سلام عزیزان ، قسمت 26 از فیک : داستان میش ماش

با وحشت یه قدم عقب به عقب رفت

– ومپایر

ومپایر روبه روش بی تفاوت به سمتش اومد، بکهیون جیغ کشید

– سمت من نیا

بدون اینکه به جیغ و داداش اهمیتی بده نزدیکش اومد و توی صورتش خم شد و گفت

– سَم این خارا تا چند دقیقه دیگه باعث می شن فلج موقت بشی و اینطوری مجبوری برای رفتن از اینجا تا فردا صبر کنی

بکهیون با ترس گفت

– تا فردا؟!

ومپایر صاف ایستاد و این کارش باعث شد حواس بکهیون به موهای طلاییش پرت بشه

صدای فرد رو به روش دوباره افکارش رو به اون لحظه کشوند

– سَم خارا یه روز کامل طول می کشه تا از بدنت خارج بشه

چونه ی بکهیون بی اختیار لرزید

– حالا چیکار کنم؟

ومپایر گردنش رو کمی کج کرد و دولا شد و بکهیون رو از روی شکم رو شونه ی خودش انداخت

بکهیون با مشت توی کتفاش و با پا توی شکمش زد و سعی کرد پایین بیاد

– منو بذار پایین … گفتم منو بذار پایین

اخم کرد و با تشر گفت

– اگه می خوای می تونم پرتت کنم رو همین خارا و اگر نه ، دهنت رو ببند و بذار تا دهکده ببرمت

بکهیون با اخم لباش رو جمع کرد تا اشکاش نریزه

دیگه چیزی نگفت و گذاشت اون غریبه حملش کنه

دستاش رو دور شونه ی ومپایر حلقه کرد و گونه ش رو به شونه َش تکیه داد و چیزی نگذشت که خوابش برد

*****************

کای خواست از دایره بیرون بیاد که در عرض چند ثانیه جسمی بهش برخورد کرد و باعث شد هم خودش هم اون جسم روی زمین بیفتن

وقتی تونست به خودش بیاد متوجه جغد خونی توی ب./غلش شد و زیاد نیاز به فکر کردن نبود تا متوجه بشه اون جغد در واقع دو کیونگ سو مشاوره کریس وو هست

نمی‌دونست چه خبر شده و یا باید چه واکنشی نشون بده

اون جغد دقیقا توی دایره ای بود که هیچ زمان به جز خود کای کسی اونو نمی‌دید و واردش نشده بود

گرمای خونی که از تن جغد به دستش می‌رسید باعث شد از فکر کردن دست بکِشه و شروع به گشتن به دنبال چاره ای برای بند آوردن خون بشه

مسلما بیرون رفتن از اینجا خطرناک بود چون نمی‌تونست دیو رو همراه خودش ببره ، وقتی که اون از سیاه چال فرار کرده ، کافی بود تا همراه کای دیده بشه…مسلما دوباره به همون دخمه برگردونده می‌شد و کای اصلا این رو نمی‌خواست…چون باید قبل از هرچیز می‌فهمید دیو چطوری وارد اون دایره شده؟!

یک لحظه ترس برش داشت…نکنه اون دایره دیگه مثل قبل غیرقابل دیدن نبود؟!

صدای پاهایی رو در اطراف شنید و ناخودآگاه توی خودش جمع شد و البته این کار باعث شد تا صورت دیو بیشتر در قفسه ی سینه َش فرو بره

ترسیده بود که دیده بشن…وای که اگه تاعو فکر می‌کرد کای به دیو پناه داده!!!!

صدای پاها در جایی نزدیکی دایره متوقف شد.

کای نفسش رو توی سینه حبس کرد

************** *****************

بکهیون کم کم چشماش رو باز کرد و طول کِشید تا تونست اطرافش رو تشخیص بده

روی یه تخت خواب بزرگ و دو نفره دراز کِشده بود و چیزی و یا بهتره بگیم سنگینی نگاهی رو حس کرد و درست با برگردون سرش به سمت چپ با یه سنجاب که از فاصله ی نزدیک بهش زل زده بود روبه رو شد

بی اختیار جیغ بلندی کِشید و خودش رو به گوشه ی تخت کِشوند

-تو…تو…

با باز شدن در و بعدش هم وارد شدن وَمپایری که چند ساعت قبل دیده بود حرفشو ادامه نداد و به جاش به اون گفت

-اینجا کجاست؟ من چرا اینجام؟؟

استیو از دست لوهان بالا رفت و خودشو از گردنش آویزون کرد و گفت

-این می‌خواد منو بخوره

بکهیون با دیدن استیو ، دوباره یادش افتاد و باز جیغ زد

-این چیه؟ اینو دورش کن…ببرش اونور

لوهان اخم بامزه ای کرد

-چیو چیه؟ سنجابه، تا حالا سنجاب ندیدی؟

– دورش کن…ببرش اونور…وای جیغغغغغغغغغغغغ

– ببین متاسفانه یا خوشبختانه من یه وَمپایرم…پس گوشام خیلی بیشتر از تو و بقیه می‌شنوه و یه بار دیگه جیغ بزنی از خونه َم پرتت می‌کنم بیرون

بکهیون تقریبا با گریه گفت

-ولی من از این هیولا می‌ترسم

لوهان بی اختیار خندید

-هیولا؟! هی بچه ، این سنجابه سنجاب

– اسم من استیوه ، ینی چی هیولا؟! لوهان این چرا به من فحش میده؟

لوهان به استیو نگاه کرد و گفت

-ولش کن

بکهیون با حالت شوکه شده و ترسیده با انگشت به استیو اشاره کرد

-تو الان با این حرف زدی؟

استیو :

-هوی اینو به درخت و وسیله می‌گن ها ، اسم من استیوه ، استیووووووووووووو

برای بکهیون تنها چیزی که از استیو شنیده می‌شُد یه سری صداهای ریز و جیغ مانند بود

لوهان سعی کرد استیو رو آروم کنه و بعدش به بکهیون گفت

-یه وَمپایر می‌تونه با حیوونا حرف بزنه

– اصلا واسه چی من تو خونه ی تو َم؟

– خیلی شبیه دخترایی ها ، می‌ترسم یه کم دیگه بگی من باک./ره نیستمو و بهم تج./اوز کردی ، انگار یادت رفته نزدیک جنگل پات ناقص شد و نتونستی راه بری ، بعدشم که خوابیدی و بماند که تمام شونه َم از تُفت خیس شده بود… وقتی خواب بودی از کجا می‌فهمیدم خونه َت کجاست؟

بکهیون لباش رو جمع کرد

-می‌تونستی بیدارم کنی

– هرچی صدات زدم بیدار نشدی ، حالا هم آدرست رو بده تا کمکت کنم بری خونه َت

– ببینم ساعت چنده؟

– نزدیکای هشت

با این حرفه لوهان ، بکهیون روی تخت پرید و نشست و همونطور که شوکه شده اینور و اونورش رو نگاه می‌کرد با حالت هول شده گفت

-من الان باید تولد مارک باشم ، واییییییییییی تولدش خیلی وقته شروع شده

– مگه می‌تونی راه بری آخه؟

– هی ، منو ببر خونه ی مارک

– ببینم منو با نوکرت چیزی اشتباه گرفتی؟

– خیلی خوب ، جناب وَمپایر…لطفا منو ببر خونه ی مارکککککککککککککککککک

– اه جیغ نزن …یه متر قد داره ولی اندازه 100 متر صدا

تو راهه خونه ی مارک ، بکهیون همونطوری که روی کول لوهان سوار شده بود و چونه َش رو به شونه ی اون تکیه داده بود ، هر از گاهی زیر چشمی به دور و اطرافش نگاه می‌کرد تا مبادی کسی اونو ببینه

-برای چی به جنگل رفته بودی؟!

– ها؟!

– اگه نمی‌خوای جواب نده ، فقط سوال پرسیدم

– واسه دیدن رئیس استارکها

لوهان چند ثانیه سرعت قدماش رو آروم کرد ولی بعدش باز به حالت عادیه راه رفتنش برگشت

-هوم ، استارکا رو می‌شناسی؟

بکهیون کمی با خودش فکر کرد ، شاید بد نبود اگه به لوهان می‌گفت…هرچی نباشه اون یه وَمپایر بود و امکان داشت بتونه توی پیدا کردنه پسر کریس وو بهش کمک کنه

-رفته بودم دنبال یه گمشده

– از کدوم سمت برم؟ گمشده؟!

بکهیون یکی از دستاش رو از دور گردن لوهان باز کرد و با اشاره به سمتی گفت

-از سمت چپ ، هوم…یه وَمپایر

– وَمپایر؟! داری دنبال کی می‌گردی؟!

بکهیون با نا امیدی دوباره چونه َشو روی شونه ی لوهان گذاشت

-خودمم نمی‌دونم ، یکی که 216 سال قبل توی قبیله ی آیوتاها بوده

لوهان ایستاد

-216 سال قبل؟!!

– هوم ، واسه چی ایستادی؟!

– 216 سال قبل چی شده؟! برای چی داری دنبال یکی می‌گردی که اون سال توی قبیله ی آیوتاها بوده؟!

– ببینم دهنت چفت و بند داره؟!

– گفتم برای چی رفته بودی اونجا؟

– تو اول جواب سوال منو بده

– آره داره ، حالا تعریف کن

– قول می‌دی؟

– آره قول میدم

– خیلی خوب راه بیفت تا برات تعریف کنم

216 سال قبل یه مادر و پسر وارد قبیله ی آیوتاها می‌شن و خوب اون پسره انگار تازه تبدیل به یه وَمپایر شده بوده و حالا یه به خاطر اون و یا به خاطر افرادی که دنبالشون بودن ، خیلی از آیوتاها کُشته و زخمی می‌شن…و آیوتاها پناه میبرن به استارکا و حالا بابای اون پسر پیدا شده و می‌خواد دوباره پسرش رو ببینه

لوهان بقیه حرفای بکهیون رو نمی‌شنید…در واقع اون دیگه هیچ چیزی نمی‌فهمید…216 سال قبل…آیوتاها…آدمایی که کُشته شدن…پدری که به دنبال پسرش هست

توی افکاری که نمی‌فهمید درست که چی هستن و از کجا میان و به کجا میرن در حال دست و پا زدن بود که با صدای جیغ های بکهیون و دستش که محکم روی شونه َش زده می‌شد به خودش اومد

-هیییییییییییی وایسا ، کجا میری؟! همینجاس

مارک با باز کردن در از دیدن بکهیون روی کول یه نفر دیگه ، از تعجبه زیاد دستش از روی دستگیره سر خورد و با چشمای درشت به اونا خیره موند

صدای شیومین شنیده شد

– مارک بکهیونه؟ احمق بهش گفته بودم…

با دیدن لوهان و بکهیون بقیه حرفش رو خورد

– بکی،  چی شده؟

لوهان چشم غره ی خیلی بدی به لی که هاج و واج به اونا نگاه می کرد رفت و به شیومین گفت

– دوستت رفته بود فضولی یا شایدم اکتشاف ، تا فردا نمی تونه رو پاش راه بره ، برا همینم من آوردمش

مارک با لحن عصبی که خیلی کم می شد در طی سال ازش شنید

– چه بلایی سرش آوردی؟

بکهیون

– هی اون کاری نکرده ، در واقع اون کمکم کرده

شیومین اولین نفری بر که بالاخره به خودش اومد و کنار رفت

– مارک بذار بیان داخل

لوهان همراه بکهیون توی خونه ی کوچیک مارک اومدن ولی مشکل اساسی از جایی شروع شد که چن و چانیول هم از مهمان های اون جشن تولد بودن

چن تقریبا تمام هیکل درشتشو توی بغل شیومین پرت کرد

– آیووووو…تتتتتتت…تا

لوهان بدون اینکه به نمایش در حال اجرای چان و چن و بک اهمیتی بده به کناری رفت و بعد از دو زانو نشستن، بکهیون رو روی زمین گذاشت

بکهیون بدون این که خودش بخواد ، گونه هاش سرخ شدن و با خجالت خیلی زیادی از لوهان به خاطر کمکش تشکر کرد

چن

– شیومین . عطسه …این…عطسه…آیووووو…عطسه . تا ….عطسه ….دوسته …تو عطسه . توئه؟

شیومین سعی کرد کمی چن رو از خودش جدا کنه

– اون و مارک تنها دوستای منن…اَه چن داری چیکار می کنی خفم کردی

چانیول نفس های عمیقی که تند و تند می کشید در تلاش بود تا به نحوی جلوی عطسه های شدیدش رو بگیره

لی با تعجب پلک زد و بعد با خنده گفت

– هی شما دو تا نره غول از این بچه می ترسید؟

چان با عصبانیت

– تو یکی دهنت رو ببند

بکهیون با تعجب

– تو الان با کی بودی؟!

– با این روحه احمق

بکهیون به یقه ی لوهان که هنوز نزدیکش بود چنگ زد و تقریبا اونو توی بغل خودش کشوند و جیغ زد

– چیییییییی روح؟! مگه اونا اینجان؟!

لوهان رو به شیومین

– ببینم اینجا دیوونه خونه هس؟!

لی

– ولی من که ترس ندارم

مارک

– آیوتاها از روح ها می ترسن

لی لبخند عمیقی زد

– ولی بازم آخه من که ترس ندارم

شیومین کلافه

– فرقی نداره ، در هر صورت آیوتاها از روح ها می ترسن

بکهیون دوباره با جیغ

– شماها دارین با کی حرف می زنید؟! هی شیو به اون روح ها بگو برن بیرون

چن

– اونا .عطسه … روح ها …عطسه نیستن…فقط صدای یکیشون. عطسه …میاد

شیومین محکم ترین نشگونی که می تونست رو از بازوی چن گرفت

– تو عطسه ت رو کن

بکهیون تقریبا با حالت گریه به لوهان گفت

– منو از اینجا ببر

مارک هاج و واج به مراسم جشن تولدش که داشت به فنا می رفت نگاه می کرد

به سمت بکهیون رفت و کنارش نشست و سعی کرد به نحوی اون رو آروم کنه

لی با نارضایتی به بکهیون خیره مونده بود

اینکه بکهیون اینقدر اون رو غیردوست داشتنی بدونه اصلا براش قابل درک نبود

چانیول با وجود عطسه های شدیدش از سرجاش بلند شد تا دست های بکهیون رو از یقه ی لباس لوهان جدا کنه

دلیلش رو خودش هم نمی دونست ولی اصلا از اینکه آیوتای محبوبش اونطور به یکی دیگه چسبیده باشه خوشش نمیومد

لوهان با نیشخند به چان نگاه کرد و خودش رو کمی از بکهیون کنار کشید

وقتی که ایستاد به سمت مارک رفت

– با اینکه نمی شناسمت ولی تولدت رو تبریک می گم

نگاه لی کرد و ادامه داد

– تو هم بهتره به محض دیدن بقیه اینقدر مزخرفات ذهنیت رو اجازه ی پیشروی کردن ندی

بکهیون همونطور که در تلاش بود تا خودش رو از چانیول دور کنه چون از نظرش ممکن بود هر آن مخ چانیول از شدت عطسه از سوراخ های بینیش بیرون بزنه ، گفت:

– ممنون برای همه چیز و متاسفم که خیلی اذیتت کردم

لوهان آدم کل کل کردن و یا پیله کردن به بقیه نبود ولی با خوندن افکار ذهنی چانیول ، لبخند خوشگلی به بکهیون زد و گفت

– اشکال نداره کوچولو، برای منم بد نبود که بالاخره توی زندگیم یه آیوتای خوردنی رو از نزدیک ببینم

با این حرفش هم صورت بک و هم صورت چان سرخ شد منتهی یکی از خجالت و اون یکی از خشمه زیاد

وقتی که لوهان از توی خونه ی مارک بیرون اومد هنوزم می تونست صدای عطسه های پی در پی چن و چان و غرولندای بکهیون به خاطر حضور لی رو بشنوه

لبخند کمرنگی زد و دستاش رو توی جیبهای شلوارش فرو برد

سرش رو به بالا و عقب گرفت و به آسمون بالا سرش نگاه کرد

چند ستاره ی کوچک و کم نور با یک ستاره ی پر نور دیده می شد

– پس بالاخره داری دنبالم می گردی.

سرش رو پایین انداخت و پوزخند زد

– بعد از 216 سال داری دنبالم می گردی آقای کریس وو

نگاهش به جایی در رو به رو و دورتر خیره شد

– به بازی خوش اومدی پدر

******* ******************

 

خوب عزیزان ، اول که مثل همیشه ممنونم از کامنتهایی که می‌گذارید

مورد دوم اینکه در آینده بعضی از قسمتای عادی خود فیک هم ممکنه رمزی بشه ، پس حواستون به این قضیه باشه

و اینکه احتمالا از این به بعد تمام صحنه های +18 فیک ، ولو صحنه هایی که لازمه برای فهمیدن روال داستان خونده بشه ، به صورت رمزی گذاشته خواهد شد و رمزش هم طبعا مثل اون اسپیشال ، فقط به خواننده های کامنت گذار داده می‌شه

دیگه اینکه …اگر این فیک رو دوست دارید و به نظرتون ارزش خونده شدن رو داره ، خوشحال می‌شم به دوستان فیک خوانتون معرفیش کنید ، ممنون

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)