هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mercy ep18 ch.6

سلام دوستای گلم. برای خوندن قسمت یکی مونده به آخر از فصل دوم لطفا برید ادامه مطلب. 

دوستای گلم این بخش موسیقی متن داریم که حتما باید از ابتدای این قسمت همزمان بهش گوش بدین. قطعه رو میتونید از لینک زیر دانلود کنید

ohsehun40-42 (2)

Season Two ~ DuskyWings

Incubus

کابوس

تیک تاک ، تیک تاک های ساعت . . . ریتم های پیانو هیچگاه ناپدید نمیشن ، صدای نت های فراموش نشدنی در گوش هام طنین انداز میشن ، مثل اشک های الهه ای از نور . چشمک نورهای آفتاب و مهتاب، پرتوهای ظالمی هستن . به طریقی در اعماق وجودم نفوذ میکنن و قدرت درک کردن رو ازم به سختی میگیرن . میدونم که سرنوشتم هیچوقت تغییر نمیکنه ، من محکوم به فراموشی ام ، برای همین سعی کردم با تمام توانی که برام باقی مونده نت هایی از خاطراتم رو بنوازم. شاید در گوشه ای از ذهن شخصی مدام نواخته بشم ، شاید روزی در آغوش گرفته شم … شاید هر اونچه که از من باقی میمونه فقط یک مشت خاکستر نباشه !

……………………………………………………………………………….

11 نوامبر 2015 ، 22:18 (روز قبل از خودکشی)

به چهره ی خودش در آیینه خیره شده بود ، سعی میکرد تمام اتفاقاتی که براش افتاده بود رو مرور کنه . جونگین دوباره موضوع رو پیش نکشیده بود ، پس اون هم هیچ اعتراضی نکرد . ولی میدونست که تا ابد نمیتونه همینطور ادامه بده ، فرصت کمی براش باقی مونده بود . این دنیا برای بودن دوتا سهون خیلی کوچیک بود … شاید هم درواقع خیلی بزرگ . اما اون جایی توی این دنیا در کنار جونگین نداشت !

_ نه ! … نه … من لیاقت دارم که زندگی کنم ، بعد از اینهمه مدت سختی ، این حق منه . اون هیچ چیزی نداره که بخاطرش عذاب بکشه ، یک زندگی خوب با خانواده ای خیلی عالی که دوستش دارن ، اون همه چیزش عالیه . باید به خودش افتخار کنه ، به جذابیتش ، پوست صاف و موهای روشن تر از خورشیدش … به صدای زیباش و آرامشی که داره … ولی من هیچکدوم رو نداشتم … ندارم … اون لیاقت اینهمه چیز رو نداره … من باید بجای اون میبودم . من باید بجای اون باشم ، من تنها چیزی رو هم که داشتم از دست دادم ؛ و حالا دوباره به سختی بدستش اوردم پس چرا … چرا احساس میکنم خیلی پوچم ؟

به کف دستهاش خیره شد و دید که چطور قطرات آب از روی پوستش میلغزیدن ، یاد خوابی که دیده بود افتاد و باز حالش برهم خورد ، ابروانش درهم گره خوردن و لبانش جمع شدن و خطوط خشمگین صورتش رو احاطه کردن . مدت ها بود که دچار بختک و رم میشد ، از وقتی به این خونه اومده بود هیچکدوم راحتش نمیذاشتن ، بدتر از اون خواب گردی هاش بود که گاهی باعث میشد از جایی غریب و ترسناک سردربیاره . توی بیشتر بختک هاش خاطراتی از زندگی اوه سهون رو میدید و این حالش رو بد میکرد . اون میدونست که اینها همش توهمات خودشه و هیچکدوم واقعا برای اوه سهون اتفاق نیفتاده .

سمت درب خروجی خونش رفت و کت خاکستریش رو روی شونه هاش انداخت.

با قدم های مصمم از بین خونه های بزرگ و کوچک عبور کرد . نگاهش رو در مقابل افرادی که از کنارش میگذشتن پنهان میکرد ،  فشار زیادی رو در سینه اش احساس میکرد . روبروی خونه ی قدیمی و کوچیک ایستاد ، نفسش رو حبس کرد و مشتش رو بر در کوفت .

بعد از مدتی جونگین درب رو به روش باز کرد و متعجب بنظر میرسید .

_ خواهش میکنم … باید صحبت کنیم جونگین … مهمه …

جونگین کمی مردد نگاهش کرد و سنگینی نامرئی ای رو که حس میکرد بین یک پا به پای دیگر مدام رد و بدل میکرد . پس از ثانیه هایی که مثل ساعت ها گذشتن جونگین کنار رفت و اجازه داد سهون داخل شه .

جونگین روی کاناپه نشست و به تلوزیون روشن خیره شد ، ولی سهون سر جاش ایستاد . احساس میکرد دید چشمهاش رفته رفته مه آلود تر میشه ، با ناباوری سرش رو پایین انداخت و لبش رو گزید . نفسی رو که حبس کرده بود به سختی بیرون داد ، نمیتونست لرزش صداش رو انکار کنه . جهت نگاهش رو به مسیر دیگری هدایت کرد ، گل های پامچال در ظرفی شیشه ای به خواب رفته بودن . این گل ها همیشه باعث میشدن تا اون به رابطه ی بین خودش و اوه سهون فکر کنه ، گویی اوه سهون بهار باشه و اون زمستان .

_ روزی که … [نفس عمیقی کشید تا بتونه آهنگ صداش رو کنترل کنه] مدتها بود که آرزو داشتم فقط از اون جهنم نجات پیدا کنم ولی وقتی همه چیزمو از دست دادم ، زندگی برام پوچ و بی معنا شد ؛ [سرش رو سمت جونگین چرخوند] سوالهای زیادی ذهنم رو آزار میداد و من برای هیچکدومشون جوابی نداشتم . وقتی فکر کردم که چرا ، چرا تمام این مدت مبارزه میکردم و تلاش میکردم اگر قرار بود پایانش اینطوری بشه .

جونگین سنگینی نگاه سهون رو احساس کرد و فهمید اینبار سهون سعی نداره خونسردیش رو حفظ کنه یا وانمود کنه که آدم آرومی ه . جونگین از گوشه ی چشم راستش حرکات سهون رو زیر نظر گرفت ، تمام بدنش با دیدن پوزخند سهون سست شد .

_ درست توی همون لحظات ، بهم گفته شد که همه چیز تموم نشده . من هنوز زنده بودم و هنوز تمام چیزهایی رو که داشتم از دست ندادم ، تمام وجودم رو نفرت پر کرد وقتی فهمیدم یه نفر بجای من داره زندگی میکنه ، در کمال آرامش و خوشبختی … حس انتقام انقدر قوی بود که هیچکس و هیچیز نمیتونست جلوشو بگیره ، هیچ احساسی جز تنفر خالص توی وجودم نبود که بخوام جایگزینش کنم . اینجا بود که تصمیم گرفتم ، یه آرزو کردم .

سهون سمت جونگین قدم برداشت و روبروش ایستاد و کمی خم شد .

_ بخاطر دارم ، داستان دختر کیمونو پوش خیلی شبیه به داستان زندگی من بود . اون هم همه چیزش رو از دست داده بود تا اینکه با ” الوکا ما 1 ” پیمانی بست و بعد درست مثل گلی شد که فقط در شب شکوفا میشه … من به اوه سهون غبطه میخورم جونگین … برای بدست اوردن خوشبختی خودمون باید خودخواه باشیم . من این مسیر رو انتخاب کردم و حالا اینجام … حتی اگر هزار بار آرزو کنم که کاش هیچوقت همو ملاقات نمیکردیم باز هم نمیشه ، چون ما سالها قبل همدیگرو دیدیم … هیچ راه برگشتی نیست و تو توی این مسیر باید به من کمک کنی .

جونگین کمی مضطرب شد و سعی داشت مستقیما به چشمهای سهون نگاه نکنه ، چون میدونست هیچوقت قادر به درک اونچه که پشت این لبخند ، و مخفی در عمق نگاهش بود نیست ، و این موضوع اون رو بیشتر میترسوند .

جونگین : از من میخوای که چیکار کنم ؟

_ بکشش …

جونگین : تو..توتورو … تو چطور … م..من …

سهون هردو دستش رو بالا اورد : جونگین … ” این دست ها چیست؟ آیا تمامی اقیانوس بیکران اطلس این خون را خواهد شست؟ نه ، این دست های من است که دریاهای بیشمار را خون رنگ خواهد کرد و هر سبز را سرخگون.”

جونگین که تمام بدنش میلرزید ، از روی کاناپه به آرومی بلند شد : ول..ولی تو مج..مجبور بودی … م…من نمی..نمیتو…

_ کیم جونگین الان هم مجبوریم ، همونطور که تو مجبور شدی پدرت رو بکشی …

جونگین که با ناباوری و وحشت به سهون نگاه میکرد ، بعد از شنیدن این جملات به آرامی در هم شکست. نمیدونست چه جوابی باید بده ، فقط دلش میخواست همه چیز خاتمه پیدا کنه و از این کابوس بی پایان بیدار شه . 

جونگین : م..من نکش..نکشتمش … او..اون مر..مرد …

سهون که کنترلش رو از دست داده بود شروع کرد به فریاد زدن .

_ درسته … مرد … جونگین تو گذاشتی اون بمیره جلوی چشمهات ، و اون موقع تو یه نفس راحت کشیدی مگه نه ؟ قبول کن تو آرزو کردی که بمیره ، مگر نه که وقتی اوردوز کرد اونو نجات میدادی … خودت به من گفتی که وقتی اون رو توی اون شرایط دیدی نتونستی به نجاتش فکر کنی چون احساس کردی اون باید بمیره … چون قبل از اینکه اون لعنتی بمیره سعی داشت تورو بکشه جونگین … و تو مجبور شدی اون رو بکشی … تو بهش رحم نکردی …هیچ بخششی درکار نیست جونگین .

جونگین : ول..ولی سه..سهون هیچ کاری نکرده … ما مجبور نیستیم اون رو بک..بکشیم …

چهره ی خشمگین سهون حالت دیگه ای به خودش گرفت کت خاکستریش رو دآورد، گوشه ی پیرهن مشکی رو با نوک انگشتهاش گرفت ، پشتش رو به جونگین کرد و دستهاش رو بالاتر برد .

جونگین : چی..چیکار میکنی ؟

پیرهن مشکی سهون بر زمین افتاد ، جونگین خشکش زد . با پاهای لرزون و تلو تلو خوران سمت سهون قدم برداشت ، درست پشت سرش ایستاد . قطرات شفاف بی وقفه فرو میریختن ، دست راستش رو کمی بالا اورد اما فاصله اش رو با سهون حفظ کرد .

_ تمام اینها نشون میدن که من لیاقت دارم که زندگی کنم جو..جونگین …

دلش میخواست به حال خودش بخنده ، تا به الان فکر میکرد بالاخره قدرتمند شده ، فکر میکرد تونسته روی پاهای خودش بایسته و عاجز نباشه ولی حتی اسم شخصی که دوست داشت رو نمیتونست درست بر زبون بیاره .

جونگین نفسش رو حبس کرد و به آرومی نوک انگشتش رو بر روی رد های خشمگین و درهم کشید . سهون سمتش برگشت و دست جونگین رو گرفت و روی گردنش گذاشت ، جایی که ردی از زخم خیلی قدیمی شروع شده بود . دست جونگین رو در مسیر زخم هدایت کرد ، تا جایی که درست روی قلبش پایان میافت .

_ تمام وجودم درد میکنه … میسوزه . تو باید انتخاب کنی ، من و سهون نمیتونیم همدیگر رو ببینیم ، و من فقط به تو اعتماد دارم ، فقط برای تو وجود دارم … تو باید اینکار رو بکنی ، اگه … اگه اون یکی سهون به زندگیش ادامه بده من … میمیرم …

سهون کلمه ی آخر رو زیر لب گفت و صداش اونقدر شکننده و آروم بود که جونگین برای لحظه ای فکر کرد سهون داره گریه میکنه. جونگین نفسی رو که باور نداشت نگه داشته رو با آهی دردناک به مولکول های هوا هدیه کرد ، درحالی که قطرات بیشتری از گوشه ی چشمهاش بدرود خوندن ، سهون جونگین رو درآغوش گرفت و با دستش موهاش رو نوازش کرد .

_ درک میکنم اگر … اگر نخوای اینکار رو بکنی ، اگر فکر میکنی من باید … ناپدید شم … فقط میخوام بدونی که دوستت دارم … تو میدونی که من نمیخوام تو سختی بکشی فقط خواستم با تو باشم … من فقط خواستم چیزهایی رو که متعلق به منن رو پس بگیرم ، فقط خواستم مثل اوه سهون شاد باشم … تو خودت بیشتر از هرکس دیگه میدونی متنفر بودن از یه نفر چقدر سخت و وحشتناکه … تو از پدرت متنفر شدی بخاطر تمام کارهایی که با تو کرد و من … من هم از اون متقلب متنفرم … اون لیاقت زندگی کردن رو نداره جونگین …

ناخواسته از جونگین جدا شد ، جونگین سرش رو پایین انداخته بود . سهون با دستش گونه ی جونگین رو لمس کرد و بی صدا ازش خواست که سرش رو بالا بگیره . جونگین مستقیما به چشمهاش نگاه کرد و برای اولین بار چیزی رو در عمق چشمهای تاریک سهون درک کرد ، به انعکاس خودش خیره شد و فهمید که چقدر شبیه به هم هستن . هردو ناراحتن و از درون میسوزن ، و از درون سوختن خیلی دردناکه . سهون لبخدی زد ، که جونگین با اون لبخند شبیه به گریه ،خوب آشنا بود . لبخندی که از خستگی میگه ، از نداشتن قدرت برای بیشتر ادامه دادن ، از خاتمه دادن .

سهون پیرهنش رو از روی زمین برداشت و به تن کرد . 

_ درک میکنم … فکر کنم دیگه باید … برم . خداحافظ ..کا..جونگ..جونگین .

سهون ازش دور شد ، بینشون زیاد فاصله نبود اما جونگین حس کرد سهون فرسنگ ها ازش دور شده . درحالی که اشکهاش امانش نمیدادن درسکوت دید که سهون ترکش کرد ، دستگیره ی درب رو چرخوند و بین سرمای شب در تاریکی ناپدید شد . و جونگین فقط سر جاش ایستاد ، با گلهای پامچالی که پژمرده میشدن ، با کت خاکستری ای که خبر از رفتن و محو شدن میداد ، با آیینه ی قدی ای که انعکاس ساعت درش دیده میشد ، با خاکستر هایی که به آرومی بر آرزوهاش فرو میریختن ، با خاطراتی که بین چهارچوب های قدیمی حبس ابد شده بودن . و برای لحظه ای جونگین خیلی آروم و بیرحم چشمهاش رو به روی همشون بست ، باد زوزه میکشید و صفحه ی تلوزیون تیره و تار میشد . با شنیدن صدایی آشنا چشمهاش رو باز کرد و بدون اینکه هیچ حسی در وجودش دیده بشه ، خیلی بیروح به تصویر تلوزیون خیره شد ، گویی تمام چیزهایی که اطرافش درحال رخ دادن بود آهسته شده بود .

سهون : من احساس میکنم که خیلی خوش شانس هستم ، با اینکه هنوز مسیر زیادی رو پیش رو دارم ولی شماها خیلی حمایتم میکنید .

* : خانوادت چطور اونها هم تورو حمایت میکنن ؟

سهون لبخندی به دوربین زد و ادامه داد : البته ، حتی برای جشن گرفتن موفقیتم چند وقت پیش تمام اعضای خانواده با هم بودیم ، توی باغ پشتی خونه ، من ، پدرم و … مادرم … توی باغ درخت های زیادی هست با گلهای مختلف و خوش بو … کنار یکی از درخت های نزدیک برکه که می ایستم میتونم غروب خورشید رو تماشا کنم ، درخت سیب قدیمی و خیلی زیبایی که به یکی از شاخه هاش حریر صورتی رنگی بسته شده و وقتی برگهاش به آرومی میریزن احساس میکنی زمان ایستاده …

بعد از شنیدن این حرفها ، همش صدای توتورو در گوش جونگین میپیچید .

 اگه اونیکی سهون به زندگیش ادامه بده من … میمیرم …

جونگین دستش رو داخل موهاش فرو برد و فریاد کشید ، هرچیزی که جلوش بود رو به طرفی پرت میکرد ، اما خونه اونقدر خالی بود که چیزی برای برهم ریختن وجود نداشت . این جونگین بود که فرو ریخت و زندگیش رو نفرین کرد .

……………………………………………………………………………….

در دورانی ناگوار از زندگی تمامی عواطف از دست رفته و پنهان ، آشکار میشن …  گاهی نفرت باید جای غم رو بگیره ، طوری که دیگه نخوای این درد رو تحمل کنی … طوری که بخوای نابودش کنی .

……………………………………………………………………………….

13 نوامبر 2015 ، 00:07 (خودکشی)

هر لحظه احساس بی معنی بودن بیشتر میشد … بیشتر و بیشتر

_ از بین تمام سوالها آرزو دارم فقط برای یکیشون پاسخ پیدا کنم …

توی بالکن نشسته بود و به تکه کاغذی که جلوش بود خیره شده بود . دیگه هیچ راه بازگشتی وجود نداشت ، همه چیز باید خاتمه میافت . چاره ای جز این نداشت ، زندگی بیرحم بود . مشتش رو آروم باز کرد و به تیله ی آبی رنگ خیره شد .

_ لوهان … حالا باید چیکار کنم ؟ اگر خودم میتونستم ، اینکارو دوسال پیش انجام میدادم ولی اینطوری … درسته من هیچ کار اشتباهی نکردم … همش بخاطر کای …

سعی کرد نفس های تندش رو آروم کنه ، سرش رو بالا آورد چشم در چشم گربه ای شد که روی دیوار نشسته و بهش نگاه میکنه . چشمهای سبز گربه میدرخشید و سهون رو افسون میکرد ، بار دیگر خاطراتی رو مرور کرد .

میدونی سهون ، گل های پامچال خیلی خاص هستن . وقتی گل پامچال به کسی هدیه میکنی یعنی نمیتونی بدون اون شخص به زندگی ادامه بدی … این گل زیباست ، بوی خوبی داره ، به راحتی رشد میکنه ، بدون هیچ دردسری . بهش میگن پیوند دهنده ی زمستان و بهار چون اواخر زمستان و اوایل بهار شکوفا میشه ، میدونی این گلها به نور ماه وابسته ان و در شب رشد میکنن … این گل خیلی خاص ه … خیلی ظریف … خیلی راحت پژمرده میشه … خیلی راحت ازش استفاده میشه … گل بیچاره …

سهون نفس عمیقی کشید ، تمام خاطراتش براش عزیز در عین حال عذاب آور بودن و نمیخواست هیچکدوم رو از دست بده . این یک زندگی شگفت انگیز بود درست همونطور که اوه سهون میگفت … ولی این زندگی متعلق به اون بود نه اوه سهون . مصمم شد و لب پایینیش رو گزید با گذشت هر ثانیه برای زندگی کردن حریص تر میشد و بیشتر به اوه سهون غبطه میخورد .

موبایلش رو از روی میز برداشت و شروع کرد به تایپ کردن ، مردمک چشمهاش درمقابل نور کورکننده درشت تر شده بودن و هرچقدر پرتو ها رو دریافت میکرد باز هم برای دیدن کم بود .

00:30

” میخوای بگذاری خاطرات من و تو به این راحتی از دست برن ؟ “

” این یک زندگی شگفت انگیزه :) “

(پیام با موفقیت ارسال شد)

……………………………………………………………………………….

خالی و پوچ دست مثل روح من

فکر میکنی از پسش بر میای ؟

تو میمیری …

تو گریه میکنی …

وقتی که فکر میکنی میتونی زنده بمونی ، فقط هیچ تلاشی نکن

پس فرار کن و پنهان شو …

چشمانم نظیر روحم خالی و پوچ !

……………………………………………………………………………….

  1. الوکا ما   EllukaMA: پری ای که با حسادت همخواب شده ، وی مسئول پیمان بستن و بجا آوردن افرادیست که حسادت میوزند . الوکا ما بین هفت گناه مهلک پری حسادت محسوب میشود . (توضیحات بیشتر در چپتر ویژه)
The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)

Tetania 19 نظر 27 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Sorour
مهمان

خیییییلی خیییییلیی ممنون این قسمت واقعا عالی بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

narsis69
مهمان

چقد ترسناکه و ظالمانه.
توتورو باید بخاطر اینکه زنده بمونه،کسی که دقیقا مثل خودشه رو ازبین ببره!!
و کای هم بخاطر اینکه عشقشو کنار خودش داشته باشه،داره به این فکر میکنه که سهون رو بکشه!!1ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifخیلی موقعیت عجیبیه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
دلم خیلی واسشون میسوزه.بخصوص واسه توتورو.خیلی وضعیتش عجیب و دردناکه.نمیدونم اگه من جاش بودم چکار میکردم.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

s&s..
مهمان

چه قسمتی …وروده لوهان…وحرفایه توتورو…
نمیدونم ..ولی دلم برا توتورومیسوزه…
همیشه همیشه کلی چیزا هست که میخوام بنویسم…ولی نمیدونم چرا نمیتونم…تایپ کنم چیزایی که تو ذهنمه …
فقط میخوام داستانو بخونم…ادامش ..که اخره این داستان چی میشه…
ادامه وادامه…
واقعا بی نظیره نوشتت ….مررسی و خسته نباشی….

Byun Marsar
مهمان

اوووم…
نمیدونم چرا حس میکنم این داستان و گلهای کاغذی به هم مربوطن…
آخه یادم نیست تو تیزر این فیک چی خوندم…
واسه همین دچار شک شدم…
چون سهون گفت لوهان و تیله های رنگی تو دستش بود…
هر وقت میگم گلهای کاغذی یاد زجرکشی بکهیون می افتم…عخییییی…شوهرررم…
عااااااااالیییییییییییی بوووود…
خسته نباشی عشقم…
بوس بوس…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

افرا
مهمان

خدای من در واقع این توتورو بوده که داشته به سهون پیام می داده؟
این بی رحمانه است که سهون بمیره تا توتورو زنده باشه … دلم نمیخواد سهون بمیره ?
ممنون گلم مثل همیشه حرف نداشت … <img class='wpml_ico' alt='ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif' src='ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif' /

Negin
مهمان

لبخندی که از خستگی میگه،از نداشتن قدرت برای بیشتر ادامه دادن،از خاتمه دادن.فوق العاده زیبا.نمیدونستم لوهانم هست ولی الان حس کردم عجب مهره کلیدی تو قسمت یکی مونده به آخر اومد وذهن منو که خیلی مشغول کرد.ممنون.نه خسته.

tara_m
مهمان

فوق العاده بود خیلی خیلی تاثیر گذار. ممنونم ^___^

بنفشه
مهمان
واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم…هیچ داستانی درکار نیست…کلمات تو روی ذهن و روحم نقش میبنده و مثل یه زندگی واقعی جلوی چشمام به تصویر درمیاد…حتی نه یه فیلم…نه یه چیز مصنوعی…این کلمات انقدر عمیق و طبیعی ان که انگار واقعا همچین جریانی وجود داشته…کاملا میتونم حسش کنم…لمسش کنم…و ببینمش! کار ها و حرکات سهون برام تداعی گر اخرین تکون خوردن های یه ماهی درحال مرگه…ماهی ای که از آب دوره و میدونه درحال مرگه اما به طور ناخوداگاه تمام تلاش و البته اخرین تلاش هاش رو میکنه…حس میکنم این سهون نیست که فرصت زندگی و یا شاد بودنو از توتورو… Read more »
sahelam
مهمان
ICY SKULL
مهمان
بالا خره لوهان.از پوستر قسمت اول تا الان درگیرشم که کجای این داستانه…لوهان دلیل پیمان سهون با مرد مردس؟به ازای به دست اوردن اون یه اون سهون دیگه اینده ی تورورو رو صاحب شده؟..اونجایی که میگه من تمام چیزی که به دست اوردمو از دست دادم ..پس..لوهانو از دست داده…تو سرنوشت اوه سهون کیم جونگینه و تورورو با به دست اردن کای انگار میخواد صاحب سرنوشت سهون بشه…میگه الان به سختی دوباره به دستش اوردم…و با از بن بردن سهون یه جوری اوچیزی رو که به به خاطر یمانی که بسته از دست داده دوباره به دست بیاره انگار میخواد… Read more »
Tina
مهمان
هر روز متعجب تر از دیروز از این قدرت جادویی اعجاب انگیز نویسندگی. پاندورای عزیز تو در این مسیر داری تمام مرزها رو میشکنی و لیمیتی برای تو وجود نداره. متعجبم از این نثر روان بدون بکارگیری کوچک ترین کلمه و عبارت متکلف ، طوری کلمات رو به بازی میگیری که روح و روانم رو در برمیگیره. نمیدونم چندبار این قسمت رو از اول تا آخر خوندم و هربار تاثیرش بیشتر از قبل بود و متفاوت و قوی تر تو ذهنم مجسم میشد. احساس میکنم تو یه اتاق کوچیکم و تو هربار داری زاویه و بعد متفاوتی رو به من… Read more »
فاطي
مهمان

سلام
چه قدر زیبا احساساتشونو بیان کردی . قشنگ به خواننده منتقلشون کردی و به نظرم این جور خوب توصیف کردن حسا یکی از نقاط قوت نوشته هاته :)
چه قدر همه درمانده شدن شاید تا قسمت قبل یه ذره حس میکردم شخصیتای داستانو شناختم ولی الان واقعا واقعا گیج شدم
به هرحال ممنون
خسته نباشی
لحظه هات رنگی :)

تینا
مهمان

اون قسمت خودکشی رو متوجه نشدم
صحبت های کی بود؟

zari
مهمان
انتظار داشتم همه چیز روشن تر بشه.ولی گیج تر شدم.فرو رفتم.بهتره بگم غرق شدم.تمام مدت فقط به اون قسمت های بنفش فکر میکردم.مخصوصا قسمت اخر.نمیدونم چند بار خوندمش.تمام مدت صدای ضربان قلبم بیشتر از موسیقی توی گوشم بود.التماس میکرد دست بردارم.یه چیزایی یادم اومد.مبهم بود.واقعیتش دیگه نمیخوام یادم بیاد.! زندگی جونگین از همون اول با تباهی شروع شد.شاید اون میتونست بجنگه ولی اینکارو نکرد.الان چی? اون میتونه بجنگه برای توتورو برای خودش! از همون اول هم دنبال رد پای لوهان میگشتم.بلاخره پیداش شد.اجی چرا زندگی میخواد قدتشو به رخمون بکشه? چرا یه سری انقدر توی زندگیشون واقعا هیچ بی رحمی… Read more »
Marzi
مهمان

مرسی عزیزم
یاد بحران هویت افتادم
لحظه مرگه تهیون!
ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

RED
مهمان

“هیچ بخششی درکار نیست”
تنم هنوز می لرزه!و هنوزم نمیدونم که چرا نمیتونم به این سهون علاقه پیدا کنم.احساس می کنم که چیزی توی رفتارش اشتباه،یا تصنعیه-شایدم نیست!شایدم این حس بخاطر علاقه ی بیش از حدم به اون یکی سهونه.
*من فراموش کردم نادیا جان،بخشش،چند فصل داره؟
خسته نباشی دوست هنرمندم-مثل همیشه بسیار زیبا^^

wpDiscuz