fanfiction Mishmash Story ep9

سلام به همه ، قسمت 9 از فن فیک “میش ماش استوری”

پوستر خوشگله زیر هم از usui_mama بسی تشکر ازش :heart: 

صبح زود شده بود و با حس جسمی که شدیدا بهش چسبیده بود از خواب بیدار شد ، خیلی از خون آشام های دیگه روزها می‌خوابیدن و شب‌ها بیدار ، ولی برای لوهانی که سهون رو کنارش داشت این قضیه صدق نمی‌کرد ، اون شب ها می‌خوابید و روزها بیدار

چشماش رو که باز کرد اولین چیزی که روبه روش دید موهای مشکی رنگه سهون بود

لبخند عمیقی زد و دستش رو به صورت سهون زد ولی با حس سرمای شدیده صورتش سریع و با وحشتی زیاد دستش رو عقب کشید ، پاشد نشست و سه هون رو بلند کرد

بازوهاش رو گرفته بود و محکم تکونش می‌داد ولی سر سهون به عقب افتاده و واکنشی نداشت

صدای ضربان قلبش رو میشنید ، هرچند ضعیف بود ولی همین نشون می‌داد که زنده هست

یه دستش رو زیر زانوها و یکی رو پشت کِتف سهون انداخته و از روی زمین بلندش کرده و روی تخت گذاشتش

اسمش رو دائم می‌گفت و دست و پاهاش رو میمالید به امید اینکه واکنشی از فرشته ی زندگیش ببینه ولی وقتی دید هیچ اتفاقی نمیفته با کلافگی ایستاد و دستش رو میان موهای طلایی و خوش فرمش بُرد

با خودش به این فکر کرد که باید چیکار کنه

خواست سهون رو به سمت جنگل ببره ولی الان روز بود و اون نمی‌تونست بیشتر از نهایت ده دقیقه زیر نور آفتاب دووم بیاره

با ناامیدی سمت حمام دوید ، شاید آب گرم می‌تونست سهون رو برگردونه

وقتی لباسای سهون رو از تنش در آورد ، وحشتش بیشتر از قبل شد ، تن سهون پُر شده بود از لکه های کبودی که لوهان هیچ دلیلی  نمی‌تونست در ذهنش براشون پیدا کنه

آب داغ تر از حد معمول بود ولی بازم سهون هیچ واکنشی نداشت ، مثل یه گُلی که پژمُرده باشه و بخوای به زور آب اون رو بگردونی ، لوهان سعی می‌کرد سهون رو برگردونه ، ولی بدنش با وجود اون همه داغی بازم سرد و یخ زده بود

اشکای قرمزش راهی صورتش شده بودن ، اون بدون سهون هیچ بود

کف حموم نشست و با نا امیدی به سهونی که توی آب بی هیچ واکنشی فرو رفته بود نگاه مکرد

سهونی که سرش به یه سمت کج شده و پلک هاش با آرامش انگار که سالیانه سال به خواب رفته باشه روی همدیگه افتاده بودن

چقدر باید منتظر می‌شد؟ چقدر باید منتظر می‌شد تا شب از راه برسه؟!

لوهان عاجزانه به این موضوع فکر کرد

اون برای چندمین بار توی زندگیش از وجود و ماهیت خودش متنفر شد ، اولین بار زمانی بود که خوانواده ش مُردن ، وقتی که لوهان دید اون ها از بین میرن ولی خودش هیچوقت به مرگ طبیعی نمی‌میره

اون شروعی بود برای تنفر لوهان از خودش ، و حالا…

حالا که می‌دید اینقدر ضعیفه که همین الان نمی‌تونه بدن مهم ترین شخصه توی زندگیش رو در آغوش بگیره و برای نجاتش اون رو به بیرون ببره بیشتر از قبل از خودش متنفر می‌شد

اون به جز یه موجود اضافی چه چیز دیگه ای بود؟

موجودی که الان سالیانه سال ، قرن هاست ، باید مُرده باشه ولی زنده هست ، زنده هست و محکومه به زندگی

اون اسیره توی این دنیا

***********

چن با خوشحالی زیادی توی خیابون ها قدم می‌زد تا به بازار محلی برسه

بازاری که برای اون یه جای معمولی نبود ، اونجا جایی بود که عشق صادقانه ش درش شکل گرفت

بالاخره به مغازه ی خواربار فروشی شیو رسید ، مغازه ای که اون و شاگردش باهم توش کار می‌کردن

البته شیو فقط صبح ها بود ، این رو چن توی دید زدن های مخفیانه َش فهمیده بود

وقتی نزدیک رفت شیو سرگرم پیچیدن مواد خوراکی برای یکی از مشتری ها بود و چن همونطور منتظر موند تا نوبتش بشه

دلش نمی‌خواست از شاگردش خرید کنه ، اون می‌خواست صدای خوده شیو رو بشنوه و لبخنده خوشگلش رو ببینه

شیو با خنده

– هی چطوری چِن؟ خیلی وقته برای خرید اینجا نیومده بودی

چن با شَرم لبخند زد

– هوممم آره ، خوب …نشد …ینی می…

ولی شیو نذاشت حرفش رو ادامه بده و با همون خنده ی قبلی

– ایرادی نداره چن ، لازم نیست واسه من توضیحش بدی ، لیست خریدت رو بده بهم

چن واقعا دلش نمی‌خواست اون لیسته خریده لعنتی رو به شیو بده و اون برای آوردنش ازش دور بشه ، اون هنوزم می‌خواست این چهره ی دوست داشتنی روبه روش باشه و بتونه صداش رو بشنوه ، ولی خوب چاره ای به جز موافقت نداشت ، برای همین هم تسلیم شرایط شد و لیست رو دست شیو داد

اونم برای آوردنه موارد نوشته شده ازش دور شد

حدود 7 دقیقه بعد شیو یا دو کیسه پُر از وسایل پیش چن و صندوق برگشت

هر دو تا کیسه رو روی پیشخون گذاشت

– بفرمائید ، این هم دستوراته شما

چن هول هولکی و با دستپاچگی خواست خریدها رو برداره که دستش به فرد بغل دستیش خورد که یه دختر جوون با آب میوه ای در دست بود و خوب نتیجه این شد که اون آب میوه روی شکم به پایینه چن ریخت

دختر هول هولکی عذرخواهی کرد و چن مبهوت از خراب شدنه پلیور محبوبه داداشش بی هیچ حرفی با دهنه نیمه باز و دستی در هوا به روبه روش زل زد

دختر با خجالت از تفکر اینکه چن به اون زل زده دو سه بار تعظیم کرده و از اونجا دور شد

شیو وقتی موقعیت ناجوره چن رو دید با دستش بازوش رو تکون داد

– هی چن ، هی پسر

با اون تکون ها به خودش اومد ، اول دهنش رو بست و بعدش هم دستش رو پایین آورده و به سمت شیو برگشت

– بدبخت شدم

– ها؟! چرا؟!

– فقط همین رو بدون که بدبخت شدم ، چانیول من رو میکُشه

– چانیول کیه؟! درست حرف بزن چن ببینم چی شده

– به نظرت چطوری من رو میکُشه؟ گیوتین؟ مرگ موش؟ یا نه ، ممکنه از ساختمونه ارباب پرتم کنه پایین

شیو هاج و واج به موجود درشت اندامه روبه روش که الان ریختش شبیه بچه ها آویزون شده بود نگاه کرد و نمی‌دونست باید چه کاری انجام بده

– خیلی خوب ، تو آروم باش ، بیا بریم پُشته مغازه اونجا برات لباست رو پاک کنم

چن مطیعانه پشت سر شیو راه افتاد ولی مسئله ی بعدی سقف کوتاهه مغازه بود که مانع از رفته چن به اونجا میشد

همونطوری که از قفسه ی سینه به بالاش ، پشت سقف پنهان شده بود

– من از اینجا رد نمیشم ، فکر کنم باید سقف رو بِبُریم

– چی؟!

چن بازم با همون حالت قبل

– سقفه اینجا برای من بلنده ، فک کنم باید بِبُریمش

– خوب از زیرش رد شو

– از زیر کجا؟!

شیو با قیافه ی هنگ شده ای به چن نگاه کرد

– از زیره من

– هان؟! از زیره تو؟! ینی از روی زمین؟!

بی اختیار داد زد

– از زیر سقف

چن با لحن مظلومانه ای

– خوب چطوری؟!

شیو دیگه واقعا داشت به این نتیجه می‌رسید که شایعه ها در مورد لامپیش ها راسته و اونا واقعا یه پا خنگن

از مغازه بیرون رفت و بعدش سر خودش رو خم کرده و رد شد تا چن بفهمه باید چیکار کنه

وقتی که اونم بالاخره همین کار رو کرد و توی مغازه اومد سرش محکم توی سقف خورد

شیو با کف دستش محکم توی توی پیشونی خودش کوبید و به چن گفت

– باید همونطور دولا بمونی

وقتی بالاخره با گذروندن تمام این مکافاتا به پُشت مغازه رسیدن چن هنوزم به همون حالت دولا بود

شیو با لحن کلافه ای بهش گفت الان دیگه توی مغازه نیستن و اون می‌تونه صاف بایسته

وقتی درست ایستاد با یه لبخند خیلی خوشحال به شیو گفت ازش ممنونه

با دستمال و مواد پاک کننده سعی کرد لباس چن رو پاک کنه ولی خوب توی اون سرما نمی‌تونست بیشتر از یه حدی این کار رو کنه ، مسلما خیس شدن توی این هوا اصلا ایده ی خوبی نبود

****

بعد اینکه شیو مقداری تونست اون لکه های آبمیوه رو از پولیور چن پاک کنه ازش خواست تا همونطوری که داخل اومده به بیرون بره

وقتی بیرون اومد با لبخند پت و پهنی از شیو تشکر کرد و بهش گفت که متاسفه اون رو به دردسر انداخته

اونم متقابلا یه لبخند زورکی تحویلش داد و بهش گفت که کار خاصی رو انجام نداده

شیو به خوبی می‌دونست که چن همیشه بعد از خرید میره و پشت یه تخته سنگ مخفی شده و اون رو زیر نظر میگیره

اوایل از این کارش ناراحت میشد و می‌خواست بره و حالش رو بگیره ولی وقتی دید اون بی هیچ مزاحمتی فقط از دور نگاش میکنه پشیمون شد و البته برای شیو اصلا اهمیتی نداشت که اون لامپیش بهش نگاه کنه چون مسلما واژه ای به اسم عشق آخرین چیزی بود که شیو توی زندگیش لازم داشت خصوصا اگه از سمت یه احمقی مثل چن باشه

نمی‌تونست مُنکر این بشه که اون دوست داشتنی و بامزه هست ولی خوب نمی‌تونست هم میزان احمق بودنش رو بپذیره ، مخصوصا  اینکه اون توی زندگیش به یکی نیاز داشت که بتونه بهش تکیه کنه و یا لااقل توی دست و پاش نباشه ولی چن فاقد هر دوی این خصیصه بود

پس بدون اینکه محلش بذاره مثل هر روز دیگه ای سرگرم کارهاش شد

شاید  اگه چن یه کم سنگ بهتری رو برای مخفی شدن پیدا می‌کرد هیچوقت شیو متوجه ی حضورش نمیشد ولی خوب چه کار می‌شُد کرد ، اون یه لامپیشه احمق بود

****

کریس  از مشاور دو خواسته بود که به اتاقش بره

در حالی که روی صندلی گردونش پشت به در و رو به پنجره مشغول تماشای فضای بیرون بود تقه ای به در خورده و چند ثانیه بعد مشاور کوتاه قدش که همواره شونه های افتاده و خمیده ش توی نظر اول جلب توجه می‌کرد وارد اتاق شد

– با من اَمری داشتید قربان؟

کریس صندلی رو به سمتش چرخوند و با نگاهه نافذ همیشگیش به عمق چهره ی اخمالوی آقای دو خیره شد

– بشین ، باید باهات صحبت کنم

تعظیم کوتاهی کرد و بعد از بله قربان گفتن روی مبل نزدیک به میز نشست و طبق معموله همیشه سرش رو زیر انداخت

– باید توی یه مسئله ای بهم کمک کنی ، در واقع ازت یه کاری رو می‌خوام برام انجام بدی که خودم میدونم انجام دادنش اصلا آسون نیست ، ولی تو باید از پسش بر بیای دو

سرش رو بالا گرفت و به چهره ی جدی اربابش نگاه کرد

– هرچی شما بفرمائید قربان

کریس از روی صندلی بلند شده و در حالی که دستای بلندش رو پشت سرش توی هم قلاب کرده بود در حال قدم زدن توی اتاق شروع کرد به صحبت

– سال 1780 زمانی که من هنوز انسان بودم ، عاشق یه زن شدم ، یه زن از یه قوم خاص ، ما باهم خوشبخت بودیم تا اینکه فهمیدم زنم بارداره، وقتی توی راه برای رفتن قابله و آوردنش بودم کالسکه َم از شدت تند رفتن یکی از چرخ هاش در رفت و من به قعر یه دره سقوط کردم ، و اینطوری برای همیشه قدرت زندگی کردن رو از دست داده و تبدیل شدم به یک روح ، مدتی طول کشید تا تونستم به شرایط عادت کنم ، زنه من یه پسر به دنیا آورده بود ولی من بنا به دلایل و مرزهای ایجاد شده حق نزدیک شدن بهشون رو نداشتم ، و وقتی تونستم به پیشش برگردم که اون از اونجا رفته بود ، مسلما من با وجود روح بودن هیچگونه خبری نمی‌تونستم از زن و بچه م بگیرم ، سالها بعد حدود ده سال ، تونستم به طور اتفاقی زنم رو ببینم ، اون با یه مَرد دیگه ازدواج کرده بود ، پسرم…

خوب اون تمام زیبایی های مادرش رو به ارث بُرده بود

چهره ی مهربونش دقیقا به مادرش شباهت داشت

وقتی دیدم اون ها خوشبختن تصمیم گرفتم تا من هم همه چی رو رها کرده و برم

خوب ، الان از تو می‌خوام که به دنبال پسرم بگردی

– ولی قربان ، اونطوری که شما گفتید الان باید پسرتون نزدیک به 226 سال داشته باشه ، چطوری م…

کریس وسط صحبت های مشاورش اومده و توضیح داد که :

اون در سال 1800 تبدیل به یک ومپایر شده و الان باید 216 سال از نظر سن جدیدش داشته باشه ، من اطلاع زیادی ندارم ، ولی هرچی که بدونم و بهت میگم و تو باید اون رو برای من پیداش کنی ، من می‌خوام پسرم رو ببینم دو ، متوجه ای؟

– بَ…له…بَله قربان

– خوبه ، میتونی فعلا بری ، به محض اینکه تمام مدارکی که دارم رو مرتب کنم بهت خبر می‌دم تا جست و جوت رو شروع کنی

مشاور دو که هنوز هم گیج بود و نمی‌دونست چطوری باید از روی یک سری مدارک قدیمی و جزئی ، رد یک وَمپایر 216 ساله رو پیدا کنه ، هول هولکی خداحافظی کرد و به بیرون اتاق رفت

کریس بعد از رفتنه مشاورش ، مجدد به فضای بیرون خیره شد ، اون واقعا دلش می‌خواست بتونه دوباره پسرش رو ببینه ، اون دوست داشت که پسرش از وجودش با خبر بشه

دوستان گلم ، این آدرس چنل بنده در تلگرام هست و خوشحال میشم که عضو بشید

ohsehun40-42 (2)

و اینکه یه خبر بسیار بسیار بسیار مهم دارم : نویسنده ی گل و عزیز سایت ، لعیا دوباره کام بک داده و حدس بزنید چی شده؟ بله بله ، قراره دوباره شلتر و کسپر و گناه بزرگ رو بذاره و تازه دو قسمت جدید هم گذاشته ، یکی از شلتر یکی از کسپر

به شخصه فیک های لعیا رو بهتون پیشنهاد می‌کنم…اگر فیکای من رو دوست داشته باشید پس یحتمل سلیقه ی فیک خونی من رو هم دوست داشته باشید و بهتون فیکای لعیا(la7) رو پیشنهاد می‌کنم

 

Print Friendly

47 Responses

  1. مثلا میخواستم دو ساعته تمومش کنم
    الان سومین روزه که دارم میمخونم ولی تموم
    نشده.خدای من کلی کار ریخته رو سرم . مثلا باید حواسم
    به سهون باشه???????????????
    خب . خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی محشر بود

  2. سللووووووم چن چنی چیرا اینقد خینگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وچچچچچ دوسش میدارم راسییی ککااااااااایییییی کوووووو دارم دیووووووونه میشششممممممممم :smile: :charkhesh: :myheart:

  3. لوهان و سوهو کدومشون پسر کریسه؟؟ :huh: فک نکنم لوهان باشه چون تو فیک نوشته شده بود لوهان با خودش میگفتش که هر کی از کنار خونش رد میشد فکرشم نمیکرد که این خونه یه ومپایر چند هزار سالشه باشه یا نوشته بود چند صد ساله؟؟ اییشش یادم نمیاد :gerye: بیخی… چن چن خنگم عاشقه ای جوونم. :cry: :kissme:

  4. لوهان بچه کریسه؟؟؟؟؟؟؟
    واقعنی؟؟؟؟؟؟
    اینا هیچی من دلم برا چن چنی میسوزهههههههه :cry: :cry: خب مگه تقصیر خودشه :cry: شیومینه بی احساس :cry: بی عاطفه :cry: چن چنـــــــــــــــی :cry: :cry: :cry:
    مرسییییی عالی بودد heart heart

  5. سهون چرا یکدفعه ای اینجوری شد؟؟؟ کبودیا دیگه چی میگه؟؟؟ هونهان عاشق همن چرا اینجوری میکنن 154fs232528
    چن احمق عااشقشم heart
    95% لوهان پسر کریسه اگه سوهو باشه میکشمت جیگر smile
    همین دوتا خون اشامو داریم ؟؟؟؟ یا بازم هست؟؟
    شیوچن heart heart چان چقدر لباسشو دوس داشت از همین الان دلم براش میسوزه sad 1 _51_

  6. وااای عالی بووود :good:
    سهون چیشد؟چرا بیهوش شد؟ینی لو اینقد خطرناکه؟؟
    شیوچن خیلی عشقن چن خیلی خنگه ولی ب شیو میاد inlove
    اوووه پسر کریس ینی لوهانه؟؟؟؟ :scratch:
    من ی نظریه دارم ک احمقانست .شاید کای ی ومپایره و پسر کریس… :mail:

  7. سلام من خواننده ی جدید هستم راستش امروز همین طور داشتم پست هارو چک می کردم ببینم فیک های مورد علاقم آپ شدن یا نه؟ که کاملا اتفاقی پوستر این قسمت رو دیدم و فهمیدم که موضوعش ربطی به خون آشام ها داره و به خصوص این که کاپلش هم هونهانه نظرم بهش جلب شد واسه همین گفتم یک یا دو قسمت اولش رو میخونم ببینم چطوریه.ولی همین که شروع کردم به خوندن دیگه عاشق این فیک شدم . :heart: سبکش ، دیالوگ های بین شخصیت های داستان و خلاقیتی که توی نوشتن داستان هست واقعا هر کسی رو جذب خودش می کنه توی این فیک بیشتر از همه کاپل هونهانش رو دوس دارم .شخصیت چن رو هم که دیگه حرفی ندارم اصلا روح و روانم شاد میشه 1 _51_ خیلی با نمکه.
    فقط اونی میخواستم بدونم چرا تو داستان گفته شده که وجود لوهان پر از نفرینه و تاریکی جزئی از وجود اونه؟ مگه لوهان در گذشته چی کار کرده که این طوری شده؟ :scratch: :scratch:
    و یه چیز دیگه که بقیه ی خواننده ها هم حدس زدن اینه که به نظر من هم لوهان میتونه پسر کریس باشه. البته مطمئن نیستم:unsure:
    اونی داستانت رو واقعا دوس دارم و به جرئت میتونم بگم جزو یکی از بهترین فیک هایی هست که تا حالا خوندم . :heart: :heart: :yahoo: :yahoo:
    بی صبرانه منتظر قسمت جدید هستم. :heart: :heart: :heart: :heart:
    خسته نباشی. فایتینگ

  8. ای جووون شخصیت کیونگ چه پر ابهته *_*
    به احتمال 90% بچه ی کریس لوهانه !اگه سوهو باشه خودمو میکشم B-) یه بار در زندگیم دارم یه چیزیو حدس میزنم-.-
    ایننن چنننن چراااا انقدرررر عشقهههه آخهههههه far اوووف خنگووله دست و پا چلفتییییی *_* heart احمققق خیلی ضایع رفتار می کنه*_* چه شیوچن نایسی^~^
    وای باورم نمیشه چننن انقدرررر قدش بلند باشه که از سقف رد نشه againagain
    راستی برررف نظر قسمت قبلیمو تایید نکردی*_* لاو یو اند یور فیکشنز heart :heart:

  9. وای من چنو خیلی دوس دارم، اصلا توصیفاتتو با قیافش تطبیق میدم از خنده میمیرم، اخی فک کنم ژیو بفهمه دلشو بشکونه، هاای سهونم aaaar aaaar

  10. وایییییی ینی پسر کریس لوهانه؟؟؟
    اوه اوه اگه لوهان پسرشه اونوقت واکنشش به کریس چی میتونه باشه؟؟؟
    شایدم اصلا لوهان نباشه من الکی دارم جو میدم
    خخخخخخخ چن طفلی به خیاله خودش خیلی سکرت مخفی شده
    مرسیییییییی اجی مثل همیشه عالیییییییی بود
    خسته نباشی :heart:

  11. وایییییییییییییییییی… این خیییییییییییلی عالیه.من خواننده ی جدید فیکم دوست من.واقعا پشیمونم که چرا تاحالا نخوندمش.توروخداااااااااا زود آپ کن… heeey 4chsmu1

  12. وای ! این فیک خیلی خوبه!! تازه کشفش کردم far far
    انصافاً چن شخصیت دوست داشتنی داره 1 _51_ :yes:
    کریس چه شاخه B-) ، من ۸۰ درصد احتمال میدم پسرش لوهان باشه 308519_huhsmileyf3
    سهون که خوب بود ، چش شد ؟ oooo 308519_huhsmileyf3
    لوهان بیچاره ، گناه داله :|||

  13. پس یعنی لوهان یا سوهو پسره کریس هستن! ترجیحا لوهان! اخه اصلا فک نمیکنم سوهو از اینکه پسرکریس باشه خوشش بیاد! بعدش من میترسم اگه اون باشه کلا تمام ابرو کریس رو به باد میده با این سلیقه خون خوردنش!
    مرررررررررسی اجی جونم! باهات موافقم! من خودم طرفدار پرویا قرص کسپر و گناه بزرگم!

  14. وای.خیلی خوب بود. :yahoo: B-) :good:
    الهی.سهونی!!!گناه داره!!! oooo oooo خیلی غم انگیز بود. daqun
    وای خدای!!چرا چن انقد خنگه؟؟! 308519_huhsmileyf3 308519_huhsmileyf3 !بیچاره شیو!! :wacko: شانس نداره!!ببین کی عاشقش شده! sad !یه لامپیش خنگول!!دلم واسه شیومین سوخت!! :unsure: :scratch:
    مشاور دو اخموووو!!! far خخخ بامزس!! 4chsmu1
    کریس؟ againagain پسر؟ far ومپایر؟ :wacko: عرررر. :negative: لوهان پسر کریسه؟؟؟ 308519_huhsmileyf3 چینجاااا؟؟ اومووووو!! aaaar
    عالی بود.مثل همیشه. :heart: :rose:
    فایتینگ boooch heart

  15. واااااااای خدایاااااااااا شیوچنششششششش ینی من کشته مرده شیوچن این فیکممممممممم احساس میکنم شیو خیلی عاقله و چنم خیلی معصوم و پاک
    شیوچنششششششش کلا عیز مای لاو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *