هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep31

سلام ، قسمت 31 ، ادامه مطلب

پ.ن : هونهان شیپرا و کریسهو شیپرا این قسمت خوشبحالشون هست مخصوصا هانهون شیپرا

کیونگ سو چشماش رو باز کرد و اولین چیزی که دید ملحفه ی کهنه ای روی تنش بود

– بالاخره بیدار شدی؟

با بی حواسی سریع نشست و همینم باعث شد از شدت درد در پایین تنه ش اخم کنه و آخ بگه

کای نیشخند زد

– یه نفعته حواست به حرکات بدنت باشه

کیونگ سو با حالت تهاجمی گفت

– خفه شو

کای با خنده نزدیک کای اومد و روی زمین نیمه نشسته شد

– حقت بود می ذاشتم زیر برف بمونی

– عوضی

– حرص نخور جغد کوچولو

ایستاد

– اینجا انبار پشت قصره، لباسات کنارته، بهتره هر چه زودتر بری ، ولی حواست به نگهبانا باشه ، اگه گیر بیفتی این دفعه تاعو زنده ت نمی ذاره

بعد از گفتن این حرفا، بدون صبر کردن ، از انباری بیرون رفت

بهتر از این نمی شد ، اول شکش با کسی که دزدیده بودش و البته جونش رو هم نجات داده بود و بعدش هم رها شدن توی انباری.

به زور از سرجاش پاشد

درد پایین تنه ش از یه سمت و درد زخم هایی که هنوز خوب نشده بودن از سمت دیگه ، باعث شده بود نتونه درست فکر کنه و بتونه تصمیم بگیره که باید به حالت جغد دربیاد و یا شکل انسانیش از اونجا فرار کنه!

******* ********

کای خودشو به اتاقش رسوند و در حال تعویض لباساش بود که از سروصدایی که شنید متوجه شد که تاعو برگشته

بی اهمیت بهش خودش رو روی تخت انداخت و به چند ساعت قبل فکر کرد

هنوزم صدای دلنشین ناله های کیونگ سو توی گوشش بود

چقدر وقتی خیس از عرق خودش رو به بدن کای چسبونده بود براش لذت بخش بود

سروصداهای بیرون باعث شد از افکارش بیرون بیاد

صداها از همیشه بیشتر بودن و همین نشان از خبر مهمی داشت که احتمالا به خاطر حضور تاعو به وجود اومده بود

به اجبار به افکارش پایان داد و از در اتاق بیرون رفت

مثل خیلی از وقتای دیگه به حالت سایه در اومد

وقتی به طبقه ی پایین رسید ، دختر زیبایی رو کنار تاعو دید

– مشاور کیم هم اومد

سویونگ سرشُ بالا آورد

مشاور کیم ، سایه

حس کرد قلبش به درد اومد

این امکان نداشت!

کیم . سایه

تاعو با نیشخند به تغییرات ظاهری سویونگ نگاه کرد

سایه به نزدیکیشون که رسید متوقف شد

– مشاور کیم ، ایشون بانو جانگ هستن

بانو جانگ!! توی ذهن سویونگ اکو شد و با خودش فکر کرد از کِی فامیلش از کیم به جانگ تغییر کرده؟

شاید از زمانی که قرار شد به عنوان معشوقه ی تاعو به اون قصر بیاد.

نگاهش روی سایه خیره موند. کاش به حالت سایه نبود.کاش بعد از این همه سال می تونست چهره ی تنها برادرش رو ببینه

تاعو به خدمتکارا گفت تا سویونگ رو به بهترین اتاق قصر راهنمایی کنن

وقتی تاعو به اتاق خودش برگشت ، کای با عصبانیت پشت سرش وارد اتاق شد و به حالت انسانیش در اومد

با طعنه گفت

– م./شوقه ی جدید مبارک

– بیخود حسودی نکن کای ، اون فقط یه م./شوقه هست همین

– بعد دقیقا من این میان چیم؟

تاعو بهش نگاه کرد ، سمت راست صورتش لبخند و سمت چپ زَهرخند داشت

– تو مشاور و م./شوقه و جانشین زی تاعو هستی

کای نمی دونست چقدر می تونه به تاعو اعتماد کنه

تاعو دوباره به سمت پنجره برگشت

– فقط دو هفته تا حمله به ترور باقی مونده ، بالاخره اون کریس خائن یه درس حسابی برای تمام عمرش می گیره

با خنده چرخید و شنل مشکیش به پرده ی پنجره خورد و برای چند لحظه کای تونست توی نیمه روشنه فضا، برق خوشحالی و خباثت رو توی چشم چپش ببینه

– به نظرت اگه آوها بفهمن تمام مدت از یه خائن فرمانبرداری می کردن چه اتفاقی میفته؟

کف دستاش رو بهم کوبید و ادامه داد

– اونا شورش می کنن و اینطوری بدون نیاز به استفاده از افرادم، ترور ماله من می شه

کای میان صدای قهقهه ی بلند تاعو ، به این فکر کرد که اون خود شیطانه و یا استاده شیطان؟!

************* ***************

حس درد ، سرخوردگی و از هم پاشیدن ، اینقدر در قلب سهون جمع شده بود که بی اختیار برای نفس کِشیدن به قفسه ی سینه َش چنگ زد

لوهانش اونجا نبود…یک روز از اومدن سهون به اون خونه گذشت و لوهانش برنگشته بود

وقتی توی طبقه ی دوم با قفسه ی نیمه خالی از لباسای خودش و لوهان روبه رو شده بود بالاخره این واقعیت که لوهان از اونجا رفته رو قبول کرد

اون به جایی که سهون ازش هیچ خبری نداشت رفته بود.

ذهنش شروع به فعالیت کرد، باید می‌فهمید لوهان ممکنه به کجا رفته باشه

“با./ر؟”

“جنگل؟”

از شدت استرس نمی‌تونست درست تمرکز کنه

چشماش رو بست و سعی کرد به نحوی ذهن آشفته َش رو جمع و جور کنه

“لباسا نیستن…نیمی از وسایل خونه نیستن…”

چشماش باز شدن و با تعجب و صدای نسبتا بلند گفت

“اون اسباب کِشی کرده؟!”

چیزی سریع تر از یه ستاره ی دنباله دار از ذهن سهون عبور کرد

“خوبه ویلایی محبوبِ هر دوشون”

****************** ********************

در حالی که نفس نفس می‌زد و قفسه ی سینه ش از شدت سرما بالا و پایین می‌شد بالاخره به آدرسی که می‌خواست رسید

یه خونه انتهای یه جاده ، با عجله در فلزی و بزرگ رو باز کرد و وارد یه محوطه ی وسیع شد ، سمت چپش یه استخر بزرگ قرار داشت و سمت راست یه چمنزار پوشیده شده از برف

به سطح یخ زده ی آب نگاه کرد

وجود لوهان رو همون دور و اطراف حس می‌کرد ولی پس خودش کجا بود؟!

مطمئن بود که لوهان یه جایی همون جاهاست ، اما اینکه دقیقا کجای این محوطه ی دَرَن دَشت می‌تونست پیداش کنه رو نمی‌دونست

چشمش به یه آدم برفی در گوشه ای از روی چمنزار افتاد

یه آدم برفی؟!

کی میتونست اون رو ساخته باشه؟!

ینی کار لوهان بود؟!

جلو رفت و با هر قدمی که به سمت اون توپ گرد از برف برمی‌داشت حس می‌کرد داره بیشتر و بیشتر به لوهان نزدیک میشه

با رسیدن بهش دستش رو روی دهنش گذاشت

– خدای من ، لوهان!!

با انگشت های یخ زده َش شروع کرد محکم برف های روی هم جمع و محکم شده رو تکاندن

مطمئن بود که لوهانش زیر اون توده ی برف هست

داد می‌زد و با عصبانیت بهش فحش می‌داد

اینقدر برف ها روی هم نشسته بودن که به سختی می‌شد حتی ذره ای ازش رو جابه جا کرد

به دور و برش نگاه کرد ، کمی دورتر یه بیلچه ی فلزی به چشمش اومد

سریع آوردش و شروع کرد با اون تکاندن برف ها

وقتی بالاخره حجمشون کمتر شد تونست لباس یه نفر رو ببینه

بقیه رو با دستش کنار زد تا مبادا به لوهانش آسیبی برسه

وقتی برف ها کنار رفتن ، لوهان رو نشسته در حالی که زانوهاش رو ب./ل کرده و سرشُ روشون گذاشته بود پیدا کرد

اشک هاش روی صورتش ریختن

دستاش رو جلو برد و در آغ./شش گرفت

– لوهانی ، با خودت چیکار کردی عشقم؟

با شنیدن صدا و حس گرمای تنه سهون ، تکونی خورد و آروم سرش رو بالا آورد

تموم صورتش و حتی مژه هاش از برف سفید پُر شده و فقط دو چشم قرمزش مشخص بود

با دیدن این قیافه َش سهون بی اختیار زیر خنده زد

از نظرش منظره ی روبه روش مثل یه کیک خامه ای بود که روش دوتا گیلاسه قرمز گذاشته باشی

لوهان با صدایی که میلرزید ، شاید از بغض ، شاید از دلتنگی و شایدم از سر ضعف

– سهون؟!

با دستش صورت لوهان رو قاب گرفته و با نوک انگشت هاش شروع کرد به ریختن برف از روی پوستش

– جانه سهون؟!

– تو برگشتی؟

– معلومه که برگشتم عزیزم ، معلومه که برگشتم

سر لوهان رو توی ب./لش گرفت

– چرا این کار رو کردی لوهان ، نگفتی بدونه تو دِق می‌کنم؟

دستاش از شدت اینکه زیر برف مونده بودن خشک شده و نمی‌تونست تکانش بده ولی به زور کمی بالا آوردشون و پایین کمر سهون رو گرفت

– سردمه سهون ، برای اولین بار توی زندگی خون آشامیم واقعا سردمه ، بذار بیشتر حست کنم سهون ، بذار باهات گرم شم

بیشتر و بیشتر لوهان رو در آو./ش خودش گرفت ، اینقدری که انگار دیگه هر دو جسم یکی شده باشن

بعد یه مدت آروم بلندش کرد و به توی خونه بردش

روبه روی شومینه نشوندنش و چوب هایی که دَرِش بود رو روشن کرد

کنار لوهان نشست و بدنش رو به بدن خودش تکیه داد

اونم بی هیچ مخالفتی سرشُ روی شونه ی سهون گذاشت

اشک های سرخش یکی یکی صورتش رو خیس ‌کردن

– چرا برگشتی سهون؟

– برگشتم چون دیگه تحمل دوریت رو نداشتم لوهان

– ولی با بودن با من ، تباه میشی سهون

– با بدونه تو بودن هم تباه میشم

– من هیچی ندارم که بهت بدم ، هیچی ، حتی توی سینه َم قلب هم وجود نداره

– اگه نداشت حسی هم به من نداشتی

– سهون؟

– جانم؟

– ….

– لوهان؟

– ….

سرش رو یه کم پایین گرفت

لوهان چشماش بسته بودن و از زیر پلک هاش هنوزم اشک روی صورتش می‌ریخت

آروم با دستش سرش رو بالا آورده و توی صورتش خیره شد

– لوهانم

صورتش رو نزدیک برد و بعد از مدت ها ل./ب های سهون رو با ل./ هاش لمس کرد

ل./ هایی که مزه ی تمشک می‌دادن

مثل وقتی که توی یه باغ پر از درخت تمشک باشی و بخوای از سر یه شاخه یه تمشک تازه و رسیده رو بخوری

ل./ب هاش رو به آرومی حرکت داد و بیشتر و بیشتر اون ل./ های صورتی و کوچیک رو ب./سید

دستاش رو بالا آورده و دور شونه های سهون حلقه کرد و بیشتر بدنش رو میان بدن خودش کِشوند

آروم ازش جدا شد

– دلم خیلی برات تنگ شده بود سهون ، خیلی

یه کم فاصله گرفت و با لبخندی که ماون اون صورت خونی رنگ ،مثل یه روزنه ی نور میان یه دیوار سیمانی تیره باشه گفت

– ببین سهونی ، این خونه رو برای تو گرفتم ، همیشه می‌گفتی دلت می‌خواد یه خونه ی بزرگ و پر درخت داشته باشی

با دستش اشکاش رو از روی صورتش تند تند پاک کرد و بیشتر لبخند زد

بلند شد و ایستاد و به زور دست سهون رو گرفت و اونو دنبال خودش به طرف پنجره ی بزرگ توی هال کِشوند

با دستش که آزاد بود بیرون رو نشون ‌داد

– ببین ، ببین چقدر درخت داره ، الان البته معلوم نیست ها ، باید تابستون و بهار بشه ، سهون یه عالمه درخت اونجاست ، کلی می‌تونی شکوفه ببینی ، تو عاشق شکوفه های گیلاسی مگه نه؟ آره سهونی؟

سرش رو تکون داد

– آره لوهان ، آره

خندید

– می‌دونستم خوشت میاد ، می‌دونستم عاشقش می‌شی

اخم بامزه و کمرنگی کرد

– ولی حق نداری اونا رو بیشتر از من دوست داشته باشی ها

سهون بلند و از ته دل به این حالت های بچه گونه ی لوهان که هر از گاهی ازش می‌تونست ببینه خندید

محکم ب./غلش کرد و روی موهای سرش رو ب./ید

– باشه لوهانی ، من هیچکی رو از تو بیشتر دوست ندارم هیچکی رو

خندید

– منم سهون رو از همه بیشتر دوست دارم ، از همه

– دیگه هیچوقت ولم نکن لوهان ، هیچوقت

– قول می‌دم ، واسه همیشه پیشت بمونم سهون ، تا آخرش

– حق نداری قبل از من بمیری

– هیسسسسس ، هیچ کدوممون قرار نیست حالا حالاها بمیریم

– ولی یه روز که میمیریم

خندید

– سهون یادت رفته که ما عادی نیستیم؟ نترس ، حالا حالاها زنده ایم

– ولی بازم تو حق نداری زودتر از من بمیری

– باشه سهون ، باشه

‌- هق هق ، لعنتی ها از صد تا فیلم رمانتیک تر هم رمانتیک ترید

با شنیدن صدای شخص سومی ، سهون به سرعت برق و باد از ب./ل لوهان بیرون اومد و با وحشت به جایی که صدا رو شنیده بود نگاه کرد

لوهان با اخم گفت

-استیو

سنجاب کوچولو کمی جلوتر اومد و به سهون که هاج و واج هنوز داشت روی زمین و در و دیوار به دنبال دیدن کسی می‌گشت گفت

-هی من اینجام ، هی یارو ، استارککککککک

سهون به زمین نگاه کرد و با دیدن استیو گفت

-این کیه لوهان؟

استیو کمی جلوتر اومد و به پای لوهان زد تا اونو روی دستش بلند کنه

وقتی روی دست لوهان اومد ، نزدیک به صورت سهون شد

-من استیوم ، تو هم باید سهون معروف باشی ، همونی که یه روز کامله این دیوونه به خاطرش توی برف مونده

سهون اخم کرد

-دیوونه خودتی

لوهان خندید

استیو با لب و لوچه ی آویزون شده به لوهان گفت

-حالا که سهون برگشته لابد منو می‌فرستی برم نه؟

لوهان بلندتر از قبل خندید

-نه دیوونه ،واسه چی بفرستمت بری؟ فقط باید قبول بدی اذیت سهون نکنی باشه؟

– چههههه ،با اینکه حس میکنم رقیب عشقی واسم آوردی ولی قبوله

سهون چشم غره ای به استیو رفت

لوهان آروم با شونه به شونه َش زد

-هی اینطور با اخم نگاش نکن ، استیو بچه ی خوبیه

******************** ***********************

کیونگ سو به اخمای درهم کریس نگاه کرد ، طبعا اون از بی خبر موندن  دوباره از کیونگ سو ، بیش از حد عصبانی بود

-اربا…

– ساکت شو مشاور دو ، چندبار بهت گفتم منو نگران خودت نکن؟!

– منظورش اینه که اونو به مرز جنون نرسونی ، شب تا صبح داشت تو سالن قدم می‌زد

کیونگ سو به سمت سوهو برگشت که با ریلکسی تمام روی کاناپه نشسته بود

دوباره حواسش رو به کریس داد

-قربان من واقعا متاسفم ، یه مشکلی پیش اومد که مجبور شدم شب رو بیرون از خونه باشم

سوهو پوزخند زد

-فک کنم مشکل ب./سن داشتی ، موقع راه رفتن لَنگ می‌زنی

کریس با عصبانیت گفت

-کسی از تو اظهار نظر نخواست کیم سوهو

– منم اظهار نظر نکردم ، اطلاع رسانی کردم…اطلاع رسانی

کیونگ سو سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه ، قطعا دعوا با سوهو می‌تونست پیامدهای منفی ای براش داشته باشه

کریس دستش رو تکون داد

-فعلا برو توی اتاقت ، بعدا باهمدیگه صحبت می‌کنیم

کیونگ سو تعظیم کوتاهی کرد و به سمت اتاقش رفت

سوهو زیرلب طوری که کیونگ سو بشنوه گفت

-فک کنم از کِرِم روون کننده استفاده نکرده

 کیونگ سو بهش چشم غره رفت و سوهو با بی قیدی شونه بالا انداخت

بعد از رفتنه کیونگ سو ، کریس کنار سوهو روی مبل نشست

-می‌تونی دهنت رو بسته نگه داری؟!

– نیوچ ، نمی‌تونم

– دارم به این فکر می‌کنم تو تاوان کدوم گناهمی

سوهو از سرجاش پاشد

-اگه مزخرفات تمام ، من برم؟

– کجا؟! باید بریم تحقیقات

– الان روزه و من هنوز قصد خودکُشی ندارم

– ولی هوا که اَبره

– ولی هر آن ممکنه اَبرا از بین برن

کریس دست سوهو رو کِشید و دنبال خودش بُرد

-پس میریم اوراق قدیمیو می‌خونیم

سوهو سعی کرد مچ دستش رو آزاد کنه و البته توی این کار موفق بود

با تَشَر گفت

-خودم میام

وقتی وارد اتاق مطالعه شدن کریس به محض بستن در به سمت سوهو رفت و اونو به سمت انتهای اتاق که راهروی پهن و کوتاهی قرار داشت کِشوند

یه سری قفسه ی فلزی خاک گرفته اونجا بود

-باید اینا رو بخونیم

سوهو خودشو کنار کِشید

-چه علاقه ای داری تو به من چسب بشی ها ، اَه

کریس با تعجب بهش نگاه کرد ، این واقعا سوهوی چند مدت پیش بود؟!

همون سوهویی که به هر طریقی قصد نزدیک شدن بهش رو داشت؟!

سوهو بی توجه بهش به سمت انتهای قفسه ها رفت

از آخرین ردیف یه سری برگه ی قدیمی که از شدت گذر زمان ، تقریبا نزدیک به پودر شدن بودن برداشت

-اینا که به تُف بندن ، چطوری بخونیمشون؟!

کریس که هیچوقت عادت به کِنِف شدن نداشت ، دوباره بهش نزدیک شد و تقریبا از پشت به سوهو چسبید

دستاش رو از زیر ب./ل سوهو رد کرد و برگه ها رو گرفت

-باید با احتیاط بخونیشون

وقتی داشت جمله َش رو می‌گفت ل./اش تقریبا گوش سوهو رو ل./س کردن

خودشو یه کم کنار کِشید ولی با توجه به وجود قفسه این کار عملا بی نتیجه بود

-خیلی خوب فهمیدم ، بِکِش کنار

کریس بیشتر بهش چسبید

-فقط کافیه از یه چی مطمئن بشم …اونوقت دیگه ولت نمی‌کنم

سوهو سعی کرد ذوق به وجود اومده درونش رو مخفی کنه

-به من چه ؟ گمشو کنار می‌خوا…

ولی قبل از اینکه بتونه جمله َش رو تمام کنه توی دستای کریس چرخونده شد و کمرش به قفسه ی فلزی چسبونده شد

-اگه بعدا مشخص بشه که اشتباه کردم برای تمام این لحظات ازت عذرخواهی می‌کنم کیم سوهو

بعد از اتمام حرفش بدون اینکه مهلتی برای تحلیل حرفاش در ذهن سوهو بهش بده ، ل./اشُ روی ل./اش گذاشت

اینکه توسط کریس ب./سیده بشه غافلگیر کننده بود ، اینقدر که بیشتر شبیه به یه روز گرم تابستانی در فصل زمستان بود

کریس مچ دستای سوهو رو گرفت و دستاش که از آرنج خم شده بود رو به سمت بالا آورد

بیشتر خودش رو به سمتش کِشید و با زبونش ضربات آرومی رو به ل./ای بسته مونده ی سوهو زد
سوهو با لجبازی بازم ل/اش رو نه حرکت و نه فاصله داد

کریس ل./باش رو پایین تر آورد و گاز آرومی از چونه ی سوهو گرفت

یکی از دستاش رو آزاد کرد و ب./سن سوهو رو چنگ زد تا مجبور به گفتن آخ و باز شدن دهنش بشه

به محض اینکه این اتفاق افتاد بدون اینکه به مخالف های سوهو اهمیتی بده ، شروع به مکیدن زبونش کرد

وقتی بالاخره سوهو شروع به همکاری باهاش کرد ، کریس با بدجنسی کنار کِشید

ل./بای سوهو نیمه باز بودن و چشماش با حالت گیج و بامزه ای به صورت کریس نگاه می‌کرد

-تا همینجا بسه…یادت نره،گفتم زمانی که از یه چیز مطمئن بشم اونوقت برای خودمون تصمیم می‌گیرم

سوهو اخم کرد

-کی بهت گفته می‌‍تونی واسه من تصمیم بگیری؟

کریس پروتر از هر زمان دیگه ای خندید

-خودم

بدون توجه به سوهو که رنگ صورتش از عصبانیت به سمت قرمزی رفته بود ، ازش دور شد و به توی اتاق مطالعه برگشت

****************** *********************

حتما حتما حتما ، آخر این پارت برام یه راه اطلاعی از خودتون بگذارید ، و اینکه حتما بهم بگید تلگرام دارید یا نه … اگر تلگرام دارید توی کامنت بهم بگید و اگر ندارید یه آدرس ایمیل که بهش دسترسی داشته باشید برام بذارید

خیلی مهمه یادتون نره ها…

ممنون عزیزانم

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 44 نظر 22 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
kylie
مهمان
kylie
مهمان

جییییییییییییییییییییییییییییغ جییییییییییییییییغ جییییییییییییییییغ جیییییییییییییییییییغ هیچی دیگه ب ذهنم نمییییرسه اللللاااان فقط جیییییییییییییییییییییغ واااااااااااای کررررریسهو عیز ریل وااااای عاشقشووونم مررررسی مرررس یعالی بود

mini
مهمان

خیلی ممنون منکه حسابی جذب این داستان شدم :))

Su102
مهمان
hana
مهمان

عرررررررررر ولی کای چرا اینقده بیشعورهههه بدجنس کیونگو همین جوری ول کرد…………کریسهووووووووووووووووووووووووووووو

hana
مهمان
hanna
مهمان

کایسووووووووو ^^
خیلیییییی عالییییی بوووود ^^
واااییی باورم نمیشه هونهان بالاخره همو دیدن! *-*
خیلی خوب بود ممنون^^
آیدی تلگرامم mini4on

Setayesh
مهمان

هونهان😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
کریسهو جیغغغغغغغغ😘😘😘😍😍😍😍😘😘
کایسو 😍😍😍😍😍😍😍
عالیییییییی

F.e
مهمان
Marzi
مهمان

مرسی عزیزم
درک نمیکنم چرا کایسو بدون دلیل یا حتی هیچ حرفی بخوان این جوری با هم باشن!
کریسهو خیلی خوبن!

سونیا
مهمان

من خواننده جدیدم فیکت عالی بود و ایمیلمم [email protected] .com هست

Pariss
مهمان

سهونو لوهان بهم رسیدن 😀😀😀😀 جونم استیو و سهون چه بامزه ن 😂
وای سوهو خیلی باحاله” مشکل ب/سنی “😂😂😂 میبینم که کریسم دس به کار شده😌
این قسمت کولاک کردی 😍مرسی
جیمیلم همینه که نوشتم پیش اسمم

wpDiscuz