fanfiction my polar bear ep 1

سلام ، قسمت اول فیک تخیلی و طنز ” خرس قطبی من ” از من و هستی در ادامه ی مطلب


برای دوستانی که به یاد ندارن

ژانر : عاشقانه ، تخیلی ، طنز

کاپل : سکای

نوع پایان : هَپی

نویسنده ها : هستی + برف آذر

***************

قسمت اول

15ژوئن..روز دوشنبه…ساعت13:00
با حس حرکت مو و نفس فوک خاکستری رو صورتش یکی از چشماشو باز کرد…با تشخیص فرد رو تنش دوباره چشماشو بست لبخندی زد و دستاشو دورش حلقه کرد و گرفتش تو بغلش…زیر لب گفت
_هی..هی..اینجارو ببین…نگاه کن کی دلش واسم تنگ شد..
فوک خاکستری که اسمش فرد بود…صدایی از هنجرش خارج کرد…خیلی خوشحال میزد ولی اینکه میدید کسی که بغلش کرده قرار نیست بلند شه کمی کلافش میکرد…یه دفعه طی یه حرکت زبونش در اورد و از پایین تا بالای صورت رو به روشو لیسید…
و بعد این کار زبونشو برد داخل دهنش و منتظر شد که دوسته انسانیش بیدار شه
با اون صورت خیس لیس زدش چشماشو دوباره باز کرد و به فرد نگاه کرد ایندفعه با صدای بلندتری گفت
_یاااا پسر بد،..کسی دوستشو لیس میزنه؟-_-ببینم نکنه حوصلت سر رفته؟
گرسنه ای؟؟اگه گرسنته باید خودت بری تو دریا و غذاتو پیدا کنی
فرد که انگار حرفاشو متوجه میشد سرشو به علامت منفی تکون داد
پوفی کرد و گفت
_پس چی میخای فرد؟ من خیلی خابم میاد..
فرد از روش بلند شد و رفت گوشه ی خونه ی یخی و یه توپ از جنس یخ که دورش پارچه پوشیده بود رو با دستای صاف و پهنش به طرفش هول داد…
وقتی توپ رو دید بلند خندید و نشست سره جاش گفت
_اوه فرد پس حوصلت سر رفته…میدونی چیه؟ منم همینطور…بهتره بریم بیرون و با الکس هم بازی کنیم..نظرت چیه؟
از جاش بلند شد..خمیازه ایی کشید…پاهاشو که بدون هیچ پوششی روی یخ های کف ایگیلوش(خونه ی اسکیمویی) گذاشته بود کمی تکون داد تا از حالت خشکی دربیان…
اون عاشق این خنکی بود
پارکاش (کفش اسکیمو ها) پوشید و از خونه همراه با فرد زد بیرون…نور افتاب میخورد تو صورتش و باعث میشد حس خوبی بهش دست بده
فرد صورتشو به پاش مالید
نگاهش کرد و گفت
_خیلی خب فرد…رفتیم..هل ندهههه…هی فرد منو هل ندههه…الان میوفتمااا…فرددددددددددد…آااااااااخ
فرد هلش داده بودو با مخ افتاده بود تو برفا…
فرد صدایی از ته گلوش در آورد که نشون میداد از این بازی خوشش اومده
در حالی که صورتش تو برفا بود گفت
_میکشمت…
یه دفعه سیخ ایستاد و به یه حالت تهدید امیزی رو به فرد نگاه کرد
اون فوک کوچولو شرایط رو درک میکرد…پس درحالی که نگاهش تو نگاهش بود با اون پاهای کوچیکش عقب عقب میرفت و
اون روی پنجه ی پاش بهش نزدیک میشد
کای بلند خندید
– هی فرد امروز نمی‌تونی از دستم در بری
همونطور که عقب عقب می‌رفت هنوزم نگاهش به صورت کای بود که هی نزدیک و نزدیک تر می‌شد بهش
آخرش با رفتن پاش روی یه تیکه خزه ی لیز تعادلش رو از دست داده و از پشت روی برف ها افتاد و صدای گرومپ بلندی توی فضا پخش شد
کای در حالی که دستش رو روی دلش گذاشته و غش غش می‌خندید
– فکر کنم همین برای تنبهت کافی بوده باشه فوک کوچولو
هم زمان با شنیدن یه صدای مقطع و کوتاه به پشت سرش رو نگاه کرد ، الکس با اون قد یک متریش در حالی که به سمت راست و چپ متمایل می‌شد در حال راه رفتن و اومدن پیش اونها بود
کای
– هی الکس دیر اومدی ، بهترین صحنه ی عُمرت رو از دست دادی
فرد با عصبانیت نشست و روی سینه خودش رو خزونده و به سمت الکس رفت ، وقتی پیشش رسید روی نیمه تنه ی بالایی خودش بلند شد و صداهایی رو در آورد به این معنی که از اون همراهی برای بازی می‌خواد
کای که اون دوتا رو مشغول بازی باهم دید تصمیم گرفت برای پُر کردن شکمش کمی از چربی منجمد شده ای که داشت رو بخوره
با ولع نشست به خوردن غذاش و در عین حال لذت بردن از تماشای بازی اون دو رفیقش
دستش رو میون موهای حالت دار و مشکیش که به صورت آشفته ای تا زیر گردنش پراکنده بودن برد و پوست سرش رو خاروند
این روزا زیادی حس خارش داشت ، شاید نیاز به این بود که موهاش رو در سریع ترین زمان ممکن بشوره
آخرین بار حدود دوماه قبل این کار رو انجام داده بود
خوب توی اون منطقه با اون سرما اصلا موهاش زودتر از این موعد چرب و یا کثیف نمی‌شد و نتیجه هم کای نیازی نمی‌دید اونا رو بشوره
خمیازی ای کشید و از سرجاش پاشد در حالی که هنوزم درگیر بود با پوسته سرش
– هی الکس ، فرد ، بازی بسه
ولی اونا بی توجه به صدای کای هنوزم سرگرم بودن ، پوفی زیرلب گفت و به سمت روبه رو رفت تا یه مقدار از گل های ریز زرد رنگی که توی این فصل در میومدن رو جداکنه ، چون اگه اون گل ها رو کف دستاش له می‌کرد ، به صورت یه خمیر در میومدن که می‌تونست باهاش موهاش رو شست و شو بده
حدود 20تایی گل رو جدا کرد…همه ی سعیشم میکرد که بزرگترینا رو انتخاب کنه…رفت لبه دریاچه ی یخی که روبه رویه ایگیلوش قرار داشت نشست…گلا رو کف دستش له کرد و وقتی گلا به حالت خمیر دراومد تو مشتش قرار داد
با یه نفس عمیق ریه هاشو پر از هوا کرد و نفسشو حبس کرد..یه دفعه سرشو کرد زیر اب یخ…
آب منفی 30درجه بود..ولی کای اونقدر راحت این کار رو کرد که انگار فقط یه آب سرد معمولیه
بلافاصله که موهاش خیس شد سرشو از تو آب بیرون اورد و
نفسشو داد بیرون..
خمیر گل رو مالید به موهای خیسش…
کمی کف ایجاد میکرد و باعث تمیز شدن موهاش میشد علاوه بر این هم بوی خوبی هم میداد…
الکس و فرد بهش نزدیک شدن..اونا عشق حباب بازی بودن!!
الکس از روی زانوی کای بالا رفت و دستشو هی به سر کای میمالید
سرشو از الکس دور کرد و با ساعدش زدش کنار گفت
_هی…حباب بازی میخای؟؟
الکس صدایی به معنی اره از خودش دراورد..
کای خنده کنان دستاشو کمی خیس کرد و از خمیری که تو سرش بود به دستاش زد
دستاشو کمی بهم مالید و با انگشتاش یه دایره درست کرد…توی دایره فوت کرد و یه حباب از میون انگشتاش دراومد…الکس و فرد با صدا هایی که از خوشحالی در میوردن سعی به ترکوندن حباب داشتن
کای از این فرصت استفاده کرد و کار موهاشو تموم کرد
نفسشو دوباره حبث کرد و رفت زیر اب…شروع به شستن موهاش کرد
موهاشو که شست…رفت تو ایگیلوش موهاشو با پوست خزی که داشت خشک کرد و کلاه چرمیشو گذاشت رو سرش…کتری رو از اب دریاچه پر کرد و گذاشت رو چراغ اسکیموییش که چای حاضر کنه…تو این فاصله رفت طرف صندوق چوبی کنار دیوار اگیلو..این صندوق از پدربزرگش به ارث رسیده بود و کای هیچ وقت کنجکاوی نکرد که توش چی هست…شایدم جذابیتی نداشت واسش…ولی انگار یه نیرویی باعث این میشد که بره اون صندوقچه رو باز کنه…
درشو باز کرد..
چند تیکه لباس و پارچه..
یه قوطی پر از دونه ی قهوه و یه قوطی پر از چای
چندتا چوب حکاکی شده
و…
در اخر کای متوجه ی کتابی شد که برگ هاش از جنس چرم بودن و توش نوشته داشت
خوشبختانه پدر بزرگش بهش خوندن یاد داده بود…
کتاب چرمیو در آورد…
با جوش اومدنه کتری ،
چای حاضر کرد و نشست رو تشک پشمیش و دره کتاب رو باز کرد
کای ، پسره عزیزم ، می‌دونم که یه روز این کتاب رو باز می‌کنی و حرف هایی که برات نوشتم رو می‌خونی ، پس مثل بچه ی آدم به حرفام گوش بده پسره ی خر
کای زد زیر خنده ، مسلما پدر بزرگش عادت به نرمال حرف زدن نداشت
– همین که وقت پیدا کردی اون تنه لشت رو جمع میکنی و راه میفتی سمت شمال شرقی ، اینقدر باید بری تا به یه لنگرگاه برسی(کو* گشادیت رو بذار کنار چون اگه تو راه پشیمون شی یا کلا این کار رو انجام ندی ، بهت قول میدم روحم تا عُمر داری بشه عذاب خواب شبانه َت) اونجا هر طوریه خودت رو میچپونی توی یکی از اون قایق ها یا کشتی یا هر کوفت و زهر ماری که هست و میری ، فهمیدی؟!
در مورد لنگرگاه هم همینقد بدون که یه جایی باید ببینی که دریاس ولی روش با چوب یه چیای ساختن
قایق و کشتی هم که قدیم ها عکسش رو نشونت دادم و مشکلی نیست برات ، میدونم احمق نیستی که یادت نباشه اون عکسا رو
پس به حرفم گوش بده و برو دنبال زندگیت
ها اینم بگم ، رفتی اونجا نبینم فردا پس فردا هنور نرسیده و عرقت خشک نشده شکم یه دختر رو بیاری جلو و بندازی شَرِش رو با اون توله ی تو شکمش گردن خودت ها
رابطه ی کنترل نشده هم نداشته باش ، نمی‌خوام حالا حالاها روح نحثت بیاد ور دلم
خوب ، فعلا حرفی ندارم اگه یادم اومد بعدا میام تو خوابت بهت میگم
کای با تعجب کتاب رو بست و اونو یه گوشه گذاشت

_____________________________

اینم از این فیک …دوستای گلم این فیک هم برای من و هم برای هستی مهمه و جفتمون با علاقه ی زیادی می‌نویسمش
طبعا وقتی بینیم نظرا کمه ما هم دلسرد می‌شیم هم برای نوشتنش و هم برای گذاشتنش
پس اگر خوندید حتما نظرتون رو بگید
تشکر

Print Friendly

52 Responses

  1. واااای. :yehetohorat: چقد بامزه بودن!! :nish: مرررررسی.خسته نباشید. :yeees: :myheart:
    اوه . :heeey: پوززززززش. :gijiviji: با سلام .من خواننده ی جدیدم. :nish: :yehet:
    و ابراز پشیمونی میکنم که چرا تا الان این داستان و نخونده بودم. :mazlum:
    خیلی خوشم اومد. :smile: :bunny:
    فایتینگ :like: :myheart:

  2. عر مای سکایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    خیلی روون نوشته شده داستان من خیلی خوشم اومدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    عادم یده فیکای خارجی میوفته
    متفاوته یجوریohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    زودی قسمتای بعدیو بزارین پلیزززohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    خسته نباشیننننننننننننننننohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  3. یااااا یاااااا یااااااا
    شمیممممممم؟؟؟؟؟
    تو داشتی سر من کلاه می زاشتی نههههه؟؟؟؟
    ک قلم این نویسندهه شیی ترجمه هاس؟؟؟؟
    ک خوشت نمیاد نه؟؟؟؟
    شمیممممممممممم.
    می کشمتتتتتت.
    خیییییلی باحال بود ایول.
    ب نظر خیلی جااااااالبه.
    ووووای من مرگ بابا بزرگم.
    یه چیزی تو مایع های اون مستخدمه تو نفس عروسک می مونه.
    وای خدا ایول این فیک معلومه خیلی باحالههههه.
    اصلا فک کنم ایدتونو فهمیدم.
    ادامه بدیدددددددد.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

  4. بعله فیکه تخیلی و منم که خوراکم تخیلی جاته ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    کای تو قطب زندگی میکنه؟؟؟؟ ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifانصافاااا؟؟؟؟؟ 0____0
    عاشق بابابزرگش شدم خدا بیامرز عجب ادم باحالیه smile)))))))))

    مرسیییییی عالیه پلیز زود زود اپ کن smile)))ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  5. چه پدربزرگ شادی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    زیاد نتونستم حالت فوکا رو تصور کنم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifالبته فک کنم چون زیاد فوک و از زاویه های مختلف ندیدم نتونتسم ولی خب به هرحال …
    منم از اون گلا میخام :| من شامپو نمیخام ماده ی شیمیایی موهامو خراب میکنه به من گل بدین :|
    خاهشنم زیاد تر بزارین چپترا رو چقد بود این ؟ هیچی نبود که -___-
    مرسی ولی خیلی هیجان انگیز بود : )
    عالی ^^

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *