سلام ، قسمت یازدهم از فیک “خرس قطبی من”

خوردن غذای دو نفره به طرز عجیب،بد و  آزاردهنده بود

از نحوه ی نشستن کای پشت میز روی صندلی بگیر تا طریقه ی چاپستیک گرفتن به دست

سهون وقتی تمام تلاشاش برای یاد دادن این کار به کای ، از بین رفت ، آخرش رضایت داد که اون باید به مرور زمان این رو یاد بگیره

کای بی خیال و بدون توجه به کثیف کاری که راه انداخته بود ، با دست شروع به خوردن رشته های نودل کرد

سهون مونده بود که باید از این سیرکی که روبه روش به راه افتاده بود بخنده و یا با دو دست توی سر خودش بزنه

کاییییییییییییییییییی ، اَه حالمو بهم زدی باقی مونده غذا رو از دهنت توی ظرف نریز  (⋋▂⋌)

کای با دهن پر جواب داد

چیه خوب مگه ، اینم همونیه که تو ظرف توئه ، فقط این تو دهن من جویده شده

سهون دستش رو روی دهنش گذاشت تا بالا نیاره

ببند اون دهنت رو

به دهنم زهرمار کردی شام رو

کای جدی می‌گم…بار آخرت باشه زیادی لقمه رو توی بشقابت می‌ریزی

کای با دست مقداری از نودل خیس خورده با آب دهنش که حالا توی بشقابش بود رو توی دهنش گذاشت

چیه خوب؟! زیادی بود ریختم تو بشقاب که بعد بخورمό,ὸ

سهون از روی صندلیش پاشد و دستاش رو بالا آورد

می‌دونی چیه؟ من میرم و وقتی غذا خوردن تو تمام شد شامم رو میخورم…اصلا سیر شدم من

سهون روی مبل توی هال نشست و ظرف پاپ کورنُ از روی میز برداشت ، تا بلکه بتونه اینطور خودش رو سیر کنه

کای وقتی که نیمی از نودلا رو خورد و نیمی روی میز ریخت و یکی از بشقابا هم با انداختن روی زمین شکوند ، رضایت داد و از روی صندلیش بلند شد

با ساعد دستش پشت دهنش رو پاک کرد و توی هال اومد

من سیر شدم

سهون سرشو بالا گرفت ولی با دیدن کای ، پاپ کورن توی گلوش پرید

وقتی تونست حرف بزنه گفت

این چه وضعیه؟ برو صورتت رو بشور ، خدای من ، تمام لباست هم کثیف کردی … من گُه خوردم ، من به گور نداشتم خندیدم که تو رو آوردم تو این خونه ، گمشو برو دست و صورتت رو بشور

کای دست به سینه شد

هوی چرا همچین با من حرف می‌زنی؟

چون در حال حاضر کسی که مجبوره تو رو تحمل کنه و باهات کنار بیاد منم (دستش رو بالا گرفت و با انگشت به سمت در دستشویی اشاره کرد) پس گمشو برو دست و صورتت رو بشور و بعدشم لباسات رو عوض کن

نمی‌خوام>_<

سهون با عصبانیت سمت کای رفت و از یقه ی لباس گرفتش و دنبال خودش کِشوند

بهت می‌گم برو دست و صورتت رو بشور ، آییییییییییییی وحشی چرا دستمو گاز می‌گیری؟!

کای پیروزمندانه به سهونی که با یه دست مچ دست دیگه َش رو گرفته بود نگاه کرد و بهش زبونک انداخت

تا تو باشی دیگه منو اینطور دنبال خودت نکِشونیᵔ.ᵔ

سهون داد زد

وقتی از این خونه پرتت کردم بیرون حالیت میشه

پیرو این حرفش با هر جون کندن و زور زدنی که بود ، کای رو به سمت در هُل داد و بعد از بیرون انداختنش ، خودش توی خونه برگشت و در رو بست

به دستش که قسمت گاز گرفتگی ملتهب شده بود نگاه کرد

وحشی انگار گراز می‌مونه…نگاه دستمو چیکار کرد…یه شب که موند بیرون آدم می‌شه

کای که از خونه پرت شد بیرون بلافاصله یه پس گردنی از آقاجون ظاهر شدش خورد

_خاااک تو سرت پسره ی نفله_-_چرا اینقدر لجبازی قهوه سوخته؟خو قیافه خودتو ببین؟شبی دایناسور تازه از تخم درومده شدی/: حالا میخوای کدوم گوووری بری؟

من از دست تو چکار کنم آخه؟😭

و موهای برق گرفتشو نمایشی چنگ زد

کای که یه جورایی از لجبازی خودش پشیمون بود همون جا رو پله نشست و دستاشو جمع کرد تو خودش

سس نودلی که رو دستاش و دور دهنش بود اذیتش میکرد ولی خب غرورش اجازه نمیداد برگرده پیش سهون

آقاجونش کنارش نشست

_حالا غصه نخور قهوه سوخته بالاخره یه جایه دیگه رو پیدا میکنیم

_آقاجون؟

_هم؟

چرا از اول نیومدیم شهر زندگی کنیم؟

_چی بگم قهوه سوخته ی بابا.به ننه جونت گفتما ولی اونم مثه تو گفت نمیتونم از جکو جونورام جدا شم بعدشم گفت اگه زیاد اصرار کنی می‌ندازمت تو آب تا یه قالب یخ بشی😐

منم دیگه نتونستم چیزی بگم موندیم همونجا

کای با قیافه ی حسرت خورده ایی سرشو به دیوار تکیه داد

_اگه ننه جون راضی میشد الان منم بلد بودم چجور مثه سهون غذا بخورم یا سوار ماشین بشم برم حموم..من یه بدبختم نه آقاجون؟

بعد از گفتن این حرفش یه دفعه بین زمین و آسمون پرواز کرد و محکم با با./سن فرود اومد😐😹

دید که آقاجونش با س./پر پس گردنی که بهش زد این اتفاق افتاد

_هوی بچه دایناسور بار آخرت باشه ها به خودت میگی بدبخت..نگا هیکل و قیافه به این خوبی

حالا یکم اخلاف مخلاق اجتماعی نداری که درست میشه/:

حالا هم بلند شو ببینیم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم

________________

سهون وقتی کای رو انداخت بیرون یه نفس راحت کشید و یه ظرف نودل برداشت آورد جلو تی وی و شروع کرد به خوردن

_آخیشششششش چقدر راحته بدون سرخر غذا بخوریا

_الان عذاب منو نداری؟

_تویی وجدان؟ نه ندارم.چرا باید داشته باشم؟/: یه روانی رو از خونم انداختم بیرون

_الحق که خیلی بیشعوری-_- گناه داشت اون هیچی بلد نبود

_خب به من چه،؟/؛

_پاشو برو پداش کن برشگردون خونه

_عمرااااااا.فک کن یه درصد من اونو برگردونم مگه از جونم سیر شدم؟😼

_اگه اتفاقی بیوفته؟ اگه ماشین بزنتش؟ اگه بدزدنش؟ اگه گیر گانگسترا بیوفته،؟ اگه کتکش بزنن؟؟ اگه بمیره؟

سهون تا اون لحضه ساکت مونده بود ولی وقتی جمله ی آخر وجدانشو شنید چاپ استیکشو محکم کوبید رو میز

_اههههههه بسه دیگه هی اگه اگه..نگران نباش هیچ اتفاقی نمیوفته

خوده سهونم به این قضیه اطمینان کامل نداشت😐

برای اینکه بخواد خودشو قانع کنه شروع کرد به خوردن دوباره

_سهون؟

_سهونا؟؟

_با توام..؟

_بلهههههه؟

_میگما؟بیا برو دنبالت!!به قولت فکر کن

گناه داره بیچاره

سهون لقمشو قورت داد وچابستیکاشو گذاشت رو میز

_با اینکه نمیخوام قبول کنم ولی حق با توعه

کفشاشو پوشید و از در زد بیرون

توقع داشت که کای رو نشسته پشت در ببینه ، ولی وقتی با جای خالی روبه رو شد ، با ترس به اطراف نگاه کرد …ینی ممکن بود اون کجا رفته باشه؟!

شروع کرد دور و اطراف رو گشتن

دستاش رو کنار دهنش گذاشت و داد زد

کایییییییییییییی

با درموندگی به دور و برش نگاه کرد … امکان نداشت توی مدت زمان به اون کمی کای بتونه اونقدر از خونه دور شده باشه

دوباره صداش زد ولی بازم نتیجه ای نگرفت

خواست برگرده که توی کُنج یه دیوار و خونه ، جسم مچاله شده ای توجهش رو جلب کرد

نزدیک تر که رفت کای رو دید که توی خودش جمع شده بود

دستشو روی شونه َش گذاشت و آروم تکونش داد

کای ، هی پسر

کای سرشو بالا گرفت ، هنوزم اشک روی صورتش مونده بود

سهون با تعجب دستشو عقب کِشید

کای!!😳

عوضی ، پرتم کردی بیرون حالا اومدی دنبالم که چی ، هان؟! مگه من جاییو می‌شناسم؟! مگه من جاییو دارم برم؟!

باشه باشه ، ببخشید ، خوب؟

نمی‌خوام ، برنمی‌گردم

آقاجون با حرص داد زد

کایییییییییییییییییییییی

یه نگاه به آقاجونش کرد و گفت

نمی‌خوام، باید تنبیه شه

سهون با ترس

با کی حرف می‌زنی تو؟!

با هیچی ، با خودمم

پاشو بریم کای ، بچه بازی در نیار ، پاشو پسر

چونه ی کای لرزید و دوباره بغض کرد

خیلی ترسیده بودم … راه برگشتو گم کرده بودم و می‌ترسیدم که هیچوقت دنبالم نیای

سهون بی اختیار ، شونه های کای رو گرفت و اونو توی ب./غل خودش کِشوند

ببخشید

آقا جون یه سوت بلند زد

کای توی دلش هرچی فحش بلد بود نثار روح بابابزرگش کرد و از ب./غل سهون بیرون اومد

سهون خندید

نگاه قیافه شو ، انگار لبو شده از بس گریه کرده

نخیرم

باشه ، بیا بریم

دیگه دعوام نکنی ها

بیا بریم خودتو لوس نکن

سهون با هزارتا لوس بازی کای رو برگردوند خونه

پرتش کرد رو مبل و عرق فرضی رو پیشونیشو پاک کرد…با تخسی گفت

_میخواستم عروس بیارم اینقد ناز نداشت-_-

کای خمیازه ایی کشید

_سهووووون من خوابم میاد

_خب چکارت کتم؟😐

کای جوابشو نداد و روی کاناپه دراز کشید

سهون یاد صورتش افتاد

_کای هی..بلند شو باید صورتتو بشوری مسواکم بزن

_نمییییخوااااااممممممممم خواببببممممم میاد

سهون دست کای رو کشید و به زور بلندش کرد

_عمرا بزارم با این صورت کثیف مثیفت رو کاناپه ی من بخوابی_-_ پاشو خرس تنبل

سهون بردش تو دستشویی ..بعد از اینکه صورتشو شست از تو باکس برای کای یه مسواک نو برداشت

شروع به توضیح دادن کرد

_ببین جناب کای..

_گوش میدم😎

_خیلی پرویی😐👊

_یعنی چی؟⊙_☉

_یعنی زهرررررمااااار-_- تو حرفم نپر

داشتم می‌گفتم این مسواکه واسه دندوناته، خوب دقت کن

سهون سرشو انداخت پایین و شروع به توضیح دادن کرد و به خیال اینکه کای داره گوش میده نگاهی بهش ننداخت

بعد از اتمام حرفاش سرشو بالا گرفت و با دیدن صحنه ی رو به روش دادی از ترس زد و خودشو چسبوند به دیوار

و یه دستشو رو قلبش که داشت تند تند میزد گذاشت😐😂😼

کای خمیر دندون رو گرفته بود بالای دهنش و هی فشارش میداد

تمام دهنش شده بود مایع خمیر دندون 😐

_د…دا…داری..چه غلطی میکنی؟؟؟

کای با دهن خمیر دندونی گفت

_سهووونا خیلی باحاله..وای چه خنکه😍خوشمزس😋این چیه؟؟

_کایییی همین الان دهنتو بشور این خمیر دندونه

باید با این دندوناتو بشوری نه اینکه بخوریش منگل😐

کای که انگار داره ادامس می‌جوعه شروع کرد به جوییدنش و بعد قورتش داد😐

سهون با قیافه ی پوکر ..دهن باز چشمای گشاد همه ی حرکات کایو نگا میکرد!!

و فقط یه چیزو از خدا درخاست میکرد که اونم این بود از دست کای کارش به تیمارستان نکشه

سمت کای رفت و با یه دست پشت گردنش رو گرفت و با دست دیگه ش لیوانی که روی جا وسایل بود رو برداشت و از آب پر کرد و سمت دهن کای برد

بگیر اینو قر قره کن …ینی بریز تو دهنت بعد تو دهنت تکونش بده و تفش کن بیرون ، فهمیدی؟

کای سرشو تکون داد

سهون با تردید و احتیاط دستش رو از پشت گردن کای برداشت ، تحمل موجود رو به روش بیش از حد توانش بود

حس نقش اصلی یکی از فیلم های کمدی ، اکشن بودن رو داشت

کای دهنش رو بالاخره شست و سهون تونست یه نفس راحت بکشه

وقتی بیرون اومدن سهون یه بلوز آبی و شلوار سفید سمت کای گرفت

اینا رو بپوش

برای چی؟

واسه این که ساعت 10 شبه و وقته خوابه

کای نیشخند زد

باشه مامان سهونی

یه کاری نکن اون زبون کوچیکتو از ته حلقت بکشم بیرون

کای حالت ترسیده به خودش گرفت

واقعا این کار رو می کنی؟ :((

نه احمق جون … ای خدا ، لباستو عوض کن

کای خیره بهش موند

چته زل زدی به من ؟!

برو بیرون تا لباسمو عوض کنم

سهون ترجیح داد به جای کل کل کردن و اعصاب خردی بیشتر ، از اتاق بیرون بره

وقتی بعد از 10 دقیقه دید خبری از کای نشد ، در زد و توی اتاق برگشت

کای لباساش رو عوض کرده بود و خیلی آروم و ساکت مثل یه پسر بچه روی تخت خوابیده بود

سهون بی اختیار لبخند زد

یه خاطر افقی خوابیدن کای ، سهون مجبور شد به زور جابه جاش کنه تا حالت عمودی بشه و خودش اون طرف تر ، سمت دیگه ی تخت خوابید

 

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)