سلام قسمت هجدهم از فیک “داستان میش ماش”

قبل از خوندن این قسمت

 ممنونم ازتون ، من تک تک کامنتاتون رو می‌خونم و واقعا خوشحال میشم از اینکه می‌بینم نظرتون رو در مورد فیک بهم می‌گید و این قسمت رو سعی میکنم کامنتاش رو بجوابم توی خود کامنت

در مورد سوالی که یکی از دوستان پرسیده بود در مورد چانبک : قد بکهیون رو 150 سانت حساب کنید و چانیول رو 184 سانت

نمی‌دونست باید چیکار کنه و چطوری غول روبه روش رو آروم کنه.

شیومین اولین باری بود که اشک های چن رو میدید و اولین باری بود که آغوش اون رو حس می‌کرد.

آغوشی که به طرز عجیبی براش آرامش بخش بود.

به زور خودشو از چن جدا کرد و بعد از اینکه به شاگرد مغازه َش سفارش کرد حواسش به بارها و مغازه باشه دست چن رو گرفت و اونو به سمت رودخونه ی کوچکی که قسمت جنوب شرقی قرار داشت بُرد

راه منتهی به رودخونه یک سراشیبی پوشیده شده از چمن های کوتاه بود که الان به خاطر سرما آب میونشون یخ زده و زیرنور خورشید برق می‌زد.

شیومین یک لحظه روی چمن ها پاش لیز بُرد و قبل از اینکه بخواد روی زمین سقوط کنه دست های حمایتگر چن بازوهاش رو گرفت.

سایز بدنی شیو در مقابل چن شدیدا کم بود و همینم باعث می‌شد اون مثل یک پسربچه توی آغوشش جا بشه.

صدای مهربونه چن کنار گوشش زنگ خورد

-باید مراقب باشی ، الان چمن ها لیزن

بعد از پایین رفتن از سراشیبی روی نیمکتی روبه روی آب یخ زده ی رودخونه نشستن

چن سرش رو زیر انداخت و صدای فین فینش شنیده شد

شیو توی صورتش دولا شد و با چشمای کِشیده و درشتش به صورت خیس از اشک چِن نگاه کرد

خودشم نمی‌دونست چرا ولی غم این چهره ی دوست داشتنی و مهربون بدجوری قلب کوچیکش رو به درد آورده بود.

-اتفاقی افتاده چِن؟ واسه چی اینقدر ناراحتی؟

بینیش رو بالا کِشیده و بدون اینکه به شیومین نگاه کنه شروع کرد به حرف زدن

-من یه احمقم ، من خسته شدم از بس بهم بگن احمق ، خودم می‌دونم واقعا کودَنم و نمی‌خوام دائم اینو بهم یادآوری کنن…من …من …من از خودم بدم میاد

گریه هاش بیشتر و بیشتر شد و آخرش شیومین به مهربونی و ملایمت اونو بغل کرد و در حالی که با چهار تا از انگشت های دست کوچیک و تُپلش پشت شونه ی چن می‌زد گفت

-ولی تو مهربونی و بهترین انسانی هستی که من تا الان دیدم چِن…قلب مهربونت مهمه نه ذهنت …تو …تو…خیلی دوست داشتنی هستی

خودشم از حرفی که زده تعجب کرد و تقریبا تا نزدیک گوش هاش سرخ شد.

وقتی چِن اونو از خودش جدا کرد شیومین جرات نداشت که حتی یک اینچ تکون بخوره.

اون خیلی خیلی خجالت زده بود

چن دستش رو زیر چونه ی شیومین گذاشت و صورتش رو به سمت خودش بالا گرفت و با چشمای غمگینش و لبخندی که مغایرت زیادی با اون غم داشت گفت

-می‌دونی چیه؟ من خیلی وقته که دوستت دارم شیومین ، خیلی وقته که ازت خوشم میاد ، ولی فکر نکنم تو به آدم کودَنی مثل من توی زندگیت نیاز داشته باشی و یا اهمیت بدی و یا بخوای بهش علاق…

ولی قبل اینکه بتونه حرفش رو ادامه بده ل./ب های شیومین به نرمی روی ل./ب های کِشیده ی چِن قرار گرفت و بو./ه ی کوچک و ملایمی بهشون زد.

خودشم نمی‌دونست چرا خیلی ناگهانی خواسته بود چِن رو ببو./ه و یا چرا حس کرد که قلبش با شنیدن اعتراف اون خوشحال شده.

تا همین چند روز قبل از نظرش چِن موجود به درد نخوری میومد که فقط قابل ترحم بود ولی الان پسری که رو به روش قرار داشت بدون اینکه خود شیومین بخواد براش تبدیل شده بود به یک فرد دوست داشتنی و مهم.

چن لبخندی زد و دستاش رو دور کمر شیومین حلقه و بو./ه شون رو عمیق تر و شدیدتر کرد.

لب بالا و پایین شیومین رو میون ل./ب های خودش گرفت و مِکید و زبونش رو روی اون ها کِشید.

درجه حرارت بدن شیو به طرز عجیبی بالا رفته و حس می‌کرد دیگه سرمای اطرافش رو اصلا حس نمی‌کنه.

مثل اینکه فصل از زمستان به تابستان تغییر کرده باشه.

زبون کوچیکش رو با خجالت زیادی بیرون و اونو با زبون چِن به بازی در آورد.

هیچوقت فکر نمی‌کرد بو./یدن کسی اینقدر لذت بخش باشه.

از نظر اون همیشه رق./ دو زبون باهم و ترکیب آب دهن دو نفر باهمدیگه واقعا کار چندش آور و مزخرفی به نظر میومد ولی الان این بو./ه و این رق./ زبون ها و ترکیب آب دهن واقعا براش لذت بخش و خواستنی شده بود طوری که اگر مجبور نبود حاضر نمی‌شد ل./ب هاش رو از ل./ب های چِن فاصله بده.

با خنده به صورت لبو شده ی شیومین نگاه کرد

-حاضری منه احمق رو قبول کنی؟

شیو سرش رو بالا گرفت …دو چشم روبه روش با علاقه و مهر زیادی بهش خیره شده بودن…دو چشمی که می‌شد به خوبی ازشون قلب پاک صاحبشون رو تشخیص داد

سرش رو با خجالت به بالا و پایین تکون داد و خودشو توی آغو./ش چِن جمع کرد.

************* ********************

کای حس سردرد بدی داشت…اینقدر بد که به زور تونست خودش رو جمع و جور کنه و از توی رخت خوابش بیرون بیاد.

شب قبل هرچی که تاعو بهش اصرار کرده بود اون حاضر نشده که پیشش بره و کنارش بخوابه.

دلش می‌خواست خودش رو به نحوی سرگرم کنه و بتونه از این همه فکر و خیال بیرون بیاد.

نیشخند خبیثانه ای روی لب های حجیم و خوش فرمش اومد… چرا نره و یه کم اون جغد عینکی رو اذیت نکنه؟

مسلما اذیت کردن اون خیلی خیلی از اینجا موندن و نگاه کردن به در و دیوار اتاقش لذت بخش تر بود

سریع به صورت سایه وار خودش در اومد…باید به دهکده ی میش ماش می‌رفت و بعدش هم به املاک تِرور.

حتی اگر قرار باشه به خاطر این کار تاعو تنبیهش کنه …

ولی قبل از اینکه بتونه از دَرز پنجره خارج بشه تاعو با شدت زیادی در اتاقش رو باز کرد و دست به سینه ایستاد

کای به سمتش برگشت و غرید

-چیکار داری؟

-یه ماموریت برات دارم

با شنیدن اسم ماموریت نیشخند کای غلیظ تر از سابق شد…ماموریت های تاعو معمولا مُفرح و پر از حادثه بود.

تاعو با لحن خشک و دستوری ای گفت

-باید مشاورِ کریس رو برام بدزدی و به اینجا بیاری

گوش های کای زنگ خوردن و برای چند لحظه هر حرکتی ازش سلب شد…ینی اون باید اون جغد عینکی کوچولو رو می‌دزدید و به اینجا میورد؟!

-برای چی باید این کار رو کنم؟

-دلیلش به تو مربوط نیست ، کاری که ازت خواستم رو انجام بده

-تا دلیلش رو ندونم هیچ کاری نمیکنم

تاعو قدمی به سمتش برداشت و محکم با ضربه  ی دست قبل از اینکه بتونه کای واکنشی نشون بده اونو به دیوار سمت چپ پرتاب کرد.

تاعو تنها کسی بود که حتی زمان سایه بودن کای هم می‌تونست بهش آسیب بزنه

-این روزا خیلی مزخرف شدی کای…در حدی که گاهی می‌خوام این رو که بهت علاقه دارم فراموش کنم و برای همیشه از این زندگی نکبتت خلاصت کنم

کای با عصبانیت بی سابقه ای که تا الان تاعو ازش ندیده بود به سمتش اومد و مثل یک مِه سیاه رنگ روبه روش قرار گرفت

نیمه ی راست تاعو که نیمه ی خِیرش بود از شدت بار منفی وجود سایه ی روبه روش به لرزش افتاد و پای راستش بی اختیار به عقب رفت

کای با لحن کاملا جدی و خشنی گفت

-دیگه هیچوقت من رو تهدید نکن زی تاعو…یادت باشه اگر من اینجام به اجباره و این اجبار در حدی برام سنگینه که گاهی سبب بشه عقلم کار نکنه و وقتی هم عقلم کار نکنه خودت می‌دونی که چه کارایی می‌تونه ازم بر بیاد

تاعو خنده ی بلندی کرد

-کای یادت نره که تو اونقدرها هم قوی نیستی ، یادت نره که من کی هستم ومی‌تونم چه بلاهایی سر تو و اون عزیز دلت بیارم ، هنوز فراموش نکردی که…آدرس گُمشده َت رو فقط من دارم و اگه زیادی به پروپام بپیچی ممکنه دیگه هیچوقت نتونی اون رو ببینی

با شنیدن اسم گُمشده ، کای عقب نشینی کرد…اون هنوز نتونسته بود عزیزترین فرد زندگیش رو پیدا کنه و مسلما اگر تاعو رو بیش از حد با خودش چپ می‌نداخت امکان پیدا کردن اون فرد می‌تونست برای همیشه از بین بره برای همین فقط با حرص نفسش رو بیرون داد و از پنجره خارج شد.

کای وقتی که از قصر بیرون اومد تمام فکر و ذهنش درگیر این موضوع بود که چطور باید اون جغد عینکی رو بدزده

اون احمق نبود و به خوبی اینو می دونست که نباید دیو رو دست کم بگیره …کسی که کریس وو . رئیس بزرگ و باهوشه آوها به عنوان مشاورش انتخاب کرده مسلما نمی تونست فقط یک فرد عادی باشه…

قطعا اون خیلی خطرناک تر از چیزی بود که نشون می داد…شاید اون مثل ماری بود که در گوشه ای میون بوته های هم رنگ با تنش مخفی شده و فقط منتظر فرصتی برای پیچیدن دور تن و خرد کردن استخوان های شکارش باشه .

کیونگ سو در ظاهر فقط یک مشاور ساده بود. در حالی که شاید پشت این شخصیت آرام چیزهای خیلی بیشتری قرار داشت

_______

کیونگ سو وقتی از آرامش نسبی رئیسش مطمئن شد تصمیم گرفت تا شخصا برای صحبت کردن با آیوتای خود رای بره  تا شاید بتونه اونو راضی به همکاری با کریس وو و یافتن پسر گمشده ش کنه.

هوای سرد و خشک دهکده با وجود لرزشی که به بدن می داد بازهم لذت بخش و دلنشین بود…لااقل برای دو کیونگ سو.

وارد  راه مارپیچی و طولانی ای که اسمشو جاده ی لوبیای سحر آمیز گذاشته بود شد.

جاده ی خاکی با قلوه سنگهایی که گاهی زیر پا میومد و درخت های فوق بلند با شاخه های خشک شده و البته شدیدا برنده

نیشخندی از روی رضایت لبای قلبی شکلش رو گرفت.

چیزی در ذهنش جرقه زد و چند لحظه بعد کیونگ سو به حالت جغدیش در اومد و بر بالای درخت ها اوج گرفت

******************* *************************

لوهان با کلافگی دوباره ناخنش رو روی تن استیو کشید

– خوب شد ؟

استیو همونطور که روی زمین به پشت دراز کشیده و لوهان با انگشت در حال خاروندن شکمش بود…سرش رو به عقب داد و با چشمای خمار شده

– هی این عالیه پسر

لوهان با حالت عصبانی ای انگشتش رو برداشت و استیو رو به حالت گلوله در آورد و توی پرده ی اتاق پرتش کرد

هی چرا می زنی ؟-

گمشو فعلا از جلوی چشمام –

استیو سریع اومد و پایین پای لوهان به حالت دست به کمر ایستاد

هی حق زدن منو نداری … منو بگو که به خاطرت دارم تمام سعیم رو می کنم … من فقط می خوام – تو رو شاد کنم

لوهان روی دو زانوش نشست و صورتش رو روبه روی صورت عصبانی استیو گرفت

خواروندن شکمت دقیقا چه ربطی به سرگرم کردن من داره ؟-

خوب…خوب…خوب سرگرمی دیگه ..-

لبخند عریضی زد و ادامه داد

فکرت درگیر شکم من میشه دیگه –

لوهان بی اختیار با دیدن اون لبخند گشاد و لحن لوس و ازخود راضی …بلند بلند شروع کرد به خندیدن

استیو با خوشحالی سریع از لوهان بالا رفت و دستای کوچیکش رو تکیه گاهیش روی صورت لوهان کرد و محکم گونه ش رو بو./ید

سریع استیو رو که مثل آدامس به صورتش چسبیده بود جدا کرد و روی زمین گذاشت و با کف دست صورت خودش رو پاک کرد

اَه تفیم کردی –

لیاقت نداری –

هی مراقب حرف زدنت باش –

مراقبم –

می زنمت پرت شی توی دیوارها –

استیو بهش زبونک انداخت و با سرعت بالا از اونجا دور شد

لوهان با حرص پوف کرد

مگه دستم بهت نرسه استیو –

 

______

سهون زانوهاش رو توی شکم جمع کرد و از پشت کمرش که حالا دیگه اثری از جای زخماش رو نداشت به تنه ی درخت تکیه داد

چشماش باز هم از اشک های ناخواسته َش سوزش پیدا کرد

این روزها اون حتی نیاز به فکر کردن راجع چیزی نداشت…بدون فکر کردن و یا پیدا شدنه مشکلی . گاه و بی گاه چشماش پر اشک می شدن و بعد از چند لحظه تمام صورت مهتابی رنگش از اشک خیس می شد.

آه عمیقی کشید و توی فکر به لوهان غرق شد

صدایی شنید …کسی با صدای زنگ داری داشت اسم اونو می گفت

مسلما در تمام دهکده فقط یه نفر با این صدا پیدا می شد و اونم الهه ی بنفشه ها بود.

سویونگ دختری قد بلند با اندامی باریک و موهای بنفش یخی و زرد و چشمانی درخشان …اینقدر که بیشتر شبیه به دو سنگ تراش خورده ی قهوه ای بودن تا چشم های طبیعی یه الهه.

پیش سهون که رسید دامن پرچینش که از گل های بنفشه و اطلسی بود رو به سمتی جمع کرد و کنارش روی زمین  نشست.

لبخند زیبای همیشگیش رو زد

چطوری سهون ؟-

لباش لرزیدن و صورتش رو توی گردن کشیده و سفید سویونگ فرو برد

دلم براش تنگ شده …دلم می خواد الان جفتم بود –

اشک های گرم سهون از روی گردن سویونگ می گذشت و وارد یقه ی بنفش و زرد لباسش که از گل های بنفشه بود می ریخت

دست راستش رو روی گونه ی سهون گذاشت و به آرومی شروع کرد به نوازش صورتش

دوست داری که ببینیش؟-

سهون سریع از توی ب./غلش بیرون اومد و با چشمای خیس و ملتمسش به صورت زیبای سویونگ خیره شد

! میشه ؟-

اوهوم ، ولی کسی نباید بفهمه ، باشه سهون؟-

سرش رو تکون داد

قول می‌دم ، خواهش می‌کنم ، من باید ببینمش –

ولی از دور می‌تونی…-

! منظورت چیه؟-

سویونگ لبخندی زد و بعد از اینکه بلند شد و با هر دو دستش موهاش رو مرتب کرد و دوباره یه سمت رو با گل سفید رنگی بالا برد دستش رو به سمت سهون گرفت

بلند شو باید بریم جایی –

وقتی متوجه ی کِشش غیرعادی لب های سهون به دو سمت شد ، اخمی میان اَبروهای نازک و خاکستری رنگش آورد

چی اینقدر سبب خنده َت شده اوه سهون؟-

نونا…ببخشید ..ولی موهات بیشتر شبیه به رشته های نودالیته تا موی عادی –

سویونگ با حالت اذیت کردن و البته کمی پرخاش سمت سهون رفت و چند لحظه بعد جفتشون میون درخت های بلند چنار در حال دویدن دنبال همدیگه بودن.

********************* *************************

شیومین برای اولین بار توی زندگیش احساس خجالت رو تجربه می‌کرد.

شیومینی که توی هیچ زمان و مکانی از حضور شخص دیگه ای خجالت زده نشده بود الان با شَرم زیادی سرش رو زیر گرفته و به بازی انگشت های دستاش میون همدیگه نگاه می‌کرد.

چن برگشت و به لُپ های خوشمزه ی شیو که به طرز عجیبی گل انداخته بودن نگاه کرد و با خنده ی بلندی دستش رو دور شونه َش انداخت و اونو به خودش فشار داد

تو واقعا بامزه ای شیومین شی –

خودش رو فاصله داد و اخم بانمکی کرد

شیومین شی چیه؟ بگو شیومین…فقط شیومین ، بدون هیچ پیشوند و پسوندی –

چن دوباره خندید و شیو به این فکر کرد که چقدر صدای خنده َش شادی بخشه

باشه شیومین ، سنجاب کوچولوی من –

هی روی من اسم نذار ، وگرنه منم تو رو جوکر صدا می‌زنم –

چن چشمکی زد

– می‌تونی من رو کله پوک هم صدا بزنی

شیو اومد و دست به سینه با حالت طلبکارانه ای جلوش ایستاد

– خوشم نمیاد وقتی دائم به خودت حرفای نامربوط می‌زنی…بدم میاد وقتی خودت رو خنگ و اینجور چیزا صدا می‌زنی

چن لبخند تلخی زد

– ولی این چیزیه که من هستم شیومین

– هیس…دیگه نمی‌خوام از این مزخرفات ازت بشونم…تو چِنی…جوکر…جوکرِ…

سرش رو زیر انداخت و با لحن فوق العاده خجالت زده ای گفت

– دوست داشتنی من (منظورش : جوکرِ دوست داشتنی من هست)

چن جلو رفت و بی توجه به اینکه اونا الان توی جاده ی دهکده در حال قدم زدن بودن و ممکن بود کسی ببینتشون ، شیومین رو محکم بغ./ل کرد ، هرچند صورت شیومین تا پایین قفسه ی سینه ی چن می‌رسید

– خیلی دوستت دارم سنجاب کوچولو

___________

سوهو تقریبا سومین بطری مش./وب رو هم توی گلوی خودش خالی کرد و آخرش تصمیم خودش رو گرفت.

حالا ساعت 7 غروب شده بود و دیگه خورشیدی در آسمون نبود و این نشون می‌داد که اون میتونه به بیرون از دخمه بره

با اینکه تصویری از خودش نمی‌دید اما به صورت فرضی با تصور موهاش در ذهنش ، دستش رو روی اونا کِشید و مرتبشون کرد

یکی از لباسایی که از سالهای پیش توی کمدش داشته و الان دوباره روی مُد اومده بود رو پوشید .

درسته این کارش می‌تونست براش نهایت شرمساری محسوب بشه ولی سوهو واقعا دیگه تحمل اینکه اون ل./ب های خوشگل و چشمای نافذ رو فقط در ذهنش داشته باشه رو نداشت.

از در بیرون اومد و برای سرعت بخشیدن به حرکتش به صورت مِه در اومد.

وقتی به نزدیکی املاک تِرور رسید

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)