سلام قسمت اول از فیک ” میش ماش استوری “

شخصیت های این قسمت :

آیوتا = بیون بکهیون

کَپتیو : شیومین

وَمپایر : ؟

آو : ؟

لامپیش : چن و چانیول

 

 

به خاطر هوای سرد زمستون و رطوبتی که به سبب بارون چند ساعت قبل به وجود اومده بود ، تن ظریف و کوچک بیون بکهیون یخ زده بود و احساس سنگینی داشت

در دلش تقریبا برای هزارمینه هزارمین بار به این که یک آیوتا هست لعنت فرستاد

مسلما اینکه در این حد ریز میزه باشی اصلا موضوع خوشایندی نبود مخصوصا وقتی بکهیون خودش رو با لامپش هایی که از نظرش به تمام معنی کلمه عوضی بودن مقایسه می‌کرد…قد بلند و اندام درشت اونها همیشه باعث می‌شد تا حس خیلی بدی پیدا کنه.

با خودش تکرار کرد که اون از هرچی لامپیشه متنفره ، اون نره غول هایی که اکثرشون توی املاک تِرور زندگی می‌کردن و بکهیون هیچوقت دلش نمی‌خواست حتی ناخون کوچک انگشته کوچکه ی پاش هم وارد اون املاک بشه

سعی کرد قدم های ریزه َش رو زودتر و تندتر برداره تا قبل از اینکه از شدت ورم ، ماهیچه های قلبش آسیب ببینه و از بین بره خودش رو به خونه رسونده باشه

به محض دیدنه در کوچیکه خونه ش سریع تو خزید و شال گردنش رو از دور گردنه باریک ولی خوش فرمش باز کرد

روی صندلی کوچکش نشست و کمی به آتیش شومینه نزدیک شد ولی فقط کمی ، چون همونقدر که رطوبته بیرون براش کُشَنده بود حرارت مستقیم هم همین حکم رو داشت

قطعا این ایوتای کوچولوودوست دلشتنیمون دلش نمیخواست بعد مدتی پوستش خراب وچروکیده بشه

عینک شیشه گرده فِرِیم مشکیش رو زد و کتاب رو از روی میز بغل دستش برداشت و سرگرم مطالعه ش شد

________________________________

شیومین وقتی که دوازده سال داشت فهمید که یک کَپتیوه ، کسی که اسیر روح هاست و اونا رفُقای روز و شبش شده بودن

همونطور که دستاش توی جیب شلوارش بودن ، نگاهشو به قوطی نسبتا لِه و لَورده ای داده بود که گاهی با کتونی های کهنه َش که کمی زدگی داشت اون رو روی زمین پارک قِل می‌داد

از صدای ووشـــــــــــــــــــــش ووشــــــــــــــــــش مانندی سرش رو بالا آورد

یک روح پیرمَرد کمی جلوتر روی یک نیمکت به حالت چهارچنگولی مثل یک گربه چَمپَره زده بود و با چشمای فرو رفته ای به شیومین که از دور میومد خیره مونده بود.

هوفی زیرلب گفت و خواست مثل خیلی از مواقع دیگه بی تفاوت از روبه روی اون روح رد بشه ولی گردنه پیرمَرد که همراه با رفتنش چرخید و نگاهش با ذوق دنبالش کرد باعث شد که کلافه بایسته و دستش رو میون موهای قهوه ای تیره روشنشش فرو ببره

 به عقب برگشت و روبه روی صورت پیرمرد با حالت طلبکارانه ای ایستاد و با تَشَر بهش گفت :

– چیه؟! خوشگل ندیدی؟؟!! هان؟!

دهنش رو باز کرد و باعث شد شیو یه تعداد دندون کنده واکنده رو ببینه

– یه ب./سسسسس بدهههههههه

قدمی به عقب برداشت و با لحن مشمئز شده ای گفت

– اهههههه چقد روحه منحرف این روزا زیاد شده

سرعتش رو زیادتر کرد تا هرچه زودتر از اون روح دور بشه ولی در مقابل روح هم بیکار نموند و به حالت چهار دست و پا و سریع روی زمین شروع کرد به دنبال شیومین آمدن

بی اختیار کمی ترسید ، اصلا دلش نمی‌خواست توسط یک روح دستمالی بشه

شروع کرد به دویدن و روح پیرمَرد هم شبیه به یک اورانگوتان با سرعت بیشتری پشت سرش اومد

همینطوری که می‌دوید با صورت توی شکمه یه نفر رفت و صدای روح پیرمرد پشت سرش بلند شد که با وحشت کلمه ی آو رو گفت و به صدم ثانیه ای نکشید که از اونجا رفت

سرش رو که بالا گرفت یه روحه اتوکشیده با کت و شلوار مارک که انگار تازه از تن یه مانکن در آورده و تنه اون پوشونده باشن روبه روش بود

قد بلند روح روبه روش سبب شد تا شیومین برای دیدنش کمی گردنش رو به سمت بالا بگیره

عقب کشید و دست به سینه و با اخم به روحه رو به روش زل زد

اون هم با حالتی که انگار برخورد کردن با شیومین مثل برخورد با یک تیکه آشغال بوده باشه ، با تنفر دستمالی از جیبش درآورد و اونو روی کتش به حالت تکوندن کِشید و بعدش به کناری پرتابش کرد

شیو : هوی یارو

یه اَبروش رو بالا داد و به اینور اونورش نگاه کرد

شیو دست راستش رو بالا آورد و کف دستش رو برگردوند و به حالت کجاس حواست تکون داد

– هوی یارو ، با تو ام

یه نگاه از نوک پنجه ی پا تا فرق سر شیو انداخت و نیشخندی کنار لبش اومد

– تو با کی هستی؟

– با عمه ی خاله قز قزی ، با تو ام دیگه ، نمی‌تونی جلو پات رو نگاه کنی؟ هان؟ کوری؟!

پوزخندش عمیق تر شد

– آداب حرف زدن نداری ، برو کنار می‌خوام رد شم

شیو دهنش رو کج کرد و اداش رو در آورد

– آداب حرف زدن نداری ، هاهاهاها ، اول بگو معذرت می‌خوای

روح یه کم کمرش رو به سمت شیو خم کرد

– چرا باید از یه فرومایه ای مثل تو معذرت خواهی کنم؟

– چیـــــــــــی؟؟!! هوی مرتیکه ، فرومایه هفت جد و آبادته

– زمان اضافی ندارم برای یکی مثل تو هدر بدم

بعدش هم خیلی ریلکس و راحت خواست از کنار شیومین رد بشه که اون بازوش رو گرفت.

نگاه خشمگینی به شیومین انداخت

بازوی روح رو رها کرد و آب گلوش رو صدا دار قورت داد

روح :

– این دفعه رو ازت می‌گذرم ، ولی دفعه ی بعدی بخششی توی کارم نیست

اخمی کرد و ادامه داد :

– متوجه شدی؟!

شیومین سرش رو به معنی فهمیدم تکون داد

روح به حالت نشنیدم چی گفتی کمی گردنش رو کج کرد

شیو : ب…بَل…له…فه…فهمیدم

– آهان حالا شد ، از این به بعد مراقب رفتار و نزاکتت باش جوونَک

وقتی اون روح رفت شیو پیش خودش تکرار کرد

– پس آو ها اینطوری َن

تا مسیر برگشت به خونه ش همچنان روح های زیادی رو دید و حتی با بعضی هاشون احوال پرسی کرد و مدتی رو پیششون نشست

هرچی نباشه اونا یه طورایی برای شیو مثل خانواده ش بودن!!!

______________________

صدای قلوپ قلوپ قورت دادن خون از رگ گردنه دختر جوون توی گوشش نشست ، صدایی که شاید برای یک فرد تماشاکننده آزار دهنده و مشمئز کننده بود ولی برای این وَمپایر در ظاهر جوون یک صدای دلنشین مثل صدای لالایی که مادری با محبت برای فرزندش در حال خوندنِ بود

خون گرمی که از نظرش  خوش طعم و خوش بو بود از میون لباش گذشت و توی گلوش نشست و باعث شد تا فضای گردنش گرم بشه و حس فوق العاده خوبی بهش دست بده

یه کم از دختر جدا شد و با چشمایی که از شدته لذت خمار شده به صورتِ رنگ پریده و بی حاله قربانیش که میشد گفت در واقع حکم کیسه ی حمل کننده ی غذاش رو داشت نگاه کرد

زبونش رو دور دهنش کشید و باقی مونده ی خون رو مزه مزه کرد

– هومــــــــــــــم خیلی خوشمزه ای ، لعنتی تو خیلی شیرینی

دوباره دندونای نیشش رو توی گردن دختر فرو برد

این کار نه تنها سیرش می‌کرد بلکه بهش یه لذت ج./سی رو هم می‌داد و باعث میشد هر لحظه حس خلسه ی بیشتری رو پیدا کنه

بعد این‌که دیگه هیچ خونی از شاهرگه گردنه دختر توی دهنش نیومد دستش رو از سمت دیگه ی گردنش برداشت و در عرض چند صدمه ثانیه جسم بی جونه قربانیش عینه یه کیسه ی گوشت بدون هیچ حرکتی روی زمین افتاد

باز زبونش رو دور دهنش کشید و با برقی که از شدته لذت بردن توی چشماش هم مشخص بود از مسیر راه آبِ زیر پُل بیرون اومد

از نظر اون : وَمپایر بودن یکی از بهترین اتفاق های ممکنه توی زندگیش بود

___________________________

با حرص دندوناش رو روی هم فشار داد طوری که صدای ساییده شدنه سطح سفت و تیز دندون ردیف پایینه دهنش رو زیر دندون های بالایی شنید

شاید خیلی از لامپیش ها از اینکه یک لامپیش باشن راضی بودن ولی برای اون این اصلا خوشایند نبود و حکم دربند و اسیر بودن رو داشت

اسیر یک سری روح خودستا و خودشیفته که فقط و فقط دنبال زجر دادن لامپیش ها بودن.

زمانی که فقط 5 سال داشت به این مکان آورده شد و از همون موقع سعی کردن توی مغزش فرو کنن که تو یک خدمتکار دست بسته و تمام و کمال آو هایی و زندگیت زیر سلطه و حمایته اون ها معنا میگیره

و حالا تمام این سالها اون مجبور به خدمت به اونا شده و هیچ زمان راهی برای فرار از این جهنم دَره پیدا نکرده بود

هوف بلندی گفت و دوباره با تِی دسته بلند شروع کرد به خشک کردن آبهای ریخته شده روی سطح سنگ فرش ورودیه قصر رئیسه بزرگ

رئیسی که از نظره چانیوله 23ساله یک فرد مغرور و عوضی بود ، فردی که متاسفانه برخلاف ظاهر جوونش چندین برابر سنه چانیول رو داشت

____________________

به خاطر نور خورشید که مستقیم پشت پلک های بسته َش رو هدف گرفته بود از خواب بیدار شد و لای یکی از چشماش رو باز کرد ، اولین چیزی که فهمید این بود که جسم به نسبه سنگینی روی بدنش قرار داشت ، به نسبه سنگین به خاطر اینکه اون همیشه توی تحمل وزن های سنگین خوب بود

گردنشو بالا آورد تا بتونه شخص پرس کننده َش رو ببینه و با دیدنش فهمید که حدسش کاملا درست بوده و اون بوی تمشک که زیر بینیش پیچیده بود پارک چانیوله.

تکون خورد و چانیول رو روی زمین انداخت ولی به خاطر خواب سنگینش حتی با وجود افتادنش روی زمین باز هم بیدار نشد

از تخت پایین اومد و همونطور که با یک دست زیرشلواری گَل گشادش رو نگه داشته بود با دیگری پشت سرش رو خاروند تا بتونه به یاد بیاره که شب قبل دمپایی هاش رو کجا در آورده ولی هرچی بیشتر به ذهنش در این مورد فشار آورد کمتر به نتیجه رسید

آیا ممکنه که اونا توی یخچال باشن؟

با لگد به چانیول زد و سعی کرد اونو از خواب بیدارش کنه

بالاخره چانیول بیدار شد و با قیافه ی درهم و آبی که از کنار دهنش روی چونه َش ریخته بود و چشمایی که به خاطر خوابیدن مقداری پُف کرده بودن به چن خیره شد

– چی شده هیونگ؟

– دمپایی من رو ندیدی؟

یه کم فکر کرد و سرش رو به علامت نه به چپ و راست تکون داد

– ممکنه توی یخچال باشه؟

– هیونگ جای دمپایی توی یخچال نیست

– ولی شاید اونجا گذاشته باشم

– ولی جاشون مسلما توی یخچال نیست

چن لباش رو جمع کرد

– پس کجا میتونه باشه؟

از کف اتاق بلند شد و به سمت روشویی رفت

– یه کم فکر کن حتما یادت میاد

چن همونطور که هنوزم پشت سرش رو می‌خواروند توی آشپزخونه رفت و با باز کردن در یخچال دمپاییاش رو توی طبقه ی اول دید

– هی چانیول پیداشون کردم ، گفتم که توی یخچالن

چانیول با تعجب به چن نگاه کرد

– برای چی اونا رو توی یخچال گذاشتی هیونگ؟!

چن خنده ی خاصش که از طرف چانیول لقب خنده ی جوکری گرفته بود رو کرد و گفت

– گفتم شاید توی آفتاب خراب شن

– چـیـــــــــــــــی؟! ولی هیونگ مگه اونا خوردنی هستن؟

– خوب ممکنه آفتاب آبشون کنه

چان نمیدونست باید به اَبلَهی هیونگش چی بگه ، قطعا اون یه لامپیشه احمق بود ، در هر صورت کاری از چان بر نمیومد پس فقط سری تکون داد و برای عوض کردن لباس هاش به توی اتاق برگشت

___________________________

آیوتا کوچولو قابلمه ای که روی گاز پیکنیکی کوچیک در حال قُل قُل بود رو با دستگیره برداشت و با وَلع زبونه خوشگل و کوچیکش رو دور دهنش کشید و در حالی که برای نگه داشتنه قابلمه ی سنگین یه کم شکمش رو جلو داد و کمرش رو عقب خم کرد. به طرف میز رفت و اونو روش گذاشت

سریع پُشت صندلی پایه کوتاهه چوبیش نشست و بشقاب سفالی رو جلو کشید و از توی قابلمه برای خودش سوپ ریخت

و در عین حال به این فکر کرد که باید به قابلمه سازه دهکده بگه براش یه سری قابلمه سَبُک تر بسازه چون وزن این ها برای دست های ظریفه اون زیادی بود

قاشق اول رو که دهنش گذاشت از شدته بدمزگیش صورتش رو توی هم جمع کرد و لبای خوش رنگش رو به صورت یه خط در آورد

بکهیون هیچوقت فکر نمیکرد پختنه یه سوپه بِه ، در این حد افتضاح باشه

دوباره قابلمه ی سنگین رو سمت آشپزخونه بُردهو بعدش هم خواست تمام رو توی سطل آشغال خالی کنه که یادش افتاد به گربه های خال خالیه بیرون که قطعا دلشون برای یه غذای گرم تنگ شده بود

هرچی نباشه اونا گربه های عادی نبودن ، گربه های خالداری که به رنگ های آبی و بنفش و صورتی دیده میشدن

وقتی سوپ رو برای اونا روی زمینه کناری ، بیرونه در خالی کرد سریع داخل دوید

سوز سرما غیرقابل تحمل بود

______________________

اینم از قسمت اول این فیک

ازتون خواهشی دوستانه دارم ، اونم اینکه لطفا هر کدوم که می‌خونید نظرتون رو برام بنویسید ، به این هم فکر نکنید که من نظر ندم یکی دیگه نظر میده یا مثلا نظر بدم چی بنویسم

راستی ازتون می‌خوام این قسمت هرچی در مورد هر کدوم از نوع شخصیت ها فهمیدید برام بنویسید و اینکه بگید به نظرتون آو و وَمپایر کیا بودن؟؟ببینم کیا درست حدس میزنن ها (دوستانی که قبلا خوندن و می‌دونن لطفا به هیچ وجه لو ندید ممنون ازتون)

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)