سلام ، قسمت 25 از فیک “میش ماش استوری”

ممنون برای کامنتهای قشنگتون

خواننده های جدید خوش اومدن به جمع خواننده های میش ماش

و اینکه قسمت قبل من کلمه ی دونسنگ رو اشتباهی هیونگ نوشته بودم ممنون از دوست خوبی که گفت

 

بکهیون به انبود درخت های روبه روش نگاه کرد

اون باید وارد جنگل می‌شُد و این اصلا آسون نبود

بعد از اینکه با ترس و لرز زیادی از درخت ها گذشت ، به محض قدم گذاشتن توی جنگل به خاطر جَو مثبت اطرافش نیمی از استرسش کم شد

به سمت چپش پیچید و طبق آدرس داده شده به طرف قبیله ی استارک ها رفت

به ردیف درخچه های آبی سمت چپش که مثل اینکه روی برگ هاشون اکلیل پاشیده باشن تمامشون درخشان بودن نگاه کرد

نمی‌دونست باید الان بترسه و یا شگفت زده بشه ولی هرچی که بود اون درخچه ها به طرز عجیبی ترسناک بودن

هرچی که جلوتر می‌رفت مِه غلیظ تر می‌شُد و یه وقت بکهیون دید که نه پشت سرش و نه جلو روش هیچی از راه مشخص نیست

نمی‌دونست باید چیکار کنه…اون مطمئن بود که از راه سمت چپ اومده و بازم مطمئن بود که این راه به قبیله ی استارک ها می‌رسه

سعی کرد نفس های عمیق بکِشه

به خودش گفت

-نترس بکهیون هیچی نیست…نترس

– تو اینجا چیکار می‌کنی؟

با شنیدن صدا دادی زد و بالا پرید و به پشت سرش نگاه کرد ولی هیچکیو ندید

-تو…تو کی هستی؟؟

– اینو من باید از تو بپرسم ، تو کی هستی و اینجا چی می‌خوای؟

– من…من…خوب…من منم…ینی چیزه…ینی خودمم….نه ینی …من بکهیونم ، بیون بکهیون

– بیون بکهیون ، بیون بکهیون…

کم کم مِه محو شد و بکهیون تونست راهی که ازش اومده و ادامه ی راه رو ببینه

-پسر بیون برای چی به اینجا اومده؟

– باید باهاتون صحبت کنم

– درباره ی چی؟!

– اتفاقی که چند سال قبل افتاد ، 216 سال قبل

—– ——— —– ——— ————-

بکهیون زانوهاش رو روی تشکچی ای که روی زمین بود قرار داد و نشست

رئیس قبیله ی استارک ها به همراه رئیس قبیله ی آیوتاها هر دو در فاصله ی نه چندان دوری روبه روش نشسته بودن و با نگاه های خیره شون مثل قاضی هایی که منتظر آخرین دفاعیه ی متهم باشن به بکهیون خیره شده بودن

آب گلوش رو صدادار قورت داد و درست زمانی که خودش رو آماده صحبت کرده بود رئیس استارک ها شروع به صحبت کرد

– بهم گفتن تو برای اتفاق 216 سال قبل اینجایی ، هوم …بگو ببینم ارتباط تو با اون قضیه چیه؟

– پدر پدر پدربزرگم توی اون …

– حاشیه نرو پسر ، بگو ببینم ارتباط خودت چیه؟

– من قربان … من…خوب…

دستاش رو روی زانوهاش گذاشت و سرش رو بالا گرفت

– من می خوام زمین های اجدادیم رو از آوها پس بگیرم

با این حرفش رئیس آیوتاها با تعجب بهش نگاه کرد و گفت

– منظورت چیه پسر جون؟

– توی اون جریان یه مادر به همراه پسر ومپایرش بودن و آسیب زیادی به خاطرشون به قبیله زده شد و حالا کریس وو که در حال حاضر رئیس آوها محسوب می شه به من گفته اگه پسرش بهش بازگردونده بشه املاک آب و اجدادی آیوتاها رو دوباره بهشون باز پس میده

رئیس استارک ها با جدیت گفت

– ما هیچ خبری از اون موجود شوم نداریم ، بهتره هر چه زودتر از اینجا بری

– ولی قربان…

رئیس استارک ها با فریاد گفت

– تو چطور جرات می کنی در مورد همچین چیزی سوال بپرسی؟!

بکهیون سرش رو زیر انداخت

– متاسفم قربان

وقتی از اتاق اونها بیرون اومد شونه هاش افتاده بودن و گردنش به سمت زمین خم شده بود

– هی پسر

بکهیون به سمت منبع صدا گشت و متوجه پسری آیوتا که هم سن و سال خودش به نظر میومد شد

– رئیس باهات کار داره، دنبالم بیا

—— —— —- – —

 

– پات رو از روی میز بردار کیم سوهو

– سوهو پاهاش رو تکون داد و بیشتر از قبل سرش رو توی برگه هایی که دستش بود فرو برد

– سرت به کار خودت باشه آقا روحه

– تو…تو چطور جرات می کنی توی خونه ی خودم بهم همچین جسارتی کنی؟

– حالا که جرات می کنم، میگم ها چرا ومپایرهای چین کاملا از برنامه کنار گذاشته شدن؟!

کریس دست به سینه نزدیک سوهو ایستاد و با یکی از پاهای بلند و کشیده ش پاهای سوهو رو از روی گُلمیز به پایین سر داد

– برای این که اونها خودشون شورای جداگانه دارن … اونا خارجی محسوب میشن

– هوممممم، میگما آقا روحه

– اینقدر به من نگو آقا روحه

– خوب خانوم روحه

کریس به صورت شمرده شمرده گفت

– کیم سو هو

– خیلی خوب بابا، چه زودم بهش برمی خوره ، خوب روحی دیگه ، آقا روحه

– من اسم دارم ، اسمم هم کریس وو هست

– خوب حالا تو هم…می گم تو خودتم چینی هستی نه؟ چطوری رئیس آوهایی و عضو شورا؟

– به تو مربوط نیست ، تو کارت رو انجام بده

سوهو برگه ها رو روی زمین انداخت و در عرض چند ثانیه بعد روبه روی کریس ایستاده بود

– واقعا ازم می خوای کارمو انجام بدم؟

کریس برای اینکه کم نیاورده باشه کنار نرفت و سرجاش ایستاد

– دقیقا

– خیلی خوب ، پس خودت خواستی، چون کاری که الان می خوام انجام بدم دقیقا این کاره

بعد از اتمام حرفش دستاش رو دور گردن کریس حلقه کرد و ل./باشو محکم روی ل./باش گذاشت.

کریس خواست پسش بزنه ولی وقتی زبون سوهو رو روی ل

/بش حس کرد حسی باعث شد تا دستایی که برای عقب روندن سوهو بالا آورده بود رو روی پهلوهای اون بذاره و ل./باش رو برای ب./سه عمیق تر از هم باز کنه

سوهو از موقعیت استفاده کرد و با لذت بیشتری کریس رو ب./سید

دستای کریس کم کم داشت زیر لباس سوهو می رفت که به خودش اومد و محکم سوهو رو به عقب هل داد و باعث شد سوهو از پشت زمین بخوره

داد زد

– از این خونه برو بیرون

سوهو سرپا ایستاد

– ولی شورا…

کریس بازم فریاد زد

– برام مهم نیست شورا چی گفته ، فقط می خوام همین الان از اینجا بری

– کریس وو متوجه هستی که…

– نمی فهمی؟! صدامو نمی شنوی؟! آهان شاید باید به زبان خودت باهات صحبت کنم ، خیلی خوب … زودتر از این جا گمشو بیرون … دیگه نمی خوام قیافه ی نحست جلوی چشمام باشه … زودتر از خونه ی من گمشو بیرون

سوهو بدون هیچ حرفی با نگاه خالی و بی تفاوت به شکل مه در اومد و چند لحظه بعد فقط کریس وو و وسایل خونه ش باقی مونده بودن.

خودشو روی مبل انداخت و سرشو میون دستاش گرفت

اینطور نبود که از سوهو خوشش نیاد و یا ازش متنفر باشه ، ولی دو دلیل برای رد کردن اون داشت

یکی تنفرش از ومپایرها بود و دیگری پسرش

اون نمی دونست کدوم از ومپایرهایی که می بینه ممکنه پسرش باشن و ترس از این داشت که حتی روزی متوجه بشه سوهو پسرشه !!

——– —— —— ——-

بکهیون غرق در فکر به طرف خروجی جنگل راه افتاد و زمانی به خودش اومد که چیزی تیز و دردناک کف پاش فرو رفته بود

با آخ کوتاهی روی زمین رو نگاه کرد و با تعجب دید که زمین زیرپاش کاملا پوشیده از خارهای ریز و گیاهان تیغ داره

با وحشت چند قدم عقب رفت و به این فکر کرد که بهتره راه اومده رو برگرده تا مسیر درست رو پیدا کنه.

ولی مسئله این بود که بکهیون اینقدر درگیر تفکرات ذهنیش بود که اصلا راه اومده رو به یاد نداشت

چند قدم به سمت جلو برداشت ولی بازم به محض پا گذاشتن روی زمین ، خارها توی کف پاش فرو رفت و باعث شد صدای جیغش شنیده بشه

– اون خارها سمی هستن ، بهتره بیشتر از این پات رو روی اونا نذاری

بکهیون به سمت راستش نگاه کرد و متوجه فردی شد که به حالت نیم خیز در حال پاشدن از روی زمین

– تو کی هستی؟!

پسر رو به روش چند تا از خارهایی که به لباسش چسبیده بود رو کند و سرش رو بالا گرفت و بکهیون تونست چشمای قرمز و مردمک مشکیش رو ببینه

با وحشت یه قدم عقب به عقب رفت

– ومپایر

**************************** *****************

دیو به روبه روش نگاه کرد، حالا تاعو رو به جای یکی چند نفر می دید.

نفسش به سختی بالا میومد و تمام بدنش خیس از عرق شده بود.ذهنش لحظه به لحظه بیشتر از قبل به سمت فرو رفتن در عالم خیال می رفت ولی دیو با لجاجت سعی در نگه داشتنش در زمان حال داشت

اون نمی تونست راز ارباب محبوبش رو بگه و نباید می گفت.

اون به کریس وو مدیون بود، اینقدر مدیون که به خاطرش حاضر به تحمل بدترین شکنجه ها می شد

تاعو نیشخند غلیظی زد و باز گیاه شابیزک رو به زور در دهن دیو چپوند.

این که مصرف زیاد اون گیاه حتی می تونست باعث مرگ دیو بشه و نتونه ازش اعتراف بگیره، دیگه براش اهمیت نداشت.

اون پسر بیش از حد روی اعصابش رفته و ازش سرپیچی کرده بود.

*****

کای دوباره وارد مکان مورد علاقه و مرموزش شد.

روی زمین دراز کشید و به این فکر کرد که توی اون لحظه مشاور دو در چه وضعیتی هست

کای سالها حاضر به بودن در کنار زی تاعو شده بود تا بتونه ردی از گمشده ش پیدا کنه و اون خودشو توی این راه گم کرده بود.

اگر قرار بود فهمیدن راز به قیمت فدا کردن اون مشاور باشه، کای بازم حاضر به انجام این کار بود.

******

تاعو با نیشخند از پیش دیو کمی کنار رفت

– اگه بچه ی خوبی باشی، زودتر این بازی تمام می شه

– من (سرفه ی خونی) هیچوقت (سرفه ی خونی) به تو کمک نمی کنم

– خواهیم دید مشاور دو، خواهیم دید

قبل از این که بتونه دوباره به طرف دیو بره صدای یکی از زیر دستاش رو شنید

– مگه نگفتم کسی مزاحمم نشه؟

– متاسفم قربان، مسئله ی مهمی پیش اومده

– خیلی خوب گمشو

تاعو نگاه عصبی به دیو کرد

– منتظرم باش جغد کوچولو ، من و تو هنوز خیلی کار باهمدیگه داریم

************* *****************

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)