سلام به همگی ، قسمت 8 از فیک “میش ماش استوری”

به ساعتش نگاه کرد و متوجه شد که فقط دو ساعت وقت داره ، سهون از تنها بودن بدش میومد و اونم نمی‌خواست دیرتر از ساعت دوازده پیشش برگرده

بدنش طلب خون داشت و می‌خواست طبق کاری که از زمان اومدن سهون به زندگیش انجام می‌داد امشب هم بره و از یکی از خون کرایه دادن ها استفاده کنه

انسان ها موجودات عجیبی هستن ، اگه ازشون بپرسی خون آشام ها وجود دارن اون رو رد می‌کنن ، وقتی یه خون آشام واقعی ببینن از شدت ترس حتی ممکنه خودشون رو خیس کنن ولی وقتی که پای منافع خودشون در میان باشه و بحث این باشه که یه چی گیرشون بیاد حتی حاضرن به همون موجوداتی که ازشون نفرت دارن خون خودشون رو بفروشن

با چشم هایی که حالا با لنز قهوه ای روشن پوشونده شده بودن  به اطرافش نگاه کرد ، برعکس همیشه که اون تیکه پُر بود از کپتیوها و حتی انسان های عادی ، امشب زیاد کسی نبود

لوهان هیچ وقت در مورد قربانی هاش سخت گیر نبود ، برای اون هیچ زمان اینکه خون قربانیش چه بویی رو بده مهم نبود

چون از نظرش خون خون بود و تفاوتی نداشت که چه بویی بده ، مهم اینه که اون خون غذاش محسوب میشد

بعد اینکه بالاخره یه نفر رو گیر آورد حتی سر قیمت هم چانه نزد ، پولی که طرف می‌خواست رو بهش داد و بعدش هم دندون های نیشش رو توی گردنش فرو کرد

وقتی که کارش تموم بدون اینکه وقت بیشتر معتل کنه سریع به سمت خونه ش برگشت

یه خونه که نه می‌شد اونو بزرگ دونست و نه کوچیک ، نه می‌شد نو و جدید دونستش و نه قدیمی و کهنه

یه خونه ی معمولی ، خونه ای که احتمالا موقع رد شدن از دَم درش تصور اینکه یه خون آشامه چندصد ساله به همراهه یه استارک در اون زندگی کنن رو نمیکردید

در رو که باز کرد سریع به طبقه ی دوم رفت و وارد اتاق که شد دید سهون روی تخت به انتظار اومدنش نشسته ، همونطوری که حدس می‌زد ، این بچه بدون اون خوابش نمی‌بُرد

لبخندی زد و پایین پای سهون چَمپَره زد

دستش رو بالا برده و پوسته لطیف صورتش رو لمس کرد

– سهونی ، تو بازم بیداری

وقتی چشمای غمگین سهون رو دید بی اختیار صورتش رو بالاآورده و بو./ه ای به ./ب های کوچیکش زد

بدنش رو بالا کشیده و دستاش رو دور کمر سهون حلقه کرده و اونو محکم توی آغوشش گرفت

همونطوری که سرش توی گردنه لوهان فرو برده بود شروع کرد به زدن ب./سه های آروم ولی گرم و پر از عشقی بهش

لوهان که خوب می‌دونست قصد سهون از این کارا چیه اونو از آغوشش بیرون آورد و در حالی که به چشمای کشیده و زیباش نگاه می‌کرد سرش رو به چپ و راست تکون داد

– نه سهون

یهو از بغل لوهان بیرون اومد و دوباره روی تخت نشست ولی این دفعه چهره َش از غمگین به حالته خشن در اومده  بود و دوباره اون رگ های برجسته ی سبز روی صورتش دیده می‌شدن

– تو منو دوست نداری لوهان

– خودتم می‌دونی که حرفت چرته ، برای چی نمی‌فهمی؟ وجود من پُر از نفرینه ، روحه من آلوده َس و تو نباید باهاش آلوده بشی ، نباید با بودن با من پاکیتو از دست بدی

داد کشید

– چه فرقی داره؟! تو می‌بوسیم ، بغلم می‌کنی ، ولی نمیتونی باهام رابطه داشته باشی؟!

دستش رو بالا برد و شروع کرد به نوازش صورته سهون

– عززم سهون ، این فرق داره ، تو وقتی با من باشی کامل جسم و روحتو در اختیار من می‌ذاری ، نمی‌خوام اینطوری بشه ، نمیخوام به خاطر یکی مثلِ من آلوده ی تاریکی بشی

محکم دستای لوهان رو از صورتش کنار زد و با عصبانیت ایستاد ، دستاش مُشت شدن کنارش قرار گرفتن و رگ هاش هر لحظه برجسته تر از قبل شد ، حالا کله بدنش پُر شده بود از رگ های سبزی که لوهان رو به وحشت می‌نداخت ، اون می‌دونست بدن و روحه سهون دیگه اونقدر قوی نیست که بخواد در این حد از خشم رو تحمل کنه

سعی کرد آرومش کنه ولی هر کلمه ای که می‌گفت فقط و فقط باعث خشمه بیشتر سهون می‌شد

تنها راهی که به ذهنش رسید آسیب زدن به خودش بود

غیر ممکن بود سهون اونو در حال زجر ببینه و کمکش نکنه

ولی الان که شب بود ، پس امکانه سوختن نداشت

سریع به سمت وسایل سهون کنار اتاق رفت و تمتمش رو بهم ریخت ، مسلما اگه توی اون خونه یه جا صلیب وجود داشت توی وسایل سهون میبود

لوهان هیچ زمان نمی‌تونست صلیبی رو لمس کنه ، چون با لمس کردنش بدنش واکنشی مثل زمانه بودن در معرض نور خورشید رو بروز می‌داد

پس تنها راه همین بود

وقتی چشمش صلیب چوبی رو میان وسایل دید بدون هیچ فکری اون رو توی دستش گرفت وقتی دید سوزشش بیش از حد عادیه خواست اونو بندازه زمین ولی به طرز عجیبی صلیب به کف دستش چسبیده بود و کم کم از وسط دستش ینی دقیقا زیر صلیب ، پوستش شروع کرد به قرمز شدن و سوز سوز کردن

اینقدر سوزشش شدید بود که داد بلندی کشید ، طوری که باقی مانده ی شیشه های سالم از شکستنه عصر هم خورد شده و توی اتاق پخش شد

سهون سراسیمه و حشت زده از داد لوهان سمتش دوید

حالا  دیگه به خاطر شوک ،کاملا عصبانیتش از بین رفته بود

لوهان حس این رو داشت که سُرب داغی از کف دستش در حال پخش شدن توی توم سطح دستش هست

دستش به سمت جلو کشیده شده و صلیب به کف دستش چسبیده بود

با دست چپش که آزاد بود ساعد اون یکی رو گرفته و داد های بلندی می‌زد و از سهون می‌خواست کمکش کنه

– سهون خواهش میکنم ، خواهش میکنم یه کاری کن

وحشت زده به لوهان نگاه کرد ، نمی‌دونست باید چیکار کنه با صدای وحشت زده و لرزونی گفت

– تو چرا به صلیب مقدس دست زدی؟ چرا آخه لوهان؟!

– می…آخخخخخخ ، می‌خواستم…جلو ….آخخخخخخ ، جلو عصبانیت تو رو بگیرم

مجبور شد حرفش رو قطع کنه و در حالی که نفس نفس می‌زد به سختی و با کلمه های بریده بریده جمله ش رو ادامه داد

– می‌خواستم تو آس….واییییی..نههههههه ، می‌سوزه سهون ، خیلی می‌سوزه

اشکاش روی صورتش ریختن ، نمی‌دونست باید چیکار کنه

دست لوهان به شدت قرمز شده بود و تقریبا دیگه پوستی نداشت و می‌شُد گوشت بدنش رو دید

دستش رو جلو برد تا صلیب رو جدا کنه ولی هیچ فایده ای نداشت ، انگار که اون صلیب جزئی از بدن لوهان شده باشه ، داشت ذره ذره زیر گوشت دستش می‌رفت

داد های لوهان حالا دیگه به نعره تبدیل شده و این میان سهون تموم تلاشش رو برای برداشتن اون صلیب به کار بسته بود

لوهان حس می‌کرد تمام بدنش داره رفته رفته بی حس تر میشه ، نمی‌تونست درست نفس بکشه و مثل آدمی بود که یه کیسه پلاستیک رو روی سرش کشیده باشن و در حال خفه شدن باشه ، و یا مثل کسی که تموم زندگیش به یه کپسول اکسیژن بسته باشه و حالا یکی یه قسمت از نوار اون رو یک نفر با دستش محکم گرفته و نذاره اکسیژن به بدن اون فرد برسه

بالاخره تلاش سهون نتیجه داد و صلیب از دست لوهان جدا شد ، به محض جدا شدنه صلیب ، لوهان به حالت نیمه بیهوشی روی زمین افتاد ، سوزش دستش از بین رفته و حالا درد شدیدی جایگزینش شده بود

مثل اینکه یه آمپول رو یه ضرب وارد بدنت کرده باشن و بعدش هم همونطور و به همون سرعت و با یه ضرب بیرونش بکشن ، مسلما دردی که بهت دست میده از سوزشه سوزن بیشتره

سهون به دست لوهان که حالا فقط به یه استخون که مقداری گوشت روش باشه تبدیل شده بود نگاه می‌کرد و پشت سر هم اشکاش پایین می‌ریخت

تحمل دیدن کسی که نیمی از وجودش محسوب میشد، توی این شرایط فراتر از حد توانه سهون بود

لوهان توی دلش لعنت میکرد خودش رو ، اون می‌خواست سهون رو از عصبانیتش بیرون بیاره تا آسیب نبینه ولی حالا حس می‌کرد وضع بدتری برای اون ایجاد کرده

صورتش رو جلو بُرد و شروع کرد بو./ه های ملایم ولی عمیقی روی اون گوشته متورم شده زدن

لوهان هیسی گفته و دستش رو کنار کشید ولی سهون بدون توجه به اعتراضه لوهان به کارش ادامه داد

ل./های صورتی و خوش رنگش حالا با قرمزی خونه دسته لوهان رنگ دیگه ای گرفته بودن ولی اون بی توجه هنوزم پی در پی جاهای مختلف دستش رو بو.8ه می‌زد

می‌خواست با این کار زخم های دستش رو کمی التیام بده ، سهون خیلی خوب می‌دونست این زخم ها عادی نیستن و مثل همیشه زود خوب نمی‌شن

رفته رفته درد لوهان کم و کم تر شد

زخم ها کمرنگ تر و جمع تر شدن

درسته هنوزم دستش حالت متورم داشت، ولی لااقل از همون حالت آش و لاشه اولیه در اومده بود

سهون دست از بو./یدنش کشید و آروم به کنار لوهانی که روی زمین افتاده بود اومد

دولا شد و پیشونیش رو بو./ید و با لحن غم زده ای بهش گفت

دیگه هیچوقت همچین کاری نکن لوهان ، هیچوقت اینطوری باعث ایستادن قلبم نشو ، تحملشو ندارم ، نه می‌‌تونم و نه می‌خوام که اینطوری ببینمت ، دیگه هیچوقت این کار رو نکن

وقتی دید صورت لوهان با اشک هاش قرمزش پُر شده آروم دستش رو جلو برد و با نوک انگشتای ظریفش اونا رو پاک کرد

جای هر اشک رو بو/ه ‌زد ، بو./ه هایی که این دفعه معمولی نبودن ، بلکه قسمتی از درونه سهون رو در بر داشتن

و لوهان برای اولین بار توی زندگی خون آشامیش بعد از قرن ها بیداری تونست بخوابه

خون آشامی که همیشه محکوم به بیداری بود حالا پلک هاش روی هم اومده و کاملا به خواب رفته بود

وقتی که مطمئن شد لوهان به خواب رفته خودش رو کنار کشید و بی حال گوشه ای افتاد

مسلما اون همه انرژی که برای جدا کردن صلیب داده و این همه پاکی ای که برای آروم کردن لوهان از دست داده بود چیزی نبود که برای اون بدنه ضعیف شده از شکنجه های این چند وقته قابل تحمل باشه

می‌دونست که تا چند روزه آینده مجبوره توی رخت خواب بمونه و غرولندهای لوهان و سرزنش هاش رو برای کمک بهش و آسیب زدن به خودش تحمل کنه

ولی با لبخندی از سر رضایت به خودش گفت که  لوهان ارزش این کار رو داشت ، اون ارزش این فداکاری رو داشت

قبل از اینکه بیهوش بشه با نهایت زوری که تویه دستای ضعیفش مونده بود بدنه لوهان رو به سمت تخت کشوند ، میدونست وقتی صبح بشه اشعه های آفتاب میتونه بدنه عشقش رو آسیب برسونه

خودش رو تویه بدنه لوهان جمع کرد و از حال رفت

******

خمیازه ای کشیده و روی دستش غلطید ، صورتش تویه شکمه شیومین فرو رفت ، لبخندی رویه لباش اومد ، شکم شیو گرد و گوشتی بود و همینم باعث میشد بکهیون اسم شکمش رو بالشتک بذاره

شیو : هی بک بک بیدار شدی

– هوممممم

کمی خودش رو فاصله داد و همینم باعث شد بکهیون غرولند و ناله کنه که بالشتکش رو میخواد

– پاشو ببینم بچه ، کلی کار دارم

– فقط یه کم دیگه خرسک ، خوابم میاد

– یااااااا بیون بکهیون ، حق نداری به من بگی خرسک

بکهیون لای یکی از چشماش رو باز کرد و خنده ی مستطیل شکلش رو زد

– تو مثل یه خرسکه مهربون و خوشمزه ای میمونی

همونطوری که از سرجاش پا میشد

– بهتره زودتر بلند شی آیوتا کوچولو ، کلی کار هست و میخوام قبلش تو صبحونه َت رو خورده باشی

بک در حالی که سر جاش نشست

– پس بگو داری منو رو دست به سر میکنی

-هرچی که دوست داری اسمشو بذار ، ولی من کار دارم و نمی‌تونم تمام روزم رو معتل تو بمونم

*********

جکسون توی آشپزخونه اینور و اونور میرفت و دائم یه سری دستورات به افرادی که اون تو زیردستش بودن میداد ، میخواست صبحونه مثل هر روز سر ساعت هشت صبح آماده باشه ، ارباب کریس و دوستانش نباید معتل اون میشدن

چانیول با خنده : صبح به خیر دست کِشی

– هی چانیول ، چطوری غولک؟

چان با خنده سیبی رو برداشته و دندون زد

– تو چرا اینقدر هولی؟

-همه َش نیم ساعت تا هشت مونده ، اصلا هم حوصله ی غرولندای اون مشاور عوضی رو ندارم

صدای تک سرفه ای اون دوتا رو به خودشون آورد و وقتی به عقب برگشتن مشاور کوتاه قده اربابشون رو دیدن ، در حالی که کت و شلوار سورمه ای با راه راه های طوسی به تن داشت ، مثل همیشه موهاش به صورت چتری خیلی کوتاهی توی پشونیه کوتاهش بودن و عینک فریم گِردش رو به چشمای جغدی شکلش زده بود

با  اون عینک و اَبروهای به نسبه پهن واقعا شبیه به یه پُلسِتریکس(جغد عینکی) شده بود

جکسون و چانیول به زور جلوی خنده ی خودشون رو گرفتن و مودبانه سلام کردن

مشاور با لحن طعنه داری گفت

-آقای جکسون واقعا متاسفم که میان اراجیف گفتنتون وقتتون رو میگیرم ولی باید(به ساعت مچیش نگاه کرد) بهتون یادآوری کنم فقط 25 دقیقه تا حاضر کردن صبحانه زمان دارید

– بله آقای دو ، مطمئن باشید صبحانه سر ساعت حاضره

آقای دو نگاه چپ چپ و اخمالوی دیگه ای به هر دوشون انداخته و بعد اینکه مقداری اطراف رو زیر نظر گرفت از در آشپزخونه بیرون رفت و به محض خارج شدنش جکسون پس گردنی ای به چانیول زد

چان همونطوری که پشت گردن خودش رو میمالید

– هی چرا میزنی؟

همه َش تقصیر توئه ، اگه اینقدر وراجی نمی‌کردی و در مورد صبحونه هم نمی‌پرسیدی ، پشت سر اون عوضی نمی‌گفتم عوضی که حالا بیاد بگه (صداش رو مدل مشاور دو کرد) میان راجیف گفتنتون وقتتون رو میگیرم

– بی خیال بابا ، حالا انگار چقدر اون جغد عینکی مهمه

جکسون بی اختیار خندید

– وژدانا خیلی شبیهن ها ، عینهو پلستریکس میمونه

جفتشون خندیدن و به محض اینکه نگاهه جکسون میون خنده شون به ساعت دیواریه نصب شده بالا قفسه ها افتاد چانیول رو کنار زد و به سمت دیگه ای دوید

چانیول با خنده به بیرون آشپزخونه رفته تا کاراش رو انجام بده ولی قبل از رفتنش صدای جکسون رو شنید

– لیست  خریدهای امروز رو نوشتم ، ببر بده به چِن تا برای خریدشون بره

چانیول از روی پیشخون یه لیست به نسبه بلند بالا رو برداشت و به اتاق رفت

چن روی زمین نشسته و سرگرم بافتنی بافتن بود ، کاری که بیشتر از هرچیز دیگه ای توش مهارت داشت

با محبت کنار داداشش نشست

– هی چن این خیلی خوشگله

سرش رو بالا آورد و با اون چشمایی که همیشه مثل این بودن که تنها عنصر تشکیل دهنده ش مهربونیه به چان نگاه کرد

– دارم برای تو میبافمش

چان خندید و با دستش موهای داداش بزرگترش رو بهم ریخت ، تنها کسی که چان توی زندگی داشت

– باید بری خرید

– اوه باشه ، الان آماده میشم

با خوشحالی از سرجاش بلند شد ، هیچ چیزی اندازه ی بیرون رفتن چن رو خوشحال نمی‌کرد و بیشتر از اون این بود که می‌دونست باید به همون مغازه ی همیشگی بره ، مغازه ای که متعلق به اون کپتیوه سنجابی بود ، کاتیوی که خیلی زمان قبل تر ، حدود دو سال پیش ، چن شروع به دوست داشتنش کرده بود ولی هیچ زمون جرات اینکه کوچکترین اشاره ای به این موضوع داشته باشه رو نداشت ، اون برای خرید به اونجا می‌رفت و بعد اینکه مواد خوراکی مورد نیاز رو می‌خرید ساعت ها یه گوشه پشت سنگ های کمی اون طرف تر مخفی شده و زل می‌زد به اون و کارهاش رو تماشا می‌کرد ، همیشه دیر از خرید برمیگشت و دوری راه و شلوغی مغازه رو بهونه می‌کرد و دیگه کم کم این دیر اومدن طبیعی شد و کسی شَک نمی‌کرد که چن تمام اون مدت رو چیکار می‌کرده و طبعا چون مسئول خرید اون بود هیچ وقت هم هیچ فرد دیگری نمی‌رفت تا دست چن رو بشه

از شونه ی چانیول آویزون شد و این حالت نشون دهنده ی این بود که چن یه درخواستی از چان داره و این برای لوس کردن خودش و گرفته پاسخه موافق هست

– چی می‌خوای هیونگ؟

– بذار اون پلیور لیموییت رو بپوشمممممممم ، لطفا چانیول

– هیونگ من نمی‌تونم بفهمم تو چرا همیشه برای رفتن به خرید می‌خوای بهترین لباس های من و یا خودت رو بپوشی ، تو داری چیزی رو مخفی می‌کنی؟!

چن جا خورده و با لحنی که سعی بر هرچه طبیعی تر جلوه دادنش داشت

– اوه معلومه که نه ، هی پارک چانیول ، من فقط بدم میاد وقتی بیرون میرم تیپ نامناسبی داشته باشم

چان با شَک سری تکون داد و از توی کمدش پلیور لیموییش رو که خیلی هم روش حساب بود به چن داد

– مراقبش باش هیونگ ، این بهترین پلیور منه

چن لبخند گشادی زد

– حتما داداش کوچولو

سریع پلیور رو پوشیده و شال گردن قهوه ای انداخت ، شلوار کتون ظخیمی به رنگ کِرِمی پاش کرده و بعد اینکه موهای قهوه ای رنگش رو فرق وسط باز کرد از در زد بیرون

دیدنه دوباره ی کپتیو مورد علاقه ش عالی بود ، اونم اینکه توی یه ماهه اخیر خیلی وقتا خرید از مغازه ی دیگری بود که جکسون اعتقاد بر کیفیت بالاتر محصولاتش داشت و الان بعد از یک ماه چن می‌تونست عشق مخفیش رو ببینه

 

خیلی ازتون ممنون برای کامنتاتون ، کامنتای قسمت قبل رو جواب دادم

و اینکه دوستانی که این فیک رو میخونن ، به خاطر اینکه خواننده های این فیک تعدادشون زیاد نیست در حال حاضر هنوز ، و اینکه در این حالت خیلی فرستادن رمز آسون تر هست…احتمال خیلی زیاد در آینده تعدادی از قسمت های عادی و قسمتهای دارای صحنه های +18 سال به صورت رمزی باشه و رمز هم فقط به تعداد معدودی که نظر میذارن فرستاده میشه…چون تعداد کمه برای من فرستادن رمز واقعا خیلی راحته… ایمیل هم که توی نظرات هست و اصلا نیاز به گرفتن ایمیل دوباره نیست ، پس دوستانی که علاقه مند به خوندن این فیک هستن و الان در حال حاضر از خواننده های فیک محسوب می‌شن ولی دیدگاه نمی‌گذارن ، به نفع خودشونه که شبیه به روح های موجود در فیک نباشن و اعلام وجود کنن =))))))))))))) تشکر

 

 

 

 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)