هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Mishmash Story ep10

سلام به همگی ، قسمت 10 از فیک میش ماش استوری و اینکه :
من ، تا الان فیکای زیادی سایت گذاشتم و دارم به همتون میگم آخرین فیکم ” میش ماش استوری ” هست
پس نشینید منتظر که این فیکش رو بی خیال بعدیو میخونیم
آخرین فیکمه و تلاش زیادی هم براش انجام میدم تا بهترین فیکم بشه
پس دیگه خود دانید…دوست داشتید بخونید منم خوشحال میشم ….دوست نداشتید هم نخونید و اون دیگه سلیقه ی خودتونه ، سلیقه تون هم محترم

تقریبا ساعت نزدیک دوازده ظهر بود که لوهان حس کرد باید آب وان سرد شده باشه ، پاشد و بدنه بی حاله سهونش رو توی آغوش گرفت و توی حوله ای پیچید و از حمام بیرون آورد اونو روی تخت گذاشتهو در حالی که به خودش تکیه ش داده بود سرگرم خشک کردن موهاش با سشوآر شد

– ببخشید سهونی ، می‌دونم بدت میاد موهات رو بعد حموم خشک کنی ، ولی الان باید این کار رو کنیم ، باشه عشقم؟

لبخندی روی لب هاش آورد و با لذت سرگرم دست کشیدن میون موهای ابریشمی سهون شد ، موهایی که همیشه لوهان دوست داشت صورتش رو میونشون فرو ببره و بوی چوب صندلی رو که می‌داد رو وارد ریه هاش کنه

وقتی موهاش رو خشک کرد روی تخت دراز کشید و آروم و با احتیاط طوری که انگار می‌خواد یه شیء عتیقه و گرون قیمت رو دست بزنه ، سهون رو کنار خودش خوابوند و در آغوشش کشید

با حسرت به چهره ی خاموشش نگاه کرد و آروم بو./ه ای به گونه ی یخ شده َش زد

– سهونی می‌ترسم ، سهون تنهام ، نمی‌تونم از پسش بر بیام ، نمی‌خوام دیگه تنهام باشم ، این همه سال تنهایی بَسَمه ، خواهش می‌کنم ، خواهش می‌کنم چشماتو باز کن ، ببین اصلا دیگه قول می‌دم شبا دیر برنگردم ، هوم؟ قول می‌دم دیگه هیچ بلایی سر خودم نیارم که ناراحت شی ، چیه؟ نکنه می‌خوای وَمپایر دوست داشتنیت رو ول کنی و بری ، هان؟ تو این اجازه رو نداری سهونی ، یادم نمیاد بهت همچین اجازه ای داده باشم که بخوای برای همیشه ترکم کنی

باز هم قطره ی سرخی روی صورت رنگ پریده ش ریخت

با دستش سریع پاکش کرد ، سهون دوست نداشت اون گریه کنه …

بو./ه ی نرمی به موهاش زد

– یادته اولین باری که موهات رو بو کردم بهت چی گفتم؟ گفتم که بوی چوب صندل میدن و تو خندیدی ، یادته اولین باری که بدنت رو بو کردم چی گفتم؟ بهت گفتم بوی سبزه ها رو میده ، هی ، اون قرارای یواشکیمون رو پشت درخت های جنگل چنار یادته؟؟ چقدر می‌خندیدیم ، یادته اولین بار همونجا بو./یدمت ، بعد بو./ه مون بهت گفتم لب هات مزه ی تمشک میده …سهونی پاشو دیگه ، بیا اصلا دوباره یواشکی بریم همونجا ، هوم؟ میای دیگه؟

بدون اینکه خودش بخواد حالا تموم صورتش سرخ شده بود

– سهون من خیلی تنهام ، بذار یه شعر رو برات بخونم سهونی ، یه شعر احساسمو بهت نشون بده

پ.ن : شعرش ایرانیه ولی خو خیلی دوستش دارم برا همین گذاشتمش

لوهان خنده ای کرد

– خوب من تمامشو یادم نیست ، اومممممم بذار یه تیکه هاییش رو بگمت ، میدونی توی اون شعر میگه که از یه عاشق میشه هوا رو گرفت ولی خنده های معشوق رو نه ، میشه هوا رو گرفت ولی گریه ی معشوق رو نه ، میگه تو خورشیدی و شراره ای ، اصلا همون خورشیدی ، میدونی سهونی ، برای منم تو خورشیدی ، من هیچ زمان نتونستم توی این چندین سال زیر نور آفتاب برم ، خودت میدونی که ، ولی وقتی تو رو میبینم ، وقتی لمست میکنم سهون ، انگار همون نور خورشید داره به پوستم میخوره ، انگار تونستم زیر نور خورشید بایستم

سهون ازت خواهش می‌کنم ، خودتو ازم نگیر ، خواهش می‌کنم بلند شو سهون

سرش رو توی گردن سهون فرو برد و دیگه نتونست بیشتر طاقت بیاره و با صدای بلندی شروع به های های گریه کرد

برای لوهان سهون فقط یه انسان نبود ، برای اون سهون امیدی بود تا بتونه به زندگی تیره و تارش ادامه بده ، امیدی بود تا بتونه رنج تموم بدبختی هاش رو تحمل کنه ، سهون باعث میشد اون حس اضافی بودن رو نداشته باشه ولی حالا…

حالا تمام اون حس ها داشتن برمیگشتن و لوهان رو خُرد می‌کردن

********

از خونه ی شیومین تا خونه ی خودش مسیر به نسبت زیاد بود ، اونا توی یه دهکده که البته میشد اسمش رو شهر کوچیک خوند زندگی می‌کردن ، مردُمه اونجا هنوز هم علاقه داشتن به سبک و سیاق سنتی و گاها فانتزی زندگی کنن ، خونه هایی از جنس چوب و کاهگل ، محیط سرسبز و پر نشاط و هوای پاک ، همه اینا باعث میشد تا این شهر مثل یه تیکه ی به جا مونده از تاریخ باشه

بکهیون لِی لِی کنان به سمت خونه ش می‌رفت که بازم همون حس های لعنتی برگشت ، حس اینکه یه تعداد روح دور و برش هستن

ایستاد و دست های کوچیکش رو مشت کرد و کنار بدنش قرار داد ، با حرص نفسش رو از لای دندون های بهم چفت شده َش بیرون داد ، چند تا نفس عمیق کشید ولی نتونست آروم بشه

برگشت و به پشت سرش نگاه کرد ، اونا رو نمی‌دید ولی کاملا وجودشون رو حس می‌کرد و این بدترین حس ممکنه توی دنیا برای بیون بکهیون بود

با صدای بلند و پر خشونتی به حرف زدن کرد

– چی از جونه من می‌خواین؟ گمشید برید رد کارتون ، حالم از شماها بهم می‌خوره ، ازتون متنفرم ، دنبالم نیاین ، ولم کنید ، گمشیــــــــــــــــــــــــــد

بعد از یک دقیقه اون حس از بین رفت و این نشون می‌داد که بالاخره اون روح های سِمِج دست از سرش برداشتن

نفسش رو که حبس کرده بود بیرون داد و باز لِی لِی کنان به مسیرش ادامه داد

سرش رو بالا گرفته بود و هیچ توجهی به زمینه زیر پاش نداشت و غافل از تیکه سنگی بود که کمی جلوتر قرار داشت و مسلما اگر پاش روش می‌رفت با سر روی زمین سقوط می‌کرد

ولی درست قبل از اینکه این اتفاق بیفته دستی نامرئی سنگ رو از جلوی پاش کنار زد و بکهیون متوجه این قضیه شد

با وحشت به دور و برش نگاه کرد ، باز هم همون حس

دادی کشید و با سرعتی که توی خودش تا الان سراغ نداشت شروع به دویدن کرد

لی هاج و واج به اون آیوتا که اینطور وحشت زده و در حال فرار بود نگاه کرد

به تیکه سنگ توی دستش خیره شد ، چرا اون همچین کرد؟! لی که بهش کمک کرده بود!!

مارک دستش رو روی شونه ش گذاشت

– کجایی تو؟

سرش رو بالا گرفت و سنگ رو نشون مارک داد

– نزدیک بود زمین بخوره و من این رو برداشتم ، ولی اون ترسید و فرار کرد

– کیو میگی لی؟

– نمی‌دونم ، نمی‌شناختمش ، یه پسره ی ریز میزه بود با موهای لَخت مشکی و چهره ی بانمک

– فکر کنم بدونم کیو میگی ، احتمالا داری بیون بکهیون رو میگی ، یه طورایی اون تنها کسیه که این اطراف در این حد از روح ها بیزاره و میترسه

– ولی من که کار بدی نکردم مارک

– میدونم پسر ، میدونم ، بی خیال بیا بریم ، اون از شماها میترسه و بدش میاد ، از دستش دلخور نشو ، بیا بریم

لی تیکه سنگ رو به کناری انداخت و همراهه مارک به راهش ادامه داد

بکهیون بعد از اینکه یه مقدار از مسیر رو دوید و نفس کم آورد ایستاد و در حالی که دستش رو روی زانوهاش گذاشته و دولا شده بود  و نفس نفس می‌زد به اتفاق چند لحظه قبل فکر کرد

به خودش گفت شاید نباید اینقدر واکنش شدیدی نشون می‌داد ، مسلما اون روح بهش کمک کرده و شاید این واکنش شدید حقش نبود. ولی سریع سرش رو به چپ و راست تکون داد و پیش خودش تکرار کرد از اونا متنفره

و البته خودش هم نمی‌تونست دلیل این همه تنفرش رو درک کنه

****

چانیول غرولند کنان کیسه های پُر شده از آشغال کف حیاط رو بلند می‌کرد و به گوشه ی دیگه ای می‌بُرد

اون هیچ زمان از این کارا خوشش نیومده و حالا مجبور بود هر دو روز یه بار به اجبار این کارا رو انجام بده

صدای کفشی باعث شد سرش رو سریع بچرخونه و به پشت سرش نگاه کنه

مثل همیشه مشاور اعصاب خرد کنه اربابش داشت به سمتش میومد

توی دلش چندتا ناسزا بهش گفت و به اجبار دست از کار کشید

– آقای پارک

– آقای دو ، مشکلی پیش اومده؟

دو نیشخندی روی لب های قلبی شکلش آورد

– خواستم بهت بگم بعد از تمام شدن کارات باید برای انجام یه کاری به یه جایی بری

چانیول با تعجب ازش پرسید که باید به کجا بره و تنها جوابی که گرفت این بود که بعد از اتمام کارش به دفترش بره

توی دلش پوفی کشید ،هیچ دلش نمی‌خواست کاری برای این جغد عینکی انجام بده

بعضی اوقات پیش خودش فکر می‌کرد که نکنه واقعا آقای دو یه جغد باشه که به می‌تونه به شکل انسان در بیاد؟!

با کلافگی دستی میون موهاش کشید و سعی کرد کاراش رو زودتر تموم کنه تا هرچه سریع تر از شَر کاری که دو ازش می‌خواست ،خلاص بشه

*****

– مارک؟

مارک همونطوری که دستاش رو پشت سرش قلاب کرده و در حال سوت زدن پاهاش رو به صورت قیچی و بلند برمی‌داشت و بی قید و بند راه می‌رفت

– هوم؟

– تو تا الان عاشق شدی؟

با این حرف نیشخند خاصی روی لب های به نسبه درشته مارک ظاهر شد و با چشمایی که به خاطر ذوق کردن حالت خطی شده بود صورتش رو به سمت لی برگردوند

– آره

لی با این واکنش ، صورتش به حالت چهره ی فردی در اومد که انگار همین الان یه لیموترش گندیده رو توی دهن گذاشته باشه

– تو خیلی حال بهم زنی مارک

ایستاد و با چشمای متعجب

– واسه چی حال بهم زنم؟ هی ، چرا اینطور میگی؟

لی دستش رو بالا آورد و با انگشت بهش اشاره کرد

– تو یه طوری ذوق میکنی و لُپات گُل می‌ندازه که انگار نه انگار که یه پسر 20 و خرده ای ساله ای ، بیشتر مثل دختربچه هایی

نیش مارک دوباره به حالت قبل باز شد

– آخه اون خیلی خاصه

لی با کنجکاوی ای که از این همه ذوق مارک بهش وارد شده بود

– خوب ، اون کیه؟

– باید ببینیش ، خیلی خوشگله ، خیلی خیلی خوش هیکله ، می‌دونی اون خیلی قویه

– و اونوقت این هرکول کی هست؟

– اون یه گالوته ، توی سرزمین ترورها زندگی می‌کنه

لی همونطور که سعی می‌کرد جلوی خنده ی خودش رو بگیره و البته زیاد هم توی این کار موفق نبود چرا که زیر چشماش خط های ریزی افتاده و دو سمت خارجی لب هاش به صورت فشرده در اومده بود

– ولی… مارک ، محض رضای خدا ، یه گالوت اینقدر تعریف نداره

مارک اخم بامزه ای کرد

– منظورت چیه؟ اون بهترین گالوتی هست که توی تموم عُمرَم دیده َم

لی تک سرفه ای کرد تا بتونه نخنده

– ولی اونا بوی آرد گندیده می‌دن

– بوی آدم ها مهم نیست ، مهم ذاتشونه

– واقعا عاشق شدی و فکر نکنم از من کاری ساخته باشه

– مطمئن باش تو هم اگه ببینیش عاشقش میشی ، اون حرف نداره لی

همونطوری که به قدم زدنشون ادامه می‌دادن

– خوب ، اسمش چیه؟

– جکسون ، اون یه آشپزه ، دستپختش فوق العادَس

– پس تا الان باهاش حرف زدی؟

مارک سرش رو به دو سمت تکون داد

– هواوم

– شوخی میکنی؟! پس چطوری عاشقش شدی؟!

– خوب می‌دونی ، یه رفیق لامپیش به اسم چن دارم ، اونم توی همون خونه کار می‌کنه ، خوب یه چندباری تونستم به بهونه ی دیدنه چن برم سرزمین ترور و بعدش هم…

به اینجای صحبتش که رسید یه کم سرش رو دولا کرد و بعد اینکه اینور اونورش رو پایید طوری که انگار می‌ترسید کسی اون حرفا رو بشنوه دستش رو از پهلو جلوی دهن خودش و لی گذاشت و بهش گفت

– رفتم توی خونه ی اربابه تِرور ، اونجا واسه اولین بار جکسون رو دیدم

به حالت قبلیش برگشت ولی لی با تعجب

– خونه ی اربابه تِرور؟!

– اوهوم ، وای نمیدونی چقدر جکسون دوست داشتنیه لی

– خونه ی اربابِ تِرور؟!

– آره ، وای لی تو باید حتی شده  یه بار جکسون رو ببینی ، اون محشره

ولی لی که انگار هنوز ذهنش روی قسمت خونه ی اربابه تِرور گیر کرده باشه باز هم سوال خودش رو تکرار کرد

– خونه ی اربابه تِرور؟!

مارک با کلافگی

– لی چه گیری دادی تو ، آره ، آرهههههههههههههههههه ، اَه

بعدش هم با دستش یه کم شونه هاش لی رو تکون داد و تازه اون از شوک در اومد و با قیافه ی هَپروت همیشگیش و لبخند ژکوندش به مارک زل زد

وقتی دوباره هر دو شروع به قدم زدن کنار همدیگه کردن باز مارک شروع به تعریف از وَجَنات عشقه مخفیش کرد و این میون لی مجبور به گوش دادن بود

******

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 56 نظر 18 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان

توصیفات ویژگی های سهون منو یاد ی نوع گیاه یا درخت میندازه ..احتمالا قدرتش در همین زمینه باشه چون پاک هم هست.عالی بود ممنونم

rental car momma coupon codes avis
مهمان
Monster oh
مهمان

الهی بمیرم
هونهانمممممممم
😭😭😭😭😭😭😭
خیلییییییییییییییی خوب بود
مررررررررررررررررررررررررررسی

Gzaalharxrya
مهمان

خدااااااااا
بکی چه بامزه اس

حنا
مهمان

ووووووووچچچچچچچچچچچچچچچچ بککککککککی کییوتتتتتتتتتتتت وقتی قسمتای بکیو میخونم میخام بخورمش :charkhesh: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :becharkh:

Raha
مهمان

بکی ترسوو :nish: هونهان :gerye: :gerye: :gerye: مرررسی فیکت عاااالیه عاشق فیکهای تخیلیم :heartme:

Raha
مهمان

نههههههه فیکات خیلی قشنگن چرا اخرین فیکته؟؟ :gerye: :gerye: :gerye:

sahari
مهمان

مرسی عزیزم،،،،خیلییییی قشنگ بود،مثل همیشه :kissme:

Fatima
مهمان

سلام فیکت عالی و متفاوته ممنون(:

Fatima
مهمان

سلام
این اولین نظریه که تو این سایت دارم میذارم و فقط و فقط به احترام نویسنده س(:فیک قشنگ و متفاوتیه

Nahal
مهمان
ووووججج وجججج بازم بکهیون گوگولی در حال لی لی کردن تو شهر کوچولو میش ماش*.*چرا اخه این انقدر ترسو و دوست داشتنی و خوردنییهههههه عسلم*_* بیچاره لی -_- بکهیون چرا انقدر میترسه خو-_ – بیچاره کاری باهاش نداشت که :|| اجولات بداخلاقه خوردنی-.- هونهاان خیلی زوج خوبی ان :’))) چرا سهون خوب نمیشه زودتر :( چرا با هم کنا نمیان اینا که اینجوری به هم نا خواسته اسیب نرسونن :(( ببخشید خیلی دیر نظر دادم برف من مدرسه ام شروع شده زیاد ننیبینم چی اپ شده و نشده:'( و اینکه کاملا سر این فیکت حمایتت میکنم عزیزم^~^ من میش ماش… Read more »
sahelam
مهمان
Namira
مهمان
Faezeh
مهمان

اوه اشکای لو خیلی خوشگلهههه.سهون نمیخواد بیدار بشه،؟ daqun
بکهیون خیلی نااازه وااااای کوشولو ترسو :yahoo:
لی مهربون دوس……ولی افکار خبیثانه ای درباره املاک ترور داره :mail:
بیچاره کریس B-)

Byun FarNaz
مهمان
hanna
مهمان

وااااییی بکهیون خیلی اینجا بامزه و کیوته^^
برعکس دی او-___-
خیلی عالی بود ممنون heart

fatima_p
مهمان

لی 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_
ینی همشون یه طرف بک کوشولو یه طرف دیگه :heart: :heart: :heart:
من چانبک میخوام خووووو oooo
مرسییی ععالی بوود heart heart heart

الی
مهمان

سلام دختر دایی من طرفدارته
تازه باهات اشناش کردم
میگه من تازه پیدات کردم نرو :rose:

wpDiscuz