fanfiction My Polar Bear ep5

سلامممممممممممممممممممممم به شلیل های عزیز

قسمت پنجم از فیک من و برف آذر ینی “خرس قطبی من”

زیر پارچه نس نفس می‌زد ، در حد مرگ ترسیده بود و زیر لب هرچی فحش توی دایر لغاتش داشت به خودشو شهر و اون کتاب آقا جونش داد
صدای کفشا میومد و میرفت و کای هر لحظه این استرس رو داشت که یکی بیاد و اون پارچه رو برداره و اونو ببینه ، اونوقت بود که بدبخت می‌شد
تو تاریکی در حال فحش دادن بود که دوباره بابابزرگش ظاهر شد
ایندفعه تنها نبودو و نگین زندگیشم باش بود|:
یه شمع خیالی تو هوا روشن شد و قیافه برزخی اقاجونش ظاهر شد
و ننه بزرگشم با یه صورت چروک که به ر./ژ قرمز و خط چشمایه به افق کشیده تزیین شده بود همراه با یه لبخند خیعلیییییی ملیح به کای نگا کرد
کای وقتی دیدشون ادای گریه کردن دراورد و سرشو روتین زد به جعبه های زیر پارچه
_ایییییی خدااااا عییییی فلک…مگههه داریممممم مگههههه میشهههههه…من جه گناهی در درگاه تو کردم که این بلا سره من اومدههه…

سرشو برگردوند طرف اقاجون و ننه بزرگش
_اقاجون بیخیال من شو تروخدا??? غلط کردممممم…اصن همه حرفایی که زدم خودمم…بیخیالممم?. ننه بزرگ ببرششش..برید باهم برقصید..برید شام بخورید برید ددر دودور
اقاجون با لبخند رضایت بخشی برگشت طرف ننه بزرگ گفت
_نگین زندگیم ببین این توله چقد زود ادم میشه? بلیم عجقم..بلیم سالسا بلقصیم?
کای_اره اره برید..خدافس..ننه خدافس
و دستاشو تو هوا تکون داد و ننه بزرگ و اقاجونش غیب شدن
برای چند لحظه هنوزم به نقطه ای که اونا بودن خیره مونده بود…می‌ترسید دوباره برگردن ولی وقتی که متوجه شد ازشون خبری نیست با خیال راحت خواست باز سرجاش دراز بکِشه که پیچش شدیدی رو زیر معده َش حس کرد
مثانه َش بدجوری بهش فشار میورد و دستشوییش گرفته بود
به خودش گفت
– ای بخُشکی شانس که از اول همینقدر نکبت بودی…حالا چه وقت دستشویی گرفته آخه؟ دِ آخه مگه منه بدبخت یه ذره آب هم کوفت کردم که این مثانه ی بی صاحاب نشده و نشه اینطوری داره فشار میاره؟
سعی کرد چشماش رو ببنده و بخوابه ولی حس شدید توی پایین شکمش هنوزم ادامه داشت و ول کن معامله نبود
– ببین مثانه جون ، دو دقیقه آروم بگیر…بابا بذار از این خراب شده بیام بیرون بعد شروع کن مانُور دادن…ول کن…آقا جون کجایــــــــــــــی؟ آقا جونـــــــــــــــــــــــــ؟
همون موقع قیافه ی برزخی بابابزرگ باز نمایان شد

– مرض مرتیکه ی الاغ داشتم با روح های ایرانی استیج میدیدم ، مرتیکه بیشعور وسط اجرای ففیال جون آوردیم اینور…ای جون ففیال جونمه
کای با دندونای روی هم مونده و لب نیمه باز چندبار پلک کرد
– چی چی یال؟
– ففیال جون…وویییییییییی اصلا نمیدونی که
بعد یه نیگاه به دور و برش کرد و سرش رو نزدیک گوش کای آورد
– بین خودمون باشه ، نون خامه ایم نفهمه ولی بعض جوونی های نون خامه ای خودم نباشه ایشون هم بانوی بسیار بسیار زیبایی هست
– آقا جون؟
بابا بزرگ صورتش رو فاصله داد
– چته باز اون لب و لوچه ی نامیزونت رو آویزون کردی
– دستشویی دارم
– ای بیشعور…غلط کردی…الان چه وقت دستشویی گرفتن بود؟
کای که دیگه واقعا داشت از فشار و بیچارگی اشکش در میومد
– خوب تقصیر من چیه آقا جون؟ یهویی گرفت دیگه
– به من چه…وای من برم ففیال جونم الان اجراش تموم میشه…نذاشتی ببینمش…اَه…خفه خون بگیر اینقده منو صدا نزن
پشت سرش رو خاروند و با بدبختی دراز کِشید…تقریبا یه ساعت بعد بود که با وجود اذیت بودنش تونست بخوابه ولی اونم تمام مدت خواب این رو میدید که بالاخره تونسته دستشویی کنه و از شَر ادرارش خلاص بشه ولی دقیقا وقتی بیدار میشد میدید بازم فشار زیر شکمش هست و همه َش فقط خواب و خیال بوده
یه نیم ساعتی به خودش پیچید که یه دفعه پارچه بالا زده شد و همزمان قلب کای از زدن ایستاد
با چشمای گردو وحشت زده به پسر جوونی که داشت خیره نگاش میکرد زل زد
با ت ت پ ت گفت
_آااا…م…من…یع..یعنی…من…ای…اینجا….من….خب…چ…چیزه…م…میگم….منو لو نده تروخدا
پسره رو به روش سرشو تکون داد
_تو کی هستی؟
_من؟؟
_ن پ عمم|:
_چی؟؟؟عاها…چیزه!!! من کایم…کیم کای
_واس چی اومدی اینجا؟؟
_خب…من..میخاستم برم شهر.-.
_چرا؟؟؟
دردی که زیر دل کای پیچید اجازه جواب دادنو گرفت ازش..
_کسی که نمیشناسمت، میگم
_بگو!!
…اینجا دستشویی نیست؟؟؟

_دستشویی داری؟؟
_ارهههههه…تیریخیدا بیا منو ببر.دارم منفجر میشم
پسر بالاخره لباش به خنده ایی باز شد کمی دور اطرافشو دید زد و بعد از کمی مکث کایو از زیز پارچه دراورد و برد تو اتاقکی گوشه کشتی…
کای سریع پرید داخل.وقتی کارش تموم شد اونقدر بلند گفت اخیششششششش
که صدای قهقه ی پسر بلند شد…
کای شلوارشو درست کرد..و اومد بیرون..
پسر تا چشمش به کای افتاد دوباره پخش زمین شدو شروع کرد با خندیدن
کای پوکر بهش نگا کرد گفت
_به چی میخندی کسی که نمیشناسمت?
_به تو؟???????????
_چرا؟
_برای ارا????????
کای کمی لحنشو لوس کرد.زانوهاشو خم کرد..دستاشو برد بالا و شروع کرد به تکون خوردن
در همون حالم گفت
_وایییییی اقابزرگم…چقده تو بانمکی|:
دوباره پوکر راه افتاد سمت اوت پارچه ایی که زیرش بود و سریع زیرش قایم شد

 

Print Friendly

39 Responses

  1. واااای. :yehetohorat: خیلی خوووووووب بود. :bunny: :yeees: :like:
    وای .کای خیلی پروروئه!!! :khande:
    “کسی که نمیشناسمت!!!! ” :khande: خیلی باحال بود. :yehetohorat: :like: دمتون گرررررررم. :myheart:
    خخخخ.استیج!!ففیال!!! باببزرگه خیلی هی/زه ها!!! :khande:
    فایتینگ :rose: :heartme: :myheart:

  2. سکااااای دارینننننننن
    اونم سکایی که کای با. تمه؟؟؟
    چرا منو خبر دار نکردیننن؟؟
    الان شما دو تا رو باز خواستتتتت خواهم کررررد
    اصلا منو میشناسین؟؟
    خخخخ
    من خواننده جدیدد سایتمممممم سکای شیپرررررر مخصوصا اینجور فی ک ها که کای باتههههههه البت فک کنم همینه دیگههههههه
    میشه از این قسمت به بعد
    نظر بذارم
    داره کم کم جالبم میشه
    منم که اومدم همچی حله هورییییییییی
    قسمت بعدی دوزتان
    بعدیییییی
    دوز دخی های عزیزززززز

  3. :دی
    ننه بزرگه چقد خوبه *-*
    کی بره به کای بگه برو طرفو بخور :| حالا خوبه کمکش کرده بود اینجوری کای خودشو عن کرد -___-
    الان بره به همه جار بزنه غریبه توو کشتیه بعد پرتش کنن تو اب چی ؟ ._.
    ووییی چرا سکای نمیاد ؟ :| اصن چرا این چپتر سهون نداشت ؟ .-.
    ها ؟ ها ؟ ها ؟ ها ؟
    من که میدونم همش زیر سر برفیه -____- همش میخاد سکای شیپرا رو تو صف دسشویی نگه داره o_O
    زودتر بهم برسونین دگ کفترای عاشقو *-* … یذره پارتاتونو طولانی تر کنین زحمت بدین به خودتون یه حالم به ما بدین *-*
    مرسی ^^

  4. salaaaaaaaaammmmmmmmm
    bebin ki injaaaaaas
    manam manam madaretoon
    nazar avordam baratooooooooooon
    khhhhh
    bacheha midonid kheili in fico doos daram dg???

    vaghan sekaiie ke az khonanesh lezat mibaram

    mohayej o alie

    mamnoooooooooooooooooooooon

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *