هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction mishmash story ep17

سلام ، قسمت هفدهم از فیک تخیلی ، عاشقانه ، فانتزیه “داستانِ میش ماش”

توضیحات : از نارسیس گلم واقعا ممنونم برای اینکه بهم یادآوری کرد… قسمت قبلی من یادم رفته بود بنویسم کریس چهار ساعت و 55 دقیقه بعد از محو شدنش سوهو رو دید و زمانی که دعواشون شد دقیقا وقتی که روی هم افتادن اون 4.55 شد 5 ساعت و کریس از حالت محو بودن بیرون اومد

 

بکهیون از در کلبه ی کوچکش خارج شد تا بتونه از دیدن نور مهتاب که روی پرچین کوتاهه ورودی خونه َش افتاده بود لذت ببره …

گربه های خال خالی دور پاش تاب می‌خوردن و بدن گرم و نرمشون رو به مچ پاهاش می‌مالیدن…

بکهیون خندید :

– بازم سوپ می‌خواین؟

گربه ها که انگار متوجه حرف های اون باشن میو میو کردن

خندید و به توی خونه ش رفت و با قابلمه ی سوپ قارچ دوباره پیش اونا برگشت

تمام محتویاتش رو ، کناری خالی کرد…

همه شون به سمت سوپ ریخته شده روی زمین هجوم بردن و یکی از اون ها که رنگ بنفش داشت با خال های زرد به محض اینکه زبون آبیش رو درون مایه فرو بُرد به خاطر داغ بودنش اَبروهاش رو توی هم کِشید و سرش رو تند تند به چپ و راست تکون داد

بکهیون خندید و روی زانوهاش کنارش نشست و با انگشت های کِشیده و خوشگلش شروع کرد سَر گربه رو به نوازش کردن

– هی کوچولو خودت رو سوزوندی؟

صدایی از پشت سرش شنید :

– هنوزم با گربه ها بازی می‌کنی؟

چشماش رو روی هم فشار داد و با حرص از سرجاش پاشد و به پشت سرش نگاه کرد

با اینکه اون رو نمی‌دید ولی به خوبی از صداش می‌شناختش

– اینجا چی می‌خوای کریس وو؟

کریس با دست هایی که به سینه زده بود قدمی به سمت بکهیون برداشت

– قدیما آیوتای مودب تری بودی بکهیون

– قدیما هم تو اینقدر عوضی نبودی کریس وو

– چرا اینقدر از من بدت میاد؟

– به همون دلیلی که قبلیه َم از تو بدشون میومد

کریس نفسش رو با کلافگی بیرون داد :

– تقصیر من نیست که پسرم به یه وَمپایر تبدیل شد

– برای چی اینجا اومدی؟ از جون من چی می‌خوای؟

کریس با نا امیدی به بکهیون نگاه کرد و با لحن نالونی که تا الان کسی به جز بک و مشاور دو ازش نشنیده بودن گفت :

– بکهیون تو چرا نمی‌خوای یه کم من رو درک کنی؟ برای چی حاضر نیستی بهم کمک کنی؟

بک چشماش رو بست تا از سوزش شدیدش جلوگیری کنه :

– خواهش می‌کنم از اینجا برو کریس

باز هم به بک نزدیک شد اینقدر که دیگه الان کاملا روبه روش قرار داشت

لبخند تلخی روی لباش اومد

– تو همیشه برام مثل پسرم بودی بک

سرش رو زیر انداخت :

– می‌دونی که همیشه با وجود اینکه نخواستم ازت خوشم بیاد ولی بازم نشده..قسمتی از من ازت متنفر بوده و قسمتی از تو خوشش میومده و همون قسمت احمقانه تو رو به جای پدری که هرگز ندیده پذیرفته

– پس چرا الان نمیشه بک؟ چرا نمیذاری که مثل پدرت باشم؟

سرش رو بالا گرفت و به جایی که حدس می‌زد صورت کریس باشه نگاه کرد :

– بگو برای چی دوباره سراغ من اومدی؟

– می‌خوام پسرم رو پیدا کنم

– و برای چی فکر کردی من می‌تونم بهت کمکی کنم؟

– سال 1800…زمانی که اون تازه تبدیل شده بود…قبیله ی تو به اون و همسرم پناه داد

بکهیون میون حرف های کریس پرید :

– اونا بزرگترین اشتباه زندگیشون رو مرتکب شدن…اگه به من بود هیچوقت نمی‌ذاشتم…واقعا متاسفم که اون موقع توی این دنیا نبودم

– بکهیون…

کلافه دستاش رو توی هوا تکون داد :

– من نمی‌تونم بهت کمکی کنم…از اینجا برو

کریس نفس عمیقی کِشید :

– خواهش می‌کنم ازت…سعی کن از اونها برام ردی پیدا کنی بکهیون…لطفا

پشت سرش رو به کریس کرد و به سمت کلبه َش قدم برداشت و گفت :

– من هیچوقت هیچ کمکی به تو نمی‌کنم کریس وو…هیچوقت

_____________________

دو دیو مشاور کریس وو سالهای زیادی بود که در خدمت اون کار می کرد و طی این سالها به خوبی فهمیده بود که وقتی اربابش از مسئله ای عصبانیه تا زمانی که خودش بخواد , دیو نباید بهش نزدیک بشه

آه پر حسرتی کشید و از عمارت بزرگه وو خارج شد و به نزدیکی آبشاری که در سمت شمال شرقی دهکده قرار داشت رفت 

همیشه صدای آب براش آرامش بخش بود …صدایی که به خوبی می تونست قلب نا آرومشو تسکین بده

یه نگاه به دور و اطراف انداخت و وقتی مطمئن شد کسی در اون اطراف نیست به حالت اصلی خودش یعنی حالت جغد بودن در اومد

خیلی وقت بود پرواز نکرده و الان به شدت دلتنگه اوج گرفتن در آسمون بود بعد از چند دور دایره وار میون درخت های بلند زدن . برگشت و روی یکی از شاخه ها نشست و صدای هو هو مانندش رو از حنجره َش آزاد کرد

صدایی از نزدیکش شنید :

فکر نمی کردم اینقدر خوب بتونی اوج بگیر- ی

سریع سرش رو به سمت چپ چرخوند

سایه ای روی درخت کناری قرار داشت

دیو اخمی میون ابروهاش آورد و چشمان زرد و مشکیش با رگه های قرمز باریکی از عصبانیت پر شد

کای بلند خندید : 

حالا چرا اینقدر زود جوش میاری ؟ –

دیو تکونی به بدنش داد و به سمت کای خیز برداشت ولی تنها نتیجه ش این بود که محکم به تنه ی درخت برخورد کرد

حالا سایه جایی قرار داشت که دیو تا چند لحظه قبل اونجا بود

کای با لحن تمسخر آمیزی گفت :

… مهم نیست که چقدر تیزر باشی جغد کوچولو…در هر صورت نمی تونی حریف من بشی –

دیو با خشم زیاد به کای نگاه کرد :

تو خیلی حقیری –

کای از روی تنه ی درخت به سمت پایین خزید و روی شاخ و برگ های خشک شده ی روی زمین اومد :

نظرت کمترین اهمیتی برام نداره –

دیو چشماش رو به خوبی تیز کرد و متوجه حرکت کند کای شد :

کندتر از همیشه ای…فکر کنم اربابه عزیزت مراقبت نبوده –

کای از طعنه ی مخفی شده میون کلمات دیو عصبانی شد و با خیز بلندی به سمتش رفت ولی دیو خیلی سریع جا خالی داد :

ممکنه توی حمله بهت گاهی موفق نباشم ولی به همون میزان هم تو در حمله به من نمی تونی موفق – باشی

کای از عصبانیت دوست داشت گردن جغد روبه روش رو بشکونه ولی قبل از اینکه فرصتی برای انجام کاری پیدا کنه . دیو در بالای درخت ها اوج گرفت و از اونجا دور شد

کای نیشخند غلیظی زد

-بالاخره یه روز بهم می‌رسیم جغد کوچولو

__________

جکسون با سختگی از کار زیاد ، خودش رو روی تختش پرت کرد ولی با شنیدن ضربه ای به در اتاقش ، نیم خیز شد و دست سمت چپش رو کش آورد و در رو باز کرد 

چانیول وارد شد و با خوشحالی بهش سلام کرد

دستش رو به کنار بدنش برگردوند و اونو به سایز نرمال در آورد و بدنشو روی روتختی زرشکی رنگش انداخت

چانیول کنارش نشست و دستشو روی شونه ی چپ جکسون گذاشت :

اتفاقی افتاده جکی؟ –

چشماشو بست :

خیلی خستمه –

چانیول لبخند مهربونی زد :

این واقعا عجیبه که ارباب با اینکه نمی تونه هیچ غذایی بخوره …همیشه می خواد صبحانه و نهار و – شامش به موقع آماده باشه

جکسون با لحن غمگینی گفت :

ولی به نظر میاد اون خیلی خوشبخته –

چانیول به نیم رخ گرفته ی جکسون که به طرز عجیبی زیبا هم شده بود نگاه کرد :

گه تو خوشبخت نیستی؟- م

جکسون صورتش رو به سمت چانیول برگردوند :

هستم؟!-

کسون تو بدن سالمی داری…روح سالمی داره و یه جا برای زندگی و دوستایی که دوستت دارن…با – ج همینا هم میشه خوشبخت شد

جکسون زیر ملحفه خزید و رو به چانیول :

میشه امشب رو اینجا بخوابی؟-

لبخندی زد و اونوم زیر لحاف رفت

چرا که نشه؟-

ممنون…-

هوم…راستی جکسون –

چیه؟-

چشمای چان با یادآوردی چیزی برق زد :

من یه کوچولوی خوشمزه رو پیدا کردم –

جکسون گیج شد :

! کوچولوی خوشمزه؟-

هوم…یه آیوتای ریز میزه و خواستنی –

جکسون با تعجب خیلی زیادی :

! ولی مگه شما لامپیش ها از آیوتاها فراری نیستید؟-

چان روی دست راستش چرخید تا به پهلو و به سمت جکسون قرار بگیره :

درسته ، ولی نمی‌دونم واسه چی نمی‌تونم دست از فکر کردن به اون ریزه بردارم –

جکسون خمیازه ای کِشید :

زده به سرت چانیول…هیچوقت یه لامپیش نمی‌تونه با یه آیوتا باشه…صرف نظر از خصومت بینتون ، – شما حتی از نظر قد و قواره ها هم اندازه ی هزاران سال نوری از همدیگه دورید..بهتره بگیری بخوابی

چانیول آهی کِشید و چشماش رو بست تا بخوابه

_______________________

صبح زود با تابیدن نور خورشید به پشت پلک هاش و رقص گرماش روی پوست حساسش ، چشماش رو باز کرد

سرش رو چرخوند تا مثل همیشه صورت آرامش بخش لوهان رو ببینه ولی به جاش نیمی از بالشت و رخت خوابی که روش خوابیده بود رو دید

با وحشت سرجاش نشست و به دور و برش نگاه کرد

اون توی اتاقش بود

وحشت زده از اتاق بیرون دوید و وارد محیط سبز جنگل شد…اینقدر تند میدوید که سبزه ها در اثر ضربه ی محکم پاش به کف زمین ، کنده میشدن.

به اتاق رئیس قبیله رفت و بدون در زدن تقریبا خودش رو داخل پرتاب کرد

قفسه ی سینه َش در اثر اون همه تحرک بالا و پایین میرفت

رگ های برجسته ی سبز رنگ روی تمام صورتش دیده میشد

عصبانی فریاد زد

چرا من اینجام؟-

رئیس قبیله دستی به ریش بلند و سفیدش کِشید

گستاخ شدی سهون ، فریاد میزنی –

سهون که عصبانی تر این بود که بخواد الان به موقعیتی که درش قرار داشت و فرد روبه روش توجهی کنه باز با صدای بلندتر فریاد زد

گفتم من چرا اینجام؟-

رئیس قبیله خنده ای کرد که بیشتر از سر تمسخر بود

بالاخره اون ومپایر محبوبت ولت کرد ، بالاخره ذات خبیثش رو نشون داد –

سهون لرزید ، نه از ترس ، نه از ضعف بلکه از سر اینکه اگر حرف های رئیس قبیله واقعیت داشته…. باشه

دارید دروغ میگید ، اینو میگید که من لوهان رو ول کنم –

فکر میکنی برای چی اینجایی؟ تا دید که دیگه براش استفاده ای نداری و به دردش نمیخوری به هوای – اینکه مُردی آوردت اینجا تا ما جسمت رو دفن کنیم

سهون خنده ی عصبی کرد

من گول حرفاتون رو نمیخورم –

اینو گفت و به سرعت بیرون دوید

براش مهم نبود که کف پای برهنه َش در اثر برخورد با زمین آسیب ببینه و یا شاخ و برگ درختا پوست لطیف صورتش رو زخمی کنه

تنها چیزی که میخواست ، تنها کسی که میخواست فقط و فقط یک نفر بود اونم لوهان

ومپایری که سهون با تک تک سلول های سازنده ی بدنش بهش عشق میورزید

حس میکرد اگه لوهان کنارش نباشه نمیتونه زندگی کنه

نمیتونه نفس بکِشه

نمیتونه خودش باشه

به خودش میگفت که این دروغه ، لوهانه اون ، نمیتونه ترکش کرده باشه

__________

لوهان تمام مدت خودش رو توی اتاق حبس کرده و تمام لباسای سهون رو دور و برش روی زمین پراکنده بود

اونا رو بو میکرد و می./وسید

سینه َش با وجود نداشتن قلب تیر میکِشید

شده بود مثل آدمی که دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ی زندگیش نداره

استیو با چشمای درشت و نگرانش به کارای لوهان نگاه میکرد.

از صبح تمام تلاشش رو کرده بود تا بلکه بتونه ومپایر روبه روش کمی از دنیای غم و غصه ای که برای خودش ساخته بیرون بیاره ولی هیچ کدام از تلاشاش نتیجه نداده بود.

آروم با قدم های ریزش به لوهان نزدیک شد و بعد از بالا رفتن از رانش خودش رو به صورت اون رسوند

با دستای کوچیکش سعی کرد اشک های سرخش رو پاک کنه

برگشت و به صورت غمگین استیو نگاه کرد ، دلش نمیخواست این سنجاب کوچولو هم مثل اون غمگین بشه

به زور از سرجاش پاشد

گرسنته نه؟ سهون عاشق فندقه ، فکر کنم یه کم توی کمد لباسیش باشه –

خنده ای کرد و ادامه داد

از بس دعواش میکنم که دندوناش خراب میشه همیشه اونا رو میون لباساش مخفی میکنه و نمیدونه که – من میفهمم

میشد کاملا توی لحن گفتار لوهان دلتنگیش برای سهون رو دید و شایدم پشیمونی از اینکه اون رو به دست جنگل سپرده ولی خودش میدونست اینقدر جون سهون براش مهمه که حاضره دیگه هیچوقت توی زندگی اون قرار نگیره.

________________

سوهو اعصابش خورد بود…اینقدر که چندین بار سرش رو محکم توی دیوار بغل دستش زد و البته هر دفعه فقط سرش شکست و بعد از چندثانیه دوباره ترمیم شد

! چرا اون پسره کریس از ذهنش بیرون نمیرفت؟

خودشو عاجزانه روی زمین انداخت و شروع کرد به حالت افقی هی قَلط خوردن و آه و ناله کردن.

سوهو تا الان چیزی نزدیک به دو قرن و نیم زندگی کرده بود و این اولین بار توی این عُمر طولانی محسوب میشد که  اینطور یک نفر توی ذهنش خونه کرده و به نظر میرسید حاضر به بیرون رفتن نباشه.

ل/ب های کریس دائم از یک سمت ذهنش به سمت دیگه میرفت.

انگار که یه گوی توی محفظه باشه و با هر بار تلاشش برای بیرون کردنش اون گوی فقط از قسمتی به قسمت دیگه بره.

؟ ! اون ل./با چی داشتن که سوهو اینطور چشنه ی بوس./دنشون شده بود

خوب اون عادت به بو./یدن کسی نداشت و همیشه فقط به سمت گردن افراد میرفت و براش جای تعجب ؟! زیادی داشت که چرا باید هوس بو./یدن ل./ب های یک نفر رو توی سرش داشته باشه

اینطوری نمی‌شد…اگر می‌خواست اینطوری پیش بره قطعا اون دیوانه می‌شد…هرچقدر هم که غرورش خورد بشه مهم نیست …اون باید بره و این روح رو ببو./ه…درسته ، فقط با بو./یدن اون ل./ب های کوچک و برجسته هست که میتونه آروم و قرار بگیره

************* **********.

چانیول روی تخت بزرگ دراز کِشیده و مشغول کمی استراحت بود ، به این خاطر کمی ، که از صبح در حال تمیزکاری محوطه بود و الان فقط ده دقیقه زمان برای استراحت داشت… مسلما ده دقیقه چیزی برای استراحت نیست مخصوصا وقتی ذهنت دائم درگیر یک نفر باشه.

اون پسره ی ریزمیزه با اجزای کوچک صورتش بدجور توی ذهن پارک چانیول مونده بود.

همیشه میگفت یکی از مزخرف ترین و دروغ ترین اتفاقات عشق در نگاه اول هست.

برای اون هیچ معنایی نداشت که بخوای در یک نگاه از یک نفر خوشت بیاد و بدتر از اون بخوای عاشقش بشی. ولی الان خودش داشت به این نتیجه میرسید که نکنه دلش رو به اون پسر داده؟! هیچ دلیل موجه دیگه ای برای فکر کردن زیاد از حدش و تپش های شدید قلبش با یادآوری بکهیون پیدا نمیکرد.

این وحشتناک بود…قطعا خیلی وحشتناک بود.

اینکه بخوای قلبت رو در گروه یک نفر بذاری و فقط به اون پایبند باشی ، وحشتناک ترین اتفاق ممکنه در زندگی درهم و برهم چانیول بود.

صدای داد یک نفر اون رو به خودش آورد…صدای داد جکسون که از طبقه ی پایین به گوش میرسید.

در اتاق رو باز کرد و تقریبا از پله ها خودش رو به پایین پرت کرد تا بتونه شرایط به وجود اومده رو ببینه.

جکسون چند ماهی رو توی دست  داشت و اونا رو توی هوا جلوی چشمای خیس از اشک چِن تکون میداد و هوار میکِشید.

هم زمان با چانیول، دیو هم به توی آشپزخونه اومد تا ببینه چه وضعی به وجود اومده.

وقتی متوجه نعره های گالوتِ روبه روش شد برای ساکت کردنش اون هم داد بلندی کِشید و هر سه شون به سمت دیو برگشتن

اینجا چه خبره؟-

اولین نفری که جواب داد جکسون بود که ماهی رو  توی سر چِن کوبوند

از این احمق بپرسید –

چانیول با حالت یورشی سمت جکسون رفت تا حساب اون رو برای کتک زدن هیونگش برسه ولی با صدای دیو به سر جاش برگشت

پارک چانیول عقب بایست –

با همون اَبروهای گره خورده در همدیگه به جکسون نگاه کرد

مثل یک آدم تعریف کن که اینجا چه خبره بوده ، زودباش –

جکسون چشم غره ای به چِن رفت و گفت

من این ماهی ها رو امروز صبح خودم از بازار گرفتم و بعد از آوردنش اونا رو توی یخچال گذاشتم – ولی اون احمق همه رو برداشته و توی آب انداخته و میگه میخواسته که اونا زنده بشن

دیو با همون خونسردی ای که همیشه توی صورتش داشت

حالا ماهی ها خراب شدن؟-

نه ولی این احمق رو ببینید؟ میگه اونا رو توی آب انداخته تا ماهی ها زنده بشن ، آخه کدوم آدمی – همچین کاری میکنه؟ ماهی ای که مُرده ، مُرده و قرار نیست با توی آب انداختنش زنده بشه

دیو

مهم اینه که ماهی ها هنوز سالمن و تو میتونی ازشون استفاده کنی پس این اوضاع قاراشمیش شده رو – تمومش کن و سرکارت برگرد

جکسون نالید

.. ولی مشاور دو.-

دیو با نگاه کاملا جدی به صورتش خیره شد

همین الان برمیگردی به سر کارت –

روش رو به سمت چِن و چان گرفت و ادامه داد

شما دو نفر هم برگردید توی اتاقتون –

وقتی دید هیچ کدوم حرکتی نکردن این دفعه با صدای قاطع تری گفت

نشنیدید چی گفتم؟-

جکسون احترامی کوتاه گذاشت و توی قسمت پشتی آشپزخونه برگشت تا ماهی ها رو پاک کنه

چان هم دست چن رو گرفت تا اون رو بیرون ببره ولی چن دستش رو محکم بیرون کِشید و به طرف در سالن دوید و از ساختمان بیرون رفت.

چانیول خواست  دنبالش بره ولی دیو مانعش شد

بذار یه کم تنها باشه.-

چن توی محوطه میدوید و اشکاش معصومانه گونه هاش رو تَر میکرد.

اون از اینکه همیشه احمق خطاب بشه خسته شده بود. اون دیگه نمیخواست یک احمقه بدرد نخور باشه.

نفهمید چی شد و چرا ولی یک آن به دور و برش نگاه کرد و متوجه شد ناخواسته به بازار و جلوی مغازه ی شیومین اومده.

اونروز صبح شیو مشغول تحویل گرفتن بار برای مغازه بود و وقتی که سرش رو چرخوند متوجه چِن شد که با بینی سرخ شده و چشمای پُف کرده بیرون مغازه ایستاده و بهش زل زده.

هوفی از حرص گفت و بیرون اومد و نزدیکش رفت

چی شده چِن؟ اینجا چیکار میکنی؟-

بدون اینکه جوابی بده محکم شیومین رو میون بازوهای مَردونه َش گرفت و هق هقش بلند شد

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 39 نظر 13 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان

الهی بمیرم برا چن چنم خیلی مظلومه
عالی بود ممنونم

Monster oh
مهمان

سهونی من😢
بمیرم الهی
چقدر بیچاره میباشد😭😢😭😢😭😢😢
هعی…
عالی بود
شوچن ایز ریل😻😍😻😍😻😍😻

s
مهمان

man fek kardam oon moghe suhu tasavor karde!!!!
chen naze agha kheli kheiliii
baekam ajam ada o atvar dare !!!!!! :bunny: :bunny:
mersi aji :heartme: :heartme: :heartme:

Marzi
مهمان
lulu
مهمان
pari.baek
مهمان

واییییییی چه قشنگ چه احساسی…..اخ جوووووووووووون چانبکم.. ولی نگرانم که بک چانیو نراحت کنه..خدا کنه دعوا نشه….کریس و بک چه نسبتی باهم دارن؟؟؟ :huh: ای جانم دلم واسه لوهاان کباب شد… به چه حقی چنو مسخره میکنن؟؟ :qorqor: :qorqor: :qorqor: :qorqor: جکسونه بی ادب…..الهی بچم مهربون…ایشالا بکم عاشق چانی بشه من حرص نخورم…. اونی قسمت بعدی لطفاا :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :cheshmak: :bunny: :bunny: :bunny:

Pariss
مهمان

عشقه لوهان و سهون خییییلی قشنگه اصا وقتی میخونمش نابود میشم :aaar:
بکهیون و چن دوتا شخصیت دوس داشتنین واقعا عاشقشونم :heartme:
من همه فیکاتو خوندم خیییلی عالین همشون مرسی :kissme:

fatima_p
مهمان

چان عاشق بک شد بالاخره اخیییشششش :charkhesh: :charkhesh:
چن طفلکیییی :cry: بیچاره :cry: :cry: عزیزممممم :cry: :cry:
مرسیییییی عالی بووود :heartme: :heartme: :heartme:

shabnam1986
مهمان

اوخییی
عالی بود
راستی
میشه تو قست بعدی از چان و بک بزاری ک ما بفهمیم دقیقا چقدر از نظر قد و قواره با هم فرق دارند؟
مرسی

narsis69
مهمان
عخخخخخی. چانی عاشق شده،عاشق آیوتا کوچولوی خوشمزمون. ای جانم. الهی.سهونی ، گناه داره. عرررررررر. لوهانم. الهی. باز خوبه سنجابه پیششه! دلم خیلی واسه هونهان سوخت. خخخخ. سوهو تو کف ل/بای کریسه هنوز!!!! :khande: من خییییییلی کای و دوس دارم. خییییییییییلی خاصه. کلا از اینکه سایه س خوشم میاد. خخخخخخ. :khande: دی او؟؟ جغد؟؟ حلوای من !! خیلی بامزه بود. :khande: واااای. یاد حرف چان افتادم که گفت مشاور دو ،یه جغد ه که میتونه به شکل آدم دربیاد!!!حرفش درست بود. :khande: کریس و بک!!! چقد رابطشون عجیب و مرموزه!!! بک ؟؟ مثل پسر کریس؟؟ چرا کریس و بخاطر خوناشام شدن… Read more »
Setayesh
مهمان

ای جان چن طفلی😢
سوهو میخواد کریس رو ببوسه آخجووووووونننننن جججججیییییغغغغغغ ایول😁

Armita
مهمان

عالی بووووووووووووووود
قسمت چن چنیم عرررررررررر :aaar: :aaar:

Fe
مهمان
هانا
مهمان

خیلی عالی بود مرسیییییییی :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

ava
مهمان

وای عزیزم چن چنی طفلکی
عالی بود

LILIA
مهمان

به به..
عالییییییییییی بودددد..
عالیییییییی…..
:like: :like:

۸>]
مهمان

چن رو اذیت نکنید خوب خنگه آدم که نکشتهههههه
کاش سهون بفهمه لوهان چرا ولش کرده … مثلا باید جنگل و رود و قبیله ی لوهان چون متعلق به روشنی و اینجور چیزان خوب باشن ولی برعکس همش در حال دروغ گفتن و بدجنسین …لوهان خون اشام خیلی از اونا پاک تره …
ممنون

۸>]
مهمان
wpDiscuz