سلام ، قسمت 33 از فیک “میش ماش استوری”

پوستر خوشگل زیر هم از آیلای عزیز که تشکر ازش

سوهو با ریلکسی تمام کنار چن پشت میز پایه کوتاه دو زانو نشسته بود و نقاشی می کشید

هر کی اون دو نفر رو می دید احتمال می داد که جفتشون بدون هیچ ضرری به بقیه ، در حال نقاشی باشن ولی حقیقت چیزی جز این بود

وقتی کریس خسته تر از هر زمان دیگه ای و بعد از کلی مرتب کردن اوراق و تاریخچه ، توی هال اومد و روی مبل مخملی نشست

به محض دیدن برگه های زیر دست چن و سوهو ، صدای فریادش به بلند ترین حد ممکن از حنجره ش آزاد شد

چن با ترس خودشو روی مبل انداخت و وحشت زده به اربابش که صورتش تقریبا تا نزدیکی پیشونی قرمز شده بود خیره شد

سوهو با نیشخند خاصی برگه های نقاشی شده رو بالا گرفت

– قشنگ کشیدیم نه؟

– کیم سوهو ، قسم می خورم خودم می کشمت

– اگه تونستی بکش

بعد از زدن این حرف ، به شکل یه خفاش در اومد و روی بالاترین تیرک چوبی زیر سقف نشست

کریس به سمت چن برگشت و با عصبانیت گفت

– واسه چی روی اینا نقاشی کشیدی؟

– من…ارباب…چیزه…من…ینی سوهو شی، اون گفت می تونم . ینی گفت باهم روی این برگه ها نقاشی کنیم

کریس داد زد

– و توئه ابله هم روی اینا نقاشی کشیدی؟! ینی تو اصلا نگاه نکردی ببینی اینا چیه؟!

– قر…قرب…ان…من سو..اد .هههههه (نفس عمیق کشید) ندارم

– خدایا ، من رو اسیر کیا کردی تو آخه

رو کرد به خفاش

– بالاخره که از اونجا میای پایین تو

به برگه هایی که نزدیک 100 سال براشون زحمت کشیده بود و حالا نوشته هاش زیر کلی رنگ مدفون شده بود نگاه کرد

با حرص همشون رو برداشت و همراه خودش برد تا بلکه بتونه دوباره بنویستشون

وقتی کریس رفت، چن با حرص به خفاش نگاه کرد

– سوهو شی خیلی بدی

خفاش وقتی از نبود کریس مطمئن شد ، بالاخره از بالای تیرک پایین اومد و به شکل واقعیش برگشت

– هی چن ، پسر تو نمی خواد خودتو ناراحت کنی ….اون الان از دست من عصبانیه نه تو

بعدشم توی مه ناپدید شد

چن خودشو روی کاناپه انداخت ، بازم گول یه نفر رو خورده بود

******* ***************

چان تصمیم گرفته بود تا با آیوتای محبوبش صحبت کنه ، هرچند همه چیز به طرز عجیبی به نظر پیچیده و عجیب میومد…اصلا نمی دونست چطوری امکان داره بتونه با یه آیوتا باشه ولی همه چیز وقتی به احساس قلبیش نسبت به بکهیون فکر می کرد ناپدید می شد

خونه ی بکهیون مثل همیشه به نظر میومد ، گربه هایی که دم در بازی می کردن و سنگ فرشی که تمیز بود.

چانیول نفس عمیق کشید تا به افکار پریشونی که در سرش داشت مسلط بشه.

اون می خواست به یک آیوتا پیشنهاد دوستی بده و این اصلا ساده و یا راحت نبود

وقتی زنگ در رو چندبار پشت سر هم زد بالاخره بکهیون با چهره ی خواب آلود در رو به روش باز کرد

چانیول لبخند عریضی زد تا جلوی عطسه ش رو بگیره ولی با هر میزان کِش اومدن لباش ، خارش بینیش هم بیشتر شد و آخرش دیگه نتونست تحمل کنه و عطسه ی بلند و صداداری کرد

بکهیون بینیش رو چین انداخت

– لازم نیست اینقدر به خودت فشار بیاری و سوراخ بینیت رو اندازه تونل و لبات رو مثل شلنگ کنی

چانیول با خجالت یه کم خودشو جمع و جور کرد

– ببخش…عطسه ، ید…

– اوففففففففف ، اینجا چیکار داری؟!

– اومد…عطسه ، حرف بزن…عطسه ، یم

بکهیون اخم کرد

– چه حرفی؟

– عطسه … یه یه کم …عطسه ، صحبت کنی…م

– خیلی خوب ، یه دسته بنفشه از بیرون بچین ، تو این سرما من نمی تونم بیام بیرون ، چها دست و پا بیا تو خونه

چانیول مجبور شد حرف بکهیون رو قبول کنه و بعد از کندن یه دسته بنفشه و گرفتن اون جلوی بینیش ، به زور و چهار دست و پا توی خونه ی بکهیون اومد و بعد از ایستادن هم مجبور شد گردنش رو خم نگه داره

بکهیون غر زد

– همینطوری بیا و اینجا بشین رو زمین ، فکر نکنم بتونی روی مبل و صندلیم بشینی

چانیول به اجبار چهار زانو روی زمین نشست

خونه ی بکهیون ، مثل خودش بامزه و کوچیک بود و حس آرامش زیادی داشت

بکهیون کمی اون طرف تر ازش روی یه چهارپایه ی کوچک چوبی نشست و به چانیول خیره شد

نفس عمیقی از عطر گل های بنفشه رو توی ریه هاش فرستاد و بعد از اون شروع به حرف زدن کرد

– بکهیون من.  ببین خوب من می دونم چقدر از لامپیشا بدت میاد و اینم می دونم که ما دو تا خیلی باهمدیگه فرق داریم ولی…

باز گل بنفشه رو بو کرد

– ولی من…خوب…من…چرا اینقدر گفتنش سخته آخه؟! ، ببین من

گل بنفشه بو کرد

– من فکر می کنم ، ینی نه ، مطمئنم که دوستت دارم

************** *********************

وقتی سویونگ از همه چیز مطمئن شد ، به آرومی پنجره اتاقش رو باز کرد و با کمک گرفتن از چهارچوب فلزی یکی از پاهاش رو به بیرون گذاشت و کم کم تمام بدنش از بیرون پنجره آویزون شد

از روی شونه نگاه به پایین پاش کرد ، ارتفاع اونقدر نبود که نتونه پایین بره ولی بازهم به نظر ترسناک میومد ، مخصوصا این که به خاطر تاریکی شب ، چیز زیادی مشخص نبود

– من کمکت می کنم نونا

سویونگ سرش رو چرخوند ولی کای رو ندید

– نترس نونا ، فقط بدنت رو شل نگه دار

کای دور بدن ظریف سویونگ پیچید و یا احتیاط زیاد اون رو به سمت پایین برد

سویونگ وقتی که خودشو توی جو سیاه حس کرد ، مثل معلق بودن در تاریکی ، بی اختیار جیغ خفه ای کشید ولی سریع با قرار دادن دستاش روی دهنش ، اونو خفه کرد

کای تک خنده آرومی زد

وقتی هر دوشون روی زمین رسیدن ، کای به آرومی کنار رفت

– اون دایره رو می بینی نونا؟

– منظورت حلقه آرامشه؟ آره می بینم

– بیا اونجا نونا ،  من اول میرم

کای نزدیک دایره و جایی که در دید سویونگ نباشه به شکل انسانی خودش در اومد و سریع لباسایی که از قبل روی زمین گذاشته بود پوشید

بعد از وارد شدن به دایره ، تقریبا چند دقیقه گذشته بود که سویونگ هم داخل شد

باورش نمی شد که فرد روبه روش برادری باشه که سالها به دنبالش گشته

کجاها رو که نگشته بود . شمال و جنوب و شرق و غرب رو به امید یافتن نشونه ای از تنها برادرش زیر پا گذاشته بود ولی هیچکس نه در جنگل و نه در دهکده های کوچک و بزرگ اطراف ،  خبری از اون نداشت و حالا بعد از سالها ،  گمشده ش دقیقا روبه روش و در فاصله ی تنها چند قدم ازش قرار داشت

************************ *********

آخر یک روز از دست این نادون سکته می کنم . حالا ببین کی گفتم کیونگ سو

– از نظر تکنیکی روح ها سکته نمی کنن آو جون

هر دوشون به در نگاه کردن، سوهو خیلی ریلکس دست به سینه یکی از بازوها و کف یکی از پاهاش رو به لولای در تکیه داده بود

کریس از پشت میز بلند شد و محکم کف دستاشو روش کوبید

– اینجا چه غلطی می کنی؟

سوهو با خونسردی که استایلش بود پشت به کیونگ سو اشاره کرد

– اول ببین مشاور عزیزت چی می خواد ، بعدش دوتایی حرف می زنیم

کریس تازه حواسش به این جمع شده بود که کیونگ سو برای زدن حرفی به اتاقش اومده

کیونگ بعد این که چشم غره به سوهو رفت به کریس گفت

– باید برم بیرون قربان و خواستم به شما اطلاع بدم

– مراقب خودت باش ، باشه؟ نمی خوام بازم اتفاق بدی برات بیفته

کیونگ سو لبخند زد

– بله قربان ، ممنونم

وقتی که بیرون رفت ، سوهو گردنشو کج کرد

– چه دل و قلوه ای هم میدین بهمدیگه

کریس با عصبانیت دندون قروچه رفت

– الان وقت حسودی کردن نیست ، تا خودم برای دومین بار در زندگیت نکشتمت،  بگو برای چی اون کار رو انجام دادی؟

سوهو به میز کریس نزدیک شد

– برای این که بفهمی حق نداری واسه من تعیین تکلیف کنی

– تو دیوانه ای ، اصلا مگه این تو نبودی که اولین بار منو بو./یدی؟

سوهو اخم کرد

– و فکر کنم بزرگ ترین اشتباه زندگیمو  انجام دادم

کریس از پشت میزش بیرون اومد و دست به سینه روبه روی سوهو ایستاد

– تو چطوری ومپایر شدی؟مادر پدرت رو به خاطر داری؟

سوهو اخم کرد

– این چه سوال یهویی هست؟!

– کیم سوهو ، جوابمو بده

– عاشق یه نفر شده بودم ، به خاطر اون ومپایر شدم…پدر و مادرم کارگر مزرعه بودن و جفتشون هم وقتی من 22 سالم بود ینی 2 سال قبل ومپایر شدنم مردن

کریس خندید ، با این تعریفات غیر ممکن بود که اون پدر سوهو باشه

– هی آقا روحه حالت خوبه؟ چرا مثل دیوونه هایی؟

میون خنده هاش سمت سوهو رفت و ب./لش کرد

– حالا می تونم تصمیم بگیرم

– تصمیم چیو بگیری؟! هی با تو اَم

کریس ازش جدا شد و لبخند زد

– با این که خیلی رو اعصابم هستی و با اینکه گاهی وقتا دلم می خواد گردنت رو بشکنم ولی .. ولی ازت خوشم میاد کیم سوهو

سوهو خندید

– اینجا رو ببین … آقا روحه بالاخره فهمید من عجب لُ/بتی هستم…پس سر عقل اومدی

– لطفا اینقدر عوضی نباش

سوهو با خنده ل./ کریس رو گاز گرفت

– با اینکه هیچ مزه ای نداری و از ل./ات خون نمیاد ولی بو./یدنش واقعا ل/ت بخشه

– هوا تاریک شده ، بیا بریم برای تحقیقات

سوهو با خنده سمت در رفت

– خیلی ناشی هستی خیلی

***** ********

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)