هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Mishmash Story ep32

سلام به همگی ، قسمت 32 از فن فیک “میش ماش استوری”

بکهیون با خستگی زیادی پلک زد و اولین چیزی که بعد از بازکردن چشماش دید چهره ی نگران شیومین بود

با نگرانی روی صورت بکهیون خم شد و پرسید

-بکهیون…بکهیونم؟!خوبی؟!

حس کرد چیزی توی سرش سنگینی می‌کنه…انگار که وزن سرش از قبل بیشتر شده باشه

دست و پاهاش کمی کِرِخت بودن و به سختی می‌تونست تکونشون بده

با صدای ضعیفی پرسید

-چی شده شیو؟! من واسه چی اینجام؟!

– یادت نمیاد بکهیون؟! دیروز چانیول نیمه داغون آوردت اینجا…چرا توی برف رفتی بیرون؟!

بکهیون سعی کرد فکر کنه و روز قبل رو به یاد بیاره

کم کم تونست توی ذهنش تمام حوادث دیروز رو بازیابی کنه

فلش بک :

بکهیون به دور و برش نگاه کرد ، هوا رفته رفته به سمت سردتر شدن می‌رفت و کم کم خورشید  توی آسمون به کمترین حد نورش رسیده بود

می‌خواست به چانیول بگه که از اونجا برن

می‌خواست بگه که چقدر از رطوبت می‌ترسه و چقدر براش ضرر داره

ولی وقتی چشمای ذوق زده ی چانیول و صورت خندونش از بودن کنار بکهیون رو دید ، تصمیم گرفت که چیزی نگه

یه کم موندن توی سرمای زیاد ، که باعث مرگش نمی‌شُد؟! می‌شُد؟!

چانیول با خوشحالی زیاد پشت سرهم حرف می‌زد و از اتفاقای مختلف زندگیش برای بکهیون می‌گفت و میون حرفاش برای جلوگیری از عطسه ، گل بنفشه بو می‌کرد

بکهیون با بارش اولین دونه ی برف روی دستش ، لرزید و سعی کرد حرفش رو به چانیول بزنه

ولی بازم اون چهره ی مشتاق مانعش شد

بکهیون احمق شده بود؟! اون از کِی تا الان به یه لامپیش اینقدر اهمیت می‌داد؟!

کم کم بدنش شروع به کِرخت شدن و متورم شدن کرد و یه آن چانیول به خودش اومد که بکهیون با دستای ورم کرده و نیمه بیهوش با بدن خمیده روی صندلیش آویزون شده بود

سریع سمتش دوید و بغلش کرد

آیوتای محبوبش حالا کمی سنگین تر از همیشه شده و صورتش به سمت رنگ پریدگی شدیدی رفته بود

وقتی چندبار صداش زد و نتیجه ای نگرفت ، تنها جایی که به نظرش اومد خونه ی شیومین بود

به محض رسیدن به اونجا ، شیومین وحشت زده بکهیون رو ازش گرفت

-خدای من بک

رو به سمت چانیول داد زد

-چه غلطی می‌کردی؟! کجا بُرده بودیش؟

چانیول با صدای لرزون گفت

-من…من فقط …ینی ما رفتیم صبحونه بخوریم ،همین به خدا

شیومین ، بکهیون رو سریع کنار شومینه ی چوبی خونه َش روی زمین گذاشت  و با لحن خشن به چانیول گفت

-توی این هوا؟! دیوونه شدی؟! می‌خواستی بکُشیش؟!

چانیول خواست توضیح بده ولی شیومین با عصبانیت و زوری که از ناکجاآبادِ احساسش به بکهیون توی بدنش به وجود اومده بود ، چانیول رو به سمت در خونه هُل داده و داد زد

-گمشو بیرون ، فقط گمشو بیرونننننننننننننننننننننننننننننننننننن

**************** **************************

بکهیون تکون خورد و توی جاش نشست

-چانیول کجاست؟!

شیومین دست به سینه و با یه اَبروی بالا داده گفت

-واسه چی دنبال اون احمقی؟ اون روانی داشت به کُشتنت می‌داد

بکهیون به زور سرپا ایستاد

-تقصیر اون نیست ، خودم بهش نگفتم که حساسیت دارم

– بکهیون؟!

– شیومین الان حوصله توضیح ندادم ، فقط بهم بگو اون کجاست؟!

شیو شونه بالا انداخت

-نمی‌دونم..توی این یه روزه هی میومد دم در و می‌گفت می‌خواد ببینتت ، لابد الان هم بیرونه

بکهیون سعی کرد تند راه بره

بدنش هنوزم ضعیف بود ، ولی نمی‌خواست چانیول خودشو با فکر آزار دادنه بکهیون ، مجازات کنه

حقیقت داشت…بیون بکهیونه لجباز ، آیوتایی که همیشه از لامپیش ها تنفر داشت ، حالا احساس مسئولیت و یا حتی شاید محبت ، نسبت به یکی از اونا داشت

**************** *****************

چانیول با باز شدنه در خونه ، مثل فشنگ خودش رو به بکهیون رسوند

-حالت خوبه؟ ببینم سالمی؟ طوریت نشده؟!

بک لبخند بی جونی زد ، چقدر این لامپیش با بقیه ی لامپیش ها فرق داشت ، یا شایدم  به چشم بکهیون فرق می‌کرد

-حالم خوبه ، طوریم نیست…فقط نباید زیادی توی سرما بمونم

چانیول اخم کرد و باعث شد کمی چهره َش ترسناک بشه

-پس چرا زودتر به من نگفتی؟! اگه یه طوریت می‌شُد چی؟!

بکهیون از اخم چانیول جا خورد و حتی کمی ترسید

-خیلی خوب حالا ، فعلا که طوریم نشده ، اینقدر داد و بیداد نکن

چانیول دستاش کنار بدنش آویزون شدن و سرش رو زیر انداخت

-ببخشید داد زدم…فقط خیلی ترسیدم..ترس…عطسه ، ترس…عطسه

بکهیون با قهقه دستشو روی شکمش گذاشت و کمی خم شد

همیشه عطسه کردن چانیول به خنده می‌نداختش

خودش رو عقب کِشید و با فاصله ی بیشتر ایستاد و به چانیول گفت

-برو عقب تر وایسا

به حرف بکهیون گوش کرد و اونم عقب تر رفت

وقتی که دیدی چانیول اینقدری ازش فاصله گرفته که دوباره به عطسه نیفته ، شروع به حرف زدن کرد

-اتفاق امروز هیچ ربطی به تو نداشت ، من یه کم ، ینی خیلی ، به سرما و گرمای زیاد حساسم و اینم باز به تو  ربطی نداره و به خاطر آیوتا بودنمه ، پس بیخود اینقدر عین فیل علف نخورده سروصدا نکن

چانیول چندبار با تعجب پلک زد و به بکهیون خیره موند ، آخرشم با انگشتش به خودش اشاره کرد

-فیل؟! من فیلم؟!

بکهیون ریز خندید

-آره دیگه ، گوشات عینه فیله ، الانم که عین فیل علف نخورده داری گریه زاری می‌کنی

چانیول با عصبانیت چند قدم سمت بکهیون اومد ولی همون موقع از شدت عطسه دوباره ، مجبور به عقب نشینی شد

بکهیون با بدجنسی خندید

-یوهاهاهاهاها ، آقا فیله

– بچه آیوتا…عطسه..مراقب حرف زدنت…عطسه…باش

– بچه آیوتا؟! هی من 20 سالمه ها

چانیول خواست دوباره بهش جواب بده که به خاطر سروصدای شیومین که می‌گفت بکهیون هنوز باید استراحت کنه ، مجبور شد ازش خداحافظی کنه و از اونجا دور بشه

بعد از رفتنش ، وقتی بکهیون به توی خونه برگشت و شیومین لبخند ژکوندش رو روی لباش دید ، اخم کرد

-نگو که از این غول خوشت اومده؟!

– غول چیه؟! به این خوشگلی ، کجاش شبیه غوله آخه؟!

– بیون بکهیون؟؟!!!!

بکهیون روی زمین زیر لحاف دراز کِشید

-اصلا من می‌خوام بخوابم ، مگه خودت نگفتی استراحت لازممه؟!

شیومین تقریبا جیغ کِشید

-تو غلط می‌کنی از اون نره غول خوشت بیاد ، هی با تو َم ، خودتو به خواب نزن

بکهیون :

-خاپیش ، خاپیش

– بکهیونننننننننننننننننننن

– خاپیش ، خاپیش

*********** *******************

کیونگ سو نمی تونست و نمی خواست احساساتش نسبت به کیم کای درونش رشد کنه

عقلش دائم در تلاش برای سرکوب کردن اشتیاق قلبیش بود

حسی درونش بهش می گفت که کای اونی که نشون می ده نیست

اون حس بهش می گفت قلب کای مهربون و وجودش می تونه عشق رو پرورش بده

کیونگ سو تا به اون روز چیزی به اسم عشق رو درک نکرده بود

اون هیچوقت قلبش جز برای اربابش نلرزیده بود و اون لرزش هم به سبب علاقه ی عادی و احترامش به خاطر حمایت کریس ازش بود

دوست داشت که بدنش دوباره و دوباره توسط دستای کای ل./مس و بتونه با آغ./وش اون یکی بشه

یه خودش به خاطر این افکار نهیب زد و سعی کرد با مرتب کردن اتاقش ، کمی از اونا فاصله بگیره

****** ******

سویونگ موهای بلندشو با گیره ی طلایی رنگِ فلزی که ردیفی از گل صورتی رو به صورت کج روی خودش داشت و انتهای تیزی گیره چند رشته مروارید وصل بود ، بست

از پنجره به سیاهی شب خیره شد

چشمای درشت و فندقی رنگشو هاله ای از اشک گرفت

توی افکار کوچیک و بزرگش غرق شده بود که صدای ضربه ای به در اتاقش اونو به خودش آورد

بعد از اینکه اجازه ی ورود داد ، سایه وارد شد و تا اواسط اتاق بزرگ و مجللش اومد و بعد به پسر جوونی تبدیل شد

سویونگ باورش نمی شد که بالاخره پس از سالها در حال دیدن برادرش بود

برادری که شباهت زیادی به بچگیاش داشت و فقط چهره َش بزرگونه تر و زیباتر شده بود

سویونگ اشکاشو مهار کرد، کای نباید از احساساتش با خبر می شد…از زی تاعو همه چی ساخته بود

کای تا نزدیکیش اومد اینقدر نزدیک که فقط اندازه ی چند سانت صورتش از صورت سویونگ فاصله پیدا کرده بود

بدون صدا لب زد

– نونا

باورش نمی شد که کای نونا صداش زده ، باورش نمی شد که اون شناختنش

اشکاش پایین ریختن

کای سرشو به هر دو سمت تکون داد و باز لب زد

– گریه نکن نونا، بهم نگاه کن ،وقتی تاعو رفت دنبالم بیا

به شکل سایه شد و به سمت پنجره خزید و از زیر چهارچوب به بیرون رفت

سویونگ پشت پنجره رفت و کای رو توی دایره ی آرامش دید…دایره ای که از سمت خانواده ی پدریش بهشون ارث رسیده و مکانی برای داشتن آرامش در زندگیشون بود.

حدود نیم ساعت بعد ، تاعو به اتاقش اومد. با غرور و نخوت همیشگیش روی صندلی راحتی نشست و نگاه نافذ چشم چپش رو به صورت سویونگ داد

– امیدوارم از بودن در اینجا لذت بردم باشی سویونگ

– هه ، مردن بهتر از بودن توی اینجاست

تاعو لبخند خبیثی زد

– چه بد ، ولی داداش کوچولوت که حسابی اینجا بهش خوش می گذره

– تو اینطوریش کردی ، ولی بازم اون هیچوقت مثل تو یه موجود پلید و منفور نمی شه…اون مثل تو نیست

– سویونگ عزیزم آخه تو چه قدر نادونی…یه روز می فهمی که چقدر اشتباه حرف زدی و اونوقت دیگه خیلی دیره خیلی

از سرجاش پاشد و نزدیک سویونگ اومد

– بهتره عاقلانه تر رفتار کمی بانوی من

چرخید و بعد از رفتن سمت در ، از اتاق خارج شد

****** *************

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 33 نظر 9 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Baran.nsy
مهمان
Alice
مهمان

خیلی قشنگ بود ، بکی خیلی بانمک شده بود ، مرسی

lulu
مهمان

سلام عر هونهان نداشت ممنون جیگر

fatima_p
مهمان

وای خدایا همش یه طرف اون خاپیش خاپیش گفتن بک یه طرف … گوگووولییییییییی
عزیزم چانیول چقد گناه داشت چقد مظلوم بود این چپتر … البته همیشه مظلومه بچم :'(

مرســــــــــــــــــــــــــــــی عالی بود

Marzi
مهمان

مرسی
من کشته ی اون خاپیش گفتن بکی شدم!!!!

Pariss
مهمان

ببکی کوشولو عاشق لامپیش شده😍😍😍 عزیزم
خیلی دلم واسه کای و سویونگ میسوزه😢😢😢 کاش فرار کنن :/

Raha
مهمان

عالی بود :) بکیی:)) اخی سویونگ

kylie
مهمان

وااااااا یبازم من دارم از هیجااان میمیرم خوووو چراااا اینجااا باید تمومشههه وااااای ینی کای از کجا فهمید؟؟ جیغ خییلی خوشحالم براااااشووون تاعو عزیزم من ئمیدونم اون خودشم نمیخواد بد باشهههه جیییییییییییییییییغ بکهیووونی کییییووووت واااای الحق ک فقط ایوتا بودن بهش میاد واااای مرررسی عزیزم مثله همیشه عالی بودش

Narsis69
مهمان

وای. مرسی. چقد دلم واسه تو و میش ماش تنگ شده بوووود.
مرسی. عالی بود.
الهی ببکم. خنگول. داشت خودشو به کشتن میداد. چان عزیزم، چقد ترسید بچم.
وای کل کلای چانبک عالین. اونجا که بک خودشو زد به خواب خیلی بامززززه بود. خاپییییش! وروجک من…
شیومین چقد غیرتیه سر بک. ای جونم. چه هیونگ خوبی.
اوه، احساسات دی او داره شدیدتر میشه. به به. کایسووووووو.
وای الهی. کای، سویونگ و شناخت. چقد غمناک بود.کای چه نقشه ای داره؟ خرابکاری نکنه تاعو عصبانی بشه! من از تاعو میترسم. بخصوص سمت چپ صورتش! حلوای من.
منتظر ادامش هستم برف آذر جوووونم.
مواظب خودت باش گلم. خداقوت.
فایتینگ

shinny
مهمان

جووونم قسمت جدید برم بخونمش

آذرخش
مهمان

یه سوال برام پیش اومد
این داستان تو زمان حال هست دیگه نه ؟

LILIA
مهمان

خیلییییییییی خوبببب بودددد….

میرا
مهمان

عالی بود من تازه شروع کردم به خوندنش،یه داستان جدید با شخصیت پردازی فوق العاده و بدون تکرار با قلم روون ،خیلی عالیه من از این به بعد جزو خاننده هپی پر و پا قرصتم👌👌👌👌❤❤❤❤

Namira
مهمان

مثل همیشه عالییییییییییییییییی بود… :)

fatho
مهمان

وایییییییی بکهیون نوتلا میخوام!
مرررررررررررررسی چ خوب بود این قسمت
کای موفق میشه

pari.baek
مهمان

وایییییییییییی عالی بود….چانبکش…..خسته نباشی اونی

wpDiscuz