Fanfiction Mishmash Story ep20

سلام قسمت 20 فیک “داستان میش ماش”

پ.ن: دوستانی که دنبال اینن فیک که تمام بخونن ، یکی اینکه وقتی تمام شه من تا مدت طولانی ای پی دی افش رو نخواهم گذاشت یکی هم اینکه این فیک تعداد قسمتاش کم نیست ، یکی هم اینکه من قصد نصفه گذاشتنش رو ندارم ، پس با خیال راحت بخونیدش همین الان smile)))))))))))))))

مارک لبخند زد و سرش رو بالا گرفت.

گالوت محبوبش ایستاده و به صورت اون نگاه می کرد

جکسون با ابرو به بغل دسته مارک اشاره کرد

– می تونم بشینم؟

مارک کمی کنار رفت و اینطوری جکسون تونست کنارش بشینه

مارک با لحن غمگینی گفت

– امشب ستاره ها مشخص نیستن

– می تونی اونا رو توی ذهنت تصور کنی

– ولی من می خوام اونا واقعی باشن نه زاییده ی فکر من

جکسون برگشت و بهش نگاه کرد

– چرا فکر می کنی ذهنت واقعی نیست ؟

– چون تصور ستاره رو من دارم به وجود میارم و اونو تصور می کنم

– ولی ستاره ها در واقعیت وجود دارن … تو داری یه چیز واقعی رو تصور می کنی… پس تصورت اشتباه نیست  … تصورت واقعیه… گاهی تصور یه چی حتی از خود اون چی هم واقعی تره

مارک چندبار پلک زد و بعد تک خنده ی آروم و کوتاهی کرد

– من از حرفات سر در نمیایم

– ولی من شنیده بودم که کپتیوها خیلی باهوشن

مارک بی اختیار اخم کرد

– تو زیادی گیج کننده حرف می زنی

جکسون لبخند کمرنگی زد

– بذار برات یه مثال بزنم…من بارها توی تنهاییم بو./یدن ل./ای تو رو تصور کردم ولی من هیچوقت تو رو در واقعیت نبو./یدم اما تونستم توی ذهنم حتی طعم ل./اتو مزه مزه کنم … خوب به نظرت این تصور زیادی واقعی نیست ؟

مارک به وضوح جا خورد…خودشو عقب کشید و با دهن نیمه باز به جکسون خیره موند

یعنی الان جکسون بهش اعتراف کرده بود؟!

این دیگه چطور ابراز علاقه ای بود؟!

خیلی نتونست توی شوکه اعترافش بمونه چون چند ثانیه بعد با حس ل./ های جکسون روی ل./ای خودش . توی شوک بزرگ تری فرو رفت

—–

 

لوهان به استیو که رو به روش ایستاده و در حال دلقک بازی های مختلف بود نگاه می کرد

اینور و اونور می چرخید و به هر طریقی که بود سعی می کرد که لوهان رو به حتی شده لبخند کمرنگی باشه وادار کنه.

صداش رو کمی تغییر داد…یکی از دستاش رو لبه ی کمرش زد و شروع کرد به تاب دادن کمرش

– قر تو کمرم فراوونه …

لوهان بالشتکی که جفتش بود رو به سمتش پرت کرد

–  خفه شو

استیو با پرویی روی بالشتک ایستاد و گفت

‘ حالا یارم میاد  … دلدارم میاد … حالا لوهانم میاد …حالا ومپایرم میاد…خاطرخوات می مونم خاطرخواه چشم قرمزت…تو خوبی…تو ماهی…فدات نشم الهی

لوهان بی اختیار زد زیر خنده

استیو با رضایت از اینکه تونسته بالاخره اون رو بخندونه به آواز خوندن و ر./صیدنش ادامه داد

—–

سویونگ جلو رفت و بازوی سهون رو گرفت

– سهون بیا بریم…قول می دم فردا باز برگردیم

هیوک گفت

-خوبه. فراریش بده…

سهون با عصبانیت بازوش رو رها کرد

– نمی خوام…من می خوام همین الان لوهانو ببینم …می خوام به این ثابت کنم که داره حرف مفت می زنه

 

هیوک با نیشخند غلیظی داخل درخت رفت و چند لحظه بعد با گویی برگشت

روی زمین نشست و با اشاره دست از سهون خواست روبه روش بشینه

سویونگ هر لحظه بیشتر از قبل اینکه به سهون همچنین پیشنهادی داده بود پشیمون می شد.

سهون رو به روی هیوک به صورت چهار زانو روی زمین نشست

به گوی زل زد

هیوک با نیشخند گفت

– شرط می بندم الان در حال بگو و بخند با یکی دیگه هست

دستاش رو به حالت مدوری شروع کرد به چرخوندن بالای گوی و خوندن یه سری ورد

چند لحظه بعد چهره ی لوهان در حالی که روی کاناپه ی تک نفره توی اتاق نشسته و بلند بلند در حال خنده بود نمایون شد

سهون حس کرد خون در تموم بدنش یخ زد و سرش و قلبش به سمت انفجار رفت

صدای لوهان رو شنید

–  استیو بس کن …وای پسر تو معرکه ای

سهون از روی زمین پاشد

تموم تنش می لرزید

سعی کرد اشکاش رو نگه داره

پشت سرش رو به هیوک کرد

با بدجنسی گوی رو توی دستش گرفت

با اینکه سنجاب رو دید ولی به سهون گفت

– هی چقدر هم پسره خوشگله

صدای استیو که از حالت عادی به ./کسی و صدای انسان تغییر داده شده بود اومد

– هی لوهان تو هم برام شعر بخون

– چرت نگو…اه استیو نکن تفیم کردی

سهون نتونست بیشتر از اون بمونه … نتونست بیشتر از اون تحمل کنه.

شروع کرد به دویدن و دور شدن از اونجا

نه امکان نداشت…لوهانه اون همچین کاری نمی کرد.

ولی اون چهره ی خودش بود…صدای خودش بود…

چطوری تونست بهش خیانت کنه؟

چطوری سهون رو کنار گذاشت؟

مگه نه که خودش همیشه می گفت سهون همه زندگیشه؟!

مگه نمی گفت هیچوقت ترکش نمی کنه؟!

پس چی شد؟ چرا الان با یکی دیگه بود؟

سهون دست از دویدن کشید و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن

به یقه ی لباسش چنگ زد و سعی کرد نفس بکشه ولی انگار که هوا وارد ریه هاش نمی شد.

انگار که هیچ اکسیژنی دورش نباشه

چند ثانیه بعد دیگه چشماش جایی رو ندید و بیهوش روی زمین افتاد.

—-

لوهان سعی کرد با دستاش استیو رو کنار بزنه ولی اون هنوزم داشت صورتشو تف مالی می کرد

پایین تر رفت و گردن لوهان رو بو./ید.

خنده ش قطع شد و بی اختیار استیو رو از گردنش جدا کرد

اونو روی زمین گذاشت و چشماش پر اشک شد

– دیگه هیچوقت گردنم رو ن.وس

از روی کاناپه بلند شد و سریع بیرون رفت

از خونه خارج شد و شروع کرد به دویدن

سهون عاشق بو.//یدن گردنش بود

عاشق خیس کردن گردنش با ل./ها و زبونش.

سهون نبود…سهونش دیگه نبود.

کسی به جز اون حق بو./یدن گردنش رو نداشت.

کسی به جز اون حق آوردن خنده روی ل./اش رو نداشت.

——-

کیونگ سو چندبار با خستگی پلک زد وقتی تونست به طور کامل چشماش رو باز کنه متوجه شد توی اتاق نیمه تاریکی قرار داره که با توجه به قفسه های بزرگ و چوبی اطرافش که از کتاب پر بود فهمید باید توی کتابخونه باشه

 

سرش سنگینی می کرد و به خوبی نمی تونست ببینه

– بالاخره بیدار شدی جغد کوچولو ؟

کیونگ سو سریع به سمت صدا برگشت

جایی اون طرف تر روی لبه ی بالایی  یکی از قفسه ها  سایه قرار داشت

از شدت عصبانیت دندوناشو روی هم فشار داد

بی توجه به حضور کای نگاهش رو از اون گرفت و سمت دیگه رو نگاه کرد

– ناراحت شدی جغد کوچولو ؟

-واسه چی منو آوردی اینجا ؟

سایه با خونسردی خاصی و به آرومی از روی لبه به روی کتاب های قفسه خزید و در همون حال گفت

– کتاب خوندن رو دوست داری ؟

کیونگ سو با عصبانیت زیادی چشماش رو روی هم فشار داد

–   کری؟ نمی شنوی ؟ می گم منو برا چی اینجا آوردی؟

سایه یکی از کتابا رو برداشت و به خاطر ماهیتی که داشت مثل این بود که  کتاب در دل مه ای تاریک و سیاه معلق شده باشه

– خرمگس…اثر لیتل ایلیان ایلیچ

کتاب تاریخی جنگی دوست داری ؟ مربوط به استعمار ایتالیاس

کیونگ سو برگشت و به برگه خوردن صفحات کتاب در سیاهی نگاه کرد

– از کتابهای تاریخی بدم میاد

سایه کتاب رو بست و اونو سمت کیونگ سو پرت کرد طوری که کتاب روی پاهای اون افتاد

با سرعت بلایی در هوا شروع به حرکت کرد و به چند ثانیه نرسید که نیمی از بدن کیونگ سو رو گرفت

این براش عجیب ترین اتفاق ممکن بود…اون در آغوش این سایه آرامش داشت.

– می دونی شخصیت کتاب کیه ؟ اون یه آدم بیچاره هست … یکی که می خواد انتقام تیره بختی هاش رو بگیره … این کتاب فوق العاده هست

کیونگ سو اخم کرد و خودش رو کمی کنار کشید ولی سایه اونو بیشتر توی خودش فرو برد

– چیه ؟ دنبال کتابی می گشتی که شخصیت اصلیش یه پسر بی پدر مادر باشه ؟

-عوضی آشغال

کای با صدای بلندی خندید و بالاخره خودشو کنار کشید

– ارباب زی برای کاری به خارج از اینجا رفته …تا برگشتش بهتره از ملایمت من استفاده کنی … آخه اون اصلا مثل من ملایم نیست جغد کوچولو

کیونگ سو تکونی به خودش داد ولی دست هاش با طناب محکمی از پشت سر به صندلی بسته شده بود

کای خندید

– بیخود تلاش نکن … فعلا همینجا مهمونی

 

—-

سهون رویاهای درهم و آشفته ای می دید

برای لحظاتی لوهان در خوابش میومد و لحظاتی بعد اون بود و تاریکی مطلق

وقتی با دیدن دندون ها و لبای خونیه لوهان از خواب پرید حدود ساعت 9 شب شده بود

هنوزم توی جنگل و روی سبزها بود.

با یادآوری چیزی که ساعتی قبل دیده بود دوباره چشمای قهوه ایش از اشک پر شد

باور اینکه حالا توی قلبه لوهان جایگزین داره خیلی براش سخت بود

یاد حرفای لوهان افتاد

” من قلبی توی سینه م ندارم … پس راحت می تونم تو رو فراموش کنم “

اون موقع ها که ومپایر محبوبش این حرفا رو بهش می زد ، پیش خودش می گفت لوهان تمام این ها رو بهش می گه تا اون فراموشش کنه … تا اون با دور شدن از لوهان بتونه باز به طور کامل سلامت باشه

ولی حالا…حالا که می دید واقعا اونو از دست داده تازه می فهمید که شاید تمام اون حرفای لوهان راست بوده

چشماش رو بست و همون موقع بوی گل های شب بو رو شنید و ذهنش به خاطرات گذشته رفت

فلش بک :

لوهان باخنده خودشو به سهون رسوند و از پشت سر ب./لش کرد

– یادت نره من خیلی سریع تر از تو ام

با اخم الکی ای توی حلقه ی دستای لوهان چرخید و با لوسی نوک بینیش رو به نوک بینی اون مالید

– تو باید بذاری یه بار من برنده شم

– تو لوس ترن گل شب بویی هستی که تا الان دیدم

سهون چشماش رو چرخوند و به سمت دیگه ای نگاه کرد تا لوهان متوجه ی خجالتش نشه

– چرا شب بو ؟

دستش رو زیر چونه ی سهون گذاشت و صورت اونو به سمت صورت خودش برگردوند

– چون مثل گل شب بو خوشگلی و مثل همون بوی عطرت آدمو دیوونه می کنه

صورت سهون مثل دختر بچه های چهار ساله قرمز شد

لبخندی روی ل./ای خوشگلش آورد

لوهان دست راستش را پشت کمر سهون حلقه کرد و با دست چپ شروع به نوازش گونه ی راستش کرد

– قول بده که هیچوقت پژمرده نشی سهون … قول بده هرچی هم شرایط سخت شد تو بازم تازه بمونی

سهون سرش رو بالا گرفت و ل./اش رو روی ل./ای لوهان گذاشت و گفت

– تا وقتی که تو پیشمی من پژمرد نمی شم

پایان فلش بک

صدای گریه ش بیشتر از قبل شد

لوهان اون رو ترک کرده بود…بدون اینکه به پژمرده شدنه گل محبوبش اهمیت بده

——

 

سوهو با خوشحالی زیادی بشکن زنون طول و عرض دخمه رو طی کرده و می رقصید

خوشحال از این بود که بالاخره تونسته کاری که می خواد رو انجام بده

دوباره و برای چندمین بار طعم ل./ای کریس رو به خاطر آورد

نمی تونست از لذتی که برده خوددار باشه و حس می کرد هر آن ممکنه دوباره پیش کریس برگرده و ل./اش رو ب./سه

با اینکه خودشو نمی دید ولی تو آیینه با خودش حرف می زد و مثل آدم های دیوونه می خندید

سوهو اعتماد به نفس خیلی زیادی داشت…در واقع اون اینقدر خودش رو خوشگل و خوب می‌دونست که از نظرش یکی مثل کریس باید عقلش رو از دست داده باشه که بخواد اون رو رد کنه

ولی از اونور کریس چه حالی داشت؟ خوب اون بعد از اینکه توسط یه ومپایر به حالتی مثل ت./اوز بو./یده شد اول تا چند دقیقه به طور کامل توی عالمی مثل خلسه فرو رفته و اصلا هیچی رو درک نمی‌کرد و زمانی که به خودش اومد از شدت عصبانیت و شوک اتفاقی که براش افتاده بود تمام وسایل توی اتاق رو به خُردترین حالت ممکن در آورده و بعدش هم با عصبانیت پشت در اتاق مشاورش رفته بود تا بتونه از اون خبری در مورد این ومپایر به ظاهر روانی بگیره ولی با تعجب زیادی با اتاق خالی دو مواجه شده بود…این می‌تونست عجیب ترین اتفاق توی تاریخ زندگی بشریت لقب بگیره …چون غیرممکن بود که مشاور وفادار و مقید کریس بدون اطلاع دادن بهش غیب بشه.

با کلافگی موهای سرش رو بهم ریخت و بعد از بهم کوبیدن در اتاق با سرعت از پله ها به طبقه ی پایین اومد …اولین کسیو که دید پارک چانیول بود که بعد از بازکردن در توی عمارت اومد ، کریس بی اختیار با عصبانیت و چهره ی برافروخته به سمتش رفت

 

– پارک چانیول؟

 

 

 

Print Friendly

35 Responses

  1. خیلی عالی بود
    الهی بمیرم واسه سهونم
    اححححححححح لعنت به این هیوک سه نقطه
    ازش متنفرم متنفرم متنفرررررررررررررررررررررم
    سهونیییییییییییییییییییییییییییییییییییم
    خدایا?????
    بسی دلم سوخت

  2. سوهو بچم چ ذوقیم کرده البته حق داشته منم بودم ذوق مرگ میشدم??????
    کریس قاطی مرد?? کریس حان از اون بوسه لذت ببر حرص نخور?????
    هونهان گناه داره????

  3. Slm goli khaste nabashi
    Mrc az dastan khoobi
    Mese h mishe ali bood
    Rabe te sehun O lu kheili maasoom o make
    Hr do ta shonm be nice khodsh on maasoom
    Kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii ghashange
    DO hm k dg goftn ndare
    Awlie referee smile)))))))))
    Khaste nabashi

  4. کریسهو این مدلی ندیده بودم :nish: هونهانش غمگینه :gerye: هیوک بیشعور :qorqor: کای خیلی خبیثه بیچاره کیونگسو :qorqor: مگه سوهو پسر کریس نیست؟؟ :huh: پَ چجور کریسهو میشه ؟ :huh: اصن کریسهو میشه؟؟ :qorqor: ممنون عالی بود :heartme:

  5. وااااااااای. :yehetohorat: مررررررسی. :heartme: خییییییییییلی خوب بوووووووووووود.مثل همیشه عالی. :yeees: :like: :myheart:
    بیاااااااااااااا. :mazlum: بیچاره لوهان!!! :gerye: تا اومد بخنده ،سهونی از توی گوی دیدش!!! :cry: این جنگلیا خییییییلی عوضینا!!! :qorqor: :qorqor: :gerye: اونوقت به لوهان بیچاره میگن شیطان!!! :heeey: :qorqor: سهونی نباید باور میکرد!!! :aaar: با جادو راحت میشه همچین چیزو دست کاری کرد!! :aaar: اصلا من همون موقع که این کوتولهه،هیوک،به سهون گفت بیا ببین بدون تو خوشه!!! :qorqor: گفتم از کجا معلوم نتونه کاری کنه که سهون همچین چیزی و ببینه،منظورم ایجاد توهمه!!! :qorqor: :gerye: حالا چیکار کنیم؟؟ :daqun: :becharkh: سهون، صدای استیو و مثل صدای آدم شنید! :gerye: خیییییلی دلم سوخت واسش!!! :cry:
    لوهان عزیزم!!! :mazlum: الهی. :aaar: هونهانمون چقد غم انگیزه!!! :gerye:
    چانیول به دست کریس شهید نشه ،صلواااااااااااات!!! :gijiviji: :wooo: :heeey: از اونور سوهوی بچه قرتی هییییییییی/ز،داره بادمش گردو میشکنه!! :haha: :nish: از اینور هم کریس وسایل اتاقشو میشکنه!! :huh: :heeey: !فک کنم چیز بعدیییی که بشکنه،سر یا گردن چانیول فلک زده اس!!! :mazlum: :becharkh: :khande:
    عخخخخخخخخخخخخی.مارک!!! :smile: جکسوووووون!!! :yehetohorat: خیلی باحااااال بود!! :yehetohorat: ! چقد قشنگ اعراف کرد!!! :yeees: :nish: خوشمان آمد!!!! :bunny: :haha:
    با اینکه کای خییییییلی بدجنسه ،من هنوززززززززززز عاشقشم!!! :yeees: :aaaa: خیلی خفنه! :yehet: :like: ! از دی او خییییییییییلی خوشم میاد.خییییلی شجاعه. :yeees: :like:
    عالی بوووووود.مررررسی.خسته نباشی. :heartme: :heartme:
    منتظر ادامش هستم. :rose: :like:
    فایتینگ :byebye: :myheart: :myheart:

  6. کریس خیلی قاطی داره مردک ازخودراضی!هونهان همچنان غم انگیز وکای خبیث بود!سوهو عشق منم که عالی بود مررررسی برف آذرجونم :yehetohorat:

  7. واقعا عالی بود مرسییییییی به خصوص قسمت هونهانش که فوق العاده بود :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

  8. :khande: :khande: خشم کریس دقیقا خشم اژدهاست! به جون تو اجی تا حالا تو عمرم کریسهو این مدلی ندیده بودم! یعنی چانیول شانس بیاره بلایی سرش نیاد! سوهو هم که داره حال میکنه! سوهو خبیث ایز مای استایل وری ماچ :yeees:
    ایشالا که هونهان هم حل میشه! همیشه این اتفاقا دقیقا وقتی میوفته که نباید بیوفته! هیوک هم که بی معرفت پیاز داغشو زیاد میکرد!
    مررررررررسی اجی که انقدر خوبی

  9. جکسون چه قشنگ اعتراف کرد :myheart:
    وای من سره قسمتای هونهان نابود میشم :aaar: دلم واسه هردوشون میسوزه :cry: سهون چقد باید زجر بکشه :aaar:
    هورااا! چقدددد خوبه که فیکت طولانیه! :yeees: و مرسی که نصفه ولش نمیکنی :bunny:
    خسته نباشی عزیزم ؛ عالی :kissme: :hiii:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *