هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep16

سلام ، قسمت شانزده از فیک “داستان میش ماش” با کاپل های : کایسو ، چانبک ، هونهان ، شیوچن ، کریسهو و مارکسون

پوستر خوشگل زیر از usui_mama بسی تشکر ازش :myheart: 

یادآوری : (نقش های فیک و خصوصیات آنها به صورت کاملا خلاصه)

کریس : آو = روح هایی که خودکُشی رو امر مقدسی می‌دونن و خودشون رو برتر از تمامی موجودات دونسته و در املاک تِرور سکونت دارن ، کریس رئیس تمام آوها است و….

چانیول و چن : لامپیش = موجوداتی عظیم الجثه که اکثرا خنگ هستن ، اونا خدمتکارای بی چون و چرای آوها محسوب می‌شن…لامپیش ها داتا نسبت به آیوتاها ترس و حساسیت دارن و…

بکهیون : آیوتا = موجوداتی ریز قامت و ظریف الجثه ، مهربون و دارای خلوص درونی ، حساسیتِ زیاد به سرما و گرمای شدید و…

لی : روج درجه پایین = از آوها می‌ترسن و…

شیومین و مارک : کَپتیو = انسان هایی که توانایی دیدن ارواح را دارند و…

جکسون : گالوت  = موجوداتی با دست های بلند که قابلیت ارتجاع دارد(کِشش و گره خوردن و…) ، آشپز قصر کریس وو ، و…

کیونگ سو : جغد عینکی = مشاور کریس وو

کای : سایه = مشاور تاعو

تاعو : نیمه اهریمن نیمه انسان = دشمن کریس وو

لوهان و سوهو : وَمپایر = موجوداتی که از خون انسان ها و حیواناته تغذیه می‌کنن ، قابلیت خواندن ذهن افراد دیگر و تبدیل شدن به مِه و خفاش رو دارند و…

سهون : استارک = دارای عُمر جاودان و…

دهکده ی میش ماش : محل اقامت موجودات ذکر شده در بالا و محل رخ دادن اکثر حواث فیک

قسمت شانزدهم :

لوهان یکی از سخت ترین تصمیم های زندگیش رو گرفته بود ، سهون از این کارش بیشتر از هر کار دیگه ای که لوهان می‌تونست انجامش بده ، متنفر بود

چاره ای جز این انتخاب نداشت ، اون نمی‌تونست بیش تر از این شاهده ذره ذره آب شدن عشقش در جلوی چشماش باشه …

بالاخره روزی که توی تقویم زندگی لوهان شوم ترین روز محسوب می‌شد رسیده بود…

روزی که اون مجبور به ترک عزیزترین شخص زندگیش باشه…

این برای لوهان دردناک تر از هر تجربه ی دیگه ای در زندگیش بود…

به آرومی سمت سهون خم شد و بو./ه ی پر از مهر و کوتاهی روی پیشونیش زد…

به رودخونه نگاه کرد و گفت :

– امیدوارم سر حرفت باقی بمونی

رود خروشی کرد و سنجاب دوباره شروع به حرف زدن کرد :

– اون میگه که هیچ وقت زیر قولش نمیزنه…مگر این که تو زیر قولت بزنی

لوهان چشماش رو بست و باز کرد و با صدایی که مشخص بود دچار تشویش و خشم زیادی هست :

– امیدوارم همیشه سر قولت باقی بمونی

نگاه کوتاهی به سهون که میون اون چمنزار سبز به صورت زیبایی شبیه به یه کارت پوستال شده بود کرد و قبل از اینکه از رفتن پشیمون بشه و یا صداهای توی سرش مانع از عملی کردن تصمیمش بشن ، با نهایت سرعتی که داشت به صورت مِه در اومد و از جنگل بیرون رفت …

تمام مسیری که هنگام رفتن با در آغوش داشتن سهون طِی کرده بود حالا باید تنها و بدون وجود اون میگذروند

 بعد از اینکه حسابی از اونجا دور شد و حالا به جاده ی خلوت و سوت و کور رسیده بود تازه یادش اومد که حتی موتورش رو هم همراهش  نیاورده

داد آرومی از کلافگی کشید

صدای نفس نفس زدن های آهسته و ریزی دقیقا زیر گوش سمت چپش توجهش رو به خودش جلب کرد

سریع به روی شونه َش نگاه کرد و همون سنجاب درون جنگل رو دید

سنجاب کوچولو در حالی که با هر نفس نفس زدنش ، هیکل ظریفش به تکون خوردن واداشته می‌شد با چشم های مظلومی به صورت سرخ شده از عصبانیتِ لوهان نگاه کرد

لوهان با لحن خشمگینی ازش پرسید که روی شونه ی اون چیکار می‌کنه

سنجاب نفس صداداری کِشید تا بتونه اکسیژن رو دوباره به درون ریه هاش برگردونه و با لحن آهسته ای گفت :

– تو چرا اینقدر سرعت داری؟!

لوهان با لحن حرص داری دوباره ازش پرسید :

– گفتم تو اینجا چیکار می‌کنی؟

سنجاب طوری که انگار در حال بازگو کردنه یه مسئله ی کاملا عادی مثل خیلی از مسائل روزمره باشه گفت :

– همراه تو اومدم

لوهان که دیگه واقعا از شدت عصبانیت به مرز انفجارش نزدیک می‌شد با فریاد بلند ، طوری که موهای تن سنجاب به سمت عقب کِشیده شد و صورتش به حالت مواج به حرکت در اومد گفت :

– واسه چی همراه من اومدی؟

از ترس دست های کوچیکش رو روی صورتش گرفت و با صدای لرزونی گفت :

– خواستم کنار تو باشم…من خیلی تنهام

لوهان با لحنی که نشون میداد کمی از عصبانیتش فروکش کرده :

– چون تنها بودی همراه من اومدی؟

سنجاب کمی جرات یافت و انگشتاش رو فاصله داد و از میون اونا به لوهان نگاه کرد :

– اوهوم…باور کن من خیلی خیلی تنهام …لطفا بذار پیشت بمونم

لوهان با زدن دست بهش اونو روی زمین پرت کرد

– حتی فکرشم نکن بذارم پیشم بمونی

از پاهای لوهان بالا اومد و بعد از گذروندن کمرش و سینه َش دوباره روی شونه ی اون قرار گرفت :

لطفااااااااااااا…بذار پیشت بمونم…

لوهان با لحن کاملا کلافه ای گفت :

– آخه تو می‌خوای توی شهر چیکار کنی؟! جای تو توی جنگله…کنار خانواده َت و دوستات و افرادی که دوستت دارن…

سنجاب حالت غم زده ای پیدا کرد و گفت :

– من نه خانواده ای دارم و نه دوستی و نه کسی که من براش مهم باشم و دوستم داشته باشه…

از روی شونه ی لوهان به پایین پرید و در حالی که شونه هاش به سمت زمین آویزون شده بودن و کف پاش رو روی زمین می‌کِشید ، در مسیر مخالف شروع به دور شدن از لوهان کرد :

– اشکال نداره تو هم منو نخواه…هیچکس من رو نیمخواد…هیچکس

لوهان با حالت کلافه ای موهای سرش رو بهم ریخت :

– هی وایسا…

بدون اینکه برگرده و بهش نگاه کنه ، آب بینش رو صدا دار بالا کِشید :

– من از پس خودم برمیام…تو بهت…

ولی قبل از اینکه بتونه جمله ش رو تمام کنه لوهان از روی زمین برش داشت و رو به روی صورت خودش نگهش داشت و گفت :

– بهتره زیاد وراجی نکنی…از آدم های وراج خوشم نمیاد

سنجاب نیشش رو باز کرد :

– من که آدم نیستم…

لوهان اونو روی شونه َش گذاشت :

– هر موجودی که هستی…بهتره دهنت رو زیاد باز نکنی

سنجاب با خوشحالی خندید و محکم و آبدار لُپ لوهان رو بوسید :

– عاشقتم رفیق…

لوهان که از لحن لات و لوتی سنجاب خنده َش گرفته بود :

– باشه باشه…اومممم راستی تو یه اسم لازم داری

– من تا الان اسمی نداشتم…ینی داشتما…ولی همه َش رو بقیه برای مسخره کردنم می‌گفتن

– خوب اسمت میتونه اِستیو باشه

– چی چی تیو؟

لوهان خندید و با اشاره و شست لُپ های سنجاب رو به سمت داخل فشار داد :

– اِستیو

– هیهستخ خت خ

لوهان انگشتاش رو برداشت :

– چی میگی؟!

اِستیو همونطوری که لُپ هاش رو می‌مالید

– وقتی داری میچِلونیم چطوری میخوای بفهمی چی میگم؟

– خیلی خوب اینقدر حرف نزن …بیا بریم…

*************** ********************

 

چن همونطور که داشت به مسابقه ی فوتبال از تلویزیون نگاه می‌کرد، زیرلب غر می‌زد…

چانیول با تعجب کنار هیونگش نشست و ازش پرسید که این همه غرولند و فحش دادن برای چیه؟

چن در حالی که نگاهش هنوزم به صفحه ی تلویزیون بود کمی گردنش رو سمت چانیول چرخوند :

– اونا واقعا احمقا…

– کیا هیونگ؟

– همونایی که مسئول این مسابقه هستن …

چانیول با تعجب :

– برای چی فکر می‌کنی اونا احمقن هیونگ؟!

چن با لحنی که انگار یه مسئله ی کاملا عادی رو در حال بازگو کردن باشه :

– برای اینکه می‌تونن به جای یک توپ ، چندتا توپ توی زمین بازی بذارن تا این همه آدم مجبور نباشن هی دنبال یک دونه توپ بدون

چانیول واقعا در اون لحظه نمی‌دونست باید چه جوابی به هیونگش بده و یا اصلا چطوری بهش بفهمونه که مدل بازی فوتبال اینه …برای همین هم تصمیم گرفت بدون دادن هیچ توضیحی فقط سرش رو به نشانه ی تایید حرف های چن تکان بده …

همون موقع در با شدت زیادی باز شد و کریس با قیافه ای کاملا عبوس وارد سالن شد و با صدای بلندی رو به چن و چان فریاد کِشید :

– کی اجازه داده شماها که از تلویزیون اصلی استفاده کنید؟

چن سریع تلویزیون رو خاموش کرد و با ترس و لرز کنار چان که سرپا ایستاده و سرش رو به زیر انداخته بود ایستاد

جفتشون با صدای آروم و لحن مودبانه ای از کریس عذرخواهی کردن و گفتن که هرگز دیگه این کار رو تکرار نمیکنن

کریس هنوز هم به شدت عصبانی بود و خودش هم می‌دونست که دلیل این عصبانیت از جای دیگه ای هست و الان فقط به دنبال شخصی هست که حرصش رو روی سَر اون خالی کنه

چند تا داد دیگه زد و بعد از اینکه کُلی خط و نشون برای هر جفتشون کِشید  از پله های مَفروش در سمت چپ به طبقه ی بالا رفت و وارد اتاق بزرگش شد ، در رو محکم پشت سرش بهم کوبید طوری که کم مونده بود لولای فلزی در از جا در بیاد

تا اون لحظه در زندگی کریس کسی به اندازه ی اون وَمپایر تحقیرش نکرده بود

برای کریس هیچ چیز به اندازه ی خُرد شدن غرورش آزار دهنده نبود

____________

لی ، شیومین رو کنار اتاق به یک میز تکیه داد و میز پایه کوتاهی رو روبه روش گذاشت تا اون از سمت جلو روی زمین نیفته …دوتا بالشتک کوتاه رو هم هر دو سمتش گذاشت تا قِل نخوره

مارک بعد از شنیدن اینکه چه اتفاقی برای شیو افتاده سریع خودش رو به خونه ی اون رسوند ، وقتی  شیومین رو به صورت یه توپ گرد و پهن دید بدون اختیار روزی زمین افتاده و قهقهه سَر داد

شومین با عصبانیت تمام فحش هایی که در دایره ی لغاتش وجود داشت رو به مارک داد

لی با خنده شروع کرد به زدن طبل با شکم باد کرده ی شیومین و خوندن شعر

روح هایی که در اتاق بودن با صدای طبل زدن مشغول ر./ص شدن و مارک هم با زدن دست اون ها رو تشویق می‌کرد

یکی از روح ها دور شیو تاب خورد و گفت که احتمالا باید این اتفاق رو در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنن

شیو با نارضایتی توانی به خودش داد تا دست لی از روی شکمش برداشته بشه

مارک با خنده از لی خواست که دست از اذیت کردن شیومین برداره و روح ها رو مجبور کرد که سرجاشون آروم و قرار بگیرن

مارک :

– حالا سر اون آو چه بلایی آوردی؟

شیو نیشخندی زد :

– آب گندیده ی بِرکه ی لک لک تک پا روش ریختم

مارک با تعجب :

– هی پسر تو خیلی شجاعی…تا جایی که فهمیدم اون آو خیلی خیلی روی ظاهرش حساسه و تو دقیقا کاری کردی که ظاهرش برای مدتی به فنا بره

شیو با لحن ناخشنودی گفت :

– تازه خیلی بلاها و نقشه های دیگه براش داشتم ولی اون لعنتی با زدن عطر میخک تمامش رو نقش برآب کرد

______________

تاعو میون اتاق بزرگش روی تخت دو نفره که از چوب طلایی بود دراز کشیده و روکش سبز لجنی رنگی روی خودش و شریک خوابش کِشیده بود

آفتاب بی جونی از بین درز باریکی که میون پرده های بژ رنگ بود به درون اتاق می‌تابید

لباس هایی به صورت درهم روی فرش مشکی کف اتاق افتاده بودن

کای میون بازوهای تاعو به خواب رفته بود و متوجه نگاه خیره ی اون به روی خودش نبود

چشماش جز به جز صورت کای رو نگاه می‌کرد …از صورت به گردن…از گردن به سینه ی برهنه َش …

روی کبودی هایی و خط هایی که توسط ل./ب ها و ناخون های خودش روی تن گندمی رنگه کای ایجاد شده بود

توی خواب تکونی خورد و باعث شد صورتش بیش‌تر در قفسه ی استخونی سینه ی تاعو فرو بره

با لذت نوک انگشتاش رو روی بدن کای به حرکت در آورد و همین هم باعث شد که اون چشم های نیمه خمار از خوابش رو باز کنه و از اسارت دست های تاعو در بیاد و روی تخت بشینه

 اخم هاش رو توی هم کِشید و با لحن دلخوری گفت :

– هی کای هنوز بهت اجازه ی بلند شدن ندادم

کای با سرعت بالا به شکل سایه روی دیوار خزید و گفت :

– منم از تو اجازه نخواستم…

تاعو با لحن خشن :

– جدیدا خیلی عوض شدی کیم کای

 روی دیوار خزید و خودش رو به نزدیک در خروجی رسوند :

– اگر اینطوره خودت دلیلش رو بهتر می‌دونی

تاعو که حالا دیگه به طور کامل روی تخت نشسته بود :

– تا جایی که من می‌دونم تا الان از چیزی در حق تو کوتاهی نکردم

کای برای لحظه ای به صورت ثابت روی یه تیکه از دیوار باقی موند و اینقدر ساکت شد که دیگه حتی صدای نفس هاش به گوش های تیز تاعو نمی‌رسید

بالاخره بعد از سکوت دو دقیقه ایش به حرف زدن در اومد :

– تو مهم ترین چیز زندگی رو از من دریغ کردی …تو آزادی من رو گرفتی

بدون  اینکه چیز دیگه ای بگه و یا مهلتی برای صحبت به تاعو بده از زیر در به بیرون خزید

تاعو به این فکر کرد که کجای راه رو با کای اشتباه رفته…

 ____________

 

سوهو توی دخمه َش میون تاریکی مطلق فرو رفته بود و به اتفاقات چند ساعت قبل فکر می‌کرد

فلش بک :

سوهو با تمام زوری که داشت کریس رو محکم از روی خودش به کنار پرت کرد و خودش روی قفسه ی سینه ی اون نشست…

بدون این که بخواد تصویر ل./ب های نیمه بازه روبه روش بدرجوری توی ذهنش انعکاس پیدا کرد… طوری که به هیچ چیز دیگه ای به جز اون نمی‌تونست توجه داشته باشه

کریس با اخم جذابش به صورت سوهو خیره شد…

نیشخندی روی ل./باش اومد و خم شد و ل./بش رو نزدیک گوش کریس نگه داشت

به عمد خودش رو کمی روی پایین تنه ی اون تکون داد و با نفس گرمی زمزمه کرد :

– تو هیچوقت نمیتونی به من قالب شی آو

بعد از این حرف سریع به صورت مه در اومد و از اونجا دور شد

پایان فلش بک :

سر خودش رو چند بار توی دیوار کوبید تا دست از فکر کردن به ل./ب های خوش فرم کریس برداره ولی بازهم فقط و فقط اون تصویر توی ذهنش میومد…

با چشم های از تعجب گرد شده به خودش گفت :

– هی کیم سوهو تو هیچوقت به پسرا تمایل نداشتی…اونم به کی؟؟؟ به یه آو؟ به یه روح؟

داد کِشید :

– چه مرگت شده تو آخه؟!

ولی بازم تنها چیزی که وجود داشت هوس بو./یدن اون ل./ب ها بود

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 38 نظر 8 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Monster oh
مهمان

خدایااااااا
شئومین خیلی بامزه شده.من دقیقا میتونم تصور کنم که چجوری شده😂✌
وای خدای من 😂😂😂😂
این واقعا فوق العادست
لی چرا انقد اذیت میکنه😂😂😂😂

s
مهمان
Marzi
مهمان

مرسی گلم
تائوکای داشت و ما بی اطلاع بودیم ؟
کای چ نازی هم میکنه گوگولی!

BBH_usui_mama
مهمان

اخیشششش تااینجا خوندم عررر عالییییه

فاطمه
مهمان

من فعلن این قسمت و قبلی مرگ هونهانشم عرررررررررررررررررر
ممنون

maryam
مهمان
niloofar .k
مهمان

کریسهو^^
جییییغغغ
عاشقه تخیلاتتم برف آذر جونم،خیلی قشنگ و فانتزین :heartme: هانهون پوکید :mazlum: پوستر هم خیلی خوب و مرتبط بود :heartme:

fatho
مهمان

چ لوهان مهربونه!عزیزم چن هنوزم دوست داشتنیه!وکریسهو که کم کم داره ریل میشه مرررسی برف آذر :hiii:

hanna
مهمان

خیلییییی خوووب بووود
چنم خیلی بامزه است^^
ممنون بابت این قسمت :heartme:

Armita
مهمان

چن چنی خیلی بانمکه لامصب
تائو و کای یاهووووووو یه کاپل جدید ول فک نکنم شوما بزارید باهم بمونن
عالی بووووووووووود

zhr
مهمان
۸>]
مهمان

چن عالیهههههههههه چقدر یه موجود میتونه بانمک باشهههه خوووووو
کای و تائو بلاخره یه کاپل جدید …خیلی خوبهههههههههههه ولی فکر نکنم بخوای بزاری با هم بمونن ؟
ممنون

Pariss
مهمان

ممنون خیلی قشنگ بود :kissme: ؛ عاشقه لوهانم :gerye:

MinaL
مهمان
wpDiscuz