هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep14

سلام ، قسمت چهاردهم از فیک “عاشقانه ، تخیلی ، فانتزی ” میش ماش استوری

قرار بود این قسمت رو به صورت رمز دار آپ بزنم ولی با توجه به اینکه اصلا حسش نبود رمز بفرستم برای بقیه (من یک شیرازی هستم =))) ) پس رمزدار نذاشتم

دیگه نوری از خورشید توی آسمون دیده نمی‌شد

لوهان آروم لباسای سهون رو با یه لباس گرم تر عوض کرد و بعدش هم اون رو روی دو دستش بلند کرده و در آغو./شش گرفت

باید هرچه زودتر خودش رو قبل از روشن شدن هوا به جنگل می‌رسوند

از پله های قدیمی و چوبی پایین اومد و توی پارکینگ کوچیک خونه شون موتورش که مدتها بود هیچ استفاده ازش نداشت رو بیرون آورد و اول خودش سوار شد و بعدش هم سهون رو توی بغل خودش تکیه داده و روی موتور نشوند

با سرعت بالایی شروع به رانندگی کرد، زیرلب با سهون حرف می‌زد و ازش می‌خواست که طاقت بیاره

وارد جاده شد و به اجبار سرعتش رو کمتر کرد ، چرا که به خاطر بارون بعدازظهر جاده یه کم لغزنده بود و نمی‌خواست با سرعت بالا سهون رو به کُشتن بده ، چون درسته که اون در اثر مریضی نمیمُرد ولی هیچ تضمینی وجود نداشت که با ضربه به سر و یا قلبش بتونه جون سالم به در ببره

سعی کرد حواسش رو فقط به جاده بده و توجهی به اون درخت های غول پیکر دو سمت آسفالت نکنه که شاخه هاشون مثل دست شده بودن و توی اون تاریکی هوا بیشتر شبیه به روح افرادی می‌موند که طِی این سالها لوهان سبب مرگشون شده و حالا با دستایی که به سمتش گرفته بودن قصد جون اون و عزیزترین فرد زندگیش رو داشتن

شاید اون ها می‌خواستن با گرفتنه جونه سهون انتقام تمام کارهای لوهان رو ازش بگیرن

بی اختیار داد کِشید :

– من نمی‌ذارم ، نمی‌ذارم عزیزترین فرد زندگیم رو ازم بگیرید ، سهون هیچ گناهی نداره ، شماها باید من رو مجازات کنید

اشک های سرخش با باد مخلوط شد و توی صورت سهونی که توی آغوشش بود بر‌گشت

رفته رفته هوا تاریک و تاریک تر ‌شد ، انگار که تمام تاریکی های جهان ، اون شب توی اون راه جمع شده باشن ، انگار که همشون می‌خواستن به لوهان بفهمونن مقصر وضعیت الانه سهون کسی جز اون نیست ، انگار که می‌خواستن بهش بگن بودن اون با سهون اشتباه ترین و غیرممکن ترین اتفاق هست

بالاخره اون جاده ی مخوف تموم شد و حالا لوهان به یه دوراهی رسیده بود و با پیچیدن به سمت راست وارد محیط ابتدای جنگل شد ، یه راه با خاک هایی به رنگ زرد و بوته های تودر تویی در دو سمت

بعد از اینکه مسافتی رو طی کرد به یه سری ردیف درخت های کاج رسید که مثل یه لشکر پیاده نظام خبردار کنار هم قرار داشتن

لوهان آب گلوش رو قورت داد و در حالی که سهون رو در آغوش داشت از موتور پایین اومد و به سمت روبه رو راه افتاد

سر راهش حیوون هایی که میدیدنش سریع به سمت دیگه ای فرار می‌کردن

انگار که اون ها هم از تاریکی درون موجود روبه روشون باخبر باشن

درخت های کاج با نزدیک شدنه لوهان بیشتر توی همدیگه جمع شدن و تقریبا عبور رو براش غیرممکن ساختن

لوهان ایستاد و با لحنی که پُر بود از خواهش و تمنا

– بذارین رد شم ، سهونم حالش خوب نیست ، خواهش میکنم بذارین رد شم

درخت ها از روی ناخشنودی شاخ و برگ هاشون رو محکم بهمدیگه زدن

لوهان آروم دولا شد و سهون رو روی چمن هایی که همیشه سبز بودن گذاشت و خودش به حالت دو زانو روی زمین نشست

سرش رو به زیر انداخت و گذاشت باز هم اشک های سرخش جاری بشن ، با صدایی که از غم و غصه می‌لرزید

– خواهش می‌کنم ، اون نباید بمیره ، اون نباید از بین بره ، خواهش ‌می‌کنم کمکش کنید ، در مقابل هرکاری که بگید می‌کنم

همهمه ی شاخ و برگ ها برای چند لحظه از بین رفت و به جاش تنها صدایی که شنیده ‌شد ، صدای وزش باد میون چمن های کوتاه و هو هو جغدها بود

بالاخره درخت ها کمی از همدیگه فاصله گرفتن و راه هرچند باریکی میونشون پیدا شد

لوهان دوباره سهون رو توی آغوش خودش گرفت و با قدم های نگرانی وارد جنگل شد

انگار که اون منطقه هیچوقت در معرض سرما قرار نمی‌گرفت ، همیشه سبز و شاداب بود  و می‌شد سبزه ها و برگ های سبز رو همه جا دید

راهه زیرپاش پر بود از خزه ، دور و برش بوته ه او درخچه های کوتاه و بلندی از تمشک و توت جنگلی دیده می‌شد

روی زمین کلی شاخ واش با اون برگ های پهن و چین چینیه خوشگلشون بودن و کنارشون پُر بود از گیاهای خاکی

با شنیدن صدای خش خشی لوهان نگاهش رو از گیاهای روی زمین گرفت

خرگوشی با شتاب از جلوشون رد شد و قبل از رفتنش دقایقی ایستاد و به سهون نگاه کرد و لوهان تونست حرفاش رو بشنوه

” اون برگشته؟! ارباب سهون برگشته؟! “

جلوتر رفت ، الان وقت گوش دادن به حرف های بقیه نبود

درخت بید مجنون با شاخه ها و برگ های  آویزون به روی زمین جلوشون بود و لوهان دقایقی رو کنارش ایستاد

درخت مورد علاقه ی سهونش

لبخندی بهش زد ، تنها درختی که توی این جنگل با لوهان بد نبود و همیشه می‌ذاشت اون ساعت ها برگ هاش رو لمس کنه و یا زیرش استراحت کنه ، البته باید درخت چنار قدیمی رو هم اسم بُرد ، درختی که شاهد خیلی از عشق بازی ها و صحبت های سهون و لوهان با همدیگه بود

به درخت های توسکایی که دور و بر وجود داشت نگاه کرد ، یه زمان این راه رو بارها و بارها مخفیانه برای دیدن سهون رفته بود و بارها و بارها از این درخت ها خواسته بود که چیزی رو به رئیس قبیله نگن و اغلب هم توی این درخواست شکست می‌خورد

وقتی یه سری انبوده از درخت های زبان گنجشک رو رد کرد بالاخره به رودخونه رسید

حتی لازم نبود اون رودخونه لوهان رو ببینه ، حتی با شنیدن صدای پاهای اون هم شروع کرد سریع به خروش و اعتراض

لوهان با صبوری کنار رود زانو زد و به سنگ ریزه هایی که با خشونت با جریان سریع آب به سروصورتش می‌زداهمیت نداد

سنجابی با ترس و لرز به لوهان نزدیک شد و با زدن بدن کوچیکش به پاهای اون سعی کرد توجهش رو جلب کنه

لوهان برگشت و آروم دستش رو جلو برد تا اون بتونه روی کف دستش بیاد

نزدیک صورتش برد و با سوال و تعجب بهش نگاه کرد

سنجاب با صدای آروم و جیغ مانندش

– اون میگه که باید از اینجا بری ، اون دوست نداره تو اینجا باشی

لوهان رو کرد به رودخونه

– ولی اون مریضه ، می‌ترسم بمیره

سنجاب دوباره شروع کرد به حرف زدن

– اون می‌گه تو باید تاوان پس بدی

لوهان باعصبانیت سهون رو روی زمین گذاشت و ایستاد

در حالی که دستاش رو کنار بدنش به صورت مشت کرده نگه داشته و صداش کمی بالا رفته بود

– تاوان اشتباهات منو اون باید پس بده؟ مگه اون چه گناهی کرده؟

سنجاب آروم زد به لوهان

– اون می‌گه گناهه سهون انتخاب تو و بودن باهاته

لوهان چشماش رو بست تا بتونه خودش رو برای حرفی که می‌خواد بزنه قانع کنه ، وقتی که دوباره پلک هاش رو باز کرد :

– اگر قول بدم برای همیشه از زندگیش خارج شم چی؟ اونوقت حاضرید بهش کمک کنید؟

**********

چانیول اضطراب زیادی داشت ، دیدن دوباره ی اون آیوتا و حرف زدن باهاش برای اون چیزی شبیه به یک کابوس ترسناک بود

یه پلیور سورمه ای رنگ پوشید و از در قصر تِرور بیرون اومد ، در هر صورت دیدن اون آیوتا دستور اربابش بود و اون توانایی مخالفت با این فرمان رو نداشت

علف ها و گل های زرد و نارنجی رو زیر کفشاش لگدمال کرد و پیش ‌رفت

در حالت عادی ، چان هیچ زمان حاضر به از بین بردن گل و گیاه نبود ، ولی اون موقع با اون همه آشفتگی ذهنی اصلا نمی‌تونست حواسش رو به اون مسئله بده

نفس عمیقی کشید تا با فرودادن هوای تازه اندکی از اضطرابش رو کم کنه

ردیف خانه های چوبی و بعدش هم کاهگلی رو طِی کرد تا به انتهای جاده رسید و اونوقت یه خانه ی کوچک که از چوب نارون و راش درست شده وبه رنگ قهوه ای روشن و کِرِمی بود رو دید

گیاه های زینتی زیادی دور و بر خانه بود و روی برگ بعضی هاشون کفش دوزک های کوچک و خوشگلی دیده می‌شدن

  مثل همیشه تعدادی گربه ی خال خالی سرگرم بازی کردن همون اطراف بودن

گربه هایی که همیشه به خاطر اضافه غذاهای بکهیون علاقه به موندن در همون دور و بر داشتن

چان با دیدنشون لبخندی زد ، اون کوچولوهای براق با اون خالهای دوست داشتنی و رنگ های شادشون واقعا باعث به وجود اومدن حس خوبی در درونش می‌شدن

یکیشون که صورتی بود کمی بهش  نزدیک شد و شروع کرد به مالوندن خودش به پاچه ی شلوار چانیول در آوردن صدای بامزه ی میو میو

چان خندید و روی دو زانو نشست و با دست شروع به نوازش موهای نرم و مخملی گربه کرد

– هی سلام کوچولو ، ببخشید ولی من هیچی خوردنی همرام ندارم

گربه با عشوه ی خاصی انگار که متوجه حرفای چانیول شده باشه پشت چشمی براش نازک کرد و بعد اینکه با غرولند صداهای نامفهومی از خودش در آورد ازش دور شد و پیش دوستاش برگشت

چان پاشد و سر پا ایستاد وباز هم به راه رفتنش ادامه داد 

جلوی خانه ردیفی از نرده های ظریف و کوچک چوبی به رنگ سفید قرار داشت و دو چراغ پایه بلند که شاپرک های ریز و پشه کوره ها سرگرم چرخیدن و مالیدن خودشون به حبابش بودن برای روشن کردن هوا در هر دو سمت نرده ها قرار داشت

چانیول به آرومی در رو به سمت داخل هُل داد تا باز شد ، از راه باریکی از سنگ فرش قهوه ای با بوته های گل سرخ که الان به خاصر فصل زمستان خشک شده بودن گذشت

دولا شد و در زرد و قرمز خانه رو به آرومی چندبار با برآمدگی پشت انگشتاش زد

چند لحظه طول کشید تا تونست صدای قدم های آرومی که متعلق به بکهیون بود رو بشنوه و به ثانیه ای نکشید که چهره ی خوابالود و آشفته َش توی آستانه ی در ظاهر شد

چانیول با دیدنش بدون اینکه دست خودش باشه شروع کرد به عطسه های بلند و پشت سر هم

بکهیون سرش رو بالا گرفت و با دیدن لامپیش روبه روش چند قدم به عقب رفت و با صورتی اخمالو و لحن عصبانی ازش پرسید اون اینجا چیکار میکنه؟

چانیول در تلاش بود تا میون عطسه های پِی در پِی ِش فرصتی برای صحبت کردن پیدا کنه ، ولی تنها کاری که ازش بر میومد این بود که یه دستش رو جلوی بینیش بگیره و اون یکیو به سمت بکهیون بالا بیاره ، تا اینطور اون رو متوجه این کنه که فعلا نمیتونه چیزی بهش بگه

بکهیون دست به سینه ایستاد و با اَبرویی بالا داده و چهره ای طلبکارانه منتظر موند تا چان بتونه صحبت کنه

سعی می‌کرد با کِشیدن نفس های عمیق مقداری اکسیژن برای حرف زدن به مغزش برسونه ولی باز هم فایده ای نداشت

بکهیون که دیگه طاقتش تمام شده بود به حیاط کوچک پشت خانه َش رفت و چند گل بنفشه چید و دوباره پیش چانیول برگشت

اونا رو به سمتش گرفت و با لحن دستوری گفت :

– اینا رو بگیر جلو بینیت و بو کن ، یه کم عطسه َت رو بند میارن

چانیول که اون لحظه فقط دنبال یه راه حل برای بند آوردن عطسه َش حتی شده برای چند لحظه بود سریع گل ها رو از دست بکهیون قاپید و اونا رو جلوی بینیش گرفت

با عطسه ی بلندش مقداری از اون ها توی صورت بکهیون پراکنده شدن

زیرلب غرولند کرد

چان با بوییدن اون ها کم کم حالش بهتر شد و لاقل از هر ثانیه یه عطسه به هر 10 ثانیه یه عطسه رسیده بود

با چهره ای متشکر به بکهیون نگاه کرد ، با دیدن اون چشم های درشت و زیبا که اینطور با حالت سپاس گذاری بهش نگاه می‌کردن سریع نگاهش رو به سمت دیگه ای گرفت

چان سعی کرد حرف بزنه :

– ارباب کریس گفت که ، عطسه ، می‌خواد تو رو توی قصرش ، عطسه ، ببینه

بکهیون با تعجب و البته کمی هم ناخشنودی:

– برای چی اون باید من رو ببینه؟

چان سعی کرد حواسش رو از لذت بردن از اون چهره ی بامزه وخواستنی بگیره

– من نمیدونم ، اون گفت که ، عطسه ، بیام و بهت بگم می‌خواد تو رو هرچه ، عطسه ، زودتر ببینه

بکهیون دست به سینه شد ، چرا باید ارباب کریس می‌خواست اون رو دوباره ملاقات کنه؟ خصوصا بعد از اون دیدار نه چندان خوشایندی که سه سال پیش باهمدیگه داشتن

چان که حالا عطسه هاش آروم تر شده بود خواست حرف دیگه ای بزنه که همون موقع متوجه شد بکهیون پشت سرش رو بهش کرده تا توی خونه ش برگرده

– هی آیوتا…

بکهیون به سمتش برگشت

– من اسم دارم ، اسمم هم بیون بکهیونه

چان با حالت دلجویانه و پوزش طلبانه ای

– درست میگی ، بکهیون

– خوب؟

– داری برمی‌گردی؟

بک یکی از اَبروهاش رو بالا داد

– نباید به توی خونه َم برگردم؟ مگه حرفات تموم نشدن؟!

چان احمقانه لبخند زد

– خوب ، آره

– پس این ینی اینکه دیگه من و تو هیچ صحبت دیگه ای باهمدیگه نداریم

چانیول که به هیچ وجه دوست نداشت به این زودی مصاحبت با این کوچولوی خواستنی رو از  دست بده و حتی دیگه عطسه هاش براش اهمیتی نداشتن ، یه نگاه به دور و اطرافش انداخت تا بتونه بهونه ای برای بودن بیشتر پیدا کنه

و خوب چی بهتر از راه اینکه بخواد در مورد اون گل های بنفشه ی معجزه آسا صحبت کنه؟!

گلوش رو با تک سرفه  صاف کرد

– راجع به اون گل ها…

 رو کرد سمت بکهیون و گفت :

– این گلها…

برگشت و در حالی که یکی از اَبروهاش رو به سمت بالا داده بود به چانیول نگاه کرد

– خوب؟

خنده ی الکی ای کرد :

– خوب چیزه…اینا عطس..عطسهـــــــــه

بکهیون پوزخند زد :

– به طور دائمی اون مشکلت رو حل نمی‌کنه…اسمش گل بنفشه هست…احتمالا می‌دونی و پرسیدن نداشت

چانیول که حس کرد حسابی کِنِف شده با یه قیافه ی حق به جانب

– من که نمی‌خواستم اسمش رو بپرسم ، می‌خواستم ازت تشکر کنم

– ولی تو که یه بار تشکر کردی

– خوب خواستم بازم تشکر کنم

بکهیون بی اختیار از این حالت چانیول خندید و سرش رو تکون داد

– من باید برم لامپیش

چانیول بدون اینکه حرفی بزنه از همون راهی که اومده بود دوباره به سمت تِرور برگشت و دائم به این فکر می‌کرد که چطوری باید به این کوچولوی ریز میزه نزدیک بشه

*****

 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 43 نظر 1 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان

وایییی احساسات چانبکیم جییییغ عالی بود ممنونم

Monster oh
مهمان

عزیززززم چانبک
آیوتای ریزه میزه😻
هونهانم😢😢😢😢
لععنت به این رود خونه
ازش متنفررررررررررررم

s
مهمان
Nahal
مهمان
داستان شروع قشنگی داشت واقعا زوج هونهان داستان خیلی خوبن *-* خیلی فضا سازی پارت اول خوب بود ، قشنگ قابل تصور بود کل محیطی که ازش حرف زدی! و همچنین حس لوهان توی اون شرایط هم قابل فهم بود :) پارت اول شبیه این فیلما یهو تموم شد پرید یه جا دیگه پارت دوم سوووسووویییییتتتتتتت بودددد وای خداااا چقدر این دوتا خوووردنیییی اننننننن مخصوصاااا بکهیوووووون چقدرررر دلم برا بکهیون تنگ شده بووود گوگولی تو میش ماش عاشقشمممم خسته نباشی برف^^ ببخشید انقدر دیر به دیر میخونم نظر میزارم من برم پارت بعدی *_*
حنا
مهمان

کایییی ؟ ساااایییههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چچچچچچاااااااااانننننن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عطسسهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟ اینا خعلی ذهنمو درگیر کرده :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh: :charkhesh:

Marzi
مهمان

مرسی عزیزم
من نگران چانم
این چطور میخواد باهاش کاپل بشه !

BBH_usui_mama
مهمان

آه خدا چقدر عشق لوهان وسهون دوست دارم ممنونم ممنی ممنونم.

Raha
مهمان

نه لوهان سهونی گناه داره :gerye: لوهان بیچاره ام :cry:

Faezeh
مهمان

خیلی خوب بود.
لوهان واقعا میخواد سهونو ترک کنه؟چرا همچین حرفی زد اخه؟؟ :mazlum:
واااای چانبک عااالین :rose:

Kevbaek
مهمان

ژییییییخ چانبک ایز ریل :yeees:
دستت مرسی هانی :hiii:

Namira
مهمان
shabnam1986
مهمان

اخی لوهانم
امیدوارم سهون ک خوی شد یره دنیال لولو

راستی وقتی چان حتی نمیتونه با بک حرف بزنه چطور میخوان کاپل شن؟؟؟

setayesh
مهمان

لوهانی گناه داره
چان وبکی گوگولیای دوست داشتنی
مرسی عالی بود

فاطمه
مهمان

من عااااشق چانی این فیکم
ممنون
لاو یا

sahelam
مهمان
افسانه
مهمان
Fatho
مهمان

جالب ودوست داشتنی مررررررسی برف آذرجونم :heartme:

تینا
مهمان

واقعا عالیه
هونهان رو جدا نکن :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

wpDiscuz