سلاممممم ، قسمت شیشم از فیک تخیلی ،عاشقانه ی میش ماش استوری با 4تا از کاپل های اصلی

این پوستر خیلی کیوت و خوشگل هم از نهال عزیزمه که ممنونم ازش :heart:

قسمت ششم :
پ.ن : از نظر زمان بندی خودتون رو یه وقت گیج نکنید ، من گاها میشه اتفاقات یک روز رو پس و پیش میگم…ینی ممکنه مثلا اول اتفاقات بعدازظهر رو بگم بعد صبح
********
با غروب آفتاب سوهو از تابوتش بیرون اومد و به سمت آینه ی کنار دیوار رفت
چشم های قرمز رنگه متمایل به نارنجیش توی اون تاریکی برق میزدن
با اینکه این کار لزومی نداشت چون در هر صورت اون زیاد به اینکه مردُم پِی به واقعیت وجودیش ببرن اهمیتی نمیداد ، ولی بازهم به علت قوانین اون شورای مسخره مجبور بود برای احتیاط لنز بذاره ، پس لنز های عسلی رنگش رو توی چشم گذاشت و به این فکر کرد که در هر صورت اون به جای نشون دادنه خودش به صورت یه انسان عادی به مردُم ، دلش میخواد دندون های نیشش رو نشون اونا بده و بعدش از خون خوشمزه ی گردنشون تغذیه کنه ولی خوب شورا اعتقاد داشت باید رابطه ی بین وَمپایرها و انسان های عادی مسالمت آمیز باشه. حتی اون میگفت که اونا باید مراقب انسان ها باشن
سوهو از این افکار لبخند خبیثی روی لباش اومد و در حالی که توی آیینه ای که تصویری ازش انعکاس نمیکرد نگاه کرد با لحن موزیانه ای گفت
– من همیشه مراقبشونم…منتهی به روش خودم
این خیلی مسخره بود که یه ومپایر بخواد جلوی آیینه ای که هیچ تصویری رو ازش انعکاس نمیده بایسته ، ولی سوهو هنوزم طبق یه عادت خیلی قدیمی این کار رو انجام میداد
اون قرن ها و مدت ها میشد که تصویری از خودش ندیده بود ، البته اگه تصویرش رو توی مردُمکه چشم های بقیه در نظر نمیگرفت
اوایله تبدیل شدنش به نظرش میومد که این یکی از وحشتناک ترین اتفاقایی هست که ممکنه برای یه نفر رُخ بده ، ولی به مرور زمان کم کم بهش عادت کرده بود و این رو هم در کنار خیلی دیگر از تغییرات زندگیش پذیرفته بود.
به طرز خیلی بدی اون روز کِسِل بود واین بهشون نشون میداد که رگ هاش نیاز به پمپاژی از خون تازه دارن
موهای قهوه ایش رو ، روبه بالا داد
تیشرت سفید خاکستری ای تن کرد و روش هم کت چرم مشکی کوتاه و شلوار چرم مشکی رنگی هم پوشید
تیپش از نظر خودش خیلی اوکی بود ولی خوب…یه کم ….فقط یه کم البته ، اون تیپ دیگه دِ مُده شده بود
سوهو از ومپایر بودنش لذت میبرد ، اون هیچ زمان از اینکه یه زندگی فانیه مسخره رو نداشت ناراضی نبود و همیشه خودش رو کامل میدونست ، ولی زمان هایی بودن که این خون آشامه مغرور ما درونه پر آشوبش رو بروز میداد
زمان هایی مثل وقتی که یاد دوران بچگیش و تماشای طلوع آفتاب کنار هم بازی های بچگیش میفتاد و یا زمانی که ظهر گرما زیر تابش نور شدید آفتاب با زیرپیرهنی خیس از عرق در حالی که پوسته سفیدش از شدته موندن زیر نور خورشید به رنگ سرخ در اومده بود توی خونه میومد و مادرش یه لیوان آب میوه ی خُنَک به اون میداد
یه همچین وقت هایی ، یه همچین یادآوری هایی باعث میشد این خون آشامه به ظاهر مغرور حاضر باشه تا تمام طول عمرش رو بده و بمیره ولی بتونه دوباره فقط یکی ، فقط یکی از اون خاطرات رو لمس کنه
وقتی که سوار بر ماشین فراری مشکی رنگش دم در بار همیشگی ایستاد از قسمتی که آینه و شیشه ی کمتری داشت عبور کرده و وارد شد
مثل همیشه دخترا و پسرای زیادی اونجا بودن که حاضر باشن با یه اشاره و یه مقدار پول خودشون رو در اختیار بقیه قرار بدن ولی سوهو به دنبال یکی بود که بوی عطر تنش بتونه اونو از خودش بیخود کنه
*********
سهون از شدته سوزش زخم های کمرش چشم هاش رو روی هم فشار داد تا لوهان متوجه میزان دردش نشه ، هرچند تمام این کارها بی فایده بود ، چون خودش هم خیلی خوب میدونست نمیتونه چیزی رو ازش مخفی کنه
پسری که سهون بر خلاف تمام باورها و عقاید و خواستگاهش عاشقش شده بود
لوهان آروم پشت سرش قرار گرفت و بلوز سهون رو بالا زد
به زخم هایی که به مرور ایام به خاطر تکرار دوباره و دوباره ، میان شیارهای باقی مونده َش گوشت اضافه جمع شده و حالت بد شکلی پید کرده بود نگاه کرد
اون دلیل این همه زجر سهون رو نمیفهمید ، اونم وقتی که کافی بود لوهان رو ترک کنه تا دیگه نیاز نباشه تموم این مشقت ها رو به جونش بخره
با انگشت های لاغرش از کرم آنتی بیوتکی که تازگی از داروخونه خریده ولی دیگه تقریبا تهش بود روی زخم های سهون زد
چشماش رو بسته بود تا از درد صدایی از خودش خارج نکنه
لوهان دولا شده و روی تیکه هایی که هنوز کِرِم نزده بو./ه زد
لبهاش رو روی زخم نگه داشت و با زبونش اونا رو تَر کرد ، شاید میخواست با وجود اینکه میدونست هیچ نیروی خون آشامیش روی زخم های سهون کارکرد نداره ولی بازم شانسش رو امتحان کنه
سابقا اون با بزاق دهنش میتونست تا حد کمی زخم های سهون رو بهبود ببخشیه ولی رفته رفته این بهبودها تحلیل رفت در حدی که الان دیگه حتی ذره ای هم نمیتونست کاری رو از پیش ببره
باز هم با زبونش روی زخم ها کِشید ، اولش سوزش زخم ها برای سهون شدید شد ولی کم کم حس خنکی آب دهانه لوهان باعث برطرف شدنه اون سوزش شد
لوهان به آرومی کنار کشید و دوباره شروع کرد به زدنه پماد
وقتی کارش تموم تیشرت رو سرجاش برنگردوند چرا که نمیخواست با تماس پارچه با کمره سهون تموم اون پمادها پاک بشن
کنار سهون لبه ی تخت نشست
سرش رو زیر انداخت و دست سهون رو میان دستش گرفت
– تو تمام این دردها رو به خاطر من تحمل میکنی
سرش رو بالا آورد و به چشم های درخشان و قهوه ای رنگه سهون خیره شد ، اون چشم های قهوه ای روشن ، موهای مشکی و پوسته سفید چون برفش و گونه های صورتی رنگش در حدی زیبا بودن که لوهان نمیتونست هیچ زمان دست از نگاه کردن به اون ها بکشه
اینقدر که یادش رفت چی میخواست بگه و سرگرم تماشای صورت پسری شد که برای بودن با لوهان حاضر به تَرک کردنه تمومه تعلقات و حتی هویتش شده بود
قطره ی اشکی از چشمهای به رنگه یاقوته سُرخ لوهان روی صورته بی روحش ریخت
تحمل دیدن سهون توی این وضعیت براش خیلی سخت بود و باعث میشد قلب نداشته َش به درد بیاد
سهون سرش رو یه کم خم کرد و در حالی که چشماش به حالت خمار در میومد نزدیکش شد ولی قبل اینکه بتونه اونو ببو./ه لوهان سرش رو عقب کشید و باعث شد دسته ی کمی از موهای طلایی ای که توی صورتش ریخته بودن کنار بره
رگ های سبز رنگی از دلخوری روی صورت سهون مشخص شده
با اخم غلیظی زل زد به لوهان و حالت طلبکارانه ای به خودش گرفت
همون طوری که روش اونور بود از جاش پاشد و بدون نگاه کردن به سهون به طرف در خروجی اتاق رفت
قبل بیرون رفتن با صدای گرمش که همیشه به نظر سهون خیلی با اون چهره و نگاه سرد تناقض داشت بهش گفت
– بهتره استراحت کنی ، نمیخوام بیشتر از این به خودت آسیب بزنی اوه سهون
بعدش هم در رو محکم توی هم کوفت و بیرون رفت
************
مارک با سرخوشی ای که فقط خاص خودش بود سوت زنان در حالی که گاهی حالت لِی لِی میرفت سرگرم قدم زدن کنار روحه یه دختر بچه بود
دختر بچه ای که قانونا باید تا الان به پیش بقیه روح های هم سن و سال خودش برگشته باشه ولی مهربونی کپتیو کناریش باعث شده بود تا اون علاقه ای به انجام این کار نداشته باشه
مارک روی زمین روی دو زانوش نشست تا بتونه هم قد و قواره ی دختر بچه بشه
در حالی که با دو دستش دو بازوی اون رو گرفته بود ، صورتش رو کمی روبه روی صورتش آورد و لبخند مهربونی بهش زد
– تو دیگه باید بری
سرش رو به شدت به چپ و راست تکون داد و با صورته نیمه لِه شده ش به مارک خیره شد
صورتی که احتمالا به سبب تصادفی که توش مُرده بود به این روز افتاده و به خاطر اینکه هنوز مدت زمانه زیادی از مُردنش نگذشته بود هنوزم به همون صورت باقی مونده بود
اگه یه روح قبل از تبدیل شدنش به یه روح خالص ینی روحی که جسم نداشته باشه ، زمانی که درون جسمش هست اتفاقی به جز اتفاق های طبیعی بدنش بیفته(ینی ریزش مو و دندون و چروکی پوست حالا در اثر افزایش سن و…) ، وقتی تبدیل به یه روح بشه تموم نشانه های اون اتفاق از بین میرفتن و مارک به خوبی این رو میدونست برای همین هم زمانی که دختر به خاطر زشت شدنه صورتش در حال گریه بود به آرومی دسته کوچیکه حلقه شده روی چشماش رو برداشت و اشک هاش رو پاک کرد و بهش اطمینان داد که اون خوشگل ترین دختر بچه ایه که تا به حال توی عُمرش دیده و براش صورتش رو اینطور توجیح کرد که این برای اینه که روح های بد نتونن اون رو به خاطر خوشگلیش بدزدن و وقتی که به پیش بقیه هم سن های خودش برگرده و روح های خوب رو ببینه و فرشته ها پیشش بیان اون زمانه که دیگه تموم این له شدگی ها از بین میرن
دختر با هق هق های خفه ای بهش گفته بود که این ها همه راسته؟ و ازش قول خواسته بود
و مارک هم بهش قول داده و مطمئنش ساخته که تموم حرفاش راسته
وقتی بالاخره اون بچه آروم شده اون رو تنها گذاشت ، در حالی که روی نیمکتی نشسته و پاهای کوچولوش رو آویزون کرده بود
مارک به خوبی میدونست که به دنبال اون میان و اونوقت دیگه تنها نخواهد بود
به راهش که ادامه میداد به زندگیش به عنوان یه کپتیو فکر کرد ، به اینکه چقدراولین بار ترسیده بود ، زمانی که دوازده سال داشت و تونسته بود روح زن همسایه رو که به تازگی فوق شده ببینه
این وحشتناک ترین اتفاق ممکنه برای یه بچه بود ولی اونم مثل باقیه کپتیوها که یکی یا هر دو تا ی والدینشون یه کپتیو بودن. از این قضیه مستثنی نبود و زمانی که دید مادرش این ویژگی رو داره تا حدی خیالش راحت شد ، حداقل تا اینقدر که بدونه یه موجود عجیب غریب و تنها نیست
زندگی با روح ها اونقدرها هم وحشتناک نبود هرچند یه طورایی حریم خصوصی خیلی خیلی محدودی برای خودش داشت و داشتنه تنهایی دشوار ، ولی خوب بازم یه خوبی های خاص خودش رو داشت و مارک با همین خوبی ها خودش رو دلخوش میکرد
از بچگی یاد گرفته بود همیشه به نیمه ی پُر لیون بنگره و شاید تفاوت اون با شیومین توی همین بود
شیو همیشه اول به نیمه ی خالی نگاه میکرد و بدترین شرایط رو در نظر میورد
ولی برعکس مارک ، همیشه به نیمه ی پُر نگاه میکرد و بهترین شرایط رو در نظر میورد
*********
چانیول مشغول نگاه کردن به چِن بود که مدتها به تنگ ماهی زُل زده وبا تعجب به اون ماهی های ظریف و کوچولو که توی تُنگ اینور اونور میرفتن نگاه میکرد
آخرش هم طاقت نیورد و نزدیک تر رفت تا بفهمه چی باعث شده هیونگش اینقدر جذب اون ماهی ها بشه
هرچند میدونست حتما بازم یکی از اون جواب های احمقانه ای که دیگه اسمش رو جواب های چِنی گذاشته گیرش میاد ولی بازم پرسید
– هی هیونگ ، نیم ساعته به چی زل زدی؟
چن قیافه ای کاملا متفکر و جدی به خودش گرفته بود
– دارم به یه چیه خیلی خیلی مهمه فکر میکنم ، پس لطفا مزاحمم نشو
چان نفسش رو صدادار بیرون داد
– اون فکر خیلی خیلی مهم چیه هیونگ؟
با همون صورته جدی و غرق فکرش که به همین سبب یه ابروش بالا رفته و دیگری به سمت پایین متمایل شده و لب های کشیده َش رو اندکی جمع کرده به چانیول نگاه کرد
– به اینکه این ماهی ها چطوری خفه نمیشن
– ها؟!!!!!
– خوب ببین ، ما اگه سرمون رو کنیم توی آب ، آب میره توی بینیمون و خفه میشیم ولی اونا رو ببین ، با اینکه دائم آب داره میره توی بینیشون ولی هنوزم دارن نفس میکشن
چانیول واقعا اون لحظه نمیدونست باید بخنده یا جدی باشه
آخرش هم طاقت نیورد و زد زیر خنده و همین هم سبب شد چن با دلخوری و شدت از کنارش بلند شه
– تو همیشه من رو مسخره میکنی ، تو بدترین دونسنگی هستی که یه هیونگ میتونه داشته باشه
بعدش هم بدون اینکه به چانیول مهلته توضیح دادن و یا گفتن جمله ای بده سریع توی اتاق رفت و در رو آنچنان بهم کوبید که چانیول مطمئن بود اگه فقط یه کم محکم تر زده بود قطعا در از چارچوب و لولاش در اومده و روی زمین میفتاد
در حالی که می خواست از سرجاش پاشه ذهنش درگیر یه چیزی و یا بهتره بگیم درگیر یه شخصی شد
ذهنه پارک چانیول درگیر اون آیوتای خوشمزه و کوچولو موچولویی بود که اونروز صبح دیده بود
آیوتایی که برعکس قد و قواره َش به نظر خیلی پرو و شجاع مییومد
البته مسلما چانیول هنوز بکهیون رو در مقابل رودررویی با ارواح ندیده بود وگرنه شاید به همین راحتی ها بهش لقب شجاع نمیداد ، یا لااقل توی دادن این لقب کمی تعلل میکرد
البته شجاعت تنها به رودردیی با ارواح نیست ، قطعا توی این زندگی رنگارنگ و قاطی پاتی خیلی جاهای دیگه هم آدم به شجاعت نیاز داره

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)