هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Mishmash Story ep4

قسمت چهارم از فیک فانتزی،تخیلی میش ماش استوری

 

ساعت از نیمه شب گذشته و نزدیک به روشن شدن آسمون و هوای دَم صبح بود که مُه به نسبه غلیظ ولی کم حجم وارد دخمه ی کوچک و تاریک شد

بعد از چند ثانیه اون میه به بدن یک انسان تبدیل شد

سوهو همونطور که به سمت تابوت ته دخمه قدم برمی‌داشت لحظه ای مکث کرد و از حفره ی کوچکی که توی دیوار ایجاد شده بود به آسمون نگاه کرد

چقدر دلتنگه دیدنه دوباره روشنایی روز بود

چند قرن میشد که بعد از طلوع آفتاب مجبور به پنهان شدن توی تاریکی ها میشد ، دیگه یادش نمیومد که گرمای خورشید و دیدنه پرتوهای پرنورش چه حسی رو دارن

آهی از سر دلتنگی کشید و بعد دراز کشیدن توی تابوته ذوزنقه شکل درش رو بست و چشماش رو روی هم گذاشت

طبق یه عادت قدیمی دستش رو روی سمت چپ قفسه ی سینه ش گذاشت ولی باز هم نتیجه همون بود ، ینی نزدنه قلبی در سینه َش

خاطره ی گُنگی که از بچگی به یاد داشت این بود که همیشه عادت داشت با گذاشتن کف دستش روی قفسه ی سینه َش و با شنیدن صدای تپش قلب خودش به خواب بره ولی مدت های مدیدی بود ، ینی درست بعد از خون آشام شدنش که دیگه این کار رو نمیتونست انجام بده

چون اون دیگه قلبی نداشت که بخواد بزنه و صداش توی گوشش طنین انداز بشه

در هر صورت اون مثل هر روزه دیگه ای بعد این کار چشماش رو روی هم گذاشت و به حالت خلسه مانندی رفت که نه میشد اون رو خواب دونست و نه بیداری

یه چیزی مابین این دو

چرا خواب نداشت؟

خوب طبیعیه چون روحی نداشت ، مسلما خون آشام خودش رو میشه یه طورایی روح دونست ، و مگه نه که همه ی ما آدما ها هنگامه خواب روحمون اصطلاحا از بدن خارج میشه و این روحه ماست که داره خواب میبینه و نه جسمه ما؟

ولی آیا غیر از اینه که اون روح برای دیدنه خواب به یه جسم نیاز داره؟

و آیا غیر از اینه که خون آشامان یه جسم دارن؟

ولی آیا اون جسم با جسم یه انسان عادی برابری میکنه؟

مسلما جواب سوال های بالا مشخصه و پس میتونیم نتیجه ی مورد نظرمون رو بگیریم

اونم اینکه خون آشامان رو میشد گفت نه خواب میبینند و نه خواب نمیبنند

چرا که اونا خود روح هستن ولی یه جسم هم دارن اما نه جسمی که به حد کافی قوی باشه و یا جسمی که رسما یه جسم محسوب بشه

تمام اینا در ذهن سوهو پیچ و تاب خوردن ، متنه کتابی که خیلی سال پیش توی یه کتابخونه ی قدیمی خونده بود

و کاملا با شرایطه اون سازگاری داشت ، شرایط خلسه وارش و چیزی شبیه به خواب

********

کش و قوسی به بدنش داد ، چشماش رو باز کرد و نگاهی به دور و ورش انداخت ، دیشب با التماس های مارک ، دوست و هم باز بچگی و رفیقه بزرگسالیش به خونه َش اومده و پیشش خوابیده بود

با کلافگی صورتش رو خاروند و به پسر لاغر اندام و بلند قد کنارش نگاه کرد

مسلما اینقدر که مارک با روح ها رابطه ی مسالمت آمیزی داشت شیو توی این کار موفق نبود

برای همین هم به لی که کمی اونورتر نشسته و بهش خیره شده بود چشم غره ای رفت

– چیه؟ آدم ندیدی؟

لی لبخندی زد و باعث شد دو چال که روی اون صورته روحیش کمی نامناسب به نظر میومد ایجاد بشه با لحن دوستانه ای جواب داد

– من فقط از تو خوشم میاد رفیق

شیو چیــــــی بلندی گفته و خودش رو به دیوار پشت سرش تکیه داد

لی زد زیر خنده

– اوه منظوری نداشتم ، به عنوانه یه دوست

شیو که هنوزم دستش روی قفسه ی سینه ش بود و با سوءظن زیادی به لی نگاه کرد و یه کم کمرش رو از دیوار فاصله داد

– ولی تو دوستانه به نظر نمیای

لی متعجب

– واقعا؟! من؟! اوه ولی مارک اولین بار که منو دید بهم گفت که یه روحه صمیمی و خوش برخوردم

با این حرف لی ، شیو به صورت مارک نگاه کرد، قطعا اون یه احمقِ که روحی مثل لی رو صمیمی میدونه ، در هر صورت نخواست بیش‌تر از این بحث با روح مقابلش رو ادامه بده برای همین فقط یه زدن یه لبخند کوچیک اکتفا کرد

زمان خوردن صبحانه طبق روال معمول هَمسُفره ی مارک یه سری روح بودن که بدون خوردن چیزی دور تا  دور سُفره نشسته بودن و این شیومین رو شدیدا معذب و عصبی می‌کرد

ولی مارک انگار به این شرایط کاملا عادت داشت چرا که با قیافه ی بی خیالی سرگرم خوردن بود فقط هرازگاهی یهو به یکی از روح ها تذکر می‌داد که زیاد نزدیک بهش نشن و در ضمن توی صورتش زل نزنن ، گویا به جز این دو مورد ، بقیه ی مسائل کاملا برای مارک حل شده بود

شیو زیر لب غرولند کرد و ذهنش پرت این شد که آیا اون لامپیش چشم گُنده پیغامش رو به رئیسش رسونده یانه؟!

شیو منتظر یه فرصت برای تلافی بود ، تلافی تحقیری که کریس اون شب بهش داد

برای فهمیدن این که چطوری میتونه این کار رو انجام بده مجبور شده بود کلی منت اون روح پیرمرد لجباز و منحرف رو بکشه و اونم دست آخر با گرفتن رشو حاضر به همکاری باهاش شده بود

و خوب اون رشوه چی میتونست باشه؟

بله درسته ، شما درست حدس زدید ، اون یه بو./ه ی محکم و آبدار از لُپ های خوشمزه و فندقی شکله شیو بود

هنوزم با یادآوری بزاق دهان اون روح روی گونه ش حسِ منزجر کننده ای بهش دست میداد

و البته راسخ تر برای این که یه حالگیری اساسی و درست درمون از اون روحه افاده ای و خودخواه انجام بده

اگه که گفته های اون روح مبنی بر اینکه آوها دو مدل دستمال رو همواره همراهه خود دارن ، یکی چهارخانه ی آبی و دیگری چهارخانه ی قرمز درست باشه ، و باز هم حرفاش در مورد اینکه زمانی که آنها یه دستمال چهارخانه ی قرمز رو استفاده کنن ینی موقعیت اهمیتی نداشته و زمانی که از یه دستمال چهارخانه ی آبی استفاده کنن این به معنای اهمیت دار بودن اون موقعیت و یا فرد هست!! ، درسته باشه؟!

پس شیو یه برگ برنده داشت ، اونم دستمال چهار خانه ی آبی رنگی که کریس اون شب باهاش کتش رو پاک کرده بود.

هرچند شیو نمیدونست که چرا باید یکی مثل اون برای کریس اهمیتی داشته باشه ولی الان این چیزها مهم نبود و فقط و فقط گرفته حاله کریس اهمیت داشت

مارک با آرنج ضربه ی نه چندان محکمی به پهلوی شیو زد تا اونو از عالم هَپَروت بیرون بیاره

– هی شیو ، چرا تو فکری؟

برگشت و به چهره ی همیشه شاداب و خوشنوده مارک نگاه کرد

– چیزی نیست ، فقط دارم نقشه ی کَلِه پا کردن یه نفر رو می‌کِشَم

مارک با کنجکاوی زیادی ازش پرسید که اون شخص کی هست و به محض این که شیو اسم کریس رو آورد ، تمامی روح ها با وحشت عقب رفته و خودشون رو کُنج دیوار چسبوندن ، تمامی آن ها به جز یه نفر ، لی که با قیافه ی همیشگیش سرجاش باقی مونده بود

شیو و مارک هر دو با تعجب بهش نگاه میکردن و دست آخر اونی که طاقت نیاورد و سوال پرسید مارک بود

لی شونه ای بالا انداخت : شاید من ازش بترسم ولی…

این دفعه لحنه صداش حالت موزیانه و بدجنسی به خودش گرفت و ادامه داد

– هیچوقت نمی‌تونم موقعیت ضایع شدن و آزار دیدنه یه آو اونم نه هر آوی ، کریسه بزرگ رو از دست بدم

شیو : پس حاضری کمک کنی؟

– تا جایی که لازم نباشه به صورت مستقیم خودمو درگیر اون آوِ عوضی کنم ، آره میتونید روی من حساب کنید

شیو لبخند خوشحالی زد ، مسلما یه روحه عقده ای که بخواد هرطوری شده حقارت های وارده بهش رو تلافی کنه وجودش برای شیو و نقشه َش مناسب بود

*********

جکسون با غرولند زیادی دستش رو دراز کرد و از توی طبقه ی ردیفه سوم که میشد گفت نزدیک دو متر بالاتر از قد خودش بود یه ظرف بزرگ رو بیرون آورد

دست های کِشی اون همیشه به دردش می‌خوردن

همونطوری که زیر لب غرغر می‌کرد سر وقت یخچال رفت که بازم طبق معمول با دمپایی های چِن روبه رو شد

از حرص کف دستش رو محکم توی پیشونی کمی برجسته ش زد و با خشم زیادی از آشپزخونه بیرون اومد

سر راهش هر خدمه ای که میدیدش چه توی آشپزخانه چه توی سالن ، خودش رو کنار میکشید ، چون همشون از میزانه خشم اون باخبر بودن و مسلما دلشون نمی‌خواست یه ضربه ی محکم از اون دست های قوی نصیبه بدنشون بشه ، و حتی گاهی صورتشون

هنوزم یادشون بود که وقتی حدود یه ماهه قبل یکی از خدمه ی آشپزخونه به اشتباه به جای درست کردنه سوسک کبابی ، عقرب کبابی درست کرده و برای کریس بُرده بود و بعد از اینکه کریس خشم خودش رو سر جکسون خالی کرده اون پسره ی بیچاره چطوری از دست جکسون کتک خورده بود

صورتش پر از زخم و زیل و بدنش در چند جا کبود شده و آخرش هم از ترس جونش از اونجا فرار کرده بود

در اتاقه خدمه رو با شدت زیادی باز کرد

آخرین تخت کنار پنجره متعلق به چن بود که با بی خیالی روی اون نشسته و یه کتاب با عنوانِ ” پشه های عاشق ” رو میخوند

جکسون محکم با کف دسته سنگینش پَس سر چن زد و اون رو از روی تخت زمین انداخت

چن بلند شد و ایستاد و هاج واج به جکسون که با صورت تقریبا به رنگ لبو در اومده و دودی که از هر دو گوشش بیرون می‌زد روبه روش ایستاده بود نگاه کرد

جکسون با صدای غُرِش مانندی گفت : مگه من هزاربار به تو نگفتم اون دمپایی های بوگندوت رو توی یخچال نذار؟!

چن نیشخند پت و پهنی زد و در حالی که ابروهاش حالت دو خط کج شده بود گفت :

– ولی اونا بیرون سردشون میشه

جکسون اوف بلندی گفت

– ولی یخچال هم سرده چن

چن که انگار همین الان یه کشف خیلی مهم رو بهش گفته باشن با لحنی غافلگیر شده گفت

– اوه حق با تو هست ، یخچال سرده ، آآآآآ پس من برای چی اونا رو توی یخچال گذاشتم؟ من مطمئنم که یه دلیل برای این کارم داشتم ، یه دلیله کاملا خوب جکسون

جکسون محکم یقه ی چن رو به سمت خودش کشید

– وقتی یه فصل کتک درست و حسابی از من خوردی یادت میاد

چن دستاش رو روی دست های جکسون گذاشته و یقه ش رو آزاد کرد

همون موقع چانیول در رو با شتاب باز کرد و با قیافه ی خشمگین به جکسون نگاه کرد و تقریبا داد کشید

– داری چه غلطی میکنی؟!

جکسون با غیض بهش نگاه کرد و ازش خواست رد کارش بره ولی مسلما چانیول کسی نبود که وقتی هیونگش توی همچین موقعیتی باشه اونو تنها بذاره برای همین هم سمت جکسون رفت و اونو محکم توی دیوار روبه رو پرت کرد

مطمئنا هرچی که دست های جکسون قوی بود به همون میزان هم چانیول زور بازو داشت

همه می‌دونستن که اون علاوه بر خوشگل ترین لامپیش ، پرزورترین لامپیش هم هست

جکسون از روی زمین بلند شده و سمت چان یورش بُرد و این میون چن دوباره شروع کرده بود به کولی گری در آوردن و با صدای بلند و جیغ جیغش سعی می‌کرد اون دوتا رو از همدیگه جدا کنه ولی نتیجه َش فقط کتک هایی بود که اون میون به اشتباه از اون دوتا می‌خورد

چان دادی سرش کشید

– هیونگ برو اونور

وقتی اون دوتا نزدیک به بیست دقیقه به جون هم افتاده و این میون یه سری از اسباب و وسایل اتاق رو هم توی سروکله ی همدیگه خورد کردن بالاخره دست کشیدن و هر کدوم نفس نفس زنون گوشه ای افتادن

جکسون با ته مونده ی صدایی که بعد از اون همه داد هوار براش مونده بود با حالت نیمه خفه ای گفت

– بهتره به هیونگت یاد بدی دمپایی هاش رو دیگه توی یخچال نذاره

چانیول که روز روزونش صداش حالت بَم داشت و الان بَم تر از همیشه شده بود

– تو هم بهتره دفعه ی بعد هوسه بلند کردنه دست روی هیونگه من به سرت نزنه

*********

از جلوی پنجره کنار اومد ، بوی سوختنه پوستش فضای اتاق رو پُر کرده بود

خون آشام خوش چهره ای که مدتها بود به امید اینکه بتونه مقاومتش توی نور آفتاب رو بالا ببره هر روز میرفت و پشت پنجره روبه روی آفتاب می ایستاد. ولی همواره تنها چیزی که عایدش میشد یه پوست سوخته و تاول شده از نور آفتاب بود

پوستی که البته به همون سرعته سوختنش با قرار گرفتن توی سایه خوب میشد

با بی حالی و عصبانیت سمت دفتر رفت و شماره ی 1200 رو نوشت

این 1200 ُمین باری بود که لوهان تلاشش رو برای رفتن زیر نورخورشید به کار میبست و هزارو دویستُ‌مین باری بود که شکست میخورد

به پوسته سفیدش که حالا تاول های روش داشتن یکی بعد از دیگری ناپدید میشدن نگاه کرد

اون حاضر بود تموم داراییش رو بده ولی راهی برای رفتن زیر نور آفتاب پیدا کنه ولی متاسفانه هیچ راهی وجود نداشت

حتی به امید راست بودنه فیلم ها و سریال ها سراغ تموم جادوگرایی که میشناخت رفته بود تا حلقه ای برای محافظت ازش زیر نور خورشید بسازن ولی همه ی اونا یه جواب رو بهش داده بودن

” همچین طلسمی وجود نداره “

طاق باز خودش رو روی رخت خوابه پَر قوش انداخت و به سقف دوده گرفته ی اتاقش نگاه کرد

سقفی که تضاد بدی با اون رخت خوابه قو و وسایله شیک و مُدرن اتاق داشت

 

 

 

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 40 نظر 30 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان
pizza hut coupon codes august 2016 holidays
مهمان

Those concerned with privacy will be relieved to know you can prevent the public from seeing your personal listening habits if you so choose.

http://www.anthropologiecoupons.com/anthropologie-black-friday
مهمان

Wow! Thank you! I constantly wanted to write on my site something like that. Can I include a part of your post to my website?

Monster oh
مهمان

بسی عالی بود
چن خنگ😂
بیچاره جکی 😂
وقتی چنو درحال جیغ زدن تصور میکنم خندم میگیره
وای خدااا😂

s
مهمان

fek konam lu az on vampire ba shoorast!!
mersi aji
man bram badi?)
:heartme: :heartme:

Gzaalharxrya
مهمان
Raha
مهمان

عخیی سوهویی :cry: تو فیک از لی خیلی خوشم میاد…چن خنگ هم میدوستم :khande: لوهانم خون اشامه :nanahat:

LH7
مهمان

امیدوارم شیوموفق بشه درس حسابی حال کریسوبگیره-__-
لوهانم اومد :heart: :heart: :heart:

BBH_usui_mama
مهمان

:heart: من بسی عاشق این فیکم وای قسمت چانو مارک چقدر از چان فیک خوشم اومد*_*

keyvan
مهمان

چن خنگ من @_@
لوهانم که خون اشام ه^^
ممنون

فاطمه
مهمان

یه کم حس میکنم تو داستانای تخیلی بچگی هامم یه حسی دارم
لوهان وارد میشود یووهوووووو
ممنون

Niloofar .k
مهمان

جیغغغغ
عالی بووود heart
چانی غیرتی را دوووست میدارم،ولی خو چه کنیم،ماله بکیه 4chsmu1
لوهان ومپایره؟،چه ومپایره جذذذابی

fatho
مهمان

مرررررررررررررسی برف آذر!جذاب وخواندنی مثل همیشه :whistle:

Faezeh
مهمان

اوه شیو میخواد کریس رو ضایع کنه….چه جالب
لی خبیث ….چه بهش میاد :mail:
سوهو یه ادم بوده…پس چرا یه ومپایر شده؟؟؟ :scratch:
چانیول خیلی خوبه…خوشگل ترین لامپیش :heart:

irina
مهمان

ای جونم!!!!!!شیو واقعا کپلی فندقه!!!!!
عالییییییییییییییییی بودددددددددد

wpDiscuz