هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep12

سلام ، قسمت دوازدهم از فیک “میش ماش استوری”

پوستر خوشگل زیر هم از بارانه عزیزه ، تشکر ازش :myheart: 

قبل خوندن این قسمت یه چیز مهم رو باید بهتون بگم :

دوستان یه بار دیگه ببینم کامنتی گفته شده کایسو کو ، چانبک کو ، و یا بگید چرا فیک پیش نمیره واقعا عصبانی میشم ، چون به طور واضح در تیزر گفتم بهتون این فیک روالش کُند هست و نپرسید فلان کاپل چرا نقشش کمه و…
اگر احساس میکنید حوصلتون از خوندن این فیک سَر میره ،میتونید نخونیدش
ببخشید رُک باهاتون صحبت میکنم ولی منم اعصابم حَدی از تحمل رو داره
وقتی توی تیزر بهتون توضیح دادم ، به هیچ وجه توقع ندارم باز بیاید سوال کنید
پس اگر این فیک اذیتتون میکنه
میتونید خیلی راحت : نخونیدش

اینم عکس اون توضیحاته تیزر برای اون دوستانی که گویا یا خیلی فراموش کارن و یا اصلا نخوندن

قسمت دوازدهُم :

چن دستی میون موهای فِرفِریش کشیده و تصمیم گرفت دیگه به تِرور برگرده چرا که اونطوری که می‌شد از تابش آفتاب تشخیص داد دیگه باید حدودای ساعت دوازده ظهر می‌بود و می‌دونست اگه یه کم دیگه دیر کنه اون گالوته بدقِلِق حتما به جای گوشت برای ظهر، چن رو توی فر کباب می‌کنه

نگاه دیگه ای به سنجاب کوچولوی روبه روش که با اون لُپ های گِرد و خوشمزه که چن همیشه آرزوی گاز زدنشون رو داشت ، در حال حساب کردن خریدهای یه مشتری بود کرد

با خودش گفت یعنی میشه یه روز اینقدر شهامت پیدا کنه که جلو بره و به این پسر قدکوتاه و تُپُلی ابراز احساس کنه؟!

قطعا این همه شجاعت توی چن وجود نداشت ، درسته که لامپیش ها شجاع بودن ولی وقتی پای عشق در میون باشه حتی باشهامت‌ترین انسان ها هم ممکنه کم بیارن

آهی از سر حسرت کشیه و از پشت تخته سنگ بیرون اومد و راه برگشت رو خواست پیش بگیره که با صدای شیومین سرجاش ایستاد

شیو با همون قدم های محکم همیشگیش نزدیکش شد و دقیقا روبه روی چن ایستاد و با اخمی میون اَبروهای روبه بالا و کوتاهش بهش نگاه کرد

کیسه ای رو بالا آورد و سمت چن گرفت

– بگیرش

– این چیه؟!

– یه کم کیمچی

پیرو حرفش شونه ای بالا انداخت و یه کم لب پایینش رو جلو داد

– مامان بزرگم واسم آورده و واقعا نمی‌دونم با یه عالم کیمچی تلنبار شده تو یخچال خونه َم چیکار کنم ، خوب ، یه کمش هم واسه تو

چن که انگار همین الان با ارزش ترین هدیه ی توی تمام دنیا رو بهش داده باشن لبخند عمیقی زد و با قیافه ی بچگونه و ذوق زده

– واقعا این برای منه؟! واقعا اینو واسه من آوردی؟!

شیو یه اَبروش رو بالا داد و با کمی تعجب بهش نگاه کرد

– واسه چی اینقد ذوق زده شدی؟! یه کیمچیه دیگه

چن توی دلش گفت تموم این ذوق برای اینه که محبوبه عزیزش بهش هدیه داده ، اینکه چیزی رو از شیو دریافت کنه نهایت خوشبختی براش بود

لبخند مهربونی زد و با اون چشماش که همیشه ی خدا مثل این می‌موند که در حال مهروَرزی به بقیه بودن

– قدر مامان بزرگت رو خیلی بدون

– بعضی وقت ها خیلی گیره

چن دستش رو روی شونه ی شیو گذاشت ، این اولین باری بود که با این لحن با اون حرف می‌زد ، لحنی که از نظر شیو شبیه پدرها شده بود

– آدم تا وقتی یه چیزی رو از دست نداده باشه قدرش رو نمی‌دونه ، فقط یه نفر این رو می‌تونه بفهمه که خودش شخص با ارزشی رو از دست داده باشه ، مراقب مادربزرگت باش شیومین شی

صورت چن خیلی نزدیک به صورته شیو بود و نفس هاش روی پوسته صورته اون می‌خورد

شیومین حس کردی با نگاه کردن از این فاصله ی نزدیک به این جفت چشم های مهربون و لبخند جوکری ولی شاد و اون چهره ی  بی غَل و غَش چیزی درونش فرو ریخت و قلبش هیجان خفیفی پیدا کرد

چن دستش رو برداشت و صاف ایستاد و در حالی که کیسه ی کیمچی رو با اون یکی دستش بالا می‌گرفت

– ممنون واسه کیمچی ، خودمو داداشم عاشق کیمچی ایم، خداحافظ شیومین شی

شیو که هنوزم کمی سردرگُم و مَنگ شده بود ، به زور زیرلب خواهش می‌کنم و خدانگهدار رو به چن گفت

چند لحظه بعد از اینکه جریان هوای سرد از جایی که چن ایستاده و الان خالی بود بهش خورد بالاخره به خودش اومد و در حالی که چشماش کمی از تعجب گرد شده بودن به خودش گفت که اون چش شده؟!

*******

لی با بی حوصلگی روی شکم غلطید و به حالت دراز کِش در حالی که پاهاش رو از زانو خم کرده و بالا آورده و تکون می‌داد و آرنج هاش روی زمین و کف دستاش زیر چونه َش قرار داشت به مارک

 که با دقت سرگرم درس خوندن بود خیره شد

– حوصله َم سر رفته مارک

– تازه از بیرون برگشتی لی

– ولی حوصله َم سر رفته

مارک بدون اینکه سرش رو از روی مسئله ی ریاضی که حسابی درگیرش شده بود بالا بیاره

– برو بیرون بگرد

– ولی من بیرون رفتن بدونه تو رو دوست ندارم

مارک کلافه به سمت لی که حالا داشت با اون چشم‌های مظلوم و بی حالش بهش نگاه می‌کرد برگشت

– محض رضای خدا لی ، باید این مسئله ی ریاضی رو حل کنم و هنوزم درگیرشم

 – بده به من ، ممکنه بتونم برات حلش کنم

مارک با تعجب به لی نگاه کرد

– مگه بلدی؟

خندید و پاشد و پیش مارک رفت و همونطوری که دفتر رو به سمت خودش میکِشید تا بتونه مسئله ی ریاضیه سد شده برای مارک رو بببینه ، بهش گفت که یکی از خاصیت های روح بودن اینه که میتونی هر چقدر دلت خواست و هرکجا که دلت خواست بری و درس بخونی

مارک با خنده به لی که با لذت غرق حل کردن مسئله شد نگاه کرد

حدود دو ساله پیش بود که یه روز برفی روحی رو دم در دیده که توی خودش مچاله شده و از مارک خواسته بود اون رو توی خونه َش راه بده

خوب قطعا روح ها سرما و گرما رو حس نمی‌کردن و این برای مارک سوال شده بود که چرا باید اون ازش بخواد که توی خونه َش راش بده!!

ولی خوب مارک کلا خونه َش تقریبا حُکم کاروان سرای روح ها رو داشت واسه همینم اونو به داخل بُرده و از اون روز به بعد لی یه لحظه هم از مارک جدا نشده بود ، انگار که اون با نخ نامرئی ای بهش وصل شده باشه

لی سرش رو بالا آورد و با لبخند رضایت آمیزی که سبب شده بود چالش لُپِش مشخص بشه به مارک نگاه کرد و گفت که حل مسئله تمام شده

دهنش از تعجب باز موند ، اون روح حرف نداشت

با ذوق بهش گفت که میتونه بهش ریاضی یاد بده و مارک هم با خوشحالی پذیرفت

لی به چهره ی ذوق زده ی مارک نگاه کرد ، مسلما هیچ زمان حاضر به اعتراف عشقش به مارک نمی‌شد

از نظرش این واقعا مسخره بود که یه روح بخواد عاشق یه انسان بشه و از اون بدتر اینکه بخواد بهش اعتراف کنه ، مخصوصا بعد از اون اعتراف به عشقه مارک نسبت به یه گالوت

********

لوهان برگشت و به صورت خالی از حس و غرق در آرامشه ظاهری سهون نگاه کرد

هنوز تا شب خیلی مونده بود و همینم عذابش می‌داد

اول تصمیم گرفت به صورت مه دراومده و هر طوری شده خودش رو به اون جنگل برسونه ولی گیریم هم که این کار رو انجام می‌داد ، از کجا معلوم اصلا می‌تونست قدمی به درون جنگل بذاره؟! مسلما اون رو راه نمی‌دادن و بعدش باید این مسافت رو برمی‌گشت و قطعا اون موقع شب شده و لوهان باید دوباره همین مسافت رو با سهون برگشته و اینطوری صبح به اونجا رسیده و قبل از نجات دادنه سهون ، خودش از بین می‌رفت

ذهنش کِشیده شد به عقب ، روزی که سهون تاج گلی از سوسن های صورتی و سرخ روی سر لوهان گذاشته و با ذوق گفته بود خودش اون رو درست کرده

فلش بک :

سهون با ذوقی کودکانه به لوهان که حلقه ی دایره شکلی از سوسن های صورتی و سرخ رو روی موهای طلاییه سَرش داشت نگاه کرد و با خنده که لوهان واقعا زیباست

چشماش به صورت جوون و شادابه پسر روبه روش که با لذته وصف ناشدنی ای با اون چشم های کشیده و زیبا سرگرم کَنکاش جز به جز صورته لوهان بود نگاه کرد

دسته گل رو از روی سرش برداشت و جلوی پای سهون پرتاب کرد

– چرا دست از سر من برنمیداری؟

سهون با اخمی میون ابروهای کمی پیوسته َش

– من ازت خوشم میاد و اینو هزار بار بهت گفتم

لوهان از سرجا پاشد و با حرص لنزهای توش چشمش رو در آورد و رنگ سرخه واقعیه چشم هاش مشخص شد

در حالی که از شدت حرص میلرزید ، دستاش رو کنار بدنش مشت کرد و دندون هاش به طرز ترسناکی بهم خورد

قدمی به سمت سهون برداشت

سهون هر لحظه برآمده تر شدن و مشخص تر شدنه رگ های قرمز و قهوه ای رو روی صورت لوهان می‌دید

دندون های نیشش حالا کاملا بیرون زد و قیافه َش حالت وحشتناکی داشت به خودش پیدا کرد

لوهان با صدایی که دیگه اون گرما و لطافت رو نداشت و حالا پر از خَش بود غرید

– من اینم ، میبینی ، من یه وَمپایرم ، اینو بفهم ، اینو توی اون کَلِه ی بدونه مُخت فرو کن

سهون بدون اینکه از این قیافه و حالات لوهان بترسه، قدم های باقی مونده ی بینشون رو طِی کرد و حالا دقیقا روبه روی لوهان قرار داشت ، اینقدر بهش نزدیک که حتی می‌تونست لمس موهای سیخ شده ی دست لوهان رو روی دست خودش حس کنه

با لحن آرومش گفت

– ولی من از تو نمی‌ترسم

لوهان یه کم عقب رفت

– به من نزدیک نشو ، تو نباید به من نزدیک شی ، چرا دست از سرم برنمی‌‌داری؟

سهون مستقیم زل زد توی چشم های پسر عصبانیه روبه روش

– این سوال رو از خودت بپرس ، تو چرا همیشه اینجا میای؟ در حالی که می‌دونی من برای دیدنت هر روز به همینجا میام

با این حرف انگار که تمام سلاح های جمع شده ی لوهان از بین بره ، تمام صورتش به حالت عادی خودش برگشت و حالا دیگه با نگاهه غمگین و گُنگی به سهون خیره شده بود

– من…من..

چشماش رو بست تا بتونه حرفش رو بزنه و زاونی که چشماش رو باز کرد زمینه سبز زیر پاش رو فقط نگاه می‌کرد

– چون ازت آرامش می‌گیرم ، چون زمانی که اینجام مثل اینه که توی یه دنیایی از خلسه و بی حسی فرو برم ، انگار که میون اَبرهای آسمون باشم ، حتی شاید پیش ستاره ها و ماه

سهون خیلی آروم نزدیکش شد و انگشت های کشیده و لاغرش رو روی بازوی برهنه ی لوهان کِشید

– اینجا جات امنه ، پیش من جات امنه

سرش رو بالا گرفت و به کسی که براش مثل یه الهه ی یونانی می‌موند ، کسی که انگار اون رو از افسانه های قدیمی بیرون کشیده باشن نگاه کرد

این موجود روبه روش زیباتر و دوست داشتنی تر از حدی بود که لوهان بتونه روبه روش مقاومت کنه

سهون با لبخند زیبایی دستاش رو بالا تر آورد و دور بدن لوهان حلقه کرد و اون رو میون آغو./ش گرم و پرمهرش گرفت

حس اون آغو./ش گرم برای لوهان مثل این بود که وسط یه روز بهاری در حالی که داری از میون یه راه پرپیچ خم میگذری یهو بارونی از شکوفه های صورتیه درخته گیلاس روی سرت شروع به ریزش کنه و تو میون عطر و لطافته اون ها گُم بشی و زمانی به خودت بیای که دور و برت اقیانوسی از اونها باشه و تو شناور میونشون

دستای سردش رو بالا آورد و به خودش اجازه داده و بعد از ماه ها فقط دیدن این پسر، اون رو لم./س کنه

خیلی ملایم لوهان رو از خودش جدا کرد

لوهان با شَرم و صدایی ناراحت گفت

– ولی من زشتم و تو زیبایی

سهون در حالی که موهای زیباش رو نوازش می‌کرد

– تو از نظر من زیباترین هستی

– ولی چشم‌های من قرمزه

– رنگ مهم نیست ، حسه که مهمه ، چشم‌های تو و حسشون مهمن نه رنگ و ظاهرش

– وقتی عصبانی بشم و روی وَمپایرم برگرده صورتم پُره رگ میشه

دستش رو حالا پایین تر آورد و سرگرم نوازش گونه ی لوهان شده بود

– ولی ما نمیذاریم تو عصبانی بشی

– دندون های نیشم زشته

– اونا بانمکه

– بدنم همیشه سرده

– اشکال نداره من برات گرمش می‌کنم

سرش رو بالا آورد و با چشمایی که پُر از اشک سرخ شده بودن به سهون نگاه کرد

بو./ه ی ملایمی به پیشونی لوهان زد

– تو زیبایی ، زیبا و دوست داشتی

خندید :

– تو حتی اسم من رو هم نمیدونی

– اسم چه اهمیتی داره ، اون فقط یه برچسب ساده روی هر کدوم از ماها هست

– من هیچ وقت نمیتونم باهات زیر تابش نور خورشید راه برم ، و یا کنارت توی آینه و عکس مشخص بشم ،غذای اصلیم با تو فرق می‌کنه

– هیچ کدوم از این ها اهمیتی نداره ، همونطور که روز و خورشید هست ، شب و ماه هم برای قدم زدن هست ، همونطوری که غذا برای بلعیدن هست ، اکسیژن و هوا هم هست ، و همونطوری که آینه و عکس هست نگاه و دیدنه چهره و حس کنار هم بودن هم هست

لوهان با خنده گفت :

– تو خوب بلدی سَر آدم رو شیره بمالی ، اسم من لوهانه ، لوهان

– منم سهونم ، اوه سهون

لوهان دستاش رو بالا آوردهو دو سمت صورته سهون گذاشت و با صدای آرومی ازش پرسید که اجازه ی بو./یدنش رو داره؟

زمانی که سهون چشماش رو به علامت موافقتش باز و بسته کرده، لوهان جلو رفت و ل./ب های سردش رو با هیجان روی ل./ب های گرم سهون گذاشه و با لذت فراوان و عشق عمیق بو./ه ای به اون ها زدهو وقتی صورتش رو کنار کشید فهمید که هنوز خیلی بیشتر از این ها علاقه به بو./یدن اون ل./ب ها داره برای همین دوباره صورتش رو جلو کِشید و این دفعه با لذت خیلی زیادتر از قبل مشغول ب./سیدن و لیسیدن و مکیدن اون لب های صورتی و کوچیک شد ، لب هایی که به طرز فوق العاده ای از نظر لوهان طعم تمشک می‌داد

وقتی از همدیگه جدا شدن لوهان با خنده بهش گفت که لب هاش مزه ی تمشک میده و سهون به حرفش خندیده بود

دست سهون رو کِشید و همراه خودش روی زمین نشستن و به چنار پشت سرشون تکیه دادن

لوهان بینیش رو میون موهای مشکی و فوق العاده  براقه سهون فرو برد و عمیق بو کشیده بود

– بوی چوب صندل رو میدن

سرش رو پایین تر برد و توی گودی گردنه سهون مخفی کرد و بو./ه ای به پوست  با ظاهر صورتی و خوشمزه َش زده بود

– مزه  و بوی سبزه رو میدی

سهون با خنده ای که هم از حرف و هم از تماس ل./ب های لوهان با گردنش و ایجاد غلغلک براش بود :

– تو خیلی شاعری پسر

صورتش رو جدا کرد و دوباره بوس./ه ای به ل./ب سهون زد

– این ها واقعیته سهون ، تو واقعا خوشمزه و خوش عطری ، مثل یه گل می‌مونی

سهون دستاش رو دور گردن لوهان حلقه کرد

– من دختر نیستم لوهان ، من یه پسرم ، پسر

خندید

– مگه پسرا قراره بدنش بوی چاه فاضلاب و موهاشون بوی فَضله ی گوساله ها و لباشون طعم لجن رو بده که اینطوری میگی؟!

سهون بلند قهقه زد و لوهان به این فکر کرده بود چقدر قیافه ش با این مدل خنده ، خنده دار و بامزه میشه

– من تسلیمم ، توضیحت کاملا منطقی بود

پایان فلش بک :

به سهون نگاه کرد و با لحن غم زده ای گفت

– تو هنوز به من نگفتی که چه بو و طعمی دارم سهون ، تو باید بیدار شی ، هنوز خیلی چیزا هست که می‌تونیم بهمدیگه بگیم ، هنوز خیلی چیزا و خاطره ها هست که می‌تونیم کنار همدیگه بسازیم

*************************

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 47 نظر 25 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان

زیباترین مکالمه ی هونهانی ای ک خوندم عالی بود ممنونم

Monster oh
مهمان

سهونی منننننن و لوهان :cry:
لوهانی . هووی عزیزمممممممممم😂😭
بازم سهونممممم
چقد احساسات بینشون قشنگه
خیلییی راحت میشه این احساساتو حس کرد
:mazlum: :mazlum: :mazlum:
عالییی بود ، tnx

s
مهمان

akhey …man hamaro shekle fanarta mibinam hata dehkade ham ye naghashiye medad rangi tasavor mikonam!!!!!!
motafavet tar az in!!?
mersi aji :heartme: :heartme:

Nahal
مهمان
لپ گرد و خوشمزه شیوT_T گازززز وای شیو رو باید کلا گاز گرفتششششش فدای این ایمیجین های چن :khande: اون گالوت غلط میکنه جونگده رو بزاره تو فر :| چنم واس خودمه *-* چه یهو فاز سنگین برداشت :khande: خنگولکم *_* واای شین شینگم عاشق مارکه؟؟؟ فدای اون چال لپش ای بسوزه پدر عاشقی واو پارت هونهان و توصیفاتش0_0 شکوفه های درخت گیلاس….تم عاشقانه مانگا و انیمه های ژاپنی *-*cherry blooms ماااای هونهان فیلینگزززز _ اسم چه اهمیتی داره اون فقط یه پرچسب ساده رو هر کدوم از ماهاست ! قشنگ ترین دیالوگ این قسمت *-* عررررر عالیه اون ته… Read more »
حنا
مهمان

هوووووووونههههههههههااااااااااننننننن سهون بیدار شو دیه اه :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

BBH_usui_mama
مهمان

اوه ممنی نسر قسمت قبلمو پس نخون اومممم ولی من عاضق فیکم و یچمم قشنگه اینجوری آدم میفهمه چ اتفاقق داره میفته وای هونهان عالیه ویجججج عشقولیای منن :heartme:

Raha
مهمان

عخیییی هونهان : :kissme: :cry: اوخییی چن چنم چقدر ذوق کرد :nish: لی عاشق مارکه؟؟ :cry: فیکت عالییییه فایتینگ :like:

Zhr
مهمان

این عاااااااااااااللللللللللللللییییییی بوووود :charkhesh: :yeees:

Faezeh
مهمان

خیلی خوب بووود…
شیو چن عالی بود ….ینی شیو هم عاشق شده؟؟ :yehetohorat:
لی عزیزم عاشق مارکه :mazlum: هعی ولی مارک … :daqun:

sahari
مهمان

مرسی عزیزم،عالیییی بود،ببخشید من قسمت های قبلی رو نظر گذاشتم،فقط این قسمت حواسم نبود،شرمنده :daqun:

sahar
مهمان

سلام واقعا فیکت عالیه
شرمنده که نتونستم قسمت های قبل برات نظر بزارم
ولی حتما سر فرست برای قسمت های قبلی هم نظر میزارم
بازم ممنون داستان فیکت خیلی جالبه :kissme: :heartme:

sahar
مهمان

من الان قسمت 13 رو هم خوندم عالی بود ممنون
فقط اگه میشه رمز قسمت 14 رو هم به من بدید
@spectre16 این ایدی تلگرامم هست

niloofar .k
مهمان

عالی عالی عالیییییی
هونهانش چقد قشنگ بووود :mazlum: :cry: :heartme: :heartme: شیوچنشم عالی بود :bunny:

Fatima
مهمان

سلام..خب فکر منم پنج تا کامنت گذاشتم.اولش نمیومد اما بعد دیدم ارسال شده.من آی دی تلگرامو م میذارم و ایمیلمم که هس.لطفا رمز قسمت چهارده رو به منم بده.آی دی تلم si_fatima

kaisoo
مهمان

دو ساعت برات نظر گزاشتم برف آذر جان بعد دیدم برای فیکه هاچ فرستادمش :khande: :khande: :khande:
لامصب کمرمو شکوند :gerye:
گفتم که:از زمانه فیکه زیر پوست اون که کایسو بود عاشقت شدم و خلاصه ازینجور حرفا:| تهشم گفتم قلمت عالیه :myheart: بعد گفتم کایسوتو بیشتر کن عشقم :becharkh: :heartme: ممنان

مریم
مهمان

این فیک عالیه فقط پلیز کایسوش رو بیشتر کن برف آذر جون :bunny: :bunny: :bunny:

پرستو
مهمان

کایسو هم داره؟؟؟؟؟؟اصلی؟ :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: منم هستممممممممممم هرا کایسو باشه و برف آذر جون باید باشم :heartme: :heartme: :heartme:

... hedye and exo ...
نویسنده

1….2….3
کشته مرده هانهون این فیک وارد می شود :///
وااااااااایییییییی چقد عاخه هانهونش خوبه :)
تازه شیوچنم خیلی میدوستم ♡_♡
عاخه چقددددددددددددددددددددد این لی بنده خدا تو استایل منه ♡_♡
فک کنم دارم چرت و پرت میگم :/
#مرسی_اه

wpDiscuz