سلامممممممممممممم قسمت 22 ار دهکده ی دوست داشتنیمون ، میش ماش

پوستر خوشگل زیر هم از usui_mama ممنون ازش :heartme: 

قبل از خوندن این قسمت :

اول از همه بازم ممنون مثل همیشه برای کامنت گذاشتن

دوم اینکه خواننده های جدید لازم نیست همه قسمتا دیدگاه بذارن و همون آخرین قسمت رو کامنت بذارن خوبه

سوم اینکه ریتم این داستان یه مقدار کلا آرومه و کُند حتی

چهارم یکی از دوستان پی دی اف فیک خواسته بود ، پاسخش رو توی کامنت بهش دادم بخون عزیز پاسخ رو

پنجم یکی از دوستان گفته بود بکهیون کیوت ترین شخصیت فیکه چرا زیاد نیست؟ کلا شخصیت های این فیک چون خیلی زیاده ،اینطور نیست هر قسمت هر شخصیت باشه و توی تیزر هم فک کنم گفته بودم..بعضی از شخصیت ها نقششون کمتر هست

ششم یکی از دوستان گفت چرا کریس فکر کرده دیو ولش کرده ، خوب چون دیو یهو غیبش زد ، بدون هیچ نشونه ای که چرا نیستش

هفتم روز چهارشنبه با آپ قسمت چهارشنبه احتمالا جایزه تون رو میگرید ، شایدم هفته ی آینده شنبه…هنوز نمیدونم کِی …ولی جایزه ی خوبیه

خوب دیگه ، اینم قسمت 22

قسمت 22 :

لوهان به درخت های روبه روش نگاه کرد

اون قول داده بود که دیگه به دیدن سهون نیاد ولی بدون این که خودش بخواد الان روبه روی درخت های درهم و برهمه وردی جنگل بود.

آه عمیقی کشید،به سمت راستش و کرم های شبدری که میون بوته های گل های سفید مثل طلا درخشش داشتن نگاه کرد

با افسوس زیادی گفت

– حتی شماها هم می تونند پیشش باشید ولی من نه

– تو خودت نخواستی پیشش باشی

سریع به سمت عقب چرخید و دختری رو با لباسی از بنفشه دید

اخم کرد

– تو کی هستی ؟

لبخند ملیحی زد

– سویونگم…الهه بنفشه ها

لوهان قهقهه بلندی زد

– یه الهه رو چیکار به یه موجود منفوری مثل من؟

سویونگ با همون آرامش قبلی گفت

– تو واقعا سهونو دوست داری؟

لوهان دوباره اخم کرد

– واسه چی می پرسی؟

– جواب منو بده لوهان ، تو واقعا دوستش داری؟

– آره دوستش دارم

-پس چرا تنهاش گذاشتی ؟

لوهان بی اختیار عصبانی شد و چند قدم به سمت سویونگ رفت

– می خواستی چیکار کنم ؟ بذارم جلو چشمام جون بده؟! سهون تا وقتی پیش من ، نزدیک به من باشه ، نمی تونه زندگی کنه ، نمی تونه سالم بمونه

سویونگ مچ دست لوهان رو گرفت

– همرام بیا و ببین بدون تو زندگی می کنه یا نه

قبل از این که لوهان بتونه واکنشی نشون بده و یا خودش رو عقب بکشه سویونگ اونو دنبال خودش کشوند و به طرز عجیبی لوهان قادر به دور کردن خودش از اون دختر نبود … انگار که هیپنوتیزم وجود اون شده باشه

اواسط جنگل سویونگ ایستاد و لوهان تونست جسم مچاله شده ای رو کنار یک درخت ببینه که پشت سرش به اونا بود

سویونگ با لحن غمگینی گفت

– ببینش به چه حال و روزی افتاده … ببین چطوری داره ذره ذره وجودش آب می شه

لوهان با دیدن وضعیت سهون حس کرد که برای دومین بار در زندگیش مُرد … حس کرد که دوباره قلبش از کار افتاد

سهونش … نیمی از زندگیش گوشه ای افتاده بود صدای خس و خس نفسش شنیده می شُد

چشماش رو از صحنه ی روبه روش گرفت و با چشمایی که به خاطر هجوم اشک سرخ تر شده بود به سویونگ نگاه کرد و با حرص زیادی گفت

– برای چی منو اینجا آوردی ؟

سویونگ با همون حالت آرامش خاصی که همیشه توی صحبت و چهره َش وجود داشت گفت :

– اون بهت نیاز داره ، جفتتون بهمدیگه نیاز دارید ، تنهاش نذار ، راه شرقی رو براتون باز می‌کنم از اونجا فرار کنید

لوهان با شَک پرسید

– برای چی بهمون کمک می‌کنی؟

سویونگ خندید

– سهون مثل داداشی هست که هیچوقت نداشتم ، روح اون پسر پاک تر از اینیه که مستحقق این همه درد باشه ، نذار دیگه زجر بکِشه لوهان

لوهان خواست چیز دیگه ای بگه ولی سویونگ توی مِه بنفش رنگی ناپدید شد

با قدم های نامطئن و لرزون به سمت سهون رفت

کنارش نشست و به آرومی دستش رو روی شونه ی ب./رهنه و زخمیش گذاشت

– سهون…

سرش رو از روی زانوهایی که توی بغل گرفته بلند کرد

چشمایی که همیشه از شادی برق می‌زدن حالا به طرز عجیبی گرفته و تاریک به نظر میومدن

صورتی که همیشه می‌درخشید حالا انگار گردی از غم روش پاشیده باشن

ل./بایی که رنگشون به سمت سفیدی رفته بود رو تکون داد و زیرلب چیز نامفهومی رو گفت

لوهان آروم طوری که انگار داره یه شیء شکستنی رو در آغ./وش می‌گیره دستاش رو روی بازوهای یخ زده ی سهون گذاشت و اونو توی ب.غل گرفت

– سهونم ، چیکار کردی تو با خودت ، چرا اینطور شدی؟

چشماش رو بست و گذاشت اشکای سبزش روی صورتش بریزن ، اون الان توی آغ/ش لوهان بود و اگه این یه خیال مثل بقیه خیال های این چند وقتش بود چرا اینقدر به نظر واقعی میومد؟!

چرا حتی بوی تن لوهان رو میتونست حس کنه؟

این دیگه چه کابوس وحشتناکی بود که اینقدر واقعی به نظر میومد؟

چرا یه کابوس واقعی رو داشت تجربه می‌کرد؟!

به زور با توان کمی که براش مونده بود خودشو از ب/ل لوهان کِشید بیرون و با چشمای غمگینش تمام اجزای صورت و بعد بدنش رو نگاه کرد

دستاش رو با ناباوری روی صورت و بدن لوهان کِشید

– واقعا خودتی لوهان؟ چیه؟ حتی وقتی خوابم هم از آزار دادنم دست برنمیداری؟

لوهان با تعجب گفت

– چی داری میگی سهون؟ من برای چی باید آزارت بدم؟

رگ های سبزی که هیچوقت لوهان بهشون علاقه نداشت کم کم روی صورت سهون پیدا شدن

– برای چی اینجایی؟ چی از جونم می‌خوای؟ واسه چی اومدی اینجا؟ گمشو ، از پیشم برو

لوهان سعی کرد بدن سهون رو که به تقلا افتاده بود نگه داره

– چی داری میگی سهون؟ تو چت شده؟! چرا همچین می‌کنی؟!

خودشو عقب کِشید و با کمک تنه ی درخت پشت سرش به حالت ایستاده در اومد

پیراهنش که به خاطر چنگ زدن هاش موقع گریه پاره شده بود فقط نیمی از بالاتنه َش رو پوشونده بود و شلوار سفید رنگش روی زانو به خاطر زمین خوردن پاره شده بود

– برو پیش همونی که تا الان بودی ، برو پیش همونی که با صدای آوازش میخندیدی و ذوقش رو می‌کردی

لوهان روبه روش ایستاد

– چه چرتی و پرتی داری برای خودت می‌گی؟

سهون بی اختیار داد زد ، به خاطر ضجه های اخیرش گلوش خراش خورده و طعم خون توی دهنش اومد

– برو پیش همون ، عوضی ، چطوری تونستی اینقدر زود بری با یکی دیگه ، چطوری لوهان؟

شوک زده به سهون خیره مونده بود و یه لحظه ذهنش تونست جرقه بزنه

– تو داری استیو رو می‌گی؟

– پس اسمش استیوه؟ آره آره اون موقع هم اسمشو گفتی ، هه استیو

– احمق ، سهونه احمقه من ، اون فقط یه سنجابه ، یه سنجاب کوچولو که از اینجا همرام اومده

نفس نفس زدن های سهون کمی به حالت عادی برگشت و با ل/ایی که به سمت پایین آویزون شده بودن گفت

– دروغ نمی‌گی؟

لوهان کمی جلو رفت و اونو توی ب/ل خودش گرفت

– احمق ، برای چی باید بهت دروغ بگم؟

– چرا ولم کردی لوهان؟

– چون اگه کنارم می‌موندی می‌مُردی

– الان به نظرت من خیلی زنده میام؟

– متاسفم ، متاسفم اوه سهون

جدا شد و دست سهون رو گرفت

– زودباش باید بریم ، سویونگ گفت راه شرقی رو برامون باز می‌کنه

سهون با حالتی که انگار کمی خجالت زده باشه گفت

– نمی‌تونم راه بیام باید ب/لم کنی

لوهان دستش رو زیر پا و پشت کم سهون گذاشت و اونو توی ب/غلش گرفت و به سمت شرق جنگل رفت

این قسمت انبود درخت ها بیشتر بود و شاخه ها با شدت بیشتری توی هم تنیده بودن ولی تنها راهی بود که به خاطر این ویژگی هاش کمتر توی دید بقیه اهالی جنگل بود

لوهان سعی می‌کرد با خم کردن سرش و چسبوندن بیشتره تنه سهون به خودش کمتر تن اون زخمی بشه

اینقدر حواسش به سهون و فرارشون بود که اصلا متوجه یه جفت چشمی نشد که با برق عجیبی بهش نگاه می‌کردن

– که اینطور…پس الهه بنفشه ها داره به فرار کردن دو نفر کمک می‌کنه…وای سویونگ چقدر تو عوض شدی

خندید

– اون موقع که من و دونگهه قرار بود باهم دیگه بریم تو خیلی مخالف رابطه ی دو پسر بودی ، پس  الان چی شده سویونگ شی؟

خندید و با سرعت به سمت انتهای جنگل رفت

– نمی‌ذارم نقشه َت عملی بشه سویونگ

انتهای راه وقتی بالاخره اون درخت های درهم تمام شدن به یه فضای به نسبه خلوت تر رسیدن

چمن های نارنجی رنگ سطح زمین رو پوشیده بودن و لوهان می‌دونست پا گذاشتن روی این چمن های لجباز که همیشه با غریبه ها سر جَدَل داشتن اصلا کار راحتی نیست ولی تنها راه باقی مونده همین بود

پاش رو روشون گذاشت و از درد شدیدی که کف پاش پیچید چشماش رو روی هم فشار داد ولی صورت بیهوش سهون بیشتر اونو تشویق به پیشروی کرد ، باید سهون رو هرچه زودتر از اون ناحیه بیرون می‌بُرد

حق با سویونگ بود…سهون دور از لوهان صدمه ی بیشتری می‌دید تا وقتی که کنار اون باشه.

بعد از رد کردن انبود چمنزار نارنجی بالاخره به فضای انتهایی شرقه جنگل رسیدن ولی درست آخرین لحظه همه چیز تغییر کرد

شاخه های درخت تنگ و تنگ تر شد طوری که سهون و لوهان توی یه فضای دایره شکل گیر افتادن

لوهان وحشت زده به اطرافش نگاه کرد ، انگار اون فضا داشت ذره ذره انرژی و قدرتش رو ازش می‌گرفت

نفس های عمیق کِشید تا شاید بتونه کمی از تار شدن تدریجی چشماش جلوگیری کنه ولی بازم هیچ فایده ای نداشت و بعد از چند لحظه بیهوش با جسم سهون که روی بدنش افتاده بود روی زمین قرار داشت.

——

بکهیون گلوش رو صاف کرد و تمام تلاشش رو به کار بست تا لازم نباشه توی چشمای چانیول که با کنجکاوی سرتا پاش رو زیر نظر گرفته و گاهی عطسه می‌کرد نگاه کنه

چانیول با بی صبری گفت

– بکهیون شی نمی‌خوای…عطسه ، بگی واسه چی ، عطسه ، اینجا اومدی؟

بکهیون روش رو به سمت دیگه ای گرفت و دقیقا مثل دخترای دبیرستانی با گونه هایی که کمی سرخ شده بودن بوته ی گل بنفشه ای رو سمت چان گرفت و تند تند گفت :

– اینا رو بکار توی باغچه و ازشون استفاده کن با گل های بنفشه ی عادی فرق دارن و باعث می‌شن عطسه ت بند بیاد و کمی این حساسیتتت از بین بره

چانیول همونطور که هی عطسه می‌کرد به بکهیون نزدیک تر شد

– چرا همون روز اینا رو نگفتی؟

بک صورتش رو چرخوند ولی با چان که مثل غول روش خم شده و با چشمای درشتش در حال جست و جوی صورتش بود روبه رو شد ، بی اختیار به تته پته افتاد ، سعی کرد هول شدنش رو پشت قلدری مخفی کنه برای همین خودشو روی نوک پنجه های پاش با گردن کِشیده شده به سمت بالا بُرد

– که چی؟ دلم نخواست بگم ، اگه نمی‌خوای گلا رو برمی‌گردونم ، به شما لامپیش ها خوبی نیومده

چانیول سریع گلا رو از دستش چنگ زد و گرفت و همینم باعث شد بکهیون کمی تعادلش بهم بخوره و با با/ن از پشت سر روی زمین بیفته

– هی وحشی

چان بی اختیار بلند بلند خندید

– خیلی کیوتی…عطسه ، برای گل ها …عطسه ، ممنونم

بکهیون بلند شد و همونطور که با دستای کوچیکش با/ن گرد و خوش فرمش رو می‌تکوند گفت

– اربابت هست؟

– با ارباب کریس چیکار ، عطسه ، داری؟

بک یکی از اَبروهاش رو بالا داد

– اول اینکه اون گل بنفشه رو بو کن تا مخت با این عطسه ها توی دهنت نیومده بعدش هم به تو ربطی نداره لامپیش

—————————-

کیونگ سو چشماشو بیشتر روی هم فشار داد تا بلکه بتونه سردرد عجیبی که گرفته بود رو کمتر کنه ولی هیچ کدوم از این کارا فایده ای نداشت و هر لحظه بیش تر از قبل فشار مویرگ های پیشونیش بیشتر می شد

اون چرا اینجا بود و به صندلی بسته شده بود ؟

چرا تاعو اینقدر با کریس مشکل داشت؟!

کیونگ سو همیشه تنها چیزی که از کریس شنیده این بود که در گذشته حادثه ی تلخی بین کریس و تاعو اتفاق افتاده

صدای در رو شنید و از حس منفی ای که در فضا ایجاد شد فهمید که کای وارد اونجا شده

سایه دقیقا از زیر پاش خزید و روی یکی از دیوارها متوقف شد

کیونگ سو با عصبانیت زیادی گفت

– چرا دست از سر من برنمی داری؟! واسه چی منو اینجا نگه داشتی؟

کای خندید و از روی دیوار سر خورد و خودشو روی بدن کیونگ سو کشوند

باز هم حسی که قبلا درش ایجاد شده بود رو پیدا کرد

خودشم نمی دونست چرا ولی به طرز عجیبی از بودن در میون این سایه احساس آرامش می کرد و این اصلا منطقی نبود

کای بیشتر درونش رفت و برای یه لحظه کیونگ سو حس کرد چیزی راه گلوش رو بسته و کم کم داره قدرت تنفسش رو ازش می گیره

کای با لحن خبیثی گفت

– شما جغدها فقط ادعا دارید … ادعای زندگی در دل تاریکی ولی وقتی توی عمقش فرو می رید قدرت نفس کشیدنتونو از دست می دید

کیونگ سو خواستم جوابی بهش بده ولی اینقدر حس خفقان براش شدید شده بود که فقط یه زمزمه ی خفیف از حرفاش به گوش کای رسید

بالاخره خودشو کنار کشید و کیونگ سو با حالت سرفه به نفس نفس افتاد

کای قهقهه زد

– چی شد جغد کوچولو ؟

کیونگ سو با چشمای عصبانی بهش نگاه کرد

– نامردایی مثل تو از یه بازی غیرعادلانه لذت می برن

کای بی توجه بهش سمت در رفت

– وقتی ارباب برگرده می فهمی هنوز بازی شروع نشده

——

چانیول به بکهیون که روی نیمکت به انتظار اومدن کریس نشسته بود نگاه کرد

به طرز عجیبی این پسر ریزمیزه به نظرش جالب اومده بود.

بکهیون از نگاه های خیره ی چانیول به خودش معذب شده و آرزو می کرد کریس هرچه زودتر برگرده ، مخصوصا این که هوای بیرون سرد بود و این اصلا برای بکهیون  خوب نبود.

چانیول به یاد این افتاد که حدود دو ساعت بعد با لی قرار داره ولی دلش نیومد که بکهیون رو اونجا تنها بگذاره ، به نظرش این پسر کوچولوتر و ضعیف تر از اینی بود که بخواد اونجا تنها بمونه

بکهیون کلافه به ساعت مچیش نگاه کرد ، تازه بیست دقیقه گذشته بود و هر لحظه بکهیون بیشتر حس منفی رو از محیط اطرافش می گرفت ، حس می کرد روح های زیادی اطرافش هستن.

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)