هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep21

سلامممممممممممم ، قسمت 21 از فیک “میش ماش استوری”

اول از همه یه چی بگم : به زودی یه جایزه برای دوستان گلم که دیدگاه گذاشتن خواهم داشت

یه جایزه مربوط به فیک میش ماش ، فقط و فقط برای شما عزیزایی که برام کامنت می‌ذارید

بسی دوستتون دارم

قسمت 21 :

سرش رو بالا گرفت و با دیدن کریس سریع بهش تعظیم کرد :
-سلام قربان
– ببینم تو مشاور دو رو ندیدی؟
نه قربان…راستش من از دو ساعت پیش خانه نبودم و نمی‌دونم ایشون کجا هستن

کریس دستش رو به معنای مرخصی تکون داد

– می‌تونی بری
چانیول می‌تونست قسم بخوره که این اولین باریه که اربابش رو به این حد از کلافگی و خشمگینی می‌بینه برای همین با سرعت بالایی سریع تعظیم کرد و از تیررس دید کریس دور شد
توی اتاق با چن که با نیش باز روی تخت نشسته و به سقف خیره شده و هر از گاهی لبخند پت و پهنی می‌زد و با خوشحالی چشماش رو بسته و دستاش رو نزدیک گردنش به حالت مشت آورده و تکون می‌داد روبه رو شد با تعجب زیادی رفت جفتش نشست
– هیونگ؟

-….
چانیول دستش رو جلوی صورت چن تکون داد تا اونو به خودش بیاره
– هیونگ؟
تازه به خودش اومد و با قیافه ی شنگول به صورت پوکر شده ی چانیول نگاه کرد

– هی اومدی چان چان

– هیونگ ده هزار بار گفتم منو این ریختی صدا نزن

– اوکی ، هی اومدی چانیول؟

از سادگی هیونگش دوبار پلک زد و بعدش سرش رو تکون داد

– آره اومدم…ببینم چیزی روی سقفه؟

چن با قیافه ی متعجب چندبار پلک زد

– ها؟!

– هیونگ کلی وقته به اون سقف زل زدی ، می‌گم چیزی روی سقفه؟

نیش چن باز شد و حالت جوکری خاص خودش رو پیدا کرد

– نه ، هی چانیول با یه زن داداش نه شوهر داداش …نه دوست پسره داداش…آره با یه دوست پسره داداش چطوری؟

– ها؟! چی می‌گی هیونگ؟ اصلا خودت فهمیدی چی گفتی؟!

– ها؟! آره خودم فهمیدم…ینی فکر کنم فهمیدم…ینی فهمیدم…آره فهمیدم

چان کلافه سرش رو تکون داد

– هیونگ من خیلی خستمه ، می‌شه بذاری فردا بهم بگی؟ من می‌رم مسواک بزنم

بعدش هم بدون اینکه منتظر جوابی از سمت هیونگش بشه به بیرون اتاق رفت

چن با قیافه ی وا رفته و ناراحتی به در بسته ی اتاق خیره موند…اون با کلی ذوق و انرژی از وقتی به عمارت برگشته منتظر چانیول شده بود تا بتونه در مورد خودش و شیومین به اون بگه و حالا چانیول به جای گوش دادن به حرفاش بهش شب بخیر گفته بود.

********************** **************

لوهان خودش رو روی جدول کنار خیابون رها کرد

اون تا سئول اومده تا بتونه به مکان مورد علاقه ی سهون بره

مکانی که شاید نه خاص بود و نه بی نظیر ولی هرچی که بود باعث می‌شد تا سهون بعد از رفتن به اونجا مثل بچه های سه ساله ذوق کنه

یک شیرینی فروشی توی میونگ دونگ که همیشه پشت ویترنش پُر بودی از پیراشکی ها و دیگر شیرینی ها

سهون عاشق شیرینی بود و همیشه با خنده می‌گفت اگر قرار باشه بعد از لوهان بگه که عاشق چیه اون شیرینیه و همیشه هم لوهان بهش اعتراض می‌کرد که چرا داره اونو هم رده ی یه شیرینی می‌کنه

بعد از خریدن پیراشکی توت فرنگی با روکش شکلاتی وقتی که یه گوشه دور از چشم مردُم می‌نشستن سهون همونطوری که با  اشتیاق مشغول خوردن پیراشکیش می‌شد به لوهان می‌گفت که به این خاطر اونو با شیرینی هم رده می‌کنه که خود لوهان هم دقیقا مثل یه پیراشکی خوشمزه هست ، پیراشکی که باعث می‌شه بعد از خوردنش لبخند روی ل./بات بیاد و توی دلت یه حس خوشحالی ایجاد بشه

لوهان با خنده به سهون که نوک انگشتای شکلاتی شده َش رو لیس می‌زد نگاه می‌کرد و می‌گفت که اون زیادی رمانتیکه

لبخند تلخی از یادآوری این خاطرت زد

یادآوردن صورت شیری رنگ و ل./ب های غنچه و سرخ سهون

صورت مثلثی و چشمای قهوه ای روشنش…چشمایی که لوهان عاشقشون بود

نفس عمیقی کِشید…توی مغازه رفت و برای خودش یه پیراشکی دقیقا از همونایی که سهونش دوست داشت خرید

درسته که طعمش رو درست نمی‌فهمید چون طِی این سالها به کُل مزه ی غذا از ضمیر ذهنیش حذف شده بود ولی باز هم ته مزه ای ازش رو می‌تونست بفهمه و البته هیچ کدوم از اینا برای لوهان اهمیتی نداشت.

مهم این بود که اون دقیقا توی کوچه ی تاریک پیش مغازه بشینه و تصور کنه که الان سهون کنارشه و با دهن پُر باهاش در حال صحبته و لوهان هر چند دقیقه یه بار بهش یادآوری می‌کنه که چقدر بدش میاد کسی با دهن پُر توی صورتش حرف بزنه ولی سهون بی توجه بهش و برای اذیت کردنش بیشتر صورتش رو به صورت لوهان نزدیک می‌کرد که آخرشم تنها راه باقی مونده برای ایجاد ذوق درون وجودشون بو./یدن ل./ب های همدیگه بود.

************ *********************************

بیون بکهیون بعد از اینکه کلاه منگوله دار مخصوص لباس خوابش رو به سر گذاشت ، توی تخت خواب گرم و نرم و البته کوچکش فرو رفت

پتوی بنفش صورتیش رو تا زیر گردنش آورده و از پنجره ی کوچک به فضای تاریک بیرون نگاه کرد و از اینکه اون پنجره بین خودش و بیرون فاصله ایجاد کرده بود کاملا راضی به نظر میومد.

خمیازه ای کِشید و قبل از خواب به این فکر کرد که شاید بد نباشه یه سری بوته ی بنفشه رو برای اون لامپیش بفرسته.

شاید بکهیون نفرتش از لامپیش ها اونو بدجنس نسبت به اون ها نشون می داد ولی قلب مهربون و خلوص درونیش مانع از این می شد که بخواد بدی ای حتی برای لامپیش ها بخواد.

وقتی که دیده بود چانیول با بو کردن گل های بنفشه مقداری از حالت عطسه َش کم شده بود دلش نمیومد که از این گل های بنفشه بهش نده

اون به چانیول گفته بود گل بنفشه رو از هرکجا می تونه پیدا کنه ولی واقعیت این بود که این گل های بنفشه به صورت موروثی بذرش در خاندان بیون گردیده و یک بنفشه ی معمولی نبود

خمیازه کشید و ساعت شماته دار روی میزش رو برای ساعت هفت صبح تنظیم کرد و خوابید

—–

چانیول روی سکویی توی محوطه نشسته بود و به حرف هایی که از لی شنیده فکر می کرد

فلش بک :

-هی لامپیش

– نمی خوای دست از سر من برداری . نه ؟

– نیوج…همچین قصدی ندارم

عقب عقب رفت و محکم کمرش رو توی درخت کوبوند

لی با لحن لج دراری گفت

– من روحم شاسکول جان با این کارا دردم نمیاد

چانیول پوف کرد

– گمشو پایین

– نچ

-بابا دست از سر کچل من بردار

لی شروع کرد با کف دست زدن روی سر چانیول و بعدش هم تیکه ای از موهای چان رو محکم کشید و جلوی چشم چان آورد

– اندازه پشم یه گله گوسفند مو رو کلته بعد می گی سر کچلم؟!

چان با صدای خیلی بلندی داد زد

– آخخخخخ موهام کنده شد…نکن مرتیکه روانی…باشه تسلیم … بگو از جونه من چی می خوای ؟

لی بالاخره از روی کول چان پایین اومد و با اینکه اون نمی دیدش ولی رو به روش ایستاد و با حالت پیروزمندی گفت :

– می خوام بهت یه فرصت برای پولدار شدن بدم

چان با اخم بیشتری به روبه روش جایی که صدا رو می شنید خیره شد

– حرفتو بزن

لی حالت خبیثی به خودش گرفت

– نقشه م اینه که …

پایان فلش بک

– اینجا چیکار می کنی پارک چانیول ؟

چان از سر جاش پرید و هول هولکی به کریس تعظیم کرد

-قربان …

کریس برعکس چهره ی خشک و رسمی همیشگیش این دفعه آروم و عادی به نظر میومد و در تعجبه چانیول . روی سکو نشست

با دست بهش اشاره کرد که اونم بشینه

چانیول متعجب از رفتار اربابش به آرومی کنارش نشست

– قربان  اتفا…

– چند سال قبل … حدود بیست سال قبل بود که یه روز وقتی داشتم توی جاده ای طولانی ای که به شمال دهکده می رسه راه می رفتم جسم نیمه جون جغد زخمی  توجه م رو جلب کرد

چانیول با دهن نیمه باز به کریس که به نقطه ای نامعلوم در سیاهی آسمون شب خیره شده بود نگاه می کرد

– جغد بدجوری زخمی شده و تقریبا یکی از بالای طوسی خاکستریش از خون کامل پر شده بود … نزدیکش رفتم یه جغد عینکی بود …آروم توی بغلم گرفتمش…تنش زیادی داغ و پرهای نرمش خیس و لزج بود … با چشمای درشتش به صورتم زل زده بود … دلم نیومد رهاش کنم … اون فقط یه بچه جغد کوچولو بود

کریس آه عمیقی کشید و خیلی بی مقدمه پرسید

– از اینکه مجبوری خدمتگذار آوها باشی ناراضی هستی نه ؟

چانیول هول شد…اون غرق فضای خاطره ای که کریس تعریف می کرد شده و الان خیلی ناگهانی از اون فضا بیرون اومده بود

– من قربان … خوب…

کریس نگاهش رو به صورت چان داد

– درک می کنم که باید برات  نفرت برانگیز باشه…

از سرجاش پاشد و با مهربونی ای که تا الان چانیول ازش ندیده بود با کف دست شونه ی راست چان رو گرفت

– هر وقت خواستی می تونی از اینجا بری ولی هیچوقت تحت هیچ شرایطی هرچقدر هم که اذیت بودی هرچقدر  هم که دلخور بودی  بی خبر دادن نرو…از این که کسی بی اطلاع بره خیلی بدم میاد

دستش رو از روی شونه ی چان برداشت و ازش دور شد

به قامت اربابش که حالا کمی خمیده به نظر میومد خیره موند…اربابش اون شب انگار یه یک نفر دیگه بود … مثل بُعد دومی از وجود همیشگیش

حتی ادبیاتی هم که در صحبتاش به کار برده بود فرق داشت و همینم چان رو به فکر فرو برد

برای اربابش چه اتفاقی افتاده بود!

__________________

کیونگ سو از شدت بدن درد زیاد دندوناشو روی لباش فشار داد

نمی تونست شدت زیاده درد رو تحمل کنه

از اینکه هیچ لباسی تنش نبود خجالت می کشید … همیشه یه لباسه اضافه همراش بود تا اگه تغییر شکل داد وقتی دوباره به فرم انسانیش برمی گشت لباسی برای پوشیدن داشته باشه ولی الان توی اون اتاق نیمه تاریک فقط یه لباس زیر تنش داشت.

کای با بدجنسی لباساش رو گرفته بود

سوز سردی که از درز پنجره توی اتاق میومد باعث می شد بدنش بیشتر از قبل اذیت بشه

به این فکر کرد که اون لحظه کریس وو توی چه حالی ممکنه باشه؟!

ینی از دزدیده شدنش با خبره ؟

اگر فکر کنه که اون ترکش کرده چی ؟

با فکر کردن به این یکی احتمال ، بغض توی گلوش نشست

نمی خواست کریس در موردش اینطور فکر کنه.

 

 

کای توی دایره ی مخفیش دراز کشیده و به آسمون شب نگاه می کرد

نمی دونست که الان تاعو کجا و یا در حال انجام چه کاریه

هیچوقت نتونسته بود رابطه ی میون خودش و تاعو رو درک کنه

سالها قبل وقتی قبایل اطراف به قبیلشون حمله کرده و همه رو کشته بودن تاعو به کمکش اومده و اونو از میون جسد و خون نجات داده بود

ولی هیچوقت حاضر نشده بود که بهش بگه تنها عزیزش رو چیکار کرده و یا اون کجاست

فقط بهش گفته بود که اون زنده هست و به عنوان نشونه، دسته ی کم حجم از موی سر ،  براش آورده بود

کای به خوبی می دونست اون موها متعلق به کی هست

نفس عمیق و لرزونی از یادآوری این خاطرات کشید

با چرخوندن چشماش متوجه پنجره ی اتاقی که کیونگ سو درش زندانی بود شد

——

سوهو روی پشت بوم محبوبش نشست … بلندترین پشت بوم سفالیه ی دهکده

شاید این به نظر خودشم خیلی عجیب میومد ولی اون بالاخره یک هدف توی زندگیش پیدا کرده بود

هدف جدید سوهو به دست آوردن آو از خودراضی ینی کریس وو بود

لبخند شیطانی ای روی ل./بای سوهو اومد

اگه اون کیم سوهو هست پس حتما کریس رو به دست میاره .

—–

لی هاج و واج به مارک که با بقیه روحا در حال رق./یدن و خندیدن میون اتاق بود نگاه  کرد و به خودش گفت که احتمالا مارک عقلش رو از دست داده

مارک با لحن شادی جمله های درهم و برهمی رو به عنوان آواز می خوند و هر از گاهی به کمرش ق./ر می داد

– حالا بیا بریم سفر،ترور ترور…بگید یارم بیاد…یه یار دارم شاه نداره …

لی نزدیکش رفت و سعی کرد به نحوی اونو نگه داره ولی برعکس مارک دست لی رو گرفت و شروع کرد باهاش رق./یدن

– مارکککککک…هی چیکار می کنی؟ نکن…

آخرش وقتی بالاخره مارک و بقیه روح ها آروم گرفتن ، لی با احتیاط کنارش روی زمین نشست

– حالت خوبه ؟!

مارک با قیافه ی خندون به لی نگاه کرد و با لحن خیلی شادی گفت

– وای لییییییی نمی دونی امروز چی شد که … وای خدا جون ، حتی فکرشم نمی کردم جکسون از من خوشش بیاد

با دستاش دوتا بازوی لی رو گرفت و شروع کرد محکم به تکون دادن

– باورت می شه ؟ جکسون امروز بهم گفت که دوستم داره …وای خیلی خوشحالم

لی سعی کرد لبخند بزنه…کسی که دوستش داشت الان اینطور با لحن شاد داشت از قرار عاشقانه َش براش می گفت.

لی آب گلوش رو محکم پایین داد و به جای حرف زدن فقط سرش رو تکون می داد…نمی خواست اشکاش پایین بریزه…نمی خواست خوشحالیه مارک رو بهم بزنه.

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 41 نظر 27 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Monster oh
مهمان

آخی عزیززززم :cry:
لیییییییی :aaar:
مارک چقد خوشحال شده :heartme:
کریس خیلی گناه داره :mazlum:
کای واقعاااااا مرموذ تریت شخصیت این داستانه :haha:
فوق العاده بود :cheshmak:
مرسی :heartme:

s
مهمان

man k rasman halake chenam vali indafe ye kamam halake lay :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:
nazi
mersi aji

Setayesh
مهمان

الهیییییب کریس فک میکنه کیونگسو ولش کرده بی خبر رفته😭😭😭
کینگسوی بیچاره😭😭😭😭
چن 😂😂😂😂
سوهو خیلی خوبه😏

حنا
مهمان

وووووچ میرم بقیشو بخووووووووووووونمممممم :charkhesh: :charkhesh: :becharkh:

pari.baek
مهمان

وایییی….من مسافرت بودم….خوب شد زود برگشتما….داشتم عقب میفتادم…..واییییییییییی عالی بود…..هم قسمت قبل هم این قسمت…..ای جان دلم واسه سهون کباب شد…..مارک و جکسون #دوست……. :heartme: بکهیونم که گوگولی مگولیه منه…..اوممممم یعنی نقشه لی چیه؟؟؟ :huh: چانیول ایز کچل :khande: عالی بود عالی…….چرا کریس عین مرغ پرکنده شد….یه بوس بود دیگه….از خداشم باشه :aaaa: …..سوهوم که ماشالا حچریه…….کای چرا اینقد دی او رو حرص میده؟؟؟ عبضی……هخخخخ ولی شیطونه ها…لباسای دی او رو چرا گرفته؟؟؟ تاعو ایز مشکوک…….منتظر قسمت بعدیم :hiii: :hiii: :hiii:

ریجینا
مهمان

واااااااااای خیلی ممنون که این لطفو در حقم میکنی اووووووووونی
بله همین….. :rose: :rose: :rose:

lulu
مهمان

سلام دلم برایه هونهان میسوزه ممنون جیگر

niloofar.k
مهمان

ببک کیوووووتتت :bunny: وووواااااییییییی،کریس فک میکنه دی او ولش کرده :mazlum: :cry: آخی،ذوقه چن کلا از بین رفت :mazlum: مارکم که به جکسون رسید :bunny: :heartme: لوهاننننن :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: وووییی،جایزه :bunny: :myheart: :heartme:

FATYEOL
مهمان

اقا من خواننده جدیدم ولی نمیدونم از اول باید نظر بزارمیا نه؟؟ :mazlum:

hanna
مهمان

کریس مهربووووون^^
دلم برای لوهان میسوزه :gerye:
برای دی او هم همینطور :gerye:
ممنون بابت این قسمت^^
:heartme:

ریجینا
مهمان

من واقعا دوست دارم این فیکو بخووونم..
در واقع تازه پیداش کردم…..
امکانش نیست تاهمین قسمتشو pdfکنین؟ آخه خیلی زیاده که بخوام آنلاین با نت ضعیفم بخونمش………
:mazlum: :mazlum: :mazlum: :daqun: :daqun: :becharkh:

ava
مهمان

لوهان بد شانس😞😞😞
چن چن طفلکیییییی
عالیه خیلیییییی قشنگهههههه

ava
مهمان
LILIA
مهمان

Perfectttttttttttttttttttttt……
دلم برا لولو سوخت….
اخه ییییی…
:myheart:

maryam
مهمان

آی لاو دیس فیکشن :yehetohorat: ایولللللللللل آبجیییییییییی :kissme:

wpDiscuz