هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mercy ep19 ch.7

سلام دوستای گلم. برای خوندن آخرین قسمت از فصل دوم لطفا برید ادامه مطلب.

Season Two ~ DuskyWings

Seven deadly sins

هفت گناه مهلک

 

 

روزی رو بخاطر میارم که همه جا به سپیدی کشیده شد … خیلی کوچک بودم . رعد بزرگی مارو دربر گرفت ، با نور کورکننده و صدایی کر کننده . تا مدتی هیچ چیز رو نتونستم تشخیص بدم ، قطرات سرد سراسیمه خودشون رو به سطحی میرسوندن و در آرامش به خواب میرفتن . اطرافم همه در حال دویدن بودن ، و من بین همهمه و نگاه هایی که درشون ترس موج میزد گم شده بودم . با هربار پلک زدنم صدا ها بیشتر میشدن و فریاد ها واضح تر … یادمه در همون حین که چشمهای بسته ام رو باز کردم ، کارتون پت و مت رو دیدم که در تلوزیونی قدیمی داخل ویترین پخش میشد . کارتونی که ازش زمانی لذت میبردم ، برام اون لحظه خیلی تلخ بنظر میرسید . یادآورد تو بود برام ، میگفتی که این کارتون درواقع بیانگر جامعه ست . زمانی که شاهزاده های فئودال بدون هیچ سختی ای در عیش و نوشن ، انسان های ساده برای کوچک ترین چیزها هم بیشترین تلاش رو میکنن ، بیشترین وقت و علاقه رو میذارن ، اما هیچ نتیجه ای از کارشون نمیگیرن . درست مثل پت و مت که تمام تلاششون رو میکنن و حتی برای انجام کاری خیلی چیزها رو نابود میکنن ، ولی در آخر هرچیزی که براشون میمونه یه هیچ چیز بزرگ و ترسناک ه . . . وقتی این خاطره رو بیاد میاوردم بیشتر از قبل متنفر میشدم … بیشتر از قبل فکر میکردم حق دارم . ولی … آتنا من بودم … و تصدیق کردم مدوسا بیتقصیر نبود … ولی … ولی آتنا بیرحم بود .

……………………………………………………………………………….

19 دسامبر 2015

کیم جونگین بین جمعیتی که با هر دیالوگ گفته شده نفسشون رو حبس میکردن ، نشسته بود . میدونست اگر توتورو متوجه این کارش بشه ناراحت میشه ، اما اطمینان داشت باید اوه سهون رو ببینه .

دوک ونومانیا _بیون بکهیون_ در صحنه همراه با گل های بلوبل در دست به آیینه خیره شده بود .

دوک ونومانیا : زیبایی ها نباید وجود داشته باشن ، باید همه نابود شوند . و من قسم داده شدم ، تا صبح به رقص این زیبایی دربیایم . در پایان به هرآنچه که خواستم رسیدم با این حال برای لبخند زدنی باید لبانم را با دو انگشت حفظ کنم . آه که چقدر تهی و پوچ بنظر میرسد تابلو هایی که در همه یشان با موهایی به رنگ شب و گونه هایی به رنگ رز در درد خود بلعیده میشم .

بشنو صدایم را … من تو را فرا میخوانم تا باشد قراردادی برای ما … امروز در باغ ، زیبارویی خود را به دستان باد سپرده بود ، وقتی از وی شانسی برای عشق ورزیدن طلب کردم باز هم تحقیر شدم … تمسخر شدم … من دوک ونومانیا ، تنها عشق در این دنیا را طلب میکنم … پس پیمانی باشد برای ما … آزمدئوس من با تو هم پیمان میشوم در قبال روح و عقل ، من عشق را میطلبم …

 

همزمان با نواخته شدن موسیقی مهیبی ، فردی که نقابی از یک گاو وحشی بر چهره داشت با کاتانایی (نوعی شمشیر) در دست وارد صحنه شد ، همراه با دوک مشغول رقصیدن و آواز خوندن شدن تا وقتی که دوک درست مثل یک عروسک خیمه شب بازی توسط آزمدئوس هدایت میشد …

در طول نمایش همه چیز بنظر جونگین خیلی عجیب بود ، خیلی ها به چشم نفرت دوک ونومانیا رو نظاره میکردن . اما جونگین به ونومانیا حق میداد ، از نظر اون این اتفاقات قبلی بود که باعث شد دوک توی چنین شرایطی قرار بگیره ، درست مثل توتورو …

جیم کارچز _اوه سهون_ : گشتم … گذشتم ز بانویی که روزی عشق معشوق در سینه داشت ، همان که در پس چشمان خیره ام ناپدید گشت . آخر عهدی بستم ز دامان این زیباروی . شنیده بودم که جای ندارد در قلب کسی ، این شیطانی که حرفش در زبانها و عشقش در گلها به خواب رفته بود . تو پیمانی یاد کردی برای آرزویی دیرین . یاد کردی آنرا پیش پری پنهان . در یک قدمی ات بودم با این حریر آبی .

سهون و بکهیون چشم در چشم شده بودن در حالی که خنجر زهر آلود نمادین در قلب بکهیون فرو شده بود و در اون لحظه ونومانیا با حسرت و ناتوانی جیم رو ستایش کرد .

دوک ونومانیا : گریستن فایده نکرد ، نگاهم را بر گرفتم زمانی که همه شان ترکم گفتن ، مانند سمی که به خونم بوسه زد اشکهایم مثل نور از چشمانم بدرود خواندن … (فریاد کنان) صبر کن ای دوست قدیمی ، آه که هنوز هم نگفتم دوستت دارم .

با این دیالوگ آخر جونگین نفسش رو حبس کرد . نمیدونست چرا ولی به یاد حرف های توتورو دوسال پیش افتاد :

اگر تو این عشق رو جادوی سیاه میدانی …

پس به آتش میکشم شعله ی نفرت را …

پس از اینکه پرده ها برای بار آخر گشوده شدن سهون همزمان با اشکهای جونگین ، سر فرود اورد ، جونگین با خودش عهد کرد که بخاطر توتورو حتما اوه سهون رو به قتل میرسونه .

اون روز در برف و بوران که فقط سایه های نا واضح قابل لمس بودن ، جونگین توتورو رو برای سهون توجیه کرد . مثل مدوسا و آتنا ، مثل سفید برفی و نامادری ، مثل زمستون و بهار … مثل هیکل و جیکل … گویی که قبل از چشیدن طعم شیرین میوه ی ممنوعه اون رو پوست بگیری .

……………………………………………………………………………….

 

21 دسامبر 2015

دستهای سردش رو داخل جیب کت مشکیش کرد ، با قدم هایی که از نفرت و آنتاگونیسم میگفتن مسیر کافه ای قدیمی در خیابان هواندگده رو پیش گرفت . خیابانی که خاطراتی تلخ از فراموشی داشت  ، خاطراتی از جنس کاغذ سفید و خالی ، و لالایی های شبانه و خاک گرفته ، با هزاران هزار قسم برای خاتمه دادن … از کنار ساعت فروشی ، کتاب فروشی و ایستگاه اتوبوس عبور کرد . از اونطرف شیشه اوه سهون رو دید که چانه اش رو بر روی کف دست گذاشته ، چشمهاش رو کمی ریز کرد و نفسش رو بیرون داد و جلوتر رفت . روبروی شیشه ی بخار گرفته ایستاد و لبخند نامفهومی زد . سهون با آستین پیرهن بافتنیش بخار روی شیشه رو پاک کرد ، جونگین از روبروی شیشه کنار رفت و داخل کافی شاپ شد .

جونگین : اوه سهون ؟

متوجه شد که قد سهون از توتورو کوتاه تره .

سهون : اوه ب..بله خودم هستم . خیلی از آشناییت خوشبختم .

جونگین لبخندی حاکی از افکار بعدی زد و دست راستش رو طرف سهون برد ، بعد از کشیدن نفس عمیقی خودش رو با یک عنوان دیگه معرفی کرد : کیم کای هستم . ولی میتونی جونگین هم صدام بزنی .

وقتی لبخند کج و کوله ی سهون رو دید احساس کرد حالش داره برهم میخوره ، توتورو هیچوقت اینطور نبود ، اون صادقانه لبخند میزد و مثل اوه سهون فقط وانمود نمیکرد . جونگین پشت میز نشست ولی متوجه شد سهون هنوز ننشسته : نمیخوای بشینی ؟

سهون : می..میبخشید نمیخواستم اینطوری بهتون خیره شم فق..فقط فکر نمیکردم این شکلی باشین .

جونگین: لطفا راحت باش … اوه … بنظرت …

سهون : نه … نه شما خیلی فراتر از تصویری هستین که من همیشه تو ذهنم مجسم میکردم .

جونگین: ممنونم ، تو هم خیلی زیبایی ، اینقدر زیبایی که … که برای لحظه ای نتونستم نفس بکشم وقتی دیدم اینطوری به بیرون خیره شدی … زیاد منتظرت گذاشتم ؟

میخواست به حرف خودش با صدای بلند بخنده ، درسته سهون زیبا بود .چون شبیه به توتورو بود ولی به این دلیل نبود که جونگین نفس کشیدن رو فراموش کرد فقط براش خیلی عجیب و غیر قابل قبول بود که یک نفر شبیه به توتورو روبروش بنشینه اما توتورو نباشه .

سهون : ن..نه اصلا من خیلی هیجانزده بودم برای همین زود اومدم …

جونگین: منم خیلی هیجانزده بودم برای دیدنت ، هر موقع که برات پیامی مینوشتم آرزوی دیدنت رو داشتم ، این رو صادقانه میگم . روزی داشتم توی خیالاتم به چیزی که نبودم فکر میکردم ، دنیایی ساخته بودم که وجود خارجی نداشت … بعد تو رو دیدم ؛ خسته بودی و سعی میکردی با تمام این خستگی ها لبخندت رو حفظ کنی. شاید ، هم خودت و هم دیگران بگن که این لبخند مصنوعی ه ، ولی نه… چیزی که بی معنا باشه مصنوعی ه …  نه چیزی که به هر دلیلی میتونه معنا داشته باشه ، درست مثل زیرمتن دیالوگ های یک نمایشنامه .

سهون : و تو فقط در حال تماشای این اتفاقات بودی ؟  

لحن صدای سهون طور خاصی بود انگار از جونگین دلخور باشه ، جونگین کمی ذهنش رو جمع و جور کرد و پاسخ داد : میتونیم بگیم درک این اتفاقات نه مشاهده …

سهون سکوت کرد و جونگین این فرصت رو داشت تا بهش خیره بشه . موهای سهون به روشنایی روز بود برخلاف رنگ موهای توتورو ، همین موضوع باعث میشد اصالت خاصی به سهون داده بشه ، از بین تارهای موهای سهون پیشونیش مشخص بود که مثل مال توتورو صاف بود ، چهره اش استخوانی تر از توتورو بود . مژه های بلندی داشت و چشمهاش کمی درشت و کشیده بودن و ابروانش حرکت خفیفی رو به بالا داشتن . لبان سرخش جمع شده بودن گویی بخواد چیزی بر زبون بیاره ، رنگ پوستش اونقدر سفید بود که به سرخی میزد انگار آفتاب به بدنش نخورده باشه . شونه هاش کمی به سمت بالا بودن و وی رو خجالتی نشون میدادن ، برخلاف توتورو سهون ضعیف و شکننده بنظر میرسید .

ولی دو چیز توجه جونگین رو عمیقا به خودش جلب کرد . یک ردی شبیه به ردی از زخم قدیمی مثل مال توتورو روی گونه اش بود و دیگری نگاهش… نگاه سهون هیچ عمقی نداشت و به راحتی میشد انعکاس اطراف رو درش دید . و این نگاه جونگین رو خیلی بیشتر از نگاه توتورو ترسوند . یه نگاه پوچ که هیچ چیز رو ازش نمیشه خوند ، همون هیچ چیزی که جونگین تمام زندگیش ازش واهمه داشت .

وقتی زمان گذشت و حرف ها زده شد ، جونگین متوجه شد که چقدر درک این سهون براش سخت تره ، چون به موقع خداحافظی سهون طوری به جونگین نگاه کرد که انگار میگفت

” من همه چیز رو میدونم پس نیازی به تظاهر نیست ” .

……………………………………………………………………………….

 

31 دسامبر 2015 ، 13:46

جونگین : هرروز که میگذره داره برام سخت تر میشه …

جونگین تو ترسیدی ؟

جونگین : درسته میترسم … ذهنم خیلی آشفتست . مثل عزاداری حس میکنم که تمام زندگیش رو مشکی پوشیده و آماده ی اینه که توی یک چهار دیواری بین گرد و خاک و خاطرات زنده زنده دفن بشه .

پس میخوای بزنی زیرش ؟ در هر صورت برای من مهم نیست سهون _توتورو_ میمیره یا نه ولی قبلش باید قولی که بهت داده بود رو عملی کنه. ‘

جونگین : اگر من قولم رو عملی نکنم ، اون قولش رو عملی نمیکنه و من نمیتونم پیمان با تورو لغو کنم .

کاملا درسته ، پس اگر من جای تو بودم ، اوه سهون رو میکشتم … ببین جونگین تو از من خواستی پدرت رو بکشم و من این کار رو کردم ، حالا تو باید وظیفه ات رو عملی کنی … چیکار میخوای بکنی کیم جونگین ؟ میذاری توتورو بمیره یا سهون رو میکشی ؟ تو باید بین یکیشون انتخاب کنی

……………………………………………………………………………….

پریان اقیانوس روزی گفتن : ” و کسی نمیتواند از دیدشان پنهان شود ، امیدوارم آن عشق نصیب من نشود .

جنگ با خدای جنگ که جنگ نیست ، بلکه نومیدی و شکست . “

دافنه آرزوی آزادی داشت و از نظرش عشق همانند غل و زنجیر های ابدی بود .

 روزی به موقع رقص و آواز در جنگل آپولون اون رو میبینه ، احساس میکنه که عاشق شده . این فکر مثل آتیش به جانش افتاد و روح و جسمش رو سوزاند . طوری که وی رو تعقیب کرد ، دافنه هرچه سریع تر فرار میکرد اما زمانی که نفس ها از دست میرفتن ، درخواست کمک رو فریاد کرد ، صدایش شنیده شد . دافنه بر جای خود خشک شد و بدنش همانند یک درخت شد ، گیسوان طلاییش به برگ های پاییزی مبدل شدن و دافنه تا ابد مثل یک درخت زندانی زمین شد . آپولون بی خبر از اینکه این عشق نبود بلکه افسون ، درکنار تک درختش تا ابد موند . . .

 

……………………………………………………………………………….

 

1 فوریه 12:33

وقتی روزها به شب و گریه ها به خنده مبدل میشدن ، جونگین در نگهداری قولش بیشتر احساس ضعف میکرد .

کمی مردد بود ، حتی آشفته . احساس میکرد داره میره دوئل کنه ، نفس هاش به شماره افتاده بودن و انگشتان لرزونش به دنبال زنگ درب میگشتن .

پس از مدتی خدمه ای درب رو باز کرد ، و بهش گفت که میخواد سهون رو ببینه ، خدمتکار هم ازش خواست که در سالن اصلی مدتی صبر کنه . نگاه جونگین سمت مجسمه ی آپولون و دافنه رفت ، مجسمه احساس عجیبی رو بهش القا میکرد ، ناخواسته بیاد جملاتی افتاد که قلبش رو میفشرد  میذاری توتورو بمیره یا سهون رو میکشی ؟

بعد از دیدن سهون لبخند زد اما وقتی دید شخص دیگه ای پشت سرش ه سریع تعظیم کرد .

جونگین : سلام خانم کیم جونگین هستم ، از آشناییتون خوشبختم .

سهون : اوه لینگ مادرم هستن .

لینگ : سهون درمورد تو با من صحبت کرده بود ، البته زیاد راجع بهت نمیدونم اما گاهی اوقات که سهون از کارهایی که انجام میدی تعریف میکنه ، بنظر آدم جالبی میای .

جونگین وی رو از نمایش جنون دوک ونومانیا بخاطر داشت : اوه امیدوارم این نشونه ی مثبتی باشه …

قبل از اینکه بتونه ادامه بده زنگ خونه به صدا دراومد . فردی از درب اصلی داخل شد و که جونگین به عنوان مدیر برنامه های سهون بخاطر آوردش .

سوهو : سلام خانم اوه .

سهون : چرا برگشتی ؟

سوهو : مطلب مهمی پیش اومد همین الان از کمپانی باهام تماس برقرار کردن و … ایشون ؟

لینگ : اوه مشکلی نیست . میتونی سهون رو ببری ، ایشون با من قرار ملاقات داشتن .

وقتی سهون خونه رو ترک کرد ابروان جونگین درهم رفت و دستش رو داخل جیبش به قدری مشت کرد که خون زیر پوستش به حرکت دراومد .

لینگ : خوب نظرت چیه که ما هم کمی صحبت کنیم ؟

جونگین با سرش تایید کرد و به سالن پذیرایی رفتن ، وقتی از راهرو عبور میکردن جونگین متوجه نقاشی آشنایی شد . چویی لینگ روبروش ایستاد و به نقاشی اشاره کرد .

لینگ : وقتی تازه اومده بودیم این خونه ، این نقاشی رو توی اتاق زیرشیروونی پیدا کردم و توجهم رو خیلی جلب کرد بنظر میرسید شخصی که قبلا اینجا زندگی میکرده این نقاشی رو هدیه گرفته چون پشتش نوشته تقدیم به “ال میر” …

جونگین فقط با سرش تایید کرد و بخاطر اورد توتورو هم یک نقاشی شبیه به همین رو از انباری خونه ی خانم راینر پیدا کرده بود .

 کمی جمع و جور روی مبل نشسته بود و به دیوار و سقف مدام نگاه می انداخت . قاب های نقاشی زیادی روی دیوار های خونه بود ، ساعتی روی ستونی که سمت راهرو بود آویخته شده بود . ساعت دو تا ثانیه شمار داشت که در خلاف جهت هم حرکت میکردن . روی میزی که بین دو تا شیشه قرار داشت قاب های عکس کوچکی گذاشته شده بود و روی شیشه ها وسایل تزئینی قرار گرفته بود .

 تلوزیون بزرگ خونه روشن بود و برای لحظه ای توجه جونگین رو به فیلم “بیل را بکش” جلب کرد .

بیل: «مامان هنوز از دست بابا عصبانیه.»

بی‌بی: «چرا؟»

بیل: «خب ببین عزیزم، من مامان رو خیلی دوست دارم، اما همون کاری رو باهاش کردم که تو با امیلی کردی.»

بی‌بی: «به مامان لگد زدی؟»

بیل: «بدتر! بهش شلیک کردم. نه اینکه مثل وقتی که بازی می‌کنیم ادا در بیارم، نه! واقعا بهش شلیک کردم.»

بی‌بی: «چرا؟ می‌خواستی ببینی بعدش چه اتفاقی میفته؟»

بیل: «نه. من می‌دونستم که بعدش برای مامان چه اتفاقی میفته. چیزی که نمی‌دونستم این بود که بعد از اینکه به مامان شلیک کنم، برای خودم چه اتفاقی میفته.»

بی‌بی: «چه اتفاقی افتاد؟»

بیل: «خیلی ناراحت شدم، و یاد گرفتم که یه کارایی هست که وقتی انجامش دادی، دیگه نمی‌تونی جبرانش کنی.»

جونگین با شنیدن دیالوگ ها چند بار پلک زد و سعی کرد خودش رو آروم کنه . پشت گردنش به شدت درد میکرد و احساس میکرد چشمهاش میسوزن ، انگشتهاش بی حس شده بودن و با هر بار تکون دادنشون انگار رگ های بدنش کشیده میشد . خواست نفس بکشه اما بغضی که گلوش رو میفشرد خیلی ظالم بود تا بهش اجازه ی رهایی بده .

چویی لینگ روبروش نشست و بنظر جدی میرسید .

لینگ : میدونم که خیلی ناگهانی بنظر میرسه …. میخوام یکراست برم سر اصل مطلب . تو اولین دوستی هستی که سهون داره …

جونگین توقع نداشت با چنین لحن و جملاتی مواجه بشه.

جونگین : اوه …

وقتی متوجه لرزش صداش شد سرفه ای کرد و نگاهش رو به زمین دوخت : بله این باعث افتخاره خانم .

لینگ : من راجع بهت شنیدم ، خانم چئونگ صاحب کارت هم چیزهای بدی درموردت نگفت …

جونگین : شم..شما با خانم چئونگ … صحبت کردید ؟

لینگ : موضوع این نیست جونگین … ( نفس عمیقی کشید و کمی پیراهنش رو مرتب کرد ) میدونم که درست نیست به هرکسی اعتماد کنم و تورو هم مستقیما نمیشناسم ولی … ولی این آخرین چاره ی منو همسرمه .

جونگین : متوجه حرفهاتون نمیشم !

لینگ : سهون … سهون نرمال نیست … اون فکر میکنه که مادر داشته … منظورم اینه که فکر میکنه مادرش ترکش کرده ولی … ولی مادر سهون وقتی اون رو بدنیا میاره چون خیلی ضعیف بوده …او..اون روی تخت بیمارستان نفس های آخرش رو میکشه … من اون زمان برای همسرم کار میکردم و مدتی بود بهش علاقمند شده بودم … میخواستم به سهون کمک کنم چون … چون اون به خودش آسیب میزد … ما هیچوقت دلیل رفتارهاشو نفهمیدیم ، هیچکس نفهمید … پدرش کم کم ازش فاصله گرفت … سهون مثل یک انسان بی روح شده بود … اون هیچوقت من رو قبول نمیکرد … با این حال هیچوقت دردسری درست نکرد … ولی اون رو توی این وضع دیدن هرروز بیشتر آزار دهنده میشد .  فکر کردیم اگر مشغول کار بشه ، کمی درست بشه ولی بدتر شد . اون مدام از حال میره و قرص ها هم هیچ کمکی نمیکردن ، بنظر میرسید سهون داره مرز بین حقیقت و چیزهایی که توی ذهنش اتفاق میفتن رو گم میکنه . از وقتی با تو آشنا شد حالش بهتر شد ، احساس میکنم انگیزه پیدا کرده و داره یکسری چیزها رو به خاطر میاره و ذهن مه آلودش واضح میشه . من … میخواستم … من …

اشکهای چویی لینگ به آرومی فرو ریختن و با صدای لرزونی ادامه داد : ازت میخوام که کمکش کنی … چون الان فقط تویی که … که سهون پذیرفته . پس به عنوان یک مادر ازت خواهش میکنم جونگین …

جونگین : م..من … ( نفسش رو فرو خورد و لبانش رو بین دندان گرفت ) نم..نمیدونم چی باید بگم … چیزی که از من خواستین … بیشتر از اونچه که فکرش رو بکنین سخته .

لینگ : جونگین …

جونگین سراسیمه از مبل برخاست : متاسفم ولی هیچ چیزی ندارم که بگم … م..من متا..متاسفم …

از کنار چویی لینگ رد شد و بیتوجه به نگاه هایی که قضاوتش میکردن خونه ی بزرگ رو ترک کرد .

……………………………………………………………………………….

2 فوریه 2016 ساعت 22:00

 

_ کیم جونگین … فردا … همه چیز رو تموم کن ، مگر نه … چاره ای جز مقابله کردنمون نمیمونه .

جونگین : فردا تموم میشه .

و با این خارج شد . 

 

 

سهون در هم شکست ، زانوانش سست شدن و به زمین افتاد . تمام ثانیه ها ایستادن و اطراف سرش به چرخه دراومدن ، اصوات مبهمی تمسخرش میکردن . شروع کرد با صدای بلند خندیدن … خاکستر ها به آرامی فرو میریختن … پالتوی خاکستری رو بیشتر در سینه اش فشرد و خودش رو در آغوش گرفت .

لبخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت ، دستش رو محکم رو قلبش فشرد اما ضربان ها هر لحظه کمرنگ تر میشدن . احساس میکرد داره ناپدید میشه … انگار قرار بود محو بشه …

اونقدر احساس سرما میکرد که ممکن بود استخوان هاش در هم بشکنه . طعم شوری رو روی لبانش حس کرد ، انگشتهاش رو بر روی گونه هاش کشید . کورمال کورمال خودش رو سمت میز کشوند و مبایلش رو برداشت .

مزاحم روز خودکشی :

فردا حتما باید هم رو ببینیم . درست مثل امروز به کسی چیزی نگو خصوصا مدیر برانامه هات ، کار خیلی مهمی دارم ؛ مطمئنم خوشحال میشی .

_ اوه سهون … چرا … چرا همون موقع خودت رو نکشتی … چرا میخوای من از بین برم ؟

سهون :

 می فهمم… اگر بهش میگفتم ، همیشه بین من و تو مانع بود . خب آره ، خوشبختی… توأم با خودخواهیه .

_ نه … من لیاقت این خوشبختی رو دارم نه تو …

مزاحم روز خودکشی :

ولی آدم باید از خوشبختیش دفاع کنه ، درست نمیگم؟ من تو رو میپرستم ، بهت افتخار میکنم .

سهون :

 وقتی منو بهتر بشناسی دیگه این حرف رو نمیزنی .

آب دهانش رو فرو برد ، گویی شرابی سیاه گلوش رو بسوزونه ولی وجودش رو منجمد کنه .

مزاحم روز خودکشی :

اگه تو رو بهتر بشناسم ارزشت بیشتر میشه ، تو خیلی زیبایی . بخصوص اگه آدم بخواد تو رو با اونا مقایسه کنه … شاید بگی این که نشد تعریف ، ولی این آدمها زیبایی تو رو بیشتر نمایان میکنن .

هق هق هاش بیشتر شدن ، چشمهاش دیگر قادر به دیدن نبودن . موبایل از دستش بر زمین افتاد ، با آستین پالتوی خاکستری محکم چشمهاش رو پاک میکرد اما قطرات بازیگوش امانش نمیدادن . در این ثانیه ها ، دقیقه ها و ساعت های پایانی سرنوشت دوباره رغم میخورد .

یا اوه سهون میمیرد … و یا اون مجبور میشد همه چیز رو نابود کنه …

در حالی که صداش میلرزید و نفس هاش سراسیمه لبانش رو ترک میگفتن عهدی رو با خودش زمزمه کرد :

در این پایان تاریک و اجتناب ناپذیر ، من به همه چیز خاتمه میدهم …

 

 

……………………………………………………………………………….

 

در آن سرزمینی که مرزی بین خیال و واقعیت ، عشق و افسون ، مرگ و زندگی وجود نداشت ، مثل مهره ای سوخته و پیاده تنهایی جلو رفتم . شاه بر تخت سیاه و سپید به خواب ابدی رفته بود ، رخ ها چشمان رو بسته بودن و ازم روی برگردانده بودن ، اسب های سیاه از کنارم میدویدن و پیمان ها رو لگدمال میکردن . در بین تاریکی ها مانند نوری سپید درخشیدم ، شاه تاریکی ها روبرویم ایستاد و خنجر زهر آلود عشق رو در سینه ام فرو برد . من مهره ای سیاه که با لباسی سپید به جنگ تاریکی ها رفتم ، اکنون به رنگ سرخ درآمدم و جلوی این تاریکی زانو میزنم . شاه شکست خورده بر لبانم بوسه میزند و ندایم میدهد که ، شاه مات شدم … پس دگر نیازی به سپیدی های دروغین نیست … من همون لشکر پیاده ی غم بودم که دلیرانه شاه دشمن رو ستایش کردم .

……………………………………………………………………………….

28 ژانویه 3:38

در تاریکی نوری رو جستجو میکرد ، متوجه شد که چشمهایش رو بسته ، آروم پلکهایش رو تکون داد . خودش رو در اتاقی کوچک یافت ، پنجره ی اتاق باز بود و پرده های خشمگین به همراه باد میرقصیدن ؛ کسی اینجا نیست ؟ فریاد زد . جلوی آینه ی قدی ایستاد و با بهت و ناباوری به خودش خیره شد ، چهره اش غرق در خون بود . گویی که اگر دست بر صورتش بکشه پوستش جدا میشه ؛

نفس هاش تند تر شدن و دستهای لرزونش رو دور خودش حلقه کرد ، تازه متوجه شد که صدای اپرایی به همراه جیغ هایی از دور شنیده میشن . ابرها سراسیمه حرکت میکردن و سایه شان سرما و لرزی به بدنش می انداخت .

درب اتاق با صدای مهیبی گشوده شد ، پسرک مو طلایی داخل آمد و گریه کنان به زیر تخت مخملی اش پناه برد . این صحنه درست مثل دژاوو بود . اوه درسته اون هم قبلا همین صحنه رو تجربه کرده بود … بارها و بارها .

نفسش رو با فریادی بی صدا بیرون داد … و باز هم همون اپرای گنگ و هق هق های پسرک ؛ درب کمد چوبی به آرومی باز شد و سایه ی شخصی درش نمایان بود ، از ترس شدید وی هم به سمت تخت دوید و خود را در تاریکی پنهان کرد . اما دستی از پشت جلوی دهانش رو گرفت ، وقتی برگشت پسرک مو طلایی بوسه ای بر گونه اش زد و سپس دستانش رو دور گردن باریکش حلقه کرد و محکم فشرد .

با صدای فریاد خودش از بختک بیدار شد . متوجه شد که در خونه ی خودش نیست بلکه با پاهای برهنه و پیرهن نازکش وسط میدانی خلوت ه ، بخاطر تاریکی شب نمیدونست دقیقا کجاست .

بعد از اینکه دوباره ضربانش به حالت عادی برگشت دوباره شروع به راه رفتن کرد .

_ دوباره دچار بختک شدم ، از وقتی که اومدم اینجا همش دچار بختک میشم . 

چند قدم بیشتر برنداشته بود که شخصی رو روبروش دید . چند بار پشت سر هم پلک زد … مولکول های هوا با تار تار موهای مشکیش میرقصیدن گویی که وی رو تمسخر کنن .

هردو با بهت و وحشت به یکدیگر خیره شدن … هردو پا برهنه با پیرهنی سفید …

بیون بکهیون و سهون در تاریکی شب نوری درخشان برای یکدیگر بودن . یکی به ظاهر سفید و دیگری از درون سیاه . . .

 

_________________________________________________

دوستان عزیزم صمیمانه ازتون سپاسگزارم که تا پایان این فصل با من همراه بودین. لازم دونستم به سوالی که مکرر از من پرسیده میشه اینجا جواب بدم. خیلی ها از من در مورد فیک های دیگه م میپرسن. باید بگم من تاکنون تنها یک فیک (لوبک) تکمیل شده دارم که “گلهای کاغذی” نام داره و یک وانشات (چانبک) به اسم “مرغ مقلد” که جزء مجله سایت به مناسبت روز ولنتاین بود (مرغ مقلد از لحاظ پایان داستان در نسخه فارسی و انگلیسی متفاوت هستن ) .

اما #marbles_project یا به عبارتی دیگر پروژه تیله ها که ازش در پروفایلم نام بردم ، فیک نیست بلکه نامی هست که من روی یک مجموعه ششگانه گذاشتم که به ترتیب فیک های زیر رو شامل میشه

  1. گل های کاغذی
  2. بخشش ؛ اغمای سفید
  3. هذیان آخرین دسامبر
  4. والهول
  5. تیله های شکسته
  6. رستاخیز ایفی ژنی

ما بقی فیک هام یعنی Unicorns & Lollipops, cul de sac , Voodoo Doll 01 , Venom , Paranoia به زبان انگلیسی و نیمه تمام هستن .

در مورد “بخشش” باید بگم من به طور کلی زمان امتحانات فعال نیستم. بعد از خرداد نمیدونم ممکنه چقدر غیبت داشته باشم. ممکنه دو ماه یا سه ماه . زمان خاصی برای شروع فصل سوم در نظر نگرفتم و برنامه ی خاصی برای ادامه ش تنظیم نکردم.

بنابراین خواننده های ثابت به غیر از   asnabi ، Tina12 ،S&S و شادی … لطف کنید یه راه ارتباطی ترجیحا تلگرام برای من بذارید تا هر موقع تصمیم به آغاز فصل سه داشتم بهتون اطلاع بدم. اگه تو کامنت ها راحت نبودین آیدی تونو به این آدرس ایمیل کنید: [email protected]

در نهایت برای همگی چه دوستانی که امتحانات پایانی خرداد ماه و چه عزیزانی که کنکور دارن ، آرزوی موفقیت دارم . بدرود 

The following two tabs change content below.
نوامبر 1997/ هنرجوی رشته نمایش/ بازیگر ، نویسنده و کارگردان تئاتر / فیک های تکمیلی : گلهای کاغذی - مرغ مقلد - شوالیه سفید| Projects: Broken Marbles |Invisible Black | Apo sh

Latest posts by Tetania (see all)

Tetania 33 نظر 31 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
T T
مهمان

تو دیگه چرا آپ نمیکنیییییییییییییی؟دیوونه شدم خداااااااااااااااااا آپ کننننننننننننننن
:gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

T.T
مهمان

چرا ااپ نمیکنی عرررررر :gerye: من خواننده جدیدم الان تو خماری موندم

LenaLily
مهمان

oh man vaghen gij va akmi sardargom shodam
khili dost dram fasl dovom ro benevisin chon vaghen dastan jalebi dare
man ye joraye haoz kamelan dark nakardam totoro che asli dare!va inke kai che tasmimi migire!

zahra
مهمان

nadia jan zahram….nmidunm bayad az koja peydat konm …inm id tel….Naraaa777…mishe bhm pm bedi?

Ayda.byn
مهمان

Sry age bkhm fasl haye 1 va 2 ro bkhunm byd az koja bkhunm???

امنه
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifاخراش گیج شدم
ممممنون اجی
اجی اینم ایدیه اینستامه ameneh_exoohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

Sorour
مهمان

اجی این هم ایدی اینستاگرامم
sodo_88

Sorour
مهمان

ممنون … یکم اخراش گیج شدم ولی بی صبرانه منتظر فصل سومم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

s&s..
مهمان

خیلی ممنون ازت برا این داستان…حسابی منتظره شروعه فصله جدید میمونم و تا اون موقه فک کنم چندین بار بخششو بخونم تا هر دفعه بتونم بیشتر درکش کنم بتونم بیشتر اتفاقاتو کناره هم بچنیم……واقعا این داستانو دوست دارم و شدیدا کنجکاوه ادامه داستان…
امیدوارم حسابی موفق باشی …و درباره چاپه گل هایه کاغذی واقعا واقعا منتظره روزیم بتونم اون کتابو دستم بگیرم …امیدوارم دنبالش باشی …و بتونی چاپش کنی تا همه بتونن این داستانه فوق العاده رو بخونن….
خیلی ممنونم برایه داستانایه فوق العادت ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

narsis69
مهمان

خیلی خوب بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif.ولی باز هم گیج و سردرگم گذاشتیمون تا فصل بعد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

RED
مهمان

جونگین در مورد سهون جدید،اشتباه نمی کنه؟حس بدی بهم دست داد وقتی که سهونو با توتورو مقایسه کرد و بعد به این نتیجه رسید که توتورو بهتره!سهون آدمیه که زندگی می کنه اما توتورو نه-توتورو انگار نیومده تا زندگی کنه!نمیدونم چه جوری باید منظورمو برسونم.فقط میتونم بگم واقعا به توتور حس خوبی ندارم.
یعنی واقعا این فصل هم تموم شد؟!باورم نمیشه.بی صبرانه منتظر فصل بعدی ام:)
موفق باشی دوست هنرمند:”))))

RED
مهمان

جونگین در مورد سهون جدید،اشتباه نمی کنه؟حس بدی بهم دست داد وقتی که سهونو با توتورو مقایسه کرد و بعد به این نتیجه رسید که توتورو بهتره!سهون آدمیه که زندگی می کنه اما توتورو نه-توتورو انگار نیومده تا زندگی کنه!نمیدونم چه جوری باید منظورمو برسونم.فقط میتونم بگم واقعا به توتور حس خوبی ندارم.
یعنی واقعا این فصل هم تموم شد؟!باورم نمیشه.بی صبرانه منتظر فصل بعدی ام:)
موفق باشی دوست هنرمند:”))))
راستی،آیدی تلگرامم اینه: zahra_RED@ ^.^

Byun Marsar
مهمان

واو…
عجب چیزیییییی بووووود…
خدایی خوشم اومد…
نوشته هات با اینکه آأمو گیج میکنه ولی در عین حال راهو واسه آدم روشن میکنه…
میدونی…
من زیاد بلد نیستم این مدلی حرف بزنم…
ولی خدایی قلمت خیلییییییی عالیییییییه…
خسته نباشی عشقم…
فایتینگ فایتینگ…
بوس بوس…

فاطي
مهمان
سلام و من باز دوباره جادو شدم جدی میگم هردفعه بعد از خوندن هر قسمت احساس میکنم یخ کردم احساس میکنم ضربان قلبم بالا رفته و احساس میکنم زبونم قادر به بیان چیزایی که تو ذهنم هستن نیست… میدونی فصل دو بخشش خیلی به نظرم پیچیده تر از فصل اول بود به طوری که با هر اتفاقی که برا جونگین میفتاد یا هر دیالوگی که گفته میشد احساس میکردم چیزایی که از فصل اول فهمیدم بیشتر میشکنن و از بین میرن نمیدونم چرا ولی آخر این قسمت حس گل های کاغذی رو بهم میداد من هنوزم بهش فکر میکنم اونقدر… Read more »
بنفشه
مهمان

اوه…
واقعا فوق العاده بود…دیالوگ ها…حس هاش…همه چیزش…
بازهم تمام صحنه هاش رو دیدم و لمس کردم و حس کردم…
باز هم چیزای مبهم زیادی برام وجود داره…
من فکر میکردم شخصی که سهون باهاش روبروئه توتوروعه…ولی حالا …بکهیون…؟!….
بکهیون حس خاصی بهم میده…مثل اون کسی که باهاش پیمان میبستن…شاید هم حسم اشتباه باشه…
بی اندازه عاشق فیکتم…و بی اندازه دلم تنگ میشه…
بی صبرانه منتظر برگشتنت و فیکت میمونم…
موفق باشی عزیزمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

layra_exo.l
مهمان

من واقعا گج شدم…برای خودم توضیح میدم که اینجا و اونجای داستان چجوری به هم ربط پیدا میکنه و خودمو قانع میکنم ولی قسمت بعدیو که میذاری احساس میکنم کلا اشتباه فکر میکردمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
به هرحال مثل همیشه عاشق این قسمتم شدم..ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
ایدی تلگرام:;layra_bb2xo1
ایدی اینستا:layra_vipbj

tara_m
مهمان

بی صبراتنه منتظر فصل بعدی هستم موفق باشی ممنون بابت داستان فوق العاده ات ^_____^

Nn
مهمان

خسته نباشی منظر کارای بعد و فصل بعد هستم استعداد فوق العادت تحسین برانگیزه امیدوارم همه ما استعداد واقعیمونو پیدا کنیم
هر قسمت این داستان احساسات مبهم و متفکرانه ای بهم میداد که واقعا ارزشمنده به خوبی اخرین قسمتی که پیش از عید گذاشتی رو یادمه که سهون با توتورو ملاقات میکنه باعث شد به فکر عمیقی فرو برم
موفق باشی ❤

Wootamno
مهمان

ناخوداگاه یاد این شعر افتادم!
“از بیم زیبایی می گریزم،و چه بیهوده:فضا را گرفته ای.
یادت جهان را پر غم میکند،و فراموشی کیمیاست.
در غم گداختم،ای بزرگ،ای تابان! ” _سهراب

این چپتر فوق العاده بود … بسیار عالی ،خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

wpDiscuz