Fanfiction Mishmash Story ep27

سلام ، قسمت 27 از فیک “میش ماش استوری”

پوستر خوشگل هم از usui_mama خیلی ممنون ازش

وقتی سربازها از دایره دور شدن ، کای تونست نفس راحتی بکشه چون این بهش اثبات کرده بود که هنوزم مخفیگاه امن و محبوبش ، دور از دسترس بقیه قرار داره، البته باید دو کیونگ سو رو از لیست بقیه افراد خط می زد

نگاهش رو دوباره به جغد گرم توی دستاش داد

قفسه ی سینه ش حرکت خیلی کندی داشت و باعث می شد که پرهای طوسی و خاکستری تیره رنگش به آرومی تکون بخورن

آروم کیونگ سو رو روی زمین گذاشت، باید قبل از این که تاعو بهش شک کنه به کاخ برمی گشت و امیدوار بود تا زمان برگشتن دوباره ش کیونگ سو بهوش نیومده و از اونجا نرفته باشه و یا در حالت بدتر به خاطر خون ریزی زیاد تلف نشده باشه

اول به سمت اتاقش رفت تا لباس خونی شده ش رو عوض کنه و بعدش پیش تاعو بره

**

وقتی وارد اتاق تاعو شد اولین چیزی که ازش استقبال کرد گلدون مسی قدیمی بود که با فاصله ی کمی از صورتش توی دیوار خورد

کای اخم کرد

– انگار نباید جز حالت سایه وارد اتاقت بشم

تاعو داد کشید

– تا الان کجا بودی؟

کای با خونسردی روی یکی از مبل های راحتی نشست و از ظرف میوه ی ب

/غل دستش یه سیب کوچیک و قرمز برداشت

– حق استراحت شخصی ندارم؟

تاعو غرید

– تو توی اتاقت نبودی

کای گازی به سبب زد

– میشه دلیل بازخواستمو بدونم؟

– اون جغد لعنتی فرار کرده و من می خوام بدونم چطوری با وجود اون گیاه این اتفاق افتاده

کای یکی از ابروهاش رو بالا داد و از سرجاش پاشد و به سمت تاعو رفت و رو به روش ایستاد

خودشو جلو کشید و کنار ل./ب تاعو رو ب./سید و توی همون حالت گفت

– از این که بهم شک کنی متنفرم زی تاعو و از این که لازم باشه بهت یادآوری کنم اونی که جغد عزیزت رو دزدید و به اینجا آورد هم همینطور

تاعو بازم باخته بود … خیلی وقت می‌شُد که به باختن روبه روی کای عادت کرده بود.

کای که با چشمای فندقیش به صورتش خیره شده بود و لبخند دندون نمایی که تاعو عاشقش بود رو داشت

علاوه بر این ها ، کای برای پیدا کردن گمشده َش به وجود دو کیونگ سو در دستای تاعو نیاز داشت و این که بخواد اون رو فراری داده باشه خیلی دور از ذهن بود

آروم دستاش رو بالا آورد و با خشونت صورت کای رو گرفت و شروع به بو./یدنش کرد

اون کای رو دوست داشت …نیمه ی انسانیس همیشه عاشق کای بود و نیمه ی اهریمنیش به خاطر حفظ منافعش به دنبال برهم زدن این علاقه نبود

****** ************

تقریبا آخرای شب بود که کای تونست دوباره به دایره برگرده و با برگشتش با کیونگ سویی که به شکل پسر جوون و بر./هنه ای روی زمین افتاده بود روبه رو شد

به تن سفیدی که جای زخم های زیادی روش بود نگاه کرد

کای چند قدم جلو رفت و به آرومی کنار کیونگ سو نشست

موهای خاکستری و لَختش توی پیشونیش ریخته بودن و ل./ب های قلبی شکلش نیمه باز بود

کای بی اختیار لبخند کمرنگی زد و به این فکر کرد که اون ل./ب ها شبیه به یخ های صورتی و قلبی ، هست که گاهی خدمتکارا برای خود شیرینی توی نوشیدنی تاعو می‌ریختن

خندید و به آرومی کیونگ سو رو روی دستاش بلند کرد

باید اون رو به جایی می‌بُرد که دور از چشم بقیه باشه چون مسلما با بدن ب./رهنه و توی اون هوای سرد و بدن زخمی نمی‌تونست بیشتر از یه روز بیرون دووم بیاره

دوباره بهش نگاه کرد ، موهای خاکستریش و تن سفیدش دقیقا برای یه جغد عینکی مناسب بود

ولی فعلا مسئله ی مهم همون مکانی برای بردنش بود و کای ذهنش رو از تمام جاهایی که می‌شناخت گذروند

اول قلعه ی تاعو بود ، بعدش دهکده ی میش ماش ، بعد از اون املاک تِرور و بعدش جنگل استارکها

تا هر کدام از اونها کلی مسافت بود و بعدش هم کای کسیو نمی‌شناخت که بخواد کیونگ سو رو به اونجا ببره

شاید می‌تونست اون رو پیش قبیله ی مادریش ببره ، درسته…قبیله ی گل های بنفشه با اینکه هیچوقت دل خوشی از کای به خاطر شباهت ژنتیکیش به پدرش نداشتن ولی مسلما به یه جغد آواره پناه می‌دادن

سریع راه هایی که به قبیله ختم می‌شُد رو توی ذهنش آورد… گذشتن از دهکده ی میش ماش خطرناک بود مخصوصا اینکه کافی بود یکی از افراد کریس اونا رو ببینه و اونوقت صد درصد تاعو باخبر می‌شُد

نزدیک ترین راه ، رفتن از سمت شمال شرقی بود

************ *************

مارک به شلختگی دور و اطرافش نگاه کرد…بعد از اتمام تولد هرکی به بهونه ای رفته بود و حالا مارک با کلی شلوغ کاری تنها مونده بود

لی با لبخند خوشگلش بهش نزدیک شد

-نگران نباش منم کمکت می‌کنم

مارک با لبخندی که لی رو همیشه شیفته ی خودش می‌کرد به صورتش نگاه کرد.

بودن یه روح که همیشه هوات رو داشته باشه اصلا چیزی نبود که همه بتونن ازش بهره مند باشن

مارک هیچوقت دلیل این همه عطوفت لی به خودش رو نمی‌دونست ، شایدم می‌دونست و ترجیح می‌داد خودش رو به ندونستن بزنه

خواست چیزی به لی بگه که صدای در مانع از حرف زدنش شد

با باز کردنه در ، با چهره ی خندون ولی همیشه مغروره جکسون روبه رو شد

موهای طلایی رنگش طبق معمول به سمت بالا حالت داده شده بود و شونه های پهنش توی بلوز لاجوردیش از همیشه بیشتر مشخص بود

عضله های قوی رون های پاش توی شلوار تنگ و چسبون مشکیش به خوبی پیدا بود و باعث شد چیزی توی دل مارک برای چند لحظه گره بخوره

جکسون خندید

-چرا اینطوری نگام می‌کنی؟! متاسفم که واسه تولدت نیومدم، دلم می‌خواست وقتی همه رفتن یه جشن تولد دو نفره به تنهایی داشته باشیم

با گفتن این حرفش مارک لبخند خجالتی ای زد

-واقعا؟!

جکسون دوباره خندید و این دفعه دست مارک رو کِشید و اون رو همراه خودش به بیرون از خونه بُرد

مارک با تعجب به دایره ی وسیعی که با چراغ های ستاره شکل و طلایی ، روی زمین روشن شده بود نگاه کرد

جکسون میان دایره ایستاد و با صدایی که با وجود خوب نبودنش از نظر مارک واقعا زیبا بود یکی از عاشقانه ترین ترانه هایی رو که می‌تونست بخونه براش خوند

لی با حسرت زیاد از پشت پنجره به اون دوتا نگاه می‌کرد

لبخند تلخی زد و به خودش گفت که دیگه واقعا این دفعه ،  زمان پایان دادن علاقه ی یه طرفه َش به مارک از راه رسیده.

********** *********************

سهون شقیقه هاش رو با دست فشار داد تا بلکه کمی از سر درد شدیدش کم بشه ولی هیچ کدوم فایده ای براش نداشتن

خوب اون الان توی جنگل زندانی شده بود ولی مسلما حق گشتن توی اون حوالی رو داشت

وقتی که به سمت قبیله ی گل های بنفشه می‌رفت تمام مدت در این فکر بود که چطوری باید سویونگ رو پیدا کنه؟!

کای به قبیله ای که از دور مشخص بود نگاه کرد ، به خاطر اینکه مجبور شده بود تمام مدت کیونگ سو رو توی ب./غل داشته باشه سرعتش کمتر از حد عادیش شده بود

وقتی به قبیله رسید برای وارد شدن مجبور به نشون دادن کارتی شد که از بچگی داشت

نگهبان نگاهه عجیبی به کای کرد و آخرش بهش اجازه ورود رو داد

کای برای چند لحظه ایستاد و به بنفشه های زیادی که از همون ورودی همه جا رو گرفته بود خیره شد

بنفشه هایی که به خوبی یادآور گمشده َش بودن

خواهری که سالها قبل اون رو گُم کرده بود و الان تنها کسی که ازش خبر داشت تاعو بود ، هرچند کای اینقدر بهش اعتماد نداشت که حتی مطمئن باشه اون بهش حقیقت رو گفته

کیونگ سو ناله ی ضعیفی کرد و توی ب./غل کای تکون خورد و همینم باعث شد تا به یاد بیاره که اون لحظه برای کار مهم تری به اونجا اومده

راهش رو به سمت جاده ی باریکی که از میون دو ردیف از بوته های تمشک می‌گذشت ، پیش گرفت

جنگل همیشه سبز…بنفشه هایی که همه جا رو گرفته بودن

کای نفس عمیقی کِشید و بیشتر پیش رفت ولی خودشم خوب می‌دونست که این جنگل یه طورایی اون رو پَس می‌زنه و ممکنه هر آن نقش بر زمین بشه ولی بازم حسی مجبور به پیشرویش می‌کرد

حسی که ازش می‌‎خواست سر از کار دو کیونگ سو در بیاره

سهون متوجه ی حرکت اندامی از فاصله ی نه چندان دوره خودش شد ، اندامی که انگار چیزی و یا فردی رو در حال حمل کردن و هر آن امکان سقوطش وجود داشت

کنجکاویش باعث شد به اون سمت بره

-هی تو کی هستی؟

کای سرش رو بالا گرفت و بهش نگاه کرد

به خاطر ته مونده ی کمی از انرژی که براش مونده بود به صورت تار می‌دیدش و تمرکز کافی نداشت

چند بار دهنش رو باز و بسته کرد تا بتونه چیزی بگه ولی نتیجه َش فقط فرو رفتن عرق های روی صورتش در دهنش بود

سهون با دیدن وضعیت کای سریع به سمتش دوید و قبل از اینکه روی زمین بیفته اون و کیونگ سو رو نگه داشت

با تعجب چندبار پلک زد . اون غریبه ها کی بودن و اونجا چیکار داشتن؟!

**************** *************

 

کریس هنوزم از کیونگ سو هیچ خبری نداشت و همینم باعث خُرد شدن تدریجی اعصابش بود

همه جا رو به دنبالش گشته بود و از هرکسی که فکر می‌کرد می‌تونه ازش خبری داشته باشه پرس و جو کرده بود ولی هیچ کجا هیچ نشانی از مشاور محبوبش نبود

از سمت دیگه ، رفتارش با سوهو بدجوری باعث حس مزخرف ناراحتی براش شده بود

اینکه بخواد به خاطر اون وَمپایره از نظرش بی نزاکت ، اینقدر ناراحت باشه ، اصلا براش قابل درک نبود

از نظرش کوچکترین دلیلی وجود نداشت که بخواد دلتنگ دیدن دوباره ی سوهو باشه

ولی دقیقا زمانی که داشت بی خیال این دلتنگی می‌شد ، آخرین بو./ه َشون در ذهنش تداعی شد

زمانی که کریس به خواست خودش ل./بای سوهو رو میون ل./باش گرفته و بدن اونو بیشتر به خودش چسبونده بود

-ارباب هنوز بیدارید؟!

کریس برگشت و تو فاصله ی کمی از خودش چانیول رو دید

-دو کیونگ سو غیبش زده…بی هیچ حرفی غیبش زده و من نمی‌تونم پیداش کنم

چانیول به سمت اربابش رفت و برای اولین بار توی زندگیش بدون اجازه ای از سمت اون ، دستش رو روی شونه َش گذاشت

-نگران نباشین…مشاور دو کسی نیست که بی خبر بره… اون حتما برمی‌گرده

کریس به چشمای چانیول خیره موند

-تو از من متنفری نه؟

چانیول جا خورد ، دستش رو سریع از روی شونه ی کریس برداشت

-برای چی همچین چیزی می‌پرسید؟!

– از رفتارت مشخصه…از نگاهت…همیشه چیزی که توی عمق چشماته یه نفرت عجیب نسبت به منه

– من از شما متنفر نیستم ارباب …ولی علاقه ای هم به بودن توی این کاخ ندارم

کریس از رُک گویی و صداقت چانیول پوزخند کمرنگی زد

-سوالی هست که بخوای بپرسی؟

– می‌تونم؟!

کریس روی کاناپه نشست و با دست چانیول رو دعوت به نشستن کرد

-می‌تونی

چانیول با احتیاط و با فاصله از کریس نشست

-در مورد اون فردی که چند وقت پیش به اینجا اومده بود…زی تاعو.

– اون یه آشنای قدیمیه…یک زمان باهم دوست بودیم، لااقل من اینطور فکر می‌کردم که دوستیم…تاعو دنبال قدرت بود و البته عاشق…عاشقه…من

چند لحظه سکوت کرد و به نقطه ای روی میز شیشه ای که کمی دورتر روبه روی مبل ها بود خیره موند

-من هیچوقت دوستش نداشتم…ینی اون زمان خودمو به هیچ وجه یکی که تمایل به همجنس خودش داشته باشه نمی‌دونستم…ردش کردم ، پسش زدم و کاملا احمقانه در موردش به خانواده َم گفتم…اون زمان تاعو زیردست خانواده ی من محسوب می‌شُد…اینکه پسر یک زیردست اجازه ی همچین صحبتی رو به خودش داده باشه اصلا مسئله ی قابل گذشتی نبود و همین هم باعث شد که خانواده َم ، تاعو و خانواده َش رو از املاک بیرون کنن و این شد سرآغاز کینه ی تاعو به من

************ **********

 

اینم از این قسمت

اول که ممنون برای کامنتا

دوم دوستانی گلی که تازه به جمع خواننده های میش ماش اومدن خوش آمد میگم بهشون و اینکه نیاز نیست  از قسمت اول بخوان کامنت بذارن

سوم اینکه بله من بعد از میش ماش از نویسندگی فیک کنار خواهم رفت و فقط دو فیک مشترکم با هستی رو ادامه میدم ولی اصلا نگران نباشید ، چون میش ماش رو نصفه ول نمیکنم و کامل تا قسمت آخر براتون می‌ذارمش

هر کدوم از دوستان که توی حداقل یکی از چهار قسمت : 22.23.24.25 کامنت گذاشتن و من بهشون رمز اسپیشال ندادم ، لطفا بگن تا رمز رو براشون بفرستم ممنون

 

Print Friendly

49 Responses

  1. وای بیچاره لی :gerye: چقد تنهاس :aaar:
    کای اول کیونگ رو میگیره ،بعد فراریش میده :becharkh:
    اونی داری میری؟؟؟؟؟؟ :mazlum: :gerye: دلم برا خودت و قلمه قشنگت تنگ میشه :gerye:

  2. من میش ماش رو با اینکه از اول دنبال نمیکردم ولی وااااااقعا دوست دارم….
    دلم خیلی واسه خنگولیت چان و چن میسوزهههههه :mazlum: :mazlum:
    ولی چرااا؟چرا میخوای بری اونی؟

  3. کای عزیزم گمشدش خاهرشهه :mazlum: :mazlum: ولی من مطمعنم تاعو هیچی نمیدونههههههههههه :qorqor: عررر چون کای باهوشو بیرحمه اونو پیش خودش نیگه داشته کایم خدا کنه عاشق کیونگی بشههههههههههههههههههههه کیونگیم هر چند خیلی تو این فیک ترسناکو مستبده زودتر عاچقش بشهههههههههه مرسی مث همیشه عالی بود ………….. :heartme: :heartme: :heartme:

  4. این آخرین قسمتی بود که من میتونستم بخونم
    من دیگه رفتم تت سه سال دیگه
    نیازی نیست رمزو برام بفرستی فقط کامنت دادم که بدونی فیکتو خیلی دوست دارم
    ولی
    اگه قبل از مهر آپ کردی این یوزر تلگراممه @hunhanforever

  5. واییییی من تازه با داستان اشنا شدم.خیلییی خوبه نمیدونم خیلی خاصته و خیلی دوسش دارم smile))) همه شخصیت ها خیلی خوبن کلا خیلی خوبهsmile)))مرسی و خسته هم نباشیدsmile)))

  6. کای و سهون همو دیدن :bunny: خواهر کای کیه! :huh:
    وای دلم واسه لی میسوزه :aaar:
    کریس بدجور ذهنش درگیره سوهو شده?
    وای من خیلی فیکاتو دوس دارم ! این آخریشه :aaar:
    مرسی :cry:

  7. چرا میخای فیک نوشتنو بذاری کنار؟؟؟؟
    من واقعا قلمتو دوس داشتم
    همیشه نوشته هات بهم ارامش میداد
    بی انصافیه!!!!!!
    امیدوارم فقط مشکلی برات پیش نیومده باشه :cry: :cry: :cry:

  8. سهونی مهربون :myheart:
    کای :huh: بنفشه :huh: سویونگ :huh: خواهر :huh:
    کریس افسرده شد رفت :heeey:
    کیونگی :nanahat:
    خدا کنه زود خوب شه :nanahat:
    کای به خاطر کیونگسو که خستش کرده بود یا جنگله از هوش رفت؟ :huh:
    حالا سهون می خواد با این دوتا چیکار کنه کم بچه غم داره تازه سردرد هم داره :qorqor:
    مرسیییییییی :myheart:

  9. اونیی جونم …واقعا میخوای نویسندگیو بزاری کنار؟؟ اخه حیفه که….قلم به این معرکه ای…نظر خودته اونی…من در هر حال عاشقتم…و قد یه دنیا بهت مدیونم…مثل یه خواهر بزرگتر همیشه دوست داشتم و خواهم داشت. :hiii: :heartme: راجب داستانم که دیگه حرفی نمیمونه…اونقدر معرکه مینویسی که نمیتونم چیزی بگم… :heartme: هر بار با خوندن این فیک ارامش میگیرم…شخصیتا…توصیفا..مکانا…همش باعث میشه کلی با خوندنش ذوق کنم…. :rose: اونی برف….خیلی دوستت دارم :hiii: همونجور که تو ازم حمایت کردی و همیشه بهم امیدواری دادی…..منم قول میدم تا جایی که میتونم از فیکات حمایت کنم…همیششه عالی بودی…هستی و خواهی موند.. :hiii: :hiii: :hiii: منتظر قسمت بعدم :nish:

  10. برررررررفک قضیه تاعو نابودم کرد :/
    عرررررررررر من هیچ وقت از تاعو بدم نمیاد حتی سر ام وی کرون فقد یه مدت عکساشو نگا نمیکردم ولی اونم بعد یه مدت درست شد :/
    سهون چه به موقع کای و کیونگ رو گرفت هاهاهاها بسی شاد شدم ^^
    دلم به حال لی کباااااب شد ژیییییغ لی لی بیا پیش خودم اصن sad

  11. وای خیلی خیلی خووووووب بوووود.مرررررسی. :bunny: :yehetohorat: : :like:
    خسته نباشی برف آذر جووونم. :rose: :heartme:
    الهی.دی او.کاشکی زودتر خوب بشه. :mazlum:
    کای؟ :huh: بنفشه؟؟ :charkhesh: نکنه اون الههی بنفشه ها -سویونگ-خواهرشه؟؟؟؟؟ :becharkh:
    الهی.لییییییییییی. :gerye: عزیزم. :aaar: بیا باخودم. :nish: :kissme:
    جکسون چه حرکت رمانتیکی زد واسه مارک!! :yeees: !ای جان!! :kissme:
    بیچاره کریس انقد تنها شده،که با چانی که یه خدمتکار معمولیه،همصحبت میشه. :mazlum: :daqun: اوه ،پس ماجرای کریس و تاعو از این قرار بود!!خب،نمیدونم، :gijiviji: شاید تاعو یه جورایی حق داشته که انقد کینه به دل گرفته. :chebedunam: چون کلا زندگی خودش و خانوادش “کن فیکون” شده بخاطر کریس!! :daqun: :becharkh:
    اونجا که کریس یاد سوهو افتاد،خیلی باحال بود. :nish: سوهو کار خودشو کرد!!!خخخخ :yeees: :haha:
    کای کلک!! :khande: چجوری تاعو رو رام کرد!! :nish: خخخ.دمش گرررررم!!! :yehetohorat: :like:
    سهونی.چرا انقده مهربونی؟؟؟ :mazlum: (شعر گفتم!!) :nish: :bunny:
    منتظر ادامش هستم. :yehet:
    واقعا؟ :mazlum: یعنی بعد از “میش ماش استوری” دیگه فن فیک نمینویسی؟؟ :becharkh: حیفه که. :charkhesh: خیلی ذهنت خلاق و بازه. :rose: :heartme: به هر حال امیدوارم همیشه و همه جا موفق و خوشحال باشی گلم. :myheart: :heartme:
    فایتینگ :rose: :byebye:

  12. اخ جون میش و ماش اومد :bunny:
    هورااااااا :charkhesh:
    اونی یه سوال قبلا هم پرسیده بودم اما جواب ندادی :qorqor:
    فیکات همرو پاک میکنی؟
    من خیلی دلم میخواد همرو بخونم اما وقت ندارم می خواستم بدونم همه ی فیکای تموم شده ات تا کی تو سایتن؟ :heartme:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *