سلامممممممممممممممممممممممم ، قسمت 24 از فیک “میش ماش استوری”

لی سوت زد تا  به چان بفهمونه که موقع شروع نقشه شون هست

سعی کرد کاملا عادی به نظر بیاد ، دستش رو جلوی تاکسی گرفت و بعد از سوار شدن یه مسیر طولانی رو آدرس داد

لی با خنده خودش رو پیش چان جا کرد

وقتی کمی از مسیر رو گذرونده بودن لی روی صندلی جلو رفت و شروع کرد به بازی با موهای راننده

راننده ی تاکسی به هوای اینکه علت تکون خوردن موهاش بادی هست که از بیرون میاد ، پنجره ی ماشین رو چک کرد ، ولی توی اون هوای سرد قطعا پنجره کاملا تا بالا کِشیده شده بود

نیشخند لی غلیظ تر از قبل شد

دستش رو از توی موهای راننده بیرون آورد و جعبه ی دستمال کاغذی که روی داشبورد بود رو پایین انداخت

راننده با ترس زیادی از توی آیینه به چان نگاه کرد اما اون با چهره ای کاملا خونسرد به بیرون نگاه می‌کرد

راننده نگاهی به صندلی بغل دستش انداخت و دوباره حواسش رو به جاده داد

تقریبا دیگه از منطقه ی مسکونی خارج شده بودن و به قسمت جنوبی سئول رسیده بودن

چانیول همونطوری که مشغول دیدن بیرون بود و توی دلش می‌گفت سئول خیلی بزرگتر از چیزی هست که اون تصور می‌کرده ، حواسش به لی و بازیگوشیش هم بود

لی جعبه رو روی صندلی انداخت و دونه به دونه دستمالا رو از توش در آورد و کف ماشین انداخت

راننده بیشتر از اون نتونست تحمل کنه و با ترمز شدیدی ماشین رو کنار خیابون نگه داشت

برگشت سمت چانیول و گفت

-از ماشین من گمشو بیرون ، تو چه جونوری هستی؟

– منظورتون چیه؟؟!!

– گفتم گمشو بیرون

چان خودش رو به نفهمی زد

-منظورتون رو متوجه نمی‌شم ، من تاکسی گرفتم تا به مقصدم برسم و تا وقتی هم نرسم از این ماشین پیاده نمی‌شم

راننده با حالت رو به گریه گفت

-از وقتی سوار ماشینم شدی دائم داره اتفاقای عجیب غریب میُفته ، تو رو خدا برو پایین

چانیول با ریلکسی تمام گفت

-اون اتفاقا به خاطر من نیست و به خاطر روحی هست که اون جلو پیش شما نشسته

راننده با ترس گردنش رو خیلی آروم به سمت بغل دستش و صندلی چرخوند

لی یکی از دستمالا رو برداشت و توی هوا تکون داد

چانیول به زور جلوی خنده ی خودش رو گرفت و گفت

-داره بهتون سلام می‌کنه

راننده با وحشت داد کِشید و خواست از ماشینش پیاده بشه ولی لی پیش دستی کرد و قفل درها رو زد

-اگر پیاده بشید اون رو عصبانی می‌کنید و اونوقت اون هیچوقت دست از سر شما برنمی‌داره

راننده با حالت التماس گفت

-من …من…من باید چکار کنم؟

– من می‌تونم کاری کنم که اون دست از سرتون برداره

– تو واقعا می‌تونی این کار رو کنی؟؟!!

– اوهوم ، من یه جادوگرم

لی زد زیر خنده و همونطوری که می‌خندید لُپ راننده رو کِشید

-اون از شما خوشش اومده

مَرد خودش رو عقب کِشید

-خواهش می‌کنم از من دورش کن

– شرط داره

لی با اخم سرفه کرد

-آهان ، نه چیزه ، خرج داره

-هرچی که بخوای بهت می‌دم فقط اینو از من دور کن

چانیول نیشخند زد و بهش گفت باید از ماشین پیاده بشن

توی خیابون به حالت چهارزانو نشست و دستاش رو روی زانوهاش قرار داد

-شما هم باید همین کار رو کنید

راننده سریع همونطور روی زمین نشست

چانیول چشماش رو بست و شروع به تکون دادن خودش به سمت جلو وعقب و چپ و راست کرد و زیرلب یه سری جمله الکی رو گفت و یکهو ساکت شد

راننده با ترس زیادی به سمت چان رفت و اونو تکونش داد

-هی آقا…هی

چانیول چشماش رو باز کرد

-اون روح از اینجا رفت

– از کجا حرفتو باور کنم؟

– منو به خونه َم برسون و اونوقت می‌بینی که تمام مسیر دیگه خبری ازش نیست

– اگر بعدش اومد چی؟!

چان شونه َش رو بالا انداخت

-میل خودته ، می‌تونی من رو نرسونی و پول رو بهم ندی ، منم کاری می‌کنم که دوباره سراغت برگرده

راننده ی بیچاره با ترس زیادی سرش رو تند تند تکون داد

-نه خواهش می‌کنم ، هرچی پول دارم بهت می‌دم ، اصلا ازت کرایه هم نمی‌گیرم

وقتی به مقصد رسیدن و چانیول با پول های راننده پیاده شد ، سرش رو خم کرد و از شیشه ی باز سمت صندلی جلو گفت

-خیالتون جمع باشه ، اون روح دیگه هیچوقت سراغتون نمیاد

راننده ی با خوشحالی زیادی از چانیول تشکر کرد و با سرعت بالایی از اونجا دور شد

لی خندید

-ای ول پسر

– بیا ، باید پولا رو نصف کنیم

– نمی‌خواد همه َش رو خودت بردار

– ولی ما باهم این کار رو کردیم

– آخه پول به چه درد منه روح می‌خوره؟ من این کار رو واسه سرگرمی و لذتش می‌کنم نه واسه پول در آوردن

– هر طور میلته ، خوب من برم ، الانه که ارباب کریس از دیرکردنم شاکی بشه

لی خندید

-ای بیچاره

– هوی مراقب باش ها

– بی خیال باو…بای

 

بکهیون به آسمون پر ستاره نگاه کرد ، عجیب بود که اون شب بر خلاف خیلی از زمان های دیگه ی شبهای زمستون آسمون اینقدر صاف و یه دست بود

باید فردا به دیدن رئیس قبیله آیوتاها می رفت

باید در مورد اتفاقی که در سال 1800 افتاده بود ازش توضیح می خواست

تنها چیزی که در مورد اون پسر می دونست این بود که زمان بیست سالگیش به یه ومپایر تبدیل می شه و شب تبدیل شدنش همراه با مادرش برای فرار از افرادی ، به قبیله ی آیوتاها پناه می برن و نتیجه ش کشته شدن یه سری از افراد قبیله توسط همون پسر و بقیه هم توسط افرادی که دنبالشون می کردن بوده

تعداد خیلی کمی از افراد قبیله تونستن از طریق تونل زمینی فرار کنن و توی سرزمین استارک ها پناه داده شدن و هنوز هم همونجا هستن

حقیقت این بود که بکهیون هیچوقت به جز خودش آیوتای دیگه ای رو ندیده بود و این دیدار به طورایی هم هیجان انگیز و هم ترسناک براش به نظر میومد.

اون زمان بچگیش به سرپرستی گرفته شده و هیچوقت حتی موفق به دیدن مادر و پدرش نشده بود

***************** ********************

 

تاعو با خشم زیادی به سمت کیونگ سوی بسته شده به زنجیر در کنار یکی از دیوارهای سیاه چال رفت

– هنوزم نمی‌خوای حرف بزنی؟

کیونگ سو با چشمایی که نفرت رو به خوبی می‌شد درونشون دید به چهره ی نیمه پلیده تاعو خیره شد

– هیچوقت چیزی بهت نمی‌گم

تاعو خنده ی بلندی کرد و با دست محکم توی صورت کیونگ سو کوبوند

– تو هنوز من رو نشناختی ، بهتر بود اربابه عزیزت در مورد من بهت می‌گفت

– در این مورد کاملا باهاش موافقم

تاعو سرش رو برگردوند و به کای که روی دیوار نزدیک به پنجره ی کوچکه سیاه چال پهن شده بود نگاه کرد

– کای؟

– اومدم تا یه کم کمکت کنم ، فکر نکنم این جغد کوچولو به همین آسونی ها به حرف بیاد

تاعو نیشخند زد

– نقشه َت چیه؟

کای مقداری از گیاه شابیزک رو روی زمین جلو تاعو انداخت

در حالت عادی با این کاره کای ، تاعو می‌تونست اونو به سختی تنبیه کنه تا بدونه دفعه ی بعد حق پرت کردن چیزی رو به جلوی ارباب خودش نداره ولی توی اون شرایط حواس تاعو به گیاه بود

– یه کم تحقیق کوچولو بهم گفت که انگار این جغدای عزیزمون به این گیاه بدجوری آلرژی دارم ، اینطور نیست پُلستریکس عزیزم؟

کیونگ سو بی اختیار تکون خورد و با وحشت به گیاه شابیزک در دست تاعو نگاه کرد

گیاهی که بدجور می‌تونست براش کُشنده باشه

تاعو به کیونگ سو نزدیک شد

– خوب کیونگ سوئه ی عزیزم ، الان وقت یه کم نمایش و بازیه ، موافقی؟

کای خبیثانه خندید

– زیاد استفاده نکن وگرنه بعدش تبدیل به یه جنازه ی غیر قابل استفاده برات می‌شه ، مقدار کمش می‌تونه بهش توهم بده و تو می‌تونی توی توهم از زیرزبونش حرف بکِشی و مطمئن باش مقدار زیادی از پرحرفیاش می‌تونه حقیقت داشته باشه

بعد از گفتن این حرف به سمت پنجره رفت و از راهی که اومده از اونجا خارج شد

تاعو به گیاه توی دستش نگاه کرد ، چیزی که قرار بود اونو به خواسته َش برسونه

***************** *******************************

شیومین سعی کرد حواسش رو به فاکتورایی که

 باید مرتب می کرد بده ولی مگه با وجود موجودی که

 کمی دورتر نشسته و با محبت بهش نگاه می کرد این کار امکان داشت؟!

تا قبل از اون همیشه شیومین به نگاه های عاشقانه ی چن بی تفاوت بود ولی از زمانیکه رسما به عنوان دوست پسرش شروع به قرار گذاشتن کرده بودن . دیگه نمی تونست نسبت به نگاه های چن بی تفاوت بمونه

با لحن جدی ولی التماس گونه بهش گفت

– چن خواهش می کنم اینطور بهم زل نزن

چن با لبخندی که قالب اوقات روی لباش داشت گفت

– ولی من نگاه کردن به تو رو دوست دارم

– ولی اینطور من نمی تونم روی کارم تمرکز کنم

چن مثل بچه ها با دلخوری دست به سینه شد و با اخم گفت

– ولی من نگاه کردن بهت رو دوست دارم

شیو بی اختیار با دیدن چهره ی بانمکی که چن به خودش گرفته بود خندید

– وای چن ، من امروز واقعا کلی کار برای انجام دادن دارم

– خوب منم یکی از کاراتم دیگه

– تو یکی از کارامی؟!

چن دستاش رو باز هم باز کرد و شروع کرد به تکون دادنشون و با قیافه ی متفکر و خندونی که به خودش گرفته بود گفت

– خوب تو بهم نگاه می کنی و لبخند می زنی و گاهی هم اخم می کنی ، بعضی وقتا باهام شوخی می کنی و گاهی هم دعوا ، تازه یه وقتایی هم بغ./لم می کنی و (صداش رو آروم کرد) صورتمو می ب./سی اینا خودشون کارن دیگه

گونه های شیومین قرمز شدن . قطعا اون لحظه دوست داشت به طرف چن بره و برای چندمین مرتبه اون رو ب./غل کنه و صورتش رو بب./سه.

– هی شیوووووووو

شیومین روش رو برگردوند و لی رو با لبخند و چال لپی معروفش دید

– اوه داداشِ چانیول هم که اینجاست . چطوری چن؟

چن یه سمت منبع صدا برگشت

– تو منو از کجا می شناسی؟!

– چانیول در موردت تعریف کرده بود و خوب تو دقیقا همونطوری هستی که می گفت

شیومین نگاهش رو از چن گرفت و به صورت لی داد

– تو داداشه چن رو می شناسی؟

لی سرش رو تکون داد و یه بار چشماشو بهم زد

– هوم، ما به طورایی باهم دوستم

چن با تعجب گفت

– چانیول با تو دوست شده؟ ولی اون معمولا با بقیه راحت کنار نمیاد

لی خندید

– منو دست کم نگیر ، هی شیو یادت باشه امروز تولد مارک هست . عصر منتظرتم

بعد از رفتن لی ، اولین واکنش چن این بود که سریع خودش رو به شیومین رسوند و پرسید

– مارک کیه؟عصر این روحه کجا منتظرته؟

– چن … تو الان داری منو بازخواست می کنی؟

– نه ، معلومه که نه

سرش رو زیر انداخت و مشغول بازی با انگشتای دستش شد

– من فقط خواستم بدونم ، همین

شیو خندید

– در واقع تو حسودی کردی ، می خوای شب بیای؟

چن ذوق زده شد

– می تونم بیام؟! واقعنی می شه بیام؟!

– البته که می شه ، اگه دوست داشتی هیونگت هم با خودت بیار

——- ——- ——— —–

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)