هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep11

سلام ، قسمت یازدهم از فیک “میش ماش استوری”

پوستر خوشگله زیر هم از نهال عزیز و usui_mama تشکر از جفتشون  :myheart:

بکهیون حدود بیست قدم با در خونه ش فاصله داشت که حس انرژی منفی ای در اون اطراف باعث شد با وحشت سرجاش بایسته ، این نیروی منفی رو تا به حال حس نکرده و اینقدر سیاهی اطرافش زیاد بود، که باعث شد لرزشی به تیغه ی کمرش بیفته

با ترس سرش رو برگردوند ، کمی جلوتر یه جسم که شباهت به یه انسان داشت در حال دور شدن بود

به توده ی روبه روش نگاه کرد ، یه فرد قد بلند  که شنل مشکیش روی زمین کشیده میشد و بکهیون به خوبی می‌تونست حتی هاله های سیاه دور اون جسم رو ببینه

موهای بلند فرد به رنگ آبی آسمونی بود و تقریبا تا پایین کمرش می‌رسید ، رنگی که به نظر بک با اون همه موج منفی در تضاد بود ولی وقتی بیشتر دقت کرد دید که انگار از وسط با یه خط کش اون موها رو به دو نیم کرده باشی ، نیمی آبی بود و نیمی دیگر خاکستری

وحشت زده قدمی به عقب برداشت و توی ذهنش این سوال ایجاد شد که این فرد کیه و چرا توی دهکده هست؟

درگیر این سوالات ذهنی بود که متوجه شد شخص به سمتش چرخیده و داره نگاهش میکنه و اون زمان بود که بکهیون تونست چهره َش رو ببینه

خدای من ، حتی چهره ی اون هم انگار که دو نیمه باشه

یه نیمه که به موهای آبی ختم میشد پوستی به رنگ شیری و شفاف داشت با چشمای عسلی تیره و لب های صورتی  و نیمه ی دیگه که به موهای خاکستری می‌رسید ، پوستی کِدر ، چشمایی مشکی و لب هایی قهوه ای

لباسش سرتا سر مشکی بود با سردوشی ها و کمربندی نقره ای ، پوتین های چرم مشکیش زیر نور آفتاب برق زده و جنس اعلاشون رو به رخ می‌کشیدن

بکهیون نمی‌دونست باید اسم موجود روبه روش رو چی بذاره ، شیطان و یا انسان؟

هر قدمی که موجود رو به رو به بکهیون نزدیک میشد اون یه قدم به عقب تر میرفت و دست آخر پشتش به در بسته  برخورد کرد و فهمید که دیگه راهی برای فرار نداره

فرد روبه رو لب هاش رو حرکت داد و با صدایی که بیشتر شبیه به کشیده شدنه ناخون روی دیوار بود گفت  

– تو می‌دونی املاک تِرور از کدوم سمته؟

بکهیون نه توانایی این رو داشت که حرف بزنه و نه اینکه بخواد لااقل با سر به اون جوابی بده

خشمگین به بک نگاه دیگه ای انداخت

– پرسیدم می‌دونی املاک تِرور از کدوم سمته؟

به زور سعی کرد لب های لرزونش رو تکون بده

– ن..ن…ی…ن…ین…ی…ب…ل.له ، ا…اون…ی…ینی…س…م….ت..ش…ر..شر..ق دهکده

نیشخندی زد و بدون اینکه از بکهیون تشکری کنه با غرور و نخوت زیادی برگشت

 شنل بلندش روی زمین کشیده شد و گرد و غبار رو به صورت بکهیون پاشید

وقتی که بالاخره اون موجود منفور ازش دور شد و دیگه توی تیررس نگاهش نبود بکهیون به خودش اومد و گذاشت که نفس حبس شده توی سینه َش آزاد بشه ، با سرفه دستش رو به قفسه ی سینه ش کوبوند

اون کی بود؟ چی می‌خواست؟ چرا دنبال املاک تِرور بود؟ و چرا اینقدر مخوف؟؟!

*******

کمرش رو راست کرد و با دستش پهلوش رو گرفت ، فشار زیاد کار دیگه جونی براش باقی نذاشته بود ولی خوب ، فعلا باید پیش اون جغد می‌رفت

بعد از زدن دو ضربه به در ، وقتی صدای بداخلاق مشاور دو شنیده شد ، چانیول وارد اتاق شد

یه اتاق تقریبا 6 متری ، جمع و جور با یه میز پشت به پنجره انتهای اتاق

مودب جلوی میز ایستاد

– با من کاری داشتید؟

دو عسنکش رو از روی چشم برداشت و نگاهش رو از برگه هایی که قصد خوندن داشت گرفت و به صورت چانیول داد

– اوه آره ، تو باید یه جایی بری

-من؟! من باید کجا برم؟؟!!

– آدرسش رو برات نوشتم ، خونه ی یه آیوتا هست ، من چیز زیادی نمی‌دونم ، فقط یه برگه هست که از طرف ارباب وو هست  و تو باید اون رو بهش بدی ، بقیه ش رو خودشون میدونن

چانیول گیج شده از حرف های دو،  برگه ی آدرس و برگه ی دیگه ای که در واقع یه نامه بود رو گرفت

– باید همین امروز این ها رو تحویل بدی چانیول ، متوجه ای؟ همین  امروز

چانیول یه نگاه دوباره به برگه ها و یه نگاه به صورت جدی دو انداخت

– ولی…چیزه…

دو سری تکون داد و با دستش اشاره کرد که میتونه بره

– برو چانیول ، برو و کاری که ازت خواسته شده رو انجام بده

همونطور هاج و واج چشمی گفت و از اتاق بیرون اومد ، این ها رسما دیوونه هستن ، این جمله ای بود که چان زیر لب با خودش تکرار کرد

اومد از پله ها به پایین بره که یه نفر عینه فشفشه از جفتش رد شده و در اتاق دو رو باز کرد ، صداش شنیده میشه که با وحشت می‌گفت : قربان ، ارباب تائو اومده

و به صدم ثانیه ای نکشید که مشاور دو ، پله ها رو دوتا یکی کرده و به محوطه ی قصر رفت

چانیول از پله ها پایین اومد و بعد اینکه کاغذها رو توی اتاقش گذاشت با حس کنجکاوی شدیدی وارد محوطه شد

کمی دورتر ، مشاور دو روبه روی فرد قد بلندی ایستاده بود و با صدای خیلی بلندی که تا به اون زمان ازش شنیده نشده بود در حال صحبت بود

کمی نزدیک تر شد تا بتونه حرفاشون رو بشنوه

صورت غریبه عجیب بود ، صورتی با دو سمت متفاوت ، یه سمت روشن و دوست داشتنی و سمت دیگه تیره و تنفر برانگیز

پوزخندی روی لب های باریکش بود و با چشمایی که هاله ی سیاهی داشت به صورت دو که از عصبانیت هر لحظه بیشتر به سمت قرمز شدن می‌رفت نگاه می‌کرد

صداش که شنیده شد چان از شدته گوش‌خراشیش دستاش رو روی گوش هاش گذاشت ، اون صدا بیش از حد اعصاب خُرد کن بود

– برو به اربابت بگو که می‌خوام ببینمش

دو درحالی که دستاش رو دو سمت بدنش مشت کرده بود و محکم فشار می‌داد و کاملا می‌شد عصبانی بودن رو از تک تک رفتاراش دید

– ایشون کاری با شما ندارن ، بهتره زودتر از اینجا برید، اینجا جای شما نیست

پوزخند تائو غلیظ تر از قبل شد ، در حالی که دستاش رو پشت سرش قلاب کرده و سمت صورت دو کمی خم شد

– هی کوچولو ، قبل اینکه بلایی به سرت بیارم که تا آخر عمر شکل یه مجسمه ی ثابت در بیای ، بهتره بری و صدای کریس بزنی ، نمی‌خوام بیشتر از این وقته با ارزشم صرف یه کِرم خاکی ای مثل تو بشه

چانیول وحشت زده از اون جَو خشمگین و منفی قدمی به عقب برداشت و نگاهش رو به آسمون داد که اَبرهای تیره و تار،هوای آفتابیه چند لحظه پیش رو تبدیل به هوای گرفته کرده بود

با تعجب متوجه سایه ای شد که از مَرد روبه رو به سمت بیرون روی زمین کشیده شده ، سایه ای که طبعا باید در اون هوای اَبری وجود نداشته باشه ولی نه تنها وجود داشت بلکه با مَرد متفاوت بود

انگار که یه شخص دیگه ای از درون اون به بیرون نفوذ کرده باشه

قطعا این وضعیت خیلی وحشتناک بود

سایه به طرز مرموزی دهان کج و معوجی داشت و روی صورتش چیزی به جز یک چشم و همون دهانه نامتعارف وجود نداشت

چان قدمی به عقب رفت ، حالا دیگه از بیرون اومدنش پشیمون شده بود

باز هم همون صدای مَته مانند

– فکر کنم دیگه وقتشه بری کنار و بذاری خودم جلو برم

چان وحشت زده ، خودش رو پشت یکی از ستون ها مخفی کرد

دو با صدایی که خشمگین شده و توش می‌شد تهدید رو به خوبی حس کرد

– بهتره بری رد کارت زی تائو ، می‌دونی که نمی‌ذارم نزدیک اون بشی

تائو خنده ی تمسخرآمیزی کرد که باعث شد چان حس کنه حتی شیشه های پشت سرش هم تکون خوردن

– تو فقط داری وقت من رو معتل میکنی

تائو دست راستش رو بالا آورد تا به صورت دو ضربه بزنه ولی اون با ساعد دستش ضربه رو دفع کرد

برگ هایی که روی زمین ریخته شده بودن به خاطر هوای مِه مانندی که در اثر این ضربه بود ، به حرکت در اومدن

تائو پوزخندی زد

– هنوزم یه کم قدرت داری

– مطمئن باش اینقدری هست که بتونم جلوی تو بایستم

– زبونت از قبل درازتر شده

– و تو هم وقیح تر از قبل شدی

تائو با خشم دوباره خواست ضربه ای به دو بزنه که صدای کریس متوقفش کرد

– اینجا چه غلطی میکنی؟

دستش رو پایین آوردهو شنلش رو در هوا به حالت تکوندن حرکت داد و با همون غرور قبل به سمت کریس قدم برداشت

– سلام کریس ، رفیقه قدیمی من

کریس نگاهی به چان که با رنگ و روی پریده پشت ستون مخفی شده انداخت

– برگرد داخل لامپیش ، درها رو قفل کن و اجازه نده کسی پاش رو بیرون بذاره

چان اینقدر ترسیده  که با دست و پای لرزون هنوزم به روبه روش خیره مونده بود

کریس کمی صداش رو بالا برد

– نشنیدی چی گفتم؟

با چشمای درشتش که حالا از وحشت حتی از حالت نرمال هم درشت تر شده بودن به کریس نگاه کرد

– بَل…بَله ق….قر….ب….ا…قر..بان

کریس روش رو به دیو گرفت

– مشاور دو ، تو هم برگرد داخل قصر

– ولی قربان…

– گفتم برگرد داخل ، تصفیه حساب ما دوتا بهم مربوطه ، من و تائو هنوز خُرده حساب های زیادی باهم داریم

تائو خنده ی بلندی سر داد

– من نیومدم اینجا با تو دعوا کنم

بعد در حالی که پشت سرش رو به کریس می‌کرد

– فقط اومدم بهت بگم مراقب کارهات باشی ، یادت نره تو فقط یه ماه تا تخلیه ی تِرور وقت داری کریس

– من از اینجا تکون نمی‌خورم ، اینجا سرزمینه منه ، و تو هم کاری ازت ساخته نیست

– من اخطارم رو بهت دادم

تائو دایره ی قرمز رنگی روی زمین رسم کرد و بعد از یک دقیقه خودش و اون سایه هر دو توی اون دایره ناپدید شدن

هوای گرفته ی قبل به محض رفتنه تائو به حالت آفتابی قبل برگشت

کریس با حرص دندوناش رو روی هم فشار داد

– اون عوضی دوباره شروع کرد

دو با نگرنی بهش نزدیک شد ولی قبل اینکه دستش رو روی شونه َش بذاره کریس روش رو برگردونده و به سمت عمارت رفت

موقع رد شدن از کنار چانیول ، ایستاد

– بهتره دهنت رو باز نکنی و چیزی از این ماجرا جایی نگی ، وگرنه اول از همه این خودت هستی که تنبیه میشی لامپیش ، متوجه ای که؟

چانیول تند تند سرش رو تکون داد

– بله قربان

– خوبه

******

سوهو از خوابش بیدار شده بود و کلافه طول اتاق رو با قدم هاش متر می‌کرد

مرز بین سایه و روشنایی فقط یه خط باریک بود ، یه خط باریک تیکه ی تاریک رو با تیکه ای روشن از هم جدا می‌کرد

سوهو پیش خودش فکر کرد که واقعا  این خط باریک به معنی جدا کردن زندگی و مرگه اونه؟!

مسلما کافی بود تا سوهو قدمی از توی تاریکی اتاق به روشنایی برداره و اونوقت با گذشت حداکثر 10دقیقه چیزی به جز یه تله خاکستر ازش باقی نمی‌موند

توی تاریکی نشست و زانوهاش رو بغل کرد ، سوهو آدمی نبود که به این آسونی ها کم بیاره ، هرچند اگر بشه اسم اون رو انسان گذاشت

نفسش رو بیرون داد و به روبه رو و نقطه ی نامعلومی خیره شد

اون الان یه وَمپایر چند صد ساله بود و اونروز روز تولدش ، مسخره بود ولی اون هر سال اون روز رو به خاطر داشت ، شاید چون اینطور می‌خواست آخرین نشانه ی انسان بودنش رو برای خودش نگه داره

مثل نگه داشتن آخرین برگه ی یه دفتر پُر شده

وقتی چندین سال پیش زمانی که یه پسرجوان و بیست ساله بود افسون نگاهه پسری شد

اون زمان ها اگر کسی می‌گفت که به یه هم جنس خودش علاقه منده اون رو سریع پیش یه رَمال و یا جادوگر می‌بردن

مراسم مذهبی ای می‌گرفتن و با خوندن وِردهای خاصی سعی می‌کردی روح شیطانی ای که از نظرشون وجود اون فرد رو تسخیر کرده از بدنش بیرون بکِشن

بعدش نوبت می‌رسید به شکنجه کردن های شدید و آخر کار اگر اون فرد هنوزم پایبند علاقه ش بود اون رو یا توی آتش زنده زنده می‌سوزاندند یا که سنگسار کرده و یا گاها اون رو به اسبی بسته و روی مسافتی سنگلاخی میکِشیدن ، گاهی اون ها رو از خِشتک هاشون در جایی آویزون و رها می‌کردن تا بالاخره از تشنگی و گرسنگی به هلاکت برسن و دست آخر هم مغزشون خوراک کلاغ ها و تنشون خوراک لاشخورها بشه

هرچند حتی اگر طرف بعد از این همه شکنجه دست از علاقه َش برمی‌داشت هم احتمالا با این همه زجر عقلش رو از دست داده و بازم تعدادی از همون حُکم ها شامل حالش می‌شد ، چرا که از نظر قدیمی ها فردی که دچار مشکل روانی بود قطعا یه شیطان روحش رو به تسخیر در آورده و باید براش مراسم گرفته و شکنجه می‌شد و اگر باز هم شیطان در بَطن اون آدم لونه داشت باید به بدترین حالت ممکنه اون فرد کُشته می‌شد

همه ی این ها سبب ساز این شد که سوهوی جوون و زیبا تصمیم به سکوت بگیره

چشم‌هاش رو بست تا صورت اونی رو که زمانی می‌پرستید دوباره در ذهن تجسم کنه ، قطعا اون زیباترین پسری بود که سوهو در طول زندگیش دیده

وقتی یه شب داشت به خونه برمی‌گشت همون پسر را دیده که دندون های نیشش رو توی گردن یکی فرو کرده و سوهو ترسیده و با وحشت پا به فرار گذاشته و بعد از گذشت چند روز وقتی دیده بود هنوزم نمی‌تونه دست از علاقه َش بکِشه ، تصمیم گرفت هر طور شده اون هم شبیه به همون پسر بشه ، می‌خواست اینطوری کنارش باشه

سعی کرد به نحوی باهاش ارتباط بگیره ولی هر بار اون پسر از دستش فرار کرده و سوهو تنها باقی مونده بود

با شنیدن این خبر که توی دهکده ی بغلی جادوگری اومده که می‌تونه عُمر جاودان رو عطا کنه تصمیم خودش رو گرفت ، اون می‌خواست به زندگی جاودان برسه ، اون باید پسر رو برای خودش می‌کرد حالا هر طور که شده

نفسش رو لرزون بیرون داد ، هر وقت تمام این خاطرات رو توی ذهنش تجسم و یادآوری می‌کرد ، تم دردها و رنج‌های اون زمان رو دوباره و دوباره حس می‌کرد ، انگار که مجبور به تحمل بشه

دستی روی صورتش کشید

به روبه رو ، جایی که از پشت پنجره می‌شد ظهر آفتابی رو دید ، خیره شد

روز و روشنایی ، شب و تاریکی

برای سوهو فقط یه انتخاب وجود داشت

در واقع از بعد از وَمپایر شدنش ، تمم انتخابای زندگیش محدود و محدودتر شده بودن

به سمت قفسه ی فیلم های کنار دیوار رفت و بعد از برداشتن فیلمی قدیمی تصمیم گرفت اون رو برای هزارُمین بار ببینه

*******

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 46 نظر 22 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان

ومپایرهای این داستان خیلی زجر میکشن هعی
عالی بود ممنونم

Monster oh
مهمان

بسی عالی بود
سهونی من کی میخواد به هوش بیاد😭
خیلی این ثسمت جالب بود
خیلی چیزا روشن شد . خیلی چیزا هم تازه داره شروع :kissme: میشه

s
مهمان

aji tashbihat fogholade ghashango delchasban !doosteshoon daram hamashoono!
in neshoon az ghalame ghaviye to dare :like: :like: :like: :smile: :smile: :heartme: :heartme: :rose:

Nahal
مهمان
اول از همه از پارت اخر خوشم اومد0_0 چون یه جورایی دلیلاصلی ومپایر شدن سوهو رو داشت بیان میکرد و اون تیکه که راجب اداب و رسوم گذشته اونجا بودم خیلی جالب بود مخصوصا مدل شکنجه ها شون خیلی جذاب بودن :khande: :khande: تاعو0_0 هیجی دستگیرم نشد جز اینکه دسوت قدیمی کریس بود و یه اتفاقی بینشون افتاد:/ و الانم تاعو اومده تا اموالشو ازش بگیره یه طورایی از نرور بندازتشون بیرون-.- بکهیون چقدر ترسوعه گوگولی مگولی *-* یه مدت نبودم کسی نخوردتش که-.-؟؟؟ دوباره تکرار میکنم بکهیون ایز ماین بعد از یه مدت طولانی برگشتم که همین جمله رو… Read more »
Nahal
مهمان

ترور*
غلط نگارشی هارو برم-____-

حنا
مهمان

تتتاااااعععععووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟گرخیییدمممممممممممم سااااااااااییییییییهههههه تاعو؟؟؟؟؟؟ گرخیییییدممممم کای کو پ؟؟؟؟؟؟؟ من ب سایهه شک دارم بعیدم نی والااا سایههه کای باشههههههههههههههههه :yehet: :yehet: :yehet: :yehet: :yehet: :yehet: :yehet: :yehet: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :becharkh: :becharkh:

BBH_usui_mama
مهمان

امم حس حقکنم هنوز دعخل مقدمه فیکم هخوزم حسم مقگه فقط تعریف اضخاص داخله فیکه و مطمبنا همه اضون متفاوتن دوسض دارم واقعا عالیه منو بفکر وا مقدعره ومعماییه آق کاش حداقل سایلنتا کمی به خودشون فیان وحداقل نظرق بذارن
آه راسق چقدر سوهو مظلومع؛)) حس میکنم عاشق لوهان شده بوده://موبابل خراس نظر نمیتونم بذارم:((

Raha
مهمان

عرررر تائو چقدر ترسناکه :nanahat: سوهو عاشق یه ومپایر بوده؟؟ , :huh: اون ومپایر لوهان بوده؟؟ :huh: الهی سوهوییم همش تنهاست :cry:

Faezeh
مهمان

پرفکت :like: :yehet:
تاعو چه وحشتناک بود…چیکار به املاک ترور داره؟؟
سوهو به خواست خودش یه ومپایر شده؟؟
ینی عاشق کی بوده؟کریس؟! :mazlum:

shabnam1986
مهمان

مرسی
ولی داستان چرا جلو نمیره
همش یجا متوقف شده

fatho
مهمان

چ جالب تائو وکریس کل جالبی دارن وهمچنان داستان پیش نمیره :huh:
مررررررررررسی :heartme:

Namira
مهمان

مثل همیشه عالییییییییییییییییی… :heartme:

narsis69
مهمان
واو. تاعو چقد خفن و مرموز و موزماره!! !خوشم اومد،دی او چقد شجاعه. دی او و تاعو جادوگرن!! ولی تاعو ازاین بدجنساس،که تو کار بلک مجیکه!!؟؟؟ اوه، یعنی تاعو املاک ترور رو واسه چی میخواد؟؟؟ نکنه جنگ بشه؟؟؟ وووووووووی!! بیچاره چانیول !!! کپ کرد بدبخت!! الهی،آیوتای کوچولوم ترسید! !والا حق داشت! !!چقد باحاله که بکی انژری اطرافشو درک میکنه!!! واهاااای.قسمت بعد،ملاقات چانبکی داریم.جووووووون!! سوهو عاشق یه ومپایر شده بود؟ ومپایر پسر زیبا!!!؟ لوهان؟؟؟!! حلوای من!!! چقد خفن!! سوهو چه سرگذشتی داشته! !بیچاره همش تنهاس!! هی خدا!!! عالی بود،مثل همیشه.ممنون. فایتینگ
parisa
مهمان

یا خدااااا……………..تاعو چرا اینقد وحشتناک بود؟؟؟؟؟ ترسیدم ازش……………….هم چانیول خم بکهیونو سکته داد…..بعد جالبه دی او ازش نترسید……………….اووووو مای گادددد…………………اههههه سوهو…..کی بوده اون پسر ومپایره؟؟؟ نکنه لوهان بوده؟؟؟ عاقا تاعو چرا میخاد بیرونشون کنه؟؟؟؟؟ چقدر سوال……………… :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

LH7
مهمان

تائواین مدلی وحشتناک بودن بهش میاد :yehet:
اوخی سوهوخیلی تنهاس :mazlum:
هونهان چیشدن پس؟من دارم ازکنجکاوی میمیرم :heeey:

Setayesh
مهمان

ومپایر بودنوگ با اینگه یه ویژگی هایی بدست میارن اما خیلی چیزارم از دست میدن..
مرسی عزیزم عالی بود

Helia
مهمان

مرسییییییی اجی
خیلی عالییییییی بود
خسته نباشی :myheart:

lay hona
مهمان

یا خدا :/چی بهی شد اصن :becharkh:
چانیول نزدیک بود همونجا بمیره@_@

wpDiscuz