Fanfiction Mishmash Story ep37

سلام به همگی ، قسمت 37 از فیک “داستان میش ماش”

تاعو با خرسندی شنل مشکیشو تکون داد و پا روی سنگ مرمر ورودی ساختمون سنگی شورای سفید گذاشت

مدتها قبل اونو به جرم همدستی با شیطان از اون مجمع بیرون کرده بودن

هیچوقت خاطره ی اون روز از یادش نمی رفت که چطور جلوی چشماش مغرور کریس وو ، اونو مثل یه سگ ولگرد از روی پله ها به پایین پرتاب کرد

هیچوقت صدای رئیس شورا از گوشش بیرون نرفته بود که با حالت تحقیر آمیز انگار در مورد یه تیکه آشغال در حال صحبت هست، به مشاورش گفته بود تا فرش قرمز ورودی که بدن تاعو باهاش تماس داشته رو بسوزنن!

سرشو بالا گرفت ، سر در خاکستری و تخته ی چوبی که با حروف درشت و به رنگ سفید روش “شورای سفید” نوشته شده بود با شکوه خودنمایی می کرد

نیشخند زد …امروز وقتش بود تا تحقیر شدنشونو به خاطر “کریس وو ئه” عزیزشون ببینه

پله ی بعدی رو بالا رفت ،جمله ی کریس یادش اومد

هیچوقت سگی مثل تو نمی تونه ترور رو به دست بیاره

کف چکمه ی مشکیشو محکم روی پله ی بعدی کوبید

تو فقط برای پاسبانی و پارس کردن واسه دزدا خوبی

دندوناشو بهم فشار داد و پله ی بعدیو بالا رفت

تو همیشه منفور می مونی

هاله های سیاه دورش بیشتر شدن و چشم چپش به حالت ترسناکی جمع شد

آخرین پله رو هم بالا رفت و حالا روبه روی در ورودی چوبی تیره با دسته های طلایی براق قرار داشت

نگهبانا با حالت تعجب بهش نگاه کردن…اونا خیلی وقت نبود که به استخدام شورای سفید در اومده بودن و این اولین بارشون بود که زی تاعو معروف رو از نزدیک می دیدن

تاعو نیشخند زد ، با وجود اینکه نمی تونست توی منطقه ی حفاظتی شورا از نیروهاش استفاده کنه هنوزم این توانایی رو داشت تا کمی گرد و خاک به پا کنه

با قدم های بلند به سربازا نزدیک شد. دست چپشو به پشت سرش برد و یه تار مو از موهای خاکستری و بلندشو کند. با همون نیشخند خاصش قبل از اینکه اون دو بتونن واکنش نشون بدن تار مو رو دور گردن یکیشون بست

انگشت اشاره دست چپشو روی تار کشید و در عرض چند ثانیه ، تار موی نازک به ریسمان سیاه و ضخیم تبدیل شد

نگهبانه دیگه وحشت زده چند قدیم عقب رفت و با دهن باز و چشمایی که از حدقه بیرون زده بودن ، خیره شد به دوستش که با دستاش سعی داشت ریسمانو از گردنش باز کنه و کم کم نفساش به شمارش می افتادن

تاعو بلند خندید و با دست ریسمانو از گردن نگهبانه بیچاره باز کرد

مرد روی زانوهاش به زمین افتاد و با سرفه و هِن و هِن سعی کرد اکسیژنو وارد ریه هاش کنه

تاعو با چهره ی خونسرد و لبخند لج درار به روی لبای قیطونیش به نگهبانِ دیگه نگاه کرد

اگه دلت نمی خواد خودت و دوستت کشته بشین ، همین الان این در رو باز کن

نگهبان که روی پیشونیش دونه های درشت عرق نشسته بود با ترس سر تکون داد و پیش در برگشت

روی صفحه لمسی رمز رو زد و بعد از شنیده شدن صدای تریک، دسته های طلاییو به سمت خودش کشید و در باز شد

********** *******************

لوهان با حرص حوله رو کوبید روی تخت

– دو روز هم به خودت نساز

سهون با قیافه ی خونسردی که از نظر لوهان از صدتا فحش هم بدتر بود بهش نگاه می کرد

– همچین نگام نکن …لازم باشه تا فردا صبح سرت داد می زنم

سهون لبخند حرص دراری زد

-پس هر دفعه که میرم حموم مجبوری بعدش داد بزنی (عطسه)

سریع دستشو روی دهن و بینیش گذاشت ولی این باعث نشد تا لوهان دوباره داد نزنه و بهش نگه سرماخوردگیش به خاطر خشک نکردن موهاش بعد از حموم هست

استیو روی سر سهون پرید

– از من یاد بگیر پوکر بُلوری ، من همیشه بعد حموم مراقبم سرما نخورم

سهون همونطور که نگاهش به لوهان بود با حرص چشماشو ریز کرد و ل/اشو از عصبانیت جمع و با دست راست محکم استیو رو از روی سرش چنگ زد و پایین آورد

– آیییییییییی دل و رودم بهم پیچید ، وای لوهان نجاتم بده ، کشت منو این زنت

سهون با نیشخند استیو رو رو به روی صورتش گرفتو و عطسه کرد

استیو با جیغ و دستای کوچیکش صورتشو پاک کرد

لوهان وقتی دید اگه چند دقیقه دیگه پیش بره ممکنه سهون حتی از حرص خام خام استیو رو بخوره! جلو رفت تا آرومشون کنه

اول استیو رو گرفت و بعد گذاشتن روی زمین و انگشت اشارشو رو بینیش به علامت سکوت برد

سهون با نگاه عصبانی و تشر گفت

– من آخر این عزیزه دلتو از همین پنجره پرت می کنم بیرون

استیو با قلدری گفت

– به من چه که تو اینقدر بی اعصابی

سهون خواست جوابشو بده که لوهان صورتشو با دستاش گرفت و محکم بو./یدش

استیو رو برداشت و از اتاق بیرون رفت

استیو با ناراحتی ل/اشو جمع کرد

– چرا همیشه منو به جای زنت دعوا می کنی؟

لوهان با اخم گفت

– اون زنم نیست …دیگه نبینم این کلمه رو در موردش بگی

استیو با کولی بازی زد زیر گریه

– ببین بازم دعوام کردی

– استیو! می دونم که خیلی حرصت گرفته که چرا من همه ش پیش سهونم…می دونم که دوست داری کمی هم تو رو تحویل بگیرم و البته نمی دونم چرا دارم اینا رو برای تو توضیح میدم ولی سهون فعلا شرایط روحیش خوب نیست …اون از جایی که تمام سالهای زندگیشو گذرونده طرد شده و الان بیشتر از هر زمان دیگه ای شکنندس

– هیچی از حرفات نفهمیدم!

لوهان دهنشو باز بسته کرد و بعد با ابروهای بالا رفته و پیشونی خط افتاده گفت

– خوب …طبیعیه که تفهمی …آخه چرا دارم یه طوری باهات حرف می زنم انگار آدمی؟! فک کنم آخرش تو و سهون منو دیوونه کردین

استیو دوباره زد زیر گریه

-الان به من گفتی دیوونه؟!

لوهان از بیچارگی به حالت زار خندید

– ببینم تو گرسنه ت نیست؟ توی کشوی آشپزخونه یه عالم فندق برات گذاشتم ها

چشمای استیو برق زدن

– ومپایر خودمی دیگه، پیش به سوی غذا

وقتی لوهان بالاخره از موجودی که شبیه به بچه ش شده بود راحت شد به در بسته ی اتاق نگاه کرد. نفسشو پوف بیرون داد

– و حالا اصل کاری …لوهان امیدوارم زنده بمونی

لبخند زد و توی اتاق رفت.سهون دست به سینه و با اخم بهش نگاه کرد.لوهان با احتیاط روی تخت نزدیکش نشست

-سهونم؟

– که من اعصابم به خاطر جدایی از جنگل خرده؟

– سهو…

با حرص و صدای گرفته که به خاطر سرماخوردگیش بود گفت

– چیه؟! ناراحتی که مجبوری اعصاب خردیمو تحمل کنی؟!

لوهان اخم کرد

– سهون

– هااااا؟

کلافه بازدمشو بیرون داد، دستاش بازوهای سهونو گرفتنو و به زور توی ب/ل خودش کشوندش

– عصبانی هستی  …دلت برای جنگل تنگ شده …از اینکه بدون توجه بهت بیرونت کردن ناراحتی…به خاطر این که سویونگ پیش زی تاعو اسیره خودتو مقصر می دونی…از اینکه نمی تونی کاری براش انجام بدی ناراحتی

سهون با فین فین صورتشو تو قفسه س/نه لوهان فرو برد و دستاش محکم کمرشو فشار داد

لبخند کوچیکی زد و روی سر سهونو بو/ید

– همه چیز درست می شه

سهون با صدایی که به زور در میومد گفت

-هیچم درست نمی شه

– وقتی می گم می شه ینی می شه

– باشه می شه

لوهان با شوخی گفت

– داری آب بینیتو می مالی به بلوزم

سهون بیشتر بینیشو به بلوز لوهان مالید

– دلم می خواد

خندید ، سهون توی لجبازی حرف اولو می زد

از ب/ل لوهان بیرون اومد و خیلی جدی نگاش کرد

– برو پیش بابات

– نمی خوام

– برو و حرفاشو بشنو…وقتی داره دنبالت می گرده ینی باهات حرف داره و وقتی حرف داره تو باید بهش گوش بدی

ابروهای لوهان بیشتر توی هم گره خوردن

– گفتم که نمی خوام

– لو هان ، بچه نشو…اینقدر هم یه دنده نباش ، حتی مجرما هم توی دادگاه حق دفاع کردن از خودشونو دارن…هیچی قاضی بدون شنیدن حرف متهم حکم نمی ده لوهان…تو هم قاضی بابات بشو …اول حرفاشو بشنو و بعد حکم بده

اخم لوهان یه کم باز شد

-ولی تو هم باید همرام بیای

سهون سرفه کرد و با لبخند و بی حال گفت

– باشه میام ، حالا بیا اینجا می خوام بخوابم

لوهان با خنده دراز کشید و سهون شکمشو ب/ل کرد و صورتشو درونش فرو برد

– خوشحالم که یه ومپایری و قرار نیست سرما بخوری

لوهان دست راستشو پشت کتف سهون گذاشت و زانوهاشو جمع کرد تا وقتی که سر زانوش به شکم سهون رسید

لبخند آرومی زد و با وجود اینکه خوابش نمی برد ولی اونم چشماش

و بست

حس خلسه و آرامشی که وجود سهون بهش می داد از صد سال خواب هم بهتر بود.

 

******* ******

کیونگ سو تکونی به بدن خسته َش داد ، باید از اونجا می‌رفت ، به هر طریق که شده بود باید می‌رفت..استخوناش بیش از حد درد می‌کردن و همینم بهش نشون می‌داد که نمی‌تونه مسافت زیادیو پرواز کنه ولی بازم حتی اگر قرار بود بمیره ترجیح می‌داد هرجایی باشه به جز این سیاهچال

صدای آخ گفتنش به هوا رفت

-انگار بدجور بدنت درد می‌کنه پُلستریک؟

کیونگ سو دست از تلاش برداشت ، بدنش سکون گرفت و نگاهش خیره به دیواری که روش سایه پوشونده بود موند

-چیه؟ یه طوری زل زدی بهم انگار منو نمی‌شناختی ، تقصیر خودت بود که اسیر شدی

کیونگ سو با صدای آروم ولی محکمی گفت

-درسته تقصیرخودم بود، بیخود به یکی مثل تو اعتماد کردم

کای خندید

-ولی دیگه برای پشیمونی دیر شده عزیزم ، تا حمله به تِرور فقط هفت روز باقی مونده ، فقط و فقط هفت روز ، تو اینجا جون میدی و ارباب عزیزت بیرون توی کاخش

-چطور می‌تونی اینطوری باشی؟! چطور می‌تونی اینقدر پَست باشی؟!

سایه از دیوار خزید و نزدیک به بدن کیونگ سو متوقف شد

-آدمایی مثل تو به جز یه سری کودن هیچ چیز دیگه ای نیستن ، شماها اون قلب کوچولوتونو بیخود و بیجهت به آدمایی مثل من می‌بازید ، این تقصیرماها نیست عزیزم ، تقصیر ضعیف بودنه خودتونه

کیونگ سو نفس عمیق کِشید تا جلوی گریه کردنشو بگیره ولی با اینکار قفسه ی س/نه َش طوری سوخت که از شدت درد بی اختیار آخ بلندی گفت

-اوخییییییی درد داری نه؟

-گمشو

-در شرایطی نیستی که همچین چیزی بگی عزیزم ، اونی که اینجا دستور میده تو نیستی

-باور کن اگه یه روز به عُمرم هم مونده باشه حساب تو رو می‌رسم

– خودتم خوب می‌دونی که توانایی این کارو نداری

– من اونقدری ذلیل نیستم که نتونم کاراتو تلافی کنم

کای خندید و دور بدن کیونگ سو پیچید و نزدیک به گوشش زمزمه کرد

-ولی قلبت اینقدری ضعیف شده که نتونی ، می‌بینی ، عشق جز ضعیف کردن آدما کار دیگه ای ازش ساخته نیست

کیونگ سو چشماشو بست و دندوناشو روی هم فشار داد ، بازم خنکی و تاریکی وجود کای باعث آرامشش شده بود وکیونگ سو اینو نمی‌خواست

کای بیشتر دورش پیچید،با اینکه به خودش می‌گفت که وجود کیونگ سو براش مهم نیست ولی دیدنش توی اون وضعیت باعث شده بود تا درونش حس عذاب وجدان داشته باشه ، عذاب وجدانی که سعی در خاموش کردنش داشت

به خودش گفت فقط 10 دقیقه ، فقط 10 دقیقه توی اون وضعیت میمونه و می‌ذاره تا بدن کیونگ سو کمی به آرامش برسه

********** ***************

جواب بعضی از کامنت ها :

سوهو کریس رو می‌بینه و اون دفعه که ندیدش به این خاطر بود که آب رودخونه ی “لک لک تک پا” روی کریس ریخته شده بود

اون تیکه که چن عطسه نگرفت سوتی از نویسنده بود = )))))))))))

 

 

Print Friendly

29 Responses

  1. وایییییییییی…
    هوراااااااا…
    هیجانم الان فوران میکنه…
    من کلا یه جمله هم که هونهان باشه بخونم دگ غش میکنم…
    این که دگ هونهانش خیلی عالییییی بود

  2. به شدت در ارزوی خوندن این فیک به سر میبرم ولی چون خیلی دیر سر فکر افتادم الان به اوه خولی افتادممممممم منتظرم تموم شه بخونم

  3. سلووووم برفی عشقم نخسته دلم واسه میش پرپر میزد heart
    وااااای که من عاشق این هونهانشم laugh laugh laugh استیو با سهون انگار دوتا هوو هستن عزیزم چقد بامزن بیچاره لولو
    از تاعو میترسم میخاد چه کنه
    منتظرم ببینم کریس ولوهان هم ببینن چی کارمیکنن dance

  4. آخیییییییییییییی کیونگیییییییییی من بیچاره توو سیاهچال داره می پوسه کای اینکارو باهاش نکن مرسیییییییییییی گلم

  5. مرسی عزیزم. عالی بود. مثل همیشه.
    هونهانش معرکه بوووود. خخخ. سهون لوس. استیو حسود. خیلی بامزه ان. لوهان بیچاره داره دوتا بچه بزرگ میکنه. وای یعنی واقعا لو میره باباش و ببینه؟
    کیونگ گناه داره. کای چرا انقد نامرده؟! چطور دلت میاد سایه ی خوشتیپ من؟ جغد کوچولومون چقد بیچاره اس که عاشق کای شده. عرررررر.
    واو. تاعو خیلی ترسناکه. میخواد همه رو شل و پل کنه؟ میترسم!
    خداقوت فرزندم.
    فایتینگ

    • [email protected]

  6. جالب بود ولی چانبک نداشت 😣😣😣😟😟😟😔😔من چانبک دوست 😚😚ولی بازم خیلی قشنگ مخصوصا اون استیو رو اعصاب 👍ایول عالی 👌👌حرف نداشت 👏👏👏👏

  7. سلام میشه … give_rose میدونی با اینکه تاعو ادم بدی ب نظر میاد ولی دلم براش میسوزه نمیدونم چی شده ک باعث شده تاعوو کریس از هم ک انگار قبلا دوست بودن جدا بشن خب حالا ینی چون اینشکلیه میگن ک با شیطان همکاری کرده؟؟ شاید جریان چیز دیگه ای باشه sad کلا ب نظرم بد نیس ولی خو چرا کیونگواذیت میکنه؟؟؟ shout راسی شورای سفید همون کاخ کریسه؟؟…و….واااااااااای هونهان خیلی خووووبههههههه اصا عاااشقه سهونم بیچاره لوهان چی میکشه با این دوتا laugh وای اگه لو بره پیشه کرریس جییییغ وااای چی بشششششه popcorm ….بیچاره کیوونگگگم چرا کای همچین میکنه درسته ک بخاطره این چن سال ک پیشه تاعو بود اذیت شده ولی خوو کیووونگ چیکار دارههه دوسش داری چرا همیچن میکنی خووو sad …مرسی air_kiss heart

  8. حالا تاعو واقعا با شیطان هم دست شده بود؟
    اصن تاعو خودش شیطانه=|
    من هونهانش رو دوس خیلی کیوتن ♡استیو♡♡
    کای چرا یکم به خودش نمیاد dash2 کیونگ بیچاره من
    مرسی عزیزم

  9. جیییییغ استیو و هونهان تو این قسمت dance چقدر اینا شیرینن angel جدی جدی کایسو پوکید؟؟ sorry غصم گرفت cry درد شدیدیه برا من کایسو شیپر unknw مرسی از آپ good

  10. اوخدا هونهانش چقد شیرینه منم ک استیولاور خخخ
    چرا تاعو تو همه فیکا اینقد مظلومه همیشه ادم بده اس,دوسش دارم خو حیف این قسمت کریسهو نداش کریسهوی فیک رو خیلی دوس دارم

  11. واییییی ترور تاعو میخواد حمله کنه bb
    فکرمیکنم کای نمیذاره این اتفاق بیافته یعنی امیدوارم!
    مرررررررررسی برفی جونم مثله همیشه عالی وخوب heart

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *