هدر سایت
تبلیغات

fanfiction Mishmash Story ep7

سلاممممممممممم ، قسمت هفتم از فیک میش ماش با 4 تا از کاپل های اصلی (شیوچن،کایسو،هونهان،چانبک)و کاپل فرعیه کریسهو

این پوستر خوشگل هم باز از نهال عزیزمه heart 

بعد از وارد شدن به بار ، اوی یک نگاه دقیق به دور و اطراف انداخت تا بتونه پسری که اون روز دیده بود رو پیدا کنه ولی بعد از بی نتیجه بودن جست و جوش ، با قیافه ی پَکَر روی یکی از صندلی ها نشست

دوست داشت اونروز اون پسر اونجا بود و می‌تونست اون رو تعقیب کنه

ولی فعلا حتی مسئله ی مهم تر از اون پسر ، این بود که باید یه قربای برای خودش پیدا می‌کرد

نگاهش رو روی همه چرخوند و آخرش به یه دختر جوون رسید که حدودای بیست ساله می‌زد

از سرجاش پاشد و به سمت دختر رفت و البته در عرض کمتر از پنج دقیقه همراه با اون دختر در فاصله ی دوری از بار، پشت سری درخت توهَم تنیده بود و در حال مکیدن خون اون دختر

قبل اینکه دندونای نیشش رو توی گردن دختر فرو کنه نفوذ ذهنیش رو از روش برداشت ، خوشش میومد که عجز و ناله ی قربانیاش رو ببینه ، اینکه با گریه و التماس ازش بخوان اونا رو ول کنه ، یه طورایی بهش حس قدرت رو میداد ، حس اینکه اون میتونه روی بقیه سلطه داشته باشه

وقتی اونا دست و پا میزدن ، وقتی دستای بی جون و قدرتشون رو به بازوهاش می‌گرفتن و یا وقتایی که مثل الان ناخون های دختر توی گوشت بازوش میشِست و کم کم دستاش از شدته ضعف بی حس و حال از روی بازوهای سوهو سُر میخوردن و کنار بدنش میفتادن

نیشخندی از رضایت زد و دوباره شروع به قورت دادن اون مایه ی گرم با ته مزه ی آهن که از رگ گردن دختر بیرون می‌زد شد

مایعی که تمام دهنش رو پر می‌کرد و با گرمای لذت بخشی که بهش می‌داد اون رو مشتاق به نوشیدنه بیشتر و بیشتر می‌کرد

وقتی حجم خونی که وارد دهنش میشد رو به سمت کم و کم تر شدن رفت فهمید که دیگه آخرای خون بدنه اون قربانیه ، ناراضی از تموم شدنه این لذته غیرقابل وصفش بدن دختر رو روی زمین پرت کرد

دور دهنش رو با پشت دستش پاک کرد ، انگار کسی که یه وعده ی غذایی لذیذ خورده باشه و نوک انگشتاش آغشته به اون غذا ، دونه دونه نوک انگشتای خونی شده َش رو لیسید

نیشخندی به جنازه ی دختر زد و بعد در آوردن گوشیش به خدمتکار همیشگیش زنگ زد تا بیاد و از شَر جنازه راحت بشه

نمی‌خواست که با جا گذاشتن جنازه ها مردُم دخالت کنن و بتونن گیرش بیارن

*********

بعد از رفتنه لوهان ، کمی طول کشید تا سهون بتونه به عصبانیتش غلبه کنه و رگ های سبزِ برآمده ی صورتش به حالت نرمال و طبیعی و مخفی زیر پوست برگردن

قدیما خیلی زودتر می‌تونست عصبانیتش رو کنترل کنه ولی از وقتی که از دل طبیعیت بیرون اومده این ویژگیش هم رو به تحلیل رفته بود

ذهنش به سمت گذشته کِشیده شد ، کم کم مثل پر کاهی در میان باد ، بین خاطره ها به حرکت در اومد

به زمانی فکر کرد که پای چشمه ی مقدس پسری رو دیده بود که با تنی ب./هنه سعی بر وارد شدن به آب رو داشت ولی هر زمان با هر نزدیک شدن ، آب خروشان و عصبانی اون رو پس زده بود

پسری با موهای طلایی که زیر نور مهتاب مثل تکه ای از طلا در دل یه معدنه تاریخ می‌درخشید و با پوستی بی رنگ و سفید که رگه های خون روش مشخص بود.

سهون به صدای ناخشنود رودخونه گوش می‌داد، صدایی که به وضوح در حال نفرین اون پسر بود

و اون متعجب از دلیلی که ممکنه آب آروم و دوست داشتنی ای که همیشه صبح ها تصویر چهره َش رو توش می‌دید و همیشه با لحن مهربونی به سهون می‌گفت اون روح پاکی داره ، اینطور عصبانی کرده باشه

وقتی که نزدیک تر شد پسر انگار متوجه شده باشه چرا که برگشت و به پشت سرش جایی که سهون قرار داشت نگاه کرد و یه آن وحشتی سرتاپای سهون رو گرفت که شاید توی تموم سالهای زندگیش اولین باری بود که اینطور چیزی باعث ترسش می‌شد

چشمای اون پسر مثل دو یاقوت سرخ می‌درخشید

خیره به موجود روبه روش که ظاهری چون انسان داشت ولی قرمزی چشماش و خون دور دهنش اون رو شبیه به یه حیوون وحشی کرده بود موند

خودش هم نمی‌دونست چرا اما کم کم وحشتش رفته و حسی مثل گز گزه بعد از به خواب رفتنه قسمتی از بدن بهش دست داد

قدم های لرزونش رو برداشت و بهش نزدیک شد

اون می‌خواست در بره ولی سهون با صدای آروم ازش خواست که ازش نترسه

درسته

در کمال تعجب سهون ، پسر روبه روش ، از اون ترسیده بود

بهش نزدیک شد ، اینقدر که حالا کافی بود تا کمی دستش رو بلند و تنه روبه روش لمس کنه  ولی به جای این کار به سمت رودخونه رفت

کنار جریان پرخروشش زانو زد و زیر لب شروع کرد به حرف زدن باهاش

می‌خواست تا بهش اجازه بده که پسرک بتونه تَنِش رو توی اون بشوره ولی هنوزم با سهون مخالفت می‌کرد

بهش گفت وجود اون پسر پر از لَعن و نفرینه ، بهش گفت تاریکی جزئی از وجوده اونه

از پای رودخونه بلند شد ، خواست به سمت پسر برگرده ولی همون موقع جسم روبه روش به یه مِه تبدیل شده و از اونجا دور شده بود

******

بکهیون توی خواب غلطی خورد و سرش رو بیشتر توی بازوی گوشتی و از نظرش خوشمزه ی شیو فرو برد

شیو که از تکون های پی در پی بدنه بکهیون مقداری از خواب بیدار شده ولی هنوزم ذهنش نیمه روشن بود

– هی گمشو اونور ، اَه

بک با صدای شیو چشماش رو باز کرده و با تعجب به صورتش نگاه کرد

– شیو؟!

غلطی زده و روی کمر در اومد و با لحنی که مشخص بود شدیدا عصبانی و کلافه هَس

– چیه؟!چی میگی؟! ای خدا …مگه من مامانتونم که میاین تو بغل من می‌خوابید ، گمشید اونور ، چرا آخر شبی هم دست از سر من برنمی‌داریددددددددد

بکهیون با وحشت از جاش پریده رو نشست

آروم و با ترس و لرز با نوک انگشتش به شیو ضربه زد

– هی شیو ، هی

غرولندی زیر لب کرد و دوباره به حالت قبل برگشت و این دفعه چشماش رو کامل باز کرد ولی برعکس تصورش این چهره ی رنگ پریده و اندام لرزونه بکهیون بود که روبه ش قرار داشت

سریع نشست و با لحنی ترسیده

-بک…بکهیون چی شده؟

– تو…تو…بگ..بگو چی شده…نگ…نگو که ر…نگو که اونا پیشت میخوابن

و با انگشت به بغل دست شیو روی زمین اشاره کرد

– نه خوب…ببین بک

بی اختیار زد زیر گریه

– اونا پیشت می‌خوابن شیا ، اونا همینجایی که من خوابیدم می‌خوابن

شیومین نمی‌دونست باید با آیوتای روبه روش که ذرات ریزی به رنگ زرد کمرنگ از چشماش در حال ریختن بود چیکار کنه ، اینکه بکهیون اینطور روبه روش در حال گریه کردن باشه اصلا براش قابل تحمل نبود و باعث می‌شُد حس بدی پیدا کنه

جلوتر رفت و بدنه کوچولوش رو توی بغلش گرفت

– هی بکی ، گریه نکن ، گریه نکن عزیزم

اونو از خودش جدا کرد و به زور دستاش رو از روی چشماش برداشت

چشمایی که پر بود از دونه های زرد

– گریه نکن دیگه ، ببین اونا که الان اینجا نیستن ، الان اینجا

و به خودش اشاره کرد

– الان اینجا فقط و فقط جای بکهیونه منه ، هوم؟ گریه نکن دیگه ، باشه؟

در حالی که بینیش رو بالا می‌کشید

– ولی اونا همین جا می‌خوابن

– اونا گاهی وقتا می‌خوابن ، تازه من تا بفهمم از خودم دورشون می‌کنم ، الانم باور کن حتی یکیشون هم اینجا نیست بکهیون

بعدش هم خوابید و بکهیون رو توی بغلش خوابوند

– بگیر بخواب آیوتا کوچولو

– اینقدر من به نگو کوچولو

شیو خنده ای کرد

– خوب هستی دیگه

– ولی نیستم ، فقط ظاهرم کوچولوهه

– باشه باشه ، بخواب بزرگ مَرد

بعدش هم با خنده چشماش رو بست

مدتی طول کشید تا بکهیون تونست به ترسش کمی غلبه کنه و بخوابه و برای این کار در حدی توی بغل شیو چپید که اگه صبح بلند میشد و میدید با جسم شیو کاملا یکی شده تعجب نمی‌کرد

********

کریس بعد کلی فکر کردن بالاخره به یاد آورد که اون دستمال از کجا اومده ، زمنی که با اون کپتیو بی نزاکت آشنا شده بود

تصمیم خودش رو گرفت ، باید هر طور شده به این پسری که الان به خیال خودش خیلی زرنگ تشریف داشت و می‌خواست حال کریس رو بگیره درس ادبی می‌داد تا یاد بگیره دیگه هیچ زمان با اونی که نباید در بیفته در نیفته

نیشخند خبیثانه ای زد

*******

چانیول به آرومی سمت تخت چن رفت و کنارش دراز کشیده و از پشت سر بغلش کرد و با لحن لوسی گفت

– هیونگگگگگگگ

چن تکونی به خودش داد تا چان ولش کنه

– ولم کن

– هیونگ…

– میگم ولم کن چانیول

چان بلند شد و نشست و در حالی که روی تخت بالا پایین میپرید(روی همین حالت نشسته) هی پشت هم میگفت چن هیونگ و همینم باعث شد چن بشینه و سعی کنه چانیول رو از پریدن نگه داره

– نکن همچین ، الانه که تخته های کف تخت در بیان چان ، نکن

ولی گوش چان به این حرفا بدهکار نبود و چن می‌دونست که تا زمانی که نگه اونو بخشیده وضع همینه برای همچین چشماش رو بست و با صدای بلندی گفت

– باشه باشه بخشیدمت ، تمومش کن

چان دست از کارش کشید و محکم روی چن پرید

– عاشقتم داداشی

چن خنده ای کرد ولی بعدش جدی شد

– ولی چانی یه سوال

چانیول همونطوری که سرش رو روی قفسه ی سینه ی چن گذاشته بود و دستاش دور شونه هاش حلقه

– هوم؟

– جدی چطوری ماهی ها توی آب خفه نمیشن؟؟!!

و اینطوری بود که چانیول حس کرد هر آن ممکنه خودش رو از پنجره ی اتاق به پایین پرتاب کنه

*********

مارک با نارضایتی وارد خونه شد ، شب قبل شیو پیشش مونده بود ولی امشب دوباره مجبور به تنهایی بود ، البت همراه با رَفَقای قدیمیش ، ولی حقیقت این بود که مارک از وجود شیو همیشه لذت می‌برد و معمولا هم خوشش نمیومد شیو فقط یه شب در هفته رو پیشش بمونه اونم با اصرارهای پِی در پِی مارک

در روز که باز کرد با لی روبه روشد که کف اتاق نشسته و عمیقا توی فکره

نزدیکش رفت و پا لگدی به پهلوش زد

– روحَک چته؟

لی سرش رو بالا گرفت ولی چیزی نگفت

مارک خمیازه ای کشیده و کنارش روی زمین نشست

– چته لی؟

– دلم تنگ شده ، دلم واسه مامانم تنگ شده

و یه چی مثل بخار و یا مِه که نشونه ای از اشک برای ارواح بود از کنار چشمش به بیرون اومد

مثل یه بخار که به جای رو به بالا رو به سمت پایین در حرکت باشه

– چرا نمیری دیدنش لی؟

– نمی‌خوام ، نمی‌خوام خوش گذرونیش رو با اون مثلا شوهرش ببینم ، نمی‌خوام ببینم که توی فکر تنها پسرش که دیگه پیشش نیست ، نباشه

مارک با دستش پشت کمر لی رو نوازش کرد و ازش خواست که اینقدر به این مسئله فکر نکنه ، بهش گفت به جای مادرش فکر و تصمیم نگیره و اونو قضاوت نکنه

ولی خوب، لی اینقدر عصبانی و گرفته بود که این حرفا براش به مثابه ی یه مشت چرت و پرت بودن

حرفایی که به نظرش مارک فقط و فقط برای دلخوشی اون میگفت ، مثل اینکه برای اروم کردنه شکمه یه فرد گرسنه بهش بگی یکی از بدمزه ترین غذاهای دنیا پلو و مرغه ؛ مسلما اون می‌فهمه تو داری دروغ میگی و لی هم الان می‌دونست که مارک داره تمام اینا رو برای آروم کردنه اون میگه

همون موقع یکی از روح های اون سمت تر با عصبانیت دادی کشید که باعث شد مارک و لی هر دو هم زمان به سمتش برگردن

– هی تو ، بوگندو ، صدبار بهت گفتم اینقد مُفت رو نخور

روح اونوری در حالی که انگشت اشاره ش تقریبا تا نیمه توی سوراخ بینیش که تنگ و ریز هم بوده و مشخص بود انگشت به زور توش جا شده میچرخوند و سعی میکرد تیکه های بیشتری رو در بیاره

– به تو چه ، خوشمزه هَس

یه روح احمق از سمت دیگه ای گفت

– ولی اونا شورن ، ممکنه بیماری فشار خون بگیری

یکی دیگه شون با دست پشت کَلِه َش زد

– هی احمق روح ها مریض نمی‌شن

مارک مونده بود ، نمی‌دونست باید از این مکالمه عصبانی شه و یا بخنده و یا چندشش شه

لی نتونست بیشتر از این جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده

همون روحی که دست توی بینیش داشت

– شماها تا الان امتحان نکردید ، اگه یه بار بخوریدش می‌فهمید که چقدر خوشمزه هست

لی و مارک و بقیه روح ها تقریبا هم زمان داد زدن

– دهنت رو ببند

اون شب طبق معمول با تو سروکله ی هم زدنه روح ها و مارکی که میانشون گیر افتاده و نمی‌دونست باید چه زمن عصبانی شده و چه زمون بخنده ، گذشت

لی از فکر مادرش بیرون اومده و سعی کرد به این فکر کنه که اون دیگه هیچ خانواده ای نداره و حالا خونواده ی جدید اون کنارش هستن ، خونواده ای که متشکل بود از تعدادی روح و یه کپتیوه مهربون

 

دوستانی که تیزر این فیک رو نخوندن ، حتما بخونن ، چون بعضی از سوالاتی که براتون پیش میاد رو من قبلا در تیزر گفته َم

ممنون از همه ی اون عزیزانی که کامنت میذارن heart 

The following two tabs change content below.

barf.azar

برف آذر /کاشیا ، اکسو ال / ممنون می‌شم در صورت نذاشتن کامنت هم ، اون پسند رو بزنید (اگر مورد پسندتون بوده فیک)

Latest posts by barf.azar (see all)

barf.azar 61 نظر 9 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
asal
مهمان

بیچاره مارک :khande: عالی بود ممنونم

Monster oh
مهمان

هونهانم😭
لوهانکه قلب نداره یه وقت سهونؤ تنها نذاره و بره😭
سهونی من
هونی عزیزززززززم😭
وای لی😢
مارک چقد مهربونه😍
وای خیلییییی روح های باحالی پیش مارک زندگی میکنن😂
نخور فشار خون میگیری :khande:

LH7
مهمان

لوهان چجوری توروز رفته بودلب رودخونه؟ :unsure:
ووویی بکهیون :heart: :heart: :heart:

ثمین
مهمان

کایسو کجان په!! وای هونهان عشق است،

BBH_usui_mama
مهمان

نمیتونم چیزی بگم خب خیلی نازه خیلی دوسش دارم هونهانش خیلی جذابه سوهوش متفاته بک وشیو خیلی عشقن*_*

۸>]
مهمان

تازه خوندمش خیلی بامزستتتتتتتت ! چن خیلی دوست داشتنیههههههههههه
خیلی قشنگه که گریه هات شکل بخار باشه
ممنون

fatho
مهمان

ممنون پلیز ادامه واینکه این روحا چقدراحمقن ومارک چقدربیچاره که باید تحملشون کنه!لی هم شخصیت باحالی داره B-)

sahari
مهمان

من تازه فک رو خودنم :yes: ،خیلی عالیه :good: ،خیلی دوستش دارم :rose: ،و دوست دارم بدونم ادامه اش چی میشه، :heart: منتظر قسمت بعدی ام :yahoo: :yahoo: و
کایسو رو هم بزار دیگه،کی دی او میاد :cry: oooo

فاطمه
مهمان

فقط قسمت گالوت و روحاش برام عجیب و یه نمه غیر قابل باوره اونم به خاطر ذهنامونه چون بارها از ومایرها داستان خوندیم ولی اینا جدیدن
خلاصه ممنون فایتینگ

mobin
مهمان

خیلی باحال بود far بیچاره شیو معلوم نیست چه بلایی قراره سرش بیاد :cry:
وای تیکه اخرش چندشم شد 1 _51_

parisa
مهمان

عرررررررررر 1 _51_ 1 _51_ 1 _51_ فشار خون…..پاچیدم …..عالی بود ….معرکه….من تا چهارشنبه هفته بعد دق میکنم……ولی یه سوال…روحا که نمیتونستن مزه هارو حس کنن.پ چجوری فهمید اون شوره؟؟؟ عجب…اصن مگه روحا دماغ دارن… gdhhh 1 _51_ عاقا در هر حال معرکه بود…بکهیونم که عشقه منه نیازی به توضیح نیست…جای چانیولم بودم میرفتم نون بربری با اسید سیتریک میخوردم از دست این چنه خنگ :yahoo: 1 _51_ far

maryam
مهمان

خیلی داستان قشنگ وجالبیه ممنون

maryeol
مهمان

چه بکهیونه گوگولییییی خوداااااا heart heart
چن؟! heeey یه لحظه فک کردم جدی آدم شده againagain
خخخ عاشق اون روحه شدم ک می گفت فشارخون میگیری خخخخ hahha hahha
عالی بود عزیزم مرسیتم boooch heart

Setayesh
مهمان

بکهیون کوچولو پیرمه فدا مدا……
مرسی عزیزم?????

KRIS
مهمان

سوهو ی بیرحمو دوس دارم heart
دلم میخواد کریس حال این شیورو بگیره نه شیو حال کریسو :/ heeey
من بکو خوردم loveee
دلم برای چن میسوزه 1 _51_ چان خدابهت صبر بده 1 _51_ 1 _51_
چه روح چندشی hahha daqun

wpDiscuz