هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Mishmash Story ep3

سلام به همگی ، قسمت سوم از فیک “میش ماش استوری”

در مورد سوال قسمت قبل ، چند نفر بیشتر جواب نداده بودن ، بر اساس جواب همون دوستان ، بله گالوت ها توانایی این رو دارن که دستشون رو دراز کنن و البته حتی می‌تونن دستاشون رو بهم گره بزنن(این جدید بود) — آیوتاها از لامپیش ها بدشون میاد از روح ها می‌ترسن — خون آشام ها نمی‌تونن خون یه کَپتیو رو بدون اجازه ازش بخورن

یکی از دوستان گفته بود چطور چان یه لامپیشه ولی احمق نیست در جواب باید بگم که : لامپیش ها اکثرا احمقن ولی نه همشون

این قسمت شخصیت جدید :

کَپتیو : مارک (عضو گروه گات7)

روح درجه پایین : لی

این رو یادم رفته بود بگم قبلا

املاک تِرور : محل اقامت آوها و خدمتکاراشون از جمله لامپیش ها

قسمت سوم :

در هر صورت ، انگار که اون روز قرار نبود اون دوتا یه پیاده روی آروم و دوستانه رو بگذرونن چرا که کمی جلوتر بک تونست حضور دومین موجوداتی که روی این کره ی خاکی ازشون متنفر بود ، ینی لامپیش ها رو بفهمه

وقتی اون لامپیش سرگرم چیدنه یه سری توت وحشی از درخت بود ، بکهیون متوجه ش شد و دست از راه رفتن کشید و با چشمایی که توشون می‎شد تنفر رو به خوبی دید به اون نقطه خیره شد و وقتی که شیو رد نگاهش رو گرفت اونم متوجه وجود یه لامپیش شد و متعجب از این‌که اون اینجا چیکار می‌کنه ، چون قالبا اونا دور و بر همون املاک تِرور بودن

اونم که انگار متوجه حضور و سنگینی تیرَسِه نگاهه دو غریبه بودن رو فمیده بود روش رو برگردوند و با اون چشمای درشت و خوشگلش زل زد به اون دوتا و دست از چیدن توت ها کشید

بک سریع روش رو برگردوند تا دور شه ولی زیادم نیازی به این کار نبود ، چون اون لامپیش با توجه به ترسی که ذاتا و از دورن از آیوتا ها داشت تقریبا به حالت نیمه فرار داشت در میومد که با صدای شیو سرجاش ایستاد

شیو یه کمی از بک فاصله گرفت و به سمت اون رفت

وقتی به نزدیکش رسید ایستاد

به صورته متعجبه لامپیش نگاه کرد ، احتمالا به دنبال این بود که بفهمه شیومین چرا باید دنبالش بگرده

شیو لبخند دوستانه ای روی لباش آورد تا شاید کمی از تعجب پسره قد بلند و گوش بزرگه روبه روش کم شه

– اوه سلام ، تو باید چانیول باشی درسته؟

و در عین حال دستش رو به سمتش گرفت تا باهاش دست بده

چان یه نگاه به دست شیو و یه نگاه به صورتش انداخته و کم کم حالته جدی به نگاهش داد و اخم ظریفی میون دو اَبروهای کشیده ولی به نسبه پهنش آورد با دسته آزادش که توش توت نبود موهای شِلاش رو از توی صورتش کنار زد و با لحن غیردوستانه ای گفت

– سلام ، جنابعالی کی باشید؟

شیو خنده ای کرد

– پس راسته

اخمش غلیظ تر از قبل شد و لحنش هم پرخاشگرانه تر

– چی راسته؟!

– این‌که شما لامپیش ها به هیچ وجه برخورد دوستانه ای با غریبه ها ندارید

– اونش دیگه به خودمون مربوطه

بعدش هم با ابرو به بک که کمی دورتر بود اشاره کرد

– این کوتوله رفیقه توئه؟

شیو با اخم

– در مورد دوستم درست صحبت کن ، در ضمن من با تو کار دارم پس بهتره به حرفام گوش بدی

چان که تازه انگار یادش اومده باشه دوباره نگاهش رو به شیو داد

– تو اسم من رو از کجا می‌دونستی؟

شیو شونه ای بالا انداخت

– تو یکی از معروف ترین لامپیش هایی ، موهای عسلی ، چشمای درشت و خوشگل ،پوسته صاف و سفید و اندام مناسب ، اینا رو تقریبا هرکی ببینه میفهمه که تو پارک چانیول داداش بزرگ تره پارک چن هستی ، ویژگی های ظاهری تو میونه لامپیش ها خیلی تکه ، در واقع فکر کنم تنها لامپیشی باشی که موهاش عسلیه و چشماش در این حد درشت و زیبا

چانیول که از بچگی همیشه از تعریف و تمجید شنیدن خوشش میومد با این حرفای شیو اخمش کمرنگ و کمرنگ تر شد تا جایی که کاملا از بین رفت و حالا با صورته آروم تری به پسر صورت سنجابی روبه روش خیره شده بود

– خوب ، با من چیکار داری؟

– با تو کاری ندارم ، ولی با اربابت چرا

دوباره اخمه چان برگشت

– تو با ارباب کریس چیکار داری؟

شیو از جیبه شلوارش یه تیکه پارچه ی چهارخونه ی سورمه ای آبی بیرون کشید و به سمت چان گرفت

– این رو بهش بده و بگو صاحبه این باهاش کار داره ، خودش متوجه میشه

چان با کمی تردید پارچه رو گرفته و توی جیب لباسش قرار داد

شیو لبخند خوشگلی زد که باعث شد لب بالاییش شدیدا باریک بشه و دندونای کج مُعوج ولی بامزه َش به نمایش در بیاد

– از آشناییت خوشوقت شدم لامپیش ، به امید دیدار

بعدش هم دو تا انگشتش رو کنار پیشونیش گذاشت و به علامته خداحافظ به سمت بیرون کشید و از چانیول فاصله گرفت

وقتی که به پیش بک برگشت با نگاه کنجکاو و نیمه عصبانیش روبه رو شد

– تو با اون نره غول چیکار داشتی؟!

شیو در حالی که دوباره به سمت جلو حرکت کرد

– بیا بریم تو راه بهت میگم

****

مسلما حال و حوصله ی شنیدنه غرولندهای پی در پی خدمتکارا برای کمبود مواد غذایی رو نداشت ولی کاری هم برای حل مشکل از دستش بر نمیومد

این روزها توی بازار اوضاع راست و ریست نبود و مواد غذایی درجه یکی نمیومد پس مسلما اونم نمی‌تونست زیاد مواد غذایی رو تامین کنه که البته این به عهده ی خودش نبود ، تموم این کارا به عهده ی مشاورش بود ولی خوب اونم تموم غرولند خدمتکارا و مخصوصا جکسون آشپز جدیدش رو بهش منتقل می‌کرد و همه ی اینا باعث میشد اعصاب نداشته ی کریس بیش از بیش تحریک بشه…مخصوصا اینکه کریس حتی ذره ای از مزه ی هیچ کدوم از اون غذاها رو نمی‌تونست بفهمه.

دستی میون موهای مشکیش کشید و با کلافگی پوفی کرد

باید امروز به یه جلسه ی مهم میرفت و اصلا وقت فکر کردن به این مسائل به ظاهر پیش پا افتاده رو نداشت

از پله ها که پایین میومد ، چن رو دید که سرگرم طِی کشیدنه کف خانه بود

یکی از احمق ترین خدمتکاراش

چن با لبخند جوکریش جلو اومد

– سلام ارباب کریس ، صبحتون به خیر باشه

بی توجه به سلام و احوال پرسی چن از در بیرون رفت

زیرلب غر زد ، که اربابش هیچ زمان کوچکترین توجهی بهش نشون نمی‌داد

از محوطه ی مِه آلود رد شد و در حالی که دستکش های چرمه اصلش رو دستش می‌کرد با سر به نگهبان اشاره کرد تا در رو براش باز کنه

پشت ماشین شیک و گرون قیمتش نشست و از محوطه بیرون زد

توی خیابون کوچک با سرعت بالا می‌روند بدونه اینکه به این توجه داشته باشه که ممکنه این سرعته بالا سبب آسیب رسوندن به کسی باشه

رو به روی عمارت بزرگی ماشینش رو پارک کرد و بعد از پیاده شدن دستی به کت و شلوارش کشیه و اونو مرتب کرد تا مثل همیشه اتوکشیده به نظر بیاد

امروز یه جلسه بین تعدادی از وَمپایرهای خان زاده و روح های اصیل بود

مسلما هم قراره همون چرت و پرت های قدیمی و تکراری رو بشنوه که باید رابطه ی بین روح ها و وَمپایرها رو بهبود بیشتری بخشید و با روح ها و وَمپایرهای متخلف بیش‌تر و جدی تر از قبل برخورد بشه تا بدونن نباید از قوانین سرباز زده و سبب ایجاد مزاحمت برای بقیه بشن

مسلما کریس هم موافق تنبیه بود و از نظرش این جور روح ها و وَمپایرها مایه ی خفت و آبرو ریزی بودن ولی اصلا حوصله ی این جور جلسات رو نداشت درضمن به نظر اون اینکه از روح های اصیل بخوان کنار فرومایه هایی مثل وَمپایرها قرار بگیرن خودش یه توهین بزرگ محسوب میشد

در هر صورت اون چه خوشش میومد و چه نمیومد باید دو ساعت بودن اونجا رو تحمل می‌کرد

وارد سالن بزرگی که کف شطرنجی شکل داشت شده و ردیف اول سر جای همیشگیش نشست

طبق معمول اولین نفر یه وَمپایر هزار ساله بود که صورتی شبیه به آلوی لهیده داشت

همین که اول از همه نماینده ی وَمپایر حرف می‌زد بازم به نظر کریس یه طور بی احترامی بود

صورت آلویی نزدیک یه ساعت وراجی کرد و بعدش هم نماینده ی روح ها که کریس ازش دلخوشی هم نداشت شروع کرد به حرف زدن

با تمام شدنه جلسه قبل این‌که کسی بتونه به سراغش بیاد و مُخِش اون روز بیش از بیش بخواد تِلیت شه سریع بیرون اومه و بعد سوار شدن به ماشینش از اونجا دور شد

 درسته که صبح زود بود ولی برای یکی مثل کریس بودن در چه ساعتی هیچ اهمیتی نداشت ، مهم کاری بود که میخواست انجام بده و در حال حاضر هوس رفتن به یه دی./.کوی معروف توی منطقه ای وسط شهر داشت

وقتی از ماشین پیاده شده و خواست توی با.ر بره متوجه وَمپایری شد که تلو تلو خورون و در حالی که چهار چشمی مراقب دور و برش بود به سمت در د./سکو می‌رفت

دست به سینه ایستاده و بهش نگاه کرد ، قطعا این یکی از همونایی بود که صبح در موردشون بحث می‌کردن ، یکی از همون خوش گذرون های علافی که سبب ایجاد رُعب و وحشت میون مردُمه عادی و حتی ایجاد مزاحمت برای روح ها و بقیه وَمپایرها و … بودن

از روی بدذاتی درونی که همواره از بچگی تا به حال داشت کمی جلو رفت و یه پاش رو جلوتر گذاشت و اون وَمپایر هم که تموم حواسش به اینور اونورش بود با ندیدنه پای کریس ، سِکَندری خورد و نقش بر زمین شد

کریس خودش رو عقب کشید و با دیدی تحقیر کننده به موجودی که جلوی پاش با صورت روی زمین قرار داشت نگاه کرد

سوهو با درد شدیدی صورتش رو از سنگ فرش جدا کرد تا مسبب زمین خوردش رو ببینه که اولین چیزی که جلوی چشمای کمی جمع شده از دردش قرار گرفت دو تا پای بلند بود و بعدش هم نیشخند ترسناک و تحقیر آمیز

بلند شد و ایستاد و با دندونایی که از حرص روی هم فشارشون میداد

– مریضی روانی؟

پوزخندی بهش زد و بی توجه به عصبانیتش به سمت در د./سکو رفت که با گرفتنه شدنه بازوش به وسیله ی دست های سرد سوهو مجبور شد سرجاش بایسته

– هوی سادیسمی ، با تو ام ، کِرم داری پات رو میاری جلو ملت؟

کریس انگشتهای کشیده و البته تا حدودی لاغرش رو دور مچه دسته به نسبه پهنه سوهو حلقه کرده و محکم دست اونو از خودش جدا کرد

– مراقب باش که داری با کی حرف میزنی

– اوهو آقا رو باش ، مثلا دارم با چه خری حرف می‌زنم؟

– از وَمپایر رده پایینی مثله تو این طریقه صحبت آنچنان هم بعید نیست ، اوه شما وَمپایرها، هیچی از ادب و نزاکت به ارث نبردید

– آقا رو باش ، چه برام لفظ قلم هم حرف میزنه

بعدش دستی روی قفسه ی سینه ی کریس گذاشت و به عقب هلش داد که البته کریسه چند صد ساله قوی تر ازاینی بود که بخواد با هول دادنه یه وَمپایر از پا در بیاد

مخصوصا این که به سبب نفرینی که چندین سال قبل روی اون و خاندانش گذاشته شده بود به طرز عجیبی یه سری ویژگی ها رو یافته بود از جمله اینکه می‌تونست اجسام رو با اشاره به نزدیکی خودش بیاره و الانم با اشاره یه میله ی افتاده ی کنار خیابون رو به نزدیکش آورد تا در صورت اینکه سوهو دوباره بهش حمله کرد بتونه از خودش دفاع کنه

سوهو با دیدن این حرکتش تازه فهمید که فرد روبه روش باید یه آو باشه منتهی احتمالا از خاندانه وو

سوهو می‌دونست که زیاد نمی‌تونه برای پسر روبه روش شاخ و شونه بکشه ، مخصوصا این‌که حوصله درگیری با شورا رو نداشت ، به تازگی به سبب جریمه ای که کشیدنه آب از چاه های فاضلاب بود مجبور شد یه ماه دائم در فرار باشه و البته آخرش هم گیر افتاد و کار گفته شده رو انجام داد

پس با یادآوری خاطراتی که اصلا براش خوشایند نبود از کریس فاصله گرفت

فعلا وسط یه خیابونه شلوغ جای مناسب برای دعوا با این پسر قد بلند و از خودراضی نبود

مخصوصا وقتی که بقیه کریس رو نمی‌دیدن و مثل این بود که سوهو در حال حرف زدن با موجودی خیالی باشه

ولی خوب طبعا هم اصلا نمی‌تونست بذاره اون از ضعفش با خبر شه پس اینطور گفت

– هه ، برو خدا روشکر کن که توی اون رگات خون خوشمزه ای احتمالا جاری نیست آو ، وگرنه تا الان ذره ذره ی خونت رو از تموم تنت بیرون کشیده بودم

بعدش به تمسخر خندید

– اوه یادم نبود ، تو اینقدر بیچاره ای که حتی جون هم نداری برای گرفتن ، هاهاهاها ، تو فقط یه روحه درمونده ای ، میفهمی؟ دَ ر مو ن دِه

کریس دندون قُرُچه ای رفت ، تا الان کسی جرات نکرده بود همچین بی احترامی ای به اون کنه ولی قبل اینکه بتونه کاری کنه سوهو به شکل مِه در اومد و با سرعت از اونجا دور شد

میله رو به کناری پرتاب کرد و زیرلب گفت

– دفعه بعد که ببینمت زنده َت نمیذارم وَمپایرِ پَست

پ.ن : اینجا پَست رو به منظورمه فرومایه بودن و پایین بود بگیرید

*******

ظرف نودله شیرین رو جلوش گذاشته و مشغول خوردن شد ولی مگه میشد با چند جفت چشم که زل زدن رو صورتت چیزی رو به راحتی بخوری؟

با عصبانیت چاپستیکش رو توی ظرف کوفت

– چه ازم جونه من می‌خواین؟ دِ بذارین دو لقمه غذا کوفت کنم

ولی روح های روبه روش قطعا پروتر از اینی بودن که بخوان از صدای داده مارک ترسیده یا عقب بکشن

– شما که نمی‌تونید چیزی بخورید ، پس چرا نمیرید بیرون تا هم خودتون عذاب نخوردن رو تحمل نکنید هم بذارید منه فَلَک زده غذام رو بخورم

صدای ووششششش مانندی از یکی از روح ها بلند شد و بعدش هم با ملچ ملوچی که ناشی از ترشحه بزاقه دهنش از دیدنه اون غذای به ظاهر خوشمزه و ساده بود بلند شده بود گفت

– ولی اون خیلی خوشمزه به نظر میاد

– منم برای همین می‌گم برید بیرون

یکیشون نزدیک اومد و بینی گنده ش رو تقریبا توی ظرف نودل کرده و شروع کرد به بو کشیدن

قطعا این دیگه خیلی زیاد از حد بود ، اینکه یه بینی گنده توی ظرفه غذا فرو بره

– واووووو واقعا خوشبو هست

مارک دستش رو روی شونه ی روح گذاشت و سعی کرد اونو به عقب هُل بده

– خواهشا اون خُرطومه فیل رو از ظرف بیرون بکش

روح نیشخند عمیقی زد و در حالی که از دهنش بوی چاه فاضلاب می‌داد با فاصله ی خیلی کمی از صورته مارک شروع کرد حرف زدن

– ولی بوش خیلی خوبه

و باز هم صدای ووشششش مانندی از دهنش خارج شد

مارک با انگشت اشاره و شستش پایین بینیش رو گرفت و با دست راستش روح رو به عقب روند

– ولی در عوض دهنه تو اصلا بوی خوبی نمی‌ده

لی روحی که تقریبا دو ماه می‌شد مارک باهاش آشنا شده و میشد گفت معقول ترین روحی بود که توی عمرش دیده از کنار اتاق جلو اومد و بهشون نزدیک شد و با صدای به نسبه لوسش که همیشه مارک رو یاد بچه های ده ساله ی دبستانی مینداخت ، در حالی که لباش رو کمی جمع کرده بود شروع کرد به صحبت

– هی هی بچه ها ، اینقدر مارک رو اذیت نکنید

یکی از روح ها اون رو به عقب هُل داد

– تو حاله من رو بد میکنی لی ، شبیه دختر بچه های می‌مونی

لی اخمی میون ابروهاش آورد و با چشم های خوشگلش بهش نگاه کرد

– هی خرسه چاق بهتره مراقب حرف زدنت باشی

اون دهن فاضلابیه

– لِی شبیه دختراس ، هار هار هار

لی با خشم سمتش رفت و محکم توی دیوار کوبودنش

– من شبیه دخترا نیستم

بعدش هم نیشخند خاصی زد

– لااقل بزرگی او./نجام نشون میده که دختر نیستم ، تو چی بدبخت که شبیه به یه تیکه زنجفیله خشک شده ی کوچولو میمونه

و با اَبرو به آ./ت خیلی کوچیکه اون روح اشاره کرد

با این حرفه لی به صدم ثانیه ای نکشیده که جنگ بزرگی توی اتاقه مارک رخ داد و اون فقط می‌تونست شاهد این باشه که بالشت و رخت خوابش توی هوا به اینور اونور پرتاب میشه و کم کم کتاب ها و میز و ظرف نودل هم به اونا اضاف شد

اگه اون لحظه یکی از در داخل اومده و وضعیت حاکم رو می‌دید حتما دچار بیهوشی می‌شد چرا که برای یه انسان عادی فقط در اون وضع یه سری ملحفه و یه بالشت با چند تا کاسه کوزه و کتاب معلق توی هوا قابل دیدن بود

وضعیت پیش آمده تحملش بیش از حده توانه مارک بود برای همین هم بلند شد و ایستاد و با نهایت توانایی که توی خودش سراغ داشت داد کشید

– بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس کنید

با دادی که زد اونا دست از زدن همدیگه کشیدن و وسایل با صدای تَرَق بلندی کف زمین افتاد

لی اولین نفری بود که سعی کرد حرف بزنه

-ما…ما…رک…

در حالی که تموم خشمش رو می‌شد از توی چشم های مشکیش دید با دستش سمت در اشاره کرد و باز داد کشید

– همین الان گورتون رو از اینجا گُم کنید ، همین الاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

مگه کسی از اون روح های درجه پایین می‌تونست مقابل خشمه چشمهای یه کَپتیو مقاومت کنه؟!

در عرض ده ثانیه کُله اتاق خالی شد و مارک موند و یه اتاقه بهم ریخته و نودلی که بدون اینکه ذره ای ازش رو تونسته باشه بخوره کف زمین ریخته

پوفی کرد و از شدت عصبانیت و بیچارگی نشسته و کف پاهاش رو شروع کرد به زمین زدن و انواع و اقسام فحش ها رو به روح ها دادن

*****

دوستانی که لطف می‌کنن بعد از خوندن هر قسمت نظرشون رو برام می‌نویسن واقعا ازشون ممنونم

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 41 نظر 27 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
نرگس
مهمان

خعلییییییییییییییییی باحاله خیلی دسش دارم ولی ازین که چن به عنوان خنگه ناراحتم

asal
مهمان

واقعا عالی بود خیلی لذت بردم ممنونم

Monster oh
مهمان

ای جااااااااانم
مارک😍😍
احححححححح.لعنت به این روح ها
این قسمتم مثل قبلی ها عالی بود

s
مهمان

baek mese fan artashe!!
ye swishirte narenji k vasash bozorge o ye jine bagi!
vooyi
suhu ham asan ta hala man nadidam too fic ha mosbat nabashe!!!
inja motafavete!!!!!
mersi :heartme: :heartme:

S_yoona
مهمان
Elena
مهمان

چانبک!!!! وای خوب بود :khande: چرا از اول این فیکو نخوندم؟؟؟؟؟ :gerye:

Raha
مهمان

اوخیی بکی ریزه میزه :nish: کریس خیلی مغروره خوشمان نیامد :smile: بیچاره مارک :nish: مرررسی :heartme:

LH7
مهمان

ینی پوکیدم چان ازبکی میترسه؟ 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_
کریسهوباحال بودن B-)
مارک بیچاره غذاکوفتش شد:/این وضعیتومنم وقتایی ک روزه نبودم داشتم:-(

BBH_usui_mama
مهمان

ااااااا oooo این قسمتمخونده بودم انگاری 4chsmu1 برم قسمت 4*_*

keyvan
مهمان

خیلی باحال بود
فقط من هنوز منتظرم کاپلا شکل بگیره -_-

فاطمه
مهمان

اخ جون گات سون اخ جون عشقم مارک خخخخ خیلی خوب بود

Niloofar .k
مهمان

خیلی قشنگ توضیح میدی اصلا نیازی به فکر کردن و توصیف وقایع نیس تمام اتفاقات همین جوری خود به خود تو ذهن آدم شکل میگیرن
چانیییی،خوشگله نازه چشم درشته ترسو 1 _51_
خیلی باحال بود
یعنی با اون قد و قواره از بک میترسه 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_
عخییی لی هم هس
،لی کجاش شبیه دختراس ،چه باحال روحه رو ضایع کرد 1 _51_

Niloofar .k
مهمان

خیلی قشنگ توضیح میدی اصلا نیازی به فکر کردن و توصیف وقایع نیس تمام اتفاقات همین جوری خود به خود تو ذهن آدم شکل میگیرن
چانیییی،خوشگله ناره چشم درشته ترسو 1 _51_
خیلی باحال بود
یعنی با اون قد و قواره از بک میترسه 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_
عخییی لی هم هس
،لی کجاش شبیه دختراس ،چه باحال روحه رو ضایع کرد 1 _51_

s.h
مهمان
ava
مهمان

داره جالب میشه .تصورش سخته ولی من دوس دارم
خسته نباشی

wpDiscuz