فعلا همین رو میتونم بگم که باید به این اوضاع خاتمه بدم .

جونگین : ن..نه تو که نمیخوای … نمیخوای …

_ نه جونگین من هیچ جایی نمیرم ، من متعلق به اینجام ، تازه دارم آرامش خاطر پیدا میکنم ، تازه دارم به زندگی برمیگردم … برای اولین بار جونگین وجود من معنا پیدا کرده و تو به من نیاز داری … ولی من سهونم … اونم سهونه … میدونم بارها و بارها بهت گفتم که اون متقلب با من فرق داره ، من و اون هیچ وجه اشتراکی نداریم ولی قوانین فیزیکی خلاف این رو میگه ، فقط یه کار هست که باید انجام داد ، من نمیتونم این کار رو انجام بدم ولی تو میتونی … اون متقلب باید از بین بره .

جونگین : این..اینطوری حرف نزن … من نمیتونم … آخه چطوری ؟ من .. من … چرا من ؟

_ جونگین ما پیمان بستیم ، قسم خوردیم … حالا تو داری میزنی زیرش ؟ من تورو به خواسته ت رسوندم ، اگه الان زنده ای همش بخاطر منه … اگه الان نفس میکشی بخاطر منه … اگه … اگه الان مهمی و میدونی کسی دوستت داره … اون شخص منم احمق … من و تو سالها باهم بودیم …

جونگین (فریاد کنان) : سالها ؟ تو میگی تو و سهون فرق دارین … ولی …

_ من سهونم .. نه اون …

جونگین : نمیخوام دیگه دراین باره حرف بزنم ، باید برم وگرنه خانم چئونگ عصبانی میشه .

از روی مبل برخاست و سراسیمه بیرون رفت .

سهون تمام قدرتش رو جمع کرد و سعی کرد آب دهانش رو فرو بده ، داخل گونه ش رو بین دندونهاش گرفت . ساز دهنی ای که روی میز قرار داشت رو با تمام نفرت فشرد و سمت دیوار پرت کرد ، تابلوی نقاشی شده از دخترکی کیمونو پوش کمی کج شد اما زمین نیفتاد . همون تابلویی که وقتی به این خونه اومد توی اتاق زیر شیروونی پیدا کرده بود ، پشت تابلو حرف بزرگ “ال می یر” نوشته شده بود ؛ ناگهان خاطره ای از سالهای دور در ذهنش نقش بست ، زمانی که شونزده ساله بود …

_ م..من … من …

– نمیتونی درست و حسابی حرف بزنی ؟ اسمت رو پرسیدم .

_ س.. س..هو…نن..س..

– تو حتی نمیتونی اسم خودت رو بگی ، چطور میخوای زنده بمونی ؟ یه بار دیگه فرصت میدم … اسمت رو بگو بچه !

_ …

– پس امشب توی زیرشیروونی زندانی میشی تا اسمت یادت بیاد … اوه راستی بهتره مراقب بوگیمن باشی ، میدونی که “مرد مرده” با کیسه اش میاد و شبها بچه های بی ارزشی مثل تورو با خودش میبره .

_ بع..بعدش چ..چی؟

– طوری تو وجودت نفوذ میکنه که هرروز آرزوی مرگ کنی… ولی یه روز از این ترس خسته میشی و باهاش پیمان میبندی …

……………………………………………………………………………….

11 نوامبر 2015 ساعت 14:30

نفس عمیقی کشید ، سعی داشت قوطی های مربا رو در یک ردیف قرار بده بدون اینکه حتی یک اینچ جابجا باشن . به حرف های خانم چئونگ که هر لحظه بیشتر تلفن رو در دستش میفشرد تا بغضش رو خفه کنه ، گوش میکرد .

چئونگ : حالش خوبه نگران نباش ، فقط سرماخوردگی ه … نه اصلا نترس ، وقتی ایلومی اومد ببرش دکتر … مطمئنم زودتر میرسه حتما توی ترافیک گیر کرده … باشه خودت رو ناراحت نکن ، بچه ست دیگه مریض میشه … بهم زنگ بزن .

جونگین با تعجب به خانم چئونگ خیره شد ، مدام تکرار میکرد که نگران و ناراحت نباشه اما خودش نگران تر بنظر میرسید .

جونگین : خانم چئونگ ، ایرادی نداره اگه بخاطر وقت ناهار بیرون برم ؟

چئونگ : نه ! چرا ایراد داشته باشه ؟

جونگین : اخه بنظر میرسه زیاد حالتون خوب نیست …

چئونگ : من خوبم ، نگران تنها نوه ام هستم .

جونگین : ایلومی خونه نرفته ؟

چئونگ : کارها زیاده ، اینروزا وضعیت زیاد خوب نیست … برادرش قصد کمک بهش رو نداره … وقتی میری بیرون با خودت چتر ببر ، بارون شدیدی میباره .

جونگین فقط با سرش تایید کرد ، سمت انبار رفت نگاهی به چتر انداخت ، اما بدون اینکه چتر رو برداره از مارکت خارج شد .

مسیر آشنایی رو دنبال کرد ، نفس هاش هرلحظه سریع تر میشدن . جلوی درب خونه ی رویای ایستاد ، به شخصی که مخفیانه میپرستیدش خیره شد ؛ پسری با پیرهنی بلند و سپید ، چتر قرمز رنگ نیمی از صورتش رو پوشونده بود ، و درک عواطف و افکار این پسر رو برای جونگین سخت تر از هر لحظه میساخت … همه چیز فضای سورئال داشت و قطرات شفاف بجای جونگین در مقابل این صحنه زانو میزدن ، تنها یکچیز پر مفهوم ولی پوچ القا میکرد . لبان رنگ باخته لبخند نمیزدن .

جونگین سعی کرد لبخند بزنه و زیر لب با نگاهی مبهم زمزمه کرد : هیچ چیز وجود نداشته … درست مثل من و تو … طوری وانمود کن انگار هیچوقت وجود نداشته … (فریاد زنان) هی توتورو …

چتر کمی در دست سهون لغزید و نگاهش خیره ی جونگین شد : هی عقلتو از دست دادی ؟ اینجا چیکار میکنی الان سرما میخوری …

سراسیمه از صندلی برخواست و از دید جونگین ناپدید شد ، چشمهای جونگین روی شی ء که لبه ی بالکن ترک شد و میدرخشید ثابت موند . صدای درب رو شنید و همسایه ی عزیزش با پیرهن های خونگی سمتش دوید ، سعی کرد لبخندش رو بیشتر کنه .

جونگین : وقت ناهار بود خواستم ببینمت ( لبخندش کم کم محو شد ) نا..ناراحت شدی ؟

به قیافه ی جدی و سرد سهون خیره شد ، ترسید . حتما هنوز از بحث صبح ناراحت بود ، از ترس لبهاش به لرزه افتادن و چشمهاش رو قطرات شفاف به غیر از بارون ، تحت سلطه ی خودشون گرفتن .

وقتی جونگین لبخند نامفهوم همیشگی سهون رو دید ، بیشتر وجودش رو ترس فرا گرفت ، سهون وی رو محکم در آغوش گرفت در حالی که جونگین نوک انگشتهاش میلرزید و هیچ حرکتی نمیکردن .

_ چرا باید نارحت شم ؟ مگه میشه از دیدنت ناراحت شم هوم ؟ فقط از دستت عصبانی ام که بدون چتر اومدی ، اخه اینطوری سرما میخوری .

جونگین کمی مکث کرد … چتر !

جونگین : ممی…میخواستم چتر بردارم اما چترم میله هاش شکسته بودن .

_ خیلی خب بیا بریم داخل و موهامون رو خشک کنیم .

دستی به موهاش کشید و متوجه شد چقدر خیس شده ، با سرش تایید کرد و پشت سر سهون داخل خونه رفت .

روی مبل نشست و منتظر موند . ناخن هارو بین دندونهاش گرفته بود ، چشمهاش رو کمی ریز کرد و به سهون که کنارش نشسته بود و قهوه مینوشید خیره شد ، متوجه شد که موهای خیس سهون روی پیشونیش ریخته . اینطوری اون خیلی آروم بنظر میرسید ، خیلی جوون ، اینطوری دیگه دچار سردرگمی نمیشد که سهون ناراحته یا عصبی ، سایه ای کمرنگ تا گوشه ی چشمهاش افتاده بود که باعث میشد خونسرد تر بنظر برسه و مثل وقت های دیگه ذهن جونگین رو آشفته نکنه .

_ مشکلی پیش اومده ؟ قهوه رو دوست نداری ؟

جونگین : چر..چرا دوست دارم ، فق..فقط چیزه میگم موهات … وقت..وقتی موهات اینطوری میریزن روی پیشونیت جذاب تر میشی ، جوون تر میشی .

سهون نیشخندی زد و جونگین نفسی کشید و احساس کرد باری از روی دوشش برداشته شد .

_ همم پس اینطوری جذاب ترم هاه؟ خیلی خوب شد که گفتی یادم باشه از این به بعد موهام رو اینطوری درست کنم ( حوله ای رو که روی شونه ی جونگین بود رو برداشت ) بیا اینجا بذار موهات رو برات خشک کنم .

جونگین جلو تر رفت و سرش رو پایین انداخت ، کمی چشمهاش رو بست و تا ده شمارش کرد . چشمهاش رو که باز کرد به گردن سهون خیره شد ، ردی کمرنگ و نا مشخص از روی گردن تا داخل پیرهنش پنهان شده بود ، مدام با خودش کلنجار میرفت که نزدیک تر نره و روی گردنش بوسه نزنه . سرش و پایین تر برد و در خفا لبخند زد .

انگشتان بلند سهون زیر چونه اش تکیه زدن و جونگین سرش رو بالا اورد ، سهون نزدیکش رفت و درست مثل همون روز که هیچوقت فراموش نمیکنه در عمق نگاه سهون چیزی رو دید که تمام بدنش رو منجمد کرد ، نفسش رو حبس کرد و نفسهای سهون رو شمارش کرد .

_ حال که به عروسک هایم جان بخشیدی ، چرا ترکشان میکنی ؟

جونگین لبخند گرمی زد و در پاسخ گفت : تو آنها را ساختی ، پس خودت بهشان جان ببخش !

……………………………………………………………………………….

12 نوامبر 2015 ساعت 10:45 دقیقه ی صبح ( روز خودکشی )

جونگین به چتر قرمز کنار چتر شیشه ای رنگ نگاه میکرد : پیمان … اون به قولش عمل میکنه ، منم دیروز موافقت کردم … وقتی که اومد خونه م .

‘ چیزی در این باره نوشتی ؟

جونگین سرش رو از چپ به راست چرخوند : “صبح بخیر ، خوب خوابیدی ؟ دوستت دارم .”

نگاهش رو چرخوند و به پسری که پشت میز کارش نشسته بود خیره شد ، پسر با آرامش قهوه ی تلخش رو مینوشید و به صفحه ی لپ تابش چشم دوخته بود … پس از مدتی شروع کرد به تایپ کردن جمله ای

بعد از اینکه جمله رو تموم کرد فلش رو روی گزینه ی ارسال برد و پس از نگاهی دیگر به جمله ای که نوشته بود روی گزینه کلیک کرد .

‘  شخص دومی وجود دارد ، کسی را به قدری دوست دارد که وی را در خون به تصویر میکشد . حال بگو کدامیک واقعیست ؟

و نظر شما با موفقیت ارسال شد … بقیه ی کار مربوط به تو میشه جونگین . . .

جونگین : متوجهم ، تو به من قول دادی …

‘  و سر قولم میمونم .

……………………………………………………………………………….

وقتی تمام رویاهام ، خاطراتم و معنای زندگیم توی آتیش سوخت و خاکستر شد ، وقتی که درون اون خاکستر غرق شدم ، باز هم موضوع من بودم .

تصمیم گرفتم زندگی اون مال منه و باید بدستش بیارم . خوب ، خوشبختی توام با خودخواهی ه مگه نه ؟ حتی اگه مجبور باشم بخاطرش قربانی بدم . حتی اگر این اندوه و دردی که قلبم رو حبس کرده ، تمام وجودم رو سرد و یخبندان کنه …

Print Friendly

39 Responses

  1. ممنون … نمیدونم چرا هر وقت تو این داستان یه چیزی رو میفهمم دوباره به همان اندازه یه چیز دیگه واسم مبهم میشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    خییییییلی عااالی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  2. من واقعا نمیدونم چی بگم.خیلی عجیبه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gifگیج شدم باز.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    ولی حس میکنم یه چیزایی فهمیدم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifکه نمیدونم چرا نمیتونم در قالب کلمات بیانشون کنم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifچه میکنی با این داستانت با ما،خانم نویسنده؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    خیلی داستانت عجیب و خاصه.ای ول.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  3. “فقط یک زمزمه ی تو در گوشم کافی بود تا بفهمم ، من در آیینه نگاه کردم و … ترسیدم . من اونی که روبروم بود رو نشناختم ، تابحال ندیده بودمش ولی با این حال سالها بود باهاش زندگی میکردم و آرزو میکردم تا بالاخره بتونه احساس کنه . من این سهون رو نمیشناختم . ”

    روحم عجیب می خارد/ در خلسه ای زلال دوش می گیرم / -سپیده دم /و چرک های وجودم را در اشک جاری میکنم/لبریز از سبکی/نور به تن میکنم / به آینه مینگرم/پریشانی ام شانه میشود…
    بسیار خوب ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • در ترنسی که مدتهاست مرا به اسارت گرفته
      قهقه ای سر میدهم
      دستها را به آسمان میگیرم
      فریاد میکنم اینجا انفرادیست
      نیازی به گریه نیست
      مگو ذهنم را آشفته ساختی تا رها شوم
      چون اگر تارهای نبافته به هم را ادامه دهم
      دگر درخششی در کار نیست . . .
      خیلی خیلی ممنونم ^^

  4. هرازچندگاهی اینجوری میشم که مغزم قفل میکنه وبعد یه مدت دوباره بکار میفته.الان مغزم از کار افتاده وکاملا باید بگم گیج شدم.راستش من از ششخصیت وخوده توروتو خوشم میاد نمیدونم چرا ولی دوسش دارم واقعا.حتی با اینکه واقعی نباشه.ممنون ونه خستهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  5. اووووم…
    یه چیزای دیگه ای دستگیرم شده…
    یعنی توتورو واقعیه…
    و سهونی که ما میگیم ساخته ذهنه…
    یا احتمالا سهون و سهون یعنی توتورو و سهون یه نسبت خونی داشتن و توتورو رو والدینش قبول نکردن…
    من حس میکنم توتورو و سهون برادرن…
    نمیدونم…
    بگذریم…
    عالیییییییییییی بوووووود…
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  6. توتورو برام پررنگ تر شده ….برعکس خیلی چیزا اون الان بیشتر از سهون مظلوم بنظر میرسه …..و اینکه اگه منم جای اون بودم انتخاب اونو داشتم فقط یه حسی دارم اینکه اون شاید جونگینو دوس نداشته و همش مطابق برنامش بوده این جونگین بوده که ناخواسته تحت سلطش بوده فقط نمیتونم ارتباط بین توتورو و سهونو بفهمم …..هیچی به ذهنم نمیرسه ….من تو این داستانت بیشتر شگفت زده شدم ..جدا از محتوای فوقولاده ای که داره من عاشق قلمتم و تو اینو میدونی ..دوس دارم یه کتابخونه پر از کتابای تو داشته باشم حتی اگه نوشته ی دستی چیزی داری دوس دارم داشته باشمشون …….من ازت یه سوالی دارم تو میدونی پروانه شدن یعنی ؟پروانه ایکه نتونه از پیلش خارج بشه؟یه نفر که شناخت درستی ازش ندارم بهم گفت پروانه میشده ولی من هیچی نفهمیدم هر احتمالی از ذهنم گذشت ولی من فک کنم ذهنم اونقد کار نمیکنه بفهممش ….فک کردم شاید تو بتونی حدس بزنی …به هرحال دوس دارم بقیرو بخونم خیلی خیلی بی تاب خیلی چیزا شدم…..ممنونم بابت همه چی …..

    • دوست خوب و عزیزم باید بگم از نظرت واقعا خوشحالم و متشکرم … همه ی ما در زندگی به موقعش مجبور به تصمیم گیری هستیم اما افسوس فقط بعد از دیدن نتیجه میشه فهمید که تصمیممون تا چه حد صحیح بوده . تحت سلطه بودن و تحت سلطه گرفتن هردو یکی هستن ، شاید فکر کنیم یک شخص که بر دیگری سلطه داره از قدرت بیشتری برخورداره درحالی که این دید ما به موضوع کاملا اشتباهه ، هیچگاه یک شخص قدرتمند نیاز نداره که کسی رو تحت سلطه ی خودش قرار بده و این موضوع مربوط میشه به ضعف درونی شخص . برای همین وابستگی بیش از حد چه غالب و چه مغلوب دردناکه و خطرناک .
      خوشحال میشم روزی به درجه ای برسم که قادر باشم به عنوان یک نویسنده شناخته شم و اونروز تولد دوباره منه …
      درمورد پروانه شدن . از نظر تحلیلی ممکنه هم معنی مرگ و هم معنی تولدی دوباره رو بده .
      چرا که عزیزم مراحل پروانه شدن یک کرم رو تشبیه میکنن به مراحل زندگی کردن یک انسان ، کرم زندگی میکنه همونطور که انسان درحال حاضر زندگی میکنه ، کرم پیله میبنده و انسان میمیره و به خاک سپرده میشه ، ولی نمیشه گفت اون شخص نیست و نابود شده چون کرم داخل پیله نیز ناپدید نشده . انسان یک روح داره که جسمش رو ترک میکنه همینطور که کرم از پیله به عنوان یک پروانه ی زیبا بیرون میاد . ممکنه این عمل یک تولد دوباره معنا شه و گاهی هم پیوستن به خدا … پروانه همانند روح تحلیل میشه . اگر پروانه ای عاجز باشه که از پیله اش بیرون بیاد یعنی خودش در درون خودش حبس شده .
      البته اگر منظور دیگه ای در این جمله باشه و متوجهش بشی یا نظر دیگه ای داشته باشی خودت خوشحال میشم بدونم ^^
      باز هم ممنونم …. بابت همه چیز که بوده و خواهد شد ^.^

  7. مثل یه طرح سیاه و سفیده که کم کم و قسمت قسمت داره رنگ میگیره…
    قسمت های پراکنده و تکه تکه داره بهم متصل میشه و یه چیزایی رو روشن میکنه…
    اما هنوز برام مشخص نیست که تو این بازی کی عروسکه و کی عروسکگردان!…اول فهمیدم که سهون به جونگین تسلط پیدا کرده و اونو توی مشت خودش گرفته اما بعد فهمیدم ظاهرا جونگین به کمک یه شخصه دیگه که احتمالا بکه داره سهونو کنترل میکنه…
    این گنگی و سرگردونی بی نهایت جذابه!
    بعضی وقتا حس میکنم جونگین ی آدم ساده و ضعیفه و بعضی وقتا هم بهم حس یه ادم قوی و عاقل رو میده که فقط ضعیف به نظر میاد…شایدهم شرایط و ترس از دست دادن یه چیزهایی اون رو وادار میکنه به قوی بودن و کنار زدن شخصیت ضعیف خودش….
    به هرحال هنوزهم نمیتونم از چیزی مطمئن بشم…منتظر میمونم تا روند داستان خودش این ابهامات رو رفع کنه…بی نهایت منتظرم:”)ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • بینهایت متشکرم از بیان نظرتون و اینکه آنالیز و اندیشتون درمورد داستان خوشحالم میکنه .
      غالب و مغلوب در این داستان همواره در حال تغییره و ثبات اصلی وجود نداره ، لازم به یاد آوریست که ساختار و سیر داستانی ویردو هست به همین دلیل ه که با پیش روند داستان مدام با گره افکنی و گره گشایی روبروایم ، گاهی هم نمیدونیم باید به کدوم قضاوت اعتماد کرد . درست مثل زندگی ^^
      خیلی خیلی ممنونم دوست عزیزم *.*

  8. تورورو انگار به یه پوچی رسیده تو متن اول میدونی یه حس تلخی داره ..همون که میگن زندس ولی زندگی نمیکنه…و به قول خودش ایستاد و پلک هم نزد و فقط نفس کشید…این یعنی تلاشی هم برای دوباره امیدوار شدن نمیکنه یا شاید انگیزه ای نداره..میگه بودن یا نبودن مفهومی نداره یا …میگه وقتی نابودیو با چشم خودم دیدم موضوع من بودم..اخه..نمیدونم چرا حس میکنم چیزی بین تورورو و سهون مشترکه و با اینحال هم یکی بودنشونو انکار میکنه و هم به هم وصلشون میکنه…و گفت نیازی به فریاد کشیدن نبود منو باد اون پارت دو قسمت قبل مینداخت که میگفت کسی جلوی دهانش رو گرفت و مانع فریاد زدنش شد…میدونی انگار میگه بدون فریاد زدن هم میشده ترسو فهمید…انگار دیگه از دست کسی کاری بر نمی اومده….
    تورورو گفت که یه بچه ناخواسته بوده پس..وجود داره..و یه بخشی از خاطراتش هم هست که اینو میگه…و..اون نقاشی دختر کیمونو پوش که کج شد…اون اجرای سهون …تورورو به تابلو لبخند زد و دختر کیمونو پوشو خندون دید و سهون اونو غمگین میدید…
    تورورو میخواد با از بین بردن سهون به وجود خودش ماهیت ببخشه ..نمیدونم گیجم واقعا…سهون عروسکیه که داره به وسیله نخ های نامرئی ای که تورورو به دستاش وصل کرده هدایت میشه..اون نخای نامرئی جونگین ان!؟..میدونم این جریانو بار ها گفتم اما هر دفعه جوری توی داستان بهم یاد اوری میشه ولی …
    تورورو شده مرد مرده!یا اون با مرد مرده پیمان بسته و حالا خودشم مثل اون شده…تورورو داره درون جونگین نفوذ میکنه و باهاش پیمان میبنده…یا برعکس..جونگین تو پارت اخر جوری به اون غریبه میگه به تورورو چی گفته انگار ..نمیدونم ادم فکر میکنه جای طراح باز ی و مهره هاش جابجا شدن..
    اونی که جونگین باهاش صحبت میکرد کی بود اون پارت اخر؟بک؟..راستش میخواستم راجبش سوال کنم این قسمت و الان که این پارتو خوندم حس کردم که باید بک باشه چون یادمه یه جای دیگه هم میخواست متنی رو ارسال کنه که فرستاده نشد…
    یه پارت تکراری هم داشت..یه جورایی انگار داری به قسمت های سیاهو سفیده فصل قبل رنگ میزنی انگار تازه میخواد دیده بشه…
    حس میکنم این قسمتو چندان خوب درک نکردم فکر کنم هنوز بیشتر نیاز دارم که ازش بخونم
    هر چی بیشتر جلو میره ادم بیشتر دلش میخواد بدونه…مرسی به خاطر این پارت ..خیلی خوب بود..این روزا که مامانم به خاطر کنکور کتاب غیر درسی خوندنو ممنوع کرده داستانت واقعا برام حکم یه راه فرار داره..ممنونم بابتش… :*:*:*:*:* خسته نباشی هنرمند جان
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • درسته که من در حدی نیستم که مثل نادیا جون جواب بدم ولی واقعا دوست داشتم ابراز کنم که چقدر دقیق میبینید.حالا که فکرمیکنم به اندازه کافی دقت نکردم.درسته این قسمت یه زمان موازی رو نشون میداد.همون موقع که سهون در حال حرف زدن با مزاحم روز خودکشی یعنی توتورو بود!
      به هر حال خوندن نظرتون خیلی حس جالبی رو بهم القا کرد! بازم ممنونم❤

    • واقعا از نظر ارزشمندتون سپاسگزارم .
      وقتی کامنتتون رو خوندم کمی متعجب شدم البته باید اظافه کنم از نظر مثبت … اینکه درمورد جملات فکر کردید و میتونید اونهارو آنالیز کنید واقعا خوشنودم میکنه و از برای شما دوستان هست که من هرروز بیشتر به شغل عزیز نویسندگی وابسته میشم و خودم رو در راستای پیشرفت هرچه بیشتر همراه با لذتی وصف نشدنی هدایت میکنم .
      باید بگم که در این داستان جایگاه غالب و مغلوب همواره درحال تغییره و هیچکس در این داستان تیپ نیست و همه شخصیت هستن . و از این هم خیلی خوشحالم که متوجه پارت های تکرار شده هستید .
      متوجهم اغمای سفید داستانی نیست که هفته به هفته و فصل به فصل خونده شه ، منظورم اینه که فاصله گذاری در نوشته ریسکش زیاده چون پایدار و همراه کردن ذهن و عواطف با داستان کار دشواری ه ، برای همین متعجب شدم از این که موضوع رو درک کردید و در ناخودآگاهتون متوجه اهداف و تم اصلی داستان هستید .
      واقعا تشکر میکنم دوست عزیزم ^^
      در کنکور هم آرزوی موفقیت رو براتون دارم هرچند مطمئنم موفق میشید .

  9. سلام.شبتون بخیر.یه زاست میرم سر اصل مطلب! اگه درست فهمیده باشم نوشته های سبز مربوط به تتوروئه.و تمام این نقشه های قتل سهون زیر سر خودشه.مایوس کنندست! ولی حرفاش جالبن! درسته خوشبختی همراه با خودخواهی بدست اوردنش اسونه ولی از دست دادنش اسون تر! میشه بدون خودخواهی هم بدستش اورد! حالا فقط یه سوال برام وجود داره…وجود توتورو چیه? چیه که به جونگین اصرار به وجود داشتنش میکنه و باعث میشه سهون رو متقلب خطاب کنه?
    و چترها! قرمز ک شیشه ای! معنیشون چیه?
    خیلی سخته تمام مدت بازی داده بشی ولی ندونی .و بدتر از اون اینکه متوجه بشی وارد بازی شدی که از قبل برنانه ریزی شده تو بازندش باشی!
    پاندورای عزیزم.امتحانام فردا شروع میشه ولی من مثل همیشه دیوونه میمونم و هیچ وقت از نوشتن دست برنمیدارم! ❤

    • سلام عزیزم ^^
      بله نوشته های سبز رنگ متعلق به سهون (توتوروئه) .
      کاملا موافقم ، در مورد ماهیت سهون شماره ی دو باید بگم در فصل سوم کاملا مشخص میشه .
      سپاسگزارم از اینکه با وجود تمام مشغله هاتون نظرتون رو بیان میکنید واقعا خرسند شدم .
      در رابطه با امتحاناتتون آرزوی موفقیت میکنم و اطمینان دارم که موفق میشید .
      بی نهایت از ارجهیتی که قائل هستید متشکرم . smile

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *