هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep13

سلام به همگی ، قسمت سیزدهم از فیک “میش ماش استوری”

این قسمت کای وارد فیک میشود

پوستر خوشگل زیر از usui_mama که بسی تشکر ازش :myheart: 

شخصیت جدید این قسمت :

سایه : کیم کای ، مشاور زی تائو

 

کریس با حرص در اتاقش رو باز کرده و اون رو پشت سر خودش محکم بست ، دستی میون موهاش کشید ، برگشتن و بودن دوباره ی تائو توی زندگیش اصلا و ابدا اتفاق خوشایندی براش نبود

مشاور دو جرات وارد شدن و حرف زدن با کریس رو نداشت ، اون به خوبی می‌دونست که همچین وقت‌هایی باید اربابش رو تنها بگذاره ، خشم کریس چیزی بود که حتی مشاورش هم حاضر به خریدن اون نبود

چانیول هنوز هم از اتفاق هایی که دیده و چیزهایی که شنیده گیج و سردرگم روی تختش در اتاق نشسته و به این فکر می‌کرد که اون یارو چرا باید اربابش رو تهدید کنه و اصلا اون کی هست؟ ولی با یادآوری حرفای کریس تصمیم گرفت این اتفاق رو به کُنج دوری در ذهنش بسپاره و بذاره به مرور خاک روی اون بشنیه

صدای باز شدن در باعث شد دست از افکارش بکِشه ، هیونگش با اون لبخند شنگول همیشگیش توی اتاق اومده بود

– سلام چان چان

خندید

– چیه هیونگ؟ کَبکِت خروس می‌خونه؟

چن شروع کرد به سوت زدن ، عادتی که همیشه وقتی می‌خواست یه چیزی رو مخفی کنه انجام می‌داد و البته چانیول از اون کاملا باخبر بود

– هیونگ؟

– اوه هیچی ، یکی از دوستام رو تو راه دیدم و ببین بهم چی داده

بسته ی کیمچی رو باز ذوق بالا گرفته و لبخند گَل گشادی زد

– کیمچیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

چانیول که با شنیدن این کلمه به کل عقل و هوش از سرش پریده و حتی به این مسئله که چن دوستی نداره هم دقت نکرد فقط چشم هاش روی محتوی اون کیسه خیره شده و حتی می‌شد برق شادی و هیجان رو توی اون دو گوی عسلی رنگ دید

به سمت جلو رفت و در واقع درست ترش این بود که بگیم به سمت کیسه ی کیمچی حمله ور شد ولی چن به موقع کیسه رو به سمت دیگه ای گرفت

– نه این برای منه و نمی‌ذارم تمومش رو یه جا هَپولی کنی چانیول

با لب و لوچه ی آویزون به صورت چن خیره شد تا بلکه بتونه با این روش کارش رو پیش ببره ولی چن در مورد هرچی کوتاه میومد ولی در مورد شیومین و هرچیزی که بهش مربوط می‌شد به هیچ وجه اینطور نبود

– همین که گفتم چانیول ، بعدا یه مقدارش رو بهت می‌دم

بدون اینکه به صورت مظلوم شده و پوکر از عدم موفقیته چانیول نگاه کنه بیرون رفت

خودش رو روی تخت انداخت و در واقع روش نشست ولی به محض این کار و اینکه اون کیمچی از جلوی چشم هاش کنار رفت و ذهنش کم کم شروع کرد به آنالیز کردنه شرایط و یه آن به خودش اومد که فهمید چن اصلا دوستی نداره

****

کم کم آسمون با نزدیک شدن به زمانه غروب رنگ خودش رو باخته و به سمت قرمز و نارنجی می‌رفت

شیومین برای چندمین بار نقشه َش رو با لی مرور کرد تا چیزی کم و کاست نباشه ، نیشخندی روی لب هاش ظاهر شد ، امشب درسی به اون آو خواهد داد که تا عُمر داره فراموش نکنه

توی چشم های همیشه خوابالود لی حالا می‌شد برق شیطنت رو دید ، اون هم مثل شیومین برای تماشای بازی امشب حسابی سرخوش بود و این میون مارک با نگاه عاقل اندر سفیه ای به دو موجود روبه روش نگاه می‌کرد و دست به سینه سرش رو با تاسف براشون تکون می‌داد

از نظرش این قبیل کل کل ها و دعواها اصلا درست و به جا نبود ولی خوب نه شیو و نه لی قصد کوتاه اومدن نداشتن و هر کدوم از نظر خودشون دلایل منطقی و قابل قبولی برای رفتن به این بازی داشتن

یه کم زودتر از موعد مقرر رسیدن تا بتونن حسابی همه چی رو برای انتقام گیریشون از کریس آماده کنن

********* **************

کریس روبه روی آیینه کمی از عطر میخک زد و نیشخندی گوشه ی لبش ظاهر شد ، می‌دونست که یه کپتیو کافیه بوی میخک رو استشمام کنه و اونوقت…

*************** *************

لی با چشم های درشت شده ای به روح هایی که با ترس و لرز و فاصله ایستاده و به آن ها زل زده بودن نگاه  کرد :

هی شیو اینا برا چی همشون اینجا جمع شدن ؟-

شیومین برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و از سر بی تفاوتی شونه ای بالا انداخت :

لابد اومدن تماشا –

مگه تو بهشون در مورد امشب گفته بودی؟-

شیومین بطری ای که از آب گندیده ی برکه ی لک لک تک پا پر کرده بود جایی گذاشت که در دید کریس نباشه

نه من چیزی نگفتم –

لی با عصبانیت به اون روح ها که اکثرا هم پیر بودن نگاه کرد 

شماها برای چی اینجا جمع شدید ؟ گمشید برید پی کارتون –

یکی از روح ها که بازم مثل همیشه در حال در آوردن مخاط

 بینیش بود کمی جلو اومد و بعد از گلوله کردن یه تیکه مُف بین انگشت اشاره و شستش اونو توی صورت لی پرت کرد و با صدای فیس فیسیش

– من بهشون گفتم بیان

لی با پشت دست صورتش رو با حالت مشمئز شده ای پاک کرد

– چرا همیشه توی کارهایی که به تو مربوط نیست دخالت می‌کنی؟

روح خنده ای کرد و با لحن حرص درار

– من یه روح آزادم و هرکاری که دوست داشته باشم انجام می‌دم ، در ضمن نمیشه از اذیت شدنه یه آو گذشت

بعد برگشت و رو به روح هایی که پشت سرش با چشم های مشتاق و شاید هم کمی ترسیده منتظر اومدن کریس بودن نگاه کرد

– مگه نه بچه ها؟

همشون خندیدن و این باعث شد هم زمان چندین مدل صدای خنده باهم ترکیب شه و حس این رو بده که میون یه سیرک نشستی و یهو جمعیت با دیدن یه صحنه ی خنده دار  ،بلند صدای قهقه هاشون رو توی فضا رها کنن

لی یه پاش رو با عصبانیت روی زمینی که با ابرهای فشرده ای پوشیده شده بودن کوفت و برگشت به سمت شیویی که با بی خیالی روی یه نیمکت که در واقع یه کُنده ی درخت قطع و روی زمین افقی گذاشهت شده بود نشسته و به پاهاش که در حال تکون تکون دادن بود نگاه می‌کرد

– هی شیومین تو یه چیزی بهشون بگو

شیو با غرولند از سرجاش پاشد و اومد روبه روی اون روح ها ایستاد

با این کاری که کپیتو انجام داد همشون سرشون رو زیر انداختن چون می‌دونستن نگاه کردن به چشم های شیو مساوی با اجبار برای دور شدنشونه

لی فریاد بلندی زد طوری که روح ها ناخواسته سرشون رو بالا گرفته و بهش نگاه کردن و همون موقع شیو بهشون نگاه کردهو تونست کاری رو که می‌خواست انجام بده

همه ی اون ها با شونه هایی که از ناراحتی و اجبار برای رفتن آویزون شده و لب هایی که به سمت پایین متمایل گشته بود از اونجا دور شدن

لی نفسش رو صدا دار داد بیرون

شیو : من هنوز یه چیزی رو درک نکردم؟

لی : ها؟

– میگم من هنوز یه چی رو درک نکردم

– ها؟

– لـــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!

– نه خو این “ها” دومی ینی چی؟

مگه تو روح نیستی؟

– ها

مگه نمردی؟

– ها

– خوب پس چطوری نفس میکِشی؟ ینی چطوری شُش هات کار می‌کنن؟

 – ها؟

شیو با عصبانیت محکم زد پشت گردن لی

– قرص هاتو خوردی امروز؟

– نه خوب الان این “ها” آخری به این معنی بود که خوب حالا منظور؟

شیو چند لحظه بدون اینکه هیچی بگه ، فقط با یه حالت پوکر مونده در حالی که پلکاش رو تند تند بهم دیگه می‌زد به لی نگاه کرد و بالاخره تونست بگه که

– اصلا نمی‌خواد جوابم رو بدی ، بی خیال

حدود ده دقیقه بعد ینی درست راس ساعت هفت بود که کریس با اُبهت همیشگیش نزدیک شد و لی سریع پشت یکی از درخت‌ها پناه گرفت

محل قرار میون یه راهروی سنگ فرش با دو سمت پُر از درخت بود

لی بی اختیار با دیدن کریس بدنش لرزه ی خفیفی پیدا کرد و خودش رو بیشتر در پناه درخت کِشید

سایه روی دیوار خزید و به دو طبقه پایین تر ینی جایی که انبار آذوقه قرار داشت رفت و بعد از اینکه مقداری خوراکی برداشت ، خودش رو روی سطح دیوار کنار پله ها پهن کرد

پله هایی که با ارتفاع کم ولی تعداد زیاد رابط بین چند طبقه ی قصر زی تائو بودن

 بالاخره به طبقه ی همکف رسید

از روی سرامیک های قرمز طلایی که کفپوش قصر محسوب میشدن و با مشعل های روشن در هر دو سمت راهرورها و سالن ها درخشش بیشتری پیدا کرده بود رد شد تا به در بزرگه فولادی رسید که مثل همیشه دو نگهبان با لباس های قهوه ای و سردوشی و کمربندهای طلایی ایستاده و به شدت عبور و مرور رو کنترل می‌کردن

یکیشون متوجه سایه ی روی زمین شد ، نیشخندی زد

اون همیشه دلش می‌خواست یه طوری حال این مشاور مشکوک رو که تا الان همه اون رو فقط به صورت یه سایه دیده بودن بگیره

مشاوری که هر جا دوست داشت می‌رفت و هر کار که دلش می‌خواست انجام می‌داد و یه طورایی در نبود زی تائو ارباب تمام افراد اون قصر محسوب می‌شد

سایه که به خوبی از حساسیت اون نگهبان با خبر بود به عمد زیرپاش رفت و با بالارفتن از کف پا کم کم کل بدن اون رو فرا گرفت

نگهبان در تلاش بود تا بتونه خودش رو از دنیای تاریکی که دَرِش فرو رفته بیرون بیاره

چشم هاش هیچ جا رو به جز سیاهی نمی‌دید و تنها صدایی که می‌شنید نفس های سنگین یه نفر در کنار گوشش بود

وحشت زده فریادی زد و قدمی به عقب برداشت ولی بازم هم به جای حس فضای اطراف و یا دیوار پشت سرش فقط و فقط تاریکی و پوچی بود

 بالاخره وقتی سایه مطمئن شد به حد کافی نگهبان فلک زده رو تا مرز جنون برده خودش رو از روی بدنش دوباره به سطح زمین سُر داد و از زیر در به فضای سرد و مِه آلود بیرون رفت

درخت های بلند کاج با اون برف سنگین و مِه آبی دودی حالت ترسناکی به خودشون گرفته بودن که شاید اگر کسی به جز اون سایه و یا دیگر ساکنین اون قصر وارد این محوطه می‌شد ، با دیدنشون درجا قلبش از حرکت می‌ایستاد

زمینه سرد، یخ زده و صیقلی و لیز بود ، ولی خوب برای یکی مثل اون وقتی که در قالب سایه وارش بود اصلا رد شدن از روی همچین سطحی سخت نبود و فقط باعث می‌شد کمی سردش بشه

خوش رو به سمت راست کشوند و وقتی از روی سطح های یخی رد شد و پیشروی کرد به یه تیکه ی خشکی رسید ، تنها تکه ای که توی این منطقه دور از انرژی منفی بود

یه زمین دایره شکل خاکی که دورش یه سری درخت های کوتاه و باریک ولی همیشه سبز وجود داشتن ، اون هیچ وقت نمی‌تونست با قالب سایه وارش وارد این قسمت بشه و مجبور بود برای این کار به حالت انسانیش در بیاد

به حالت یه پسر بیست و دو سه ساله به نام کای

توی شکل اصلیش در اومد و وارد خاک ها شد

مثل همیشه از سمت اون درخت ها بوی خوبی میومد

کای آروم روی زمین دراز کشید و به آسمون شب با اون پولک های نقره ای خیره شد

آسمونی که شبیه به لباس سورمه ای تنه عروسک محبوب بچگی‌هاش که با پولک های نقره ای پوشیده شده ،بود .

پولک هایی که وقتی به مرور لعابشون رو از دست دادن درست مثل یه سری از همین پولک های توی آسمون که مخفی شدن زیر ابر و پیداشون نیست اونا هم رنگشون رو از دست دادن و دیگه مثل قبل برق نزدن

عروسکی که با وجود دخترونه بودنش برای کای یه هم بازی محسوب شده بود، شایدم اون عروسک جای مادر هرگز نداشته َش رو برایش پُر می‌کرد

مادری که با تولد کای برای همیشه قلبش از تپیدن باز ایستاده بود

کای به خودش گفت ، ینی ممکنه این نقطه های نقره ای خوشگل هم یه روز مثل همون پیرهن تنه عروسکش بشه؟ ممکنه اینا هم یه روز دیگه نه بدرخشن و نه دیده بشن؟

باز هم غرق در افکار خودش شده بود

 برای چندمین مرتبه از خودش سوال کرد که آیا از وضعیتی که الان داره راضی هست؟

از اینکه زیردست تائو باشه و کارهایی که می‌خواد رو انجام بده

پیش خودش گفت شاید بهتر بود که هیچ‌وقت در قبال کمک تائو قبول نمی‌کرد که مشاور اون باشه

کای پسری که نه می‌شد اون رو یه فرد خوب دونست و نه یه فرد بد

اون نه مثبت بود نه منفی

انگار که تمامی این ها توی وجودش کنار هم باشن ، انگار که اون مجموعه ای باشه از تناقضات

کای چیزی از زیبایی ها نمی‌دونست ، از لطافت ، شادابی ، سرزندگی ، دوستی ، عشق و محبت

اون حتی نمیدونست چرا توی این محیط آرومه و چرا می‌تونه وارد این تیکه از زمین بشه و چرا هیچ کی به جز اون اینجا رو نمی‌بینه

شاید هم اون تیکه ی خاکی فقط یه توهم توی ذهن کای بود

یه توهم شیرین ، توهمی که درسته شیرینی و یا زیباییش رو کای حس نمی‌کرد ، درسته نمی‌فهمید این مکان براش چه معنایی داره ، ولی می‌تونست یه چیز رو به خوبی حس و درک کنه و اون هم این بود که این مکان هرچی که هست ، هر کجا که هست ، چه واقعی و چه خیالی ، برای اون یه جای آشناس…

 

کامنتای این قسمت رو بستم ، قسمت بعد رمزیه(محتوا رمزی نیست ، منظورم اینه +18 نیست)، رمزش هم فقط و فقط به افرادی که تا الان دیدگاه گذاشتن فرستاده میشه ، به ایمیلی که تا الان باهاش دیدگاه گذاشتید رمز رو براتون ارسال میکنم اگه هم خواننده جدید هستید باید حداقل برای 5 قسمت کامنت با یک اسم و یک ایمیل مشخص گذاشته باشید

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar دیدگاه‌ها برای Fanfiction Mishmash Story ep13 بسته هستند 29 تیر 1395

دیدگاه ها بسته است