سلام به اختری های عزیز ، قسمت 8 از فیک دو نفره ی من و برف آذر به اسم “خرس قطبی من”

اختری های گل و دوست داشتنی

اول که جفتمون ازتون معذرت می‌خوایم که اینقدر دیر آپ شد این قسمت

دوم اینکه از این به بعد تمام تلاشمون رو خواهیم کرد که اینطور نشه

سوم اینکه از این به بعد این فیک روزهای یکشنبه هر هفته آپ خواهد شد(استثنا این هفته شد شنبه)

پس میتونین از این به بعد روزای یکشنبه هر هفته بخونید قسمت جدید رو

بازم ببخشید و امیدواریم از این قسمت هم خوشتون بیاد

و ممنون که دیدگاه می‌ذارید و امیدواریم همچنان به این کار ادامه بدید

بسی هم دوستتون داریم :heartme: 

قسمت 8 :

سهون روبه روی کای نشست و به موهای خیسش که ازش قطره های آب راهشون رو به ریش و موهای صورتش پیدا می‌کرد نگاه کرد

بذار اول موهات رو خشک کنم ، بعدش باید برام تعریف کنی و بگی کی هستی –

سشوآر رو از توی کشوی دِراور در آورد و پشت سر کای نشست

وقتی که روشنش کرد کای از صداش  ترسید و پرید رو کاناپه داد زد

این چییههههههههههههه؟؟؟ بابابزرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ –

سهون که از عکس العمل کای هم عصبانی شده بود هم کلافه و خسته با صدای نسبتا بلند گفت

واسه خشک کردن موهاتهههه ، وول نخور بیا پایین –

کای اومد پایین

! ولی وای ، این چرا هواش داغه؟-

دهنش رو جلوی سشوار گرفت

سهون سریع دستشو عقب بُرد

-چیکار می‌کنی؟

 -کیف داره

 -بابا روانی ، بگیر بشین موهاتو خشک کنم

کای بلند شد و ایستاد و البته توی همین حین هم حوله ی دور کمرش باز شد

سهون داد زد

 -بپوشون اون جامونده َت رو

-تو حموم که ل./ت دیدیم

اونجا حموم بود لعنتی ، نه وسط اتاق ، بپوشون میگم –

کای دستاش رو روی پایین تنه َش گذاشت

سهون با عصبانیت حوله ای که روی زمین افتاده رو سمتش پرت کرد

 -بگیر اینو ، اَه

وقتی کای بالاخره حوله رو جلوی خودش گرفت سهون پاشد و دوباره اونو درست دور کمرش بست

 -بشین موهاتو خشک کنم

به محض روشن شدن دوباره ی سشوآر ، کای عقب رفت

– اصلا این یه جوریه ، صداش یه جوریه ، اصلا نکنه داغیش آبم کنه

-! چی؟؟!چی. چیکارت کنه؟! آبت کنه؟

 -هوم ، پوستمو آب کنه

ببین تا همین سشوآر رو تا ته توی سوراخ بینیت نکردم گمشو بتمرگ اینجا –

نمی‌خوام –

سهون داد زد

 -می‌گمت بشین

کای بازم عقب تر رفت

 -نمی‌خوام

سشوآر رو پرت کرد روی تخت و به زور خواست کای رو بشونه ولی با گاز محکمی که کای از مچش گرفت با داد ولش کرد

 -آخخخخخخخخخخخ وحشی ، روانی ، عقده ایه عوضی ، کولی

با هر ضرب و زوری که بود و با وجود شلنگ تخته هایی که کای می‌نداخت سهون اونو روی تخت نشوند

خل بازی در نیار ، درست بشین ، اَه ، وول نخور دیگه، بشین وقتی موهات خشک شد هر گورِستونی – که خواستی برو

شروع کرد موهای کای رو خشک کردن و با دست تارهای موهاش رو از هم باز می‌کرد تا زودتر خُشک بشن وقتی تمام و بُرُس کشید

کای خوابش بُرده بود و از عقب توی ب./غل سهون افتاد(ینی کمرش به قفسه ی سینه ی سهون چسبید)

دستای سهون توی هوا خشک شدن

با نوک انگشت اشاره به شونه ی کای زد

 -هوی یارو ، هِی …بلند شو …چرا تَمَرگیدی؟! پاشو ببینم

ولی خواب کای اینقدر سنگین بود که کوچکترین تاثیری حرفا و داد بیداد سهون براش نداشت

آخرش تسلیم شد و کای رو روی تخت خوابوند

وقتی ایستاد دستش رو زیر چونهه َش زد و به کای خیره شد

باید می‌فهمید این پسر عجیب غریب کیه و از کجا اومده

حس قهرمان فیلم های علمی تخیلی بهش دست داده بود

گوشیش رو برداشت تا به لی بگه به اونجا بیاد

مسلما قابل اعتماد ترین فرد برای سهون ، لی بود و فقط از اون می‌تونست کمک بگیره.

************* ***********

وقتی لی به اونجا اومد کای هنوزم خواب بود

خندید

-اینو از کدوم شهرک سینمایی دزدیدی؟! از جعبه شانسی درش آوردی؟

-مزه نریز ، بگو ببینم باید باهاش چیکار کنم؟

لی شونه هاش رو بالا انداخت

-تحویل پلیسش بده ، اونا هم میگردن خونواده َش رو پیدا می‌کنن ، اصلا شاید از تیمارستانی جایی فرار کرده

 -خفه شو باو ،نمی‌شه تحویلش بدم ، من یه قول به خدا  و مسیح دادم ، پای قولم هم می‌مونم

-از کِی تا حالا تو دین دار شدی آخه؟!

-از وقتی که واقعا جواب دعام رو گرفتم

-لابد از این به بعد یکشنبه هم می‌خوای پاشی بری کلیسا؟

 -نه ، چه ربطی داره آخه؟! فقط …فقط نمی‌دونم چرا نمی‌تونم ولش کنم تو کوچه خیابون

لی چشماش رو تنگ کرد

-نکنه گِ./ شدی هیچی نمی‌گی؟

-دیوونه ، آخه با قیافه ی این من چطوری باید جذبش شم؟!

 -هیکلش که توپه

 -چشم چرونی نکن ، به جاش راه حل بگو

 -فعلا باید منتظر شیم تا بیدار شه

وقتی بعد از یه ساعت بالاخره کای بیدار شد ، قبل از حرف زدنش، صدای قار و قور شکمش به گوش سهون و لی رسید

کای کمی چشماش رو چرخوند و با دیدن لی یه کم خودش رو جمع و جور کرد

سهون گفت

 -نترس رفیقمه

با صدای دیگه ای که شکمش داد بی خیاله بررسی لی شد و سعی کرد دور و برش یه چی برای خوردن پیدا کنه و اولین چیزی که دید ، کمربند چرم دور شلوار مَردونه و مشکیه ی سهون بود

چشماش برق زدن و با هیجان زبونش رو دور لباش کِشید

از روی تخت پایین اومد و به سمت سهون رفت

سهون عقب عقب رفت تا به دیوار رسید

-هوی کجا میای؟ هی لی یه غلطی کن ، هوی یارو واسه چی اینوری میایی؟

کای با رسیدن به سهون یهو روی دو زانوش نشست و دستش به سمت کمربند سهون رفت

لی از شدت خنده روی زمین پخش شده بود و قهقه می‌زد و سهون در تلاش بود به نحوی دستای کای رو از کمربندش جدا کنه

کای با ذوق زیادی به کمربند سهون زل زده بود و در سعی می‌کرد اونو از دور کمرش باز کنه

سهون هُلش داد عقب ولی زور کای ازش بیشتر بود

داز زد

-مرتیکه ی من./حرف ، گمشو اونورررررررررررررررر

کای با حالت مظلومی به چشماش نگاه کرد و با بغض گفت

-ولی من گرسنمه(╥﹏╥)

لی از شدت خنده نفسش بند رفته بود با کلمات بریده بریده گفت

-سه…ون…ب…بِکش….پای…ین…ب..چه گرس…نشه

سهون با خشم بهش نگاه کرد

-گِل بگیر در دهنت رو

رو به کای ادامه داد

-تو روانی ای ، یه روانیه من./حرف ، عوضی.

کای که دیگه دَم به گریه َش شده بود با انگشت به کمربند چرم سهون اشاره کرد

-ینی دیگه از اینا نداری؟

– ها؟!

لی با خنده گفت

-منم از اینا دارم ها ، تازه از ماله اون هم خوشگل تره

کای با ذوق بهش نگاه کرد

-واقعا داری؟°◡°!

سهون یقه ی کای رو گرفت و به عقب کِشوندش

-گمشو بیرون، همین الان از خونه َم گمشو بیرون

کای به کمر شلواره لی نگاه کرد و گفت

-دروغ گفتی ، تو از اونا نداری >_<

لی لبخند روی لبش خشک شد و بعد از یه نگاه به کای و یه نگاه به سهون سریع پاشد و جلوی سهون که داشت کای رو به طرف در میکِشوند گرفت

-هی وایسا ، سهون وایسا

به کای که با لب و لوچه ی آویزون به زمین نگاه می‌کرد گفت

-ببینم تو چی می‌‍خوای؟!

سهون با حرص گفت

-د./ک بابابزرگتو می‌خواد ، گمشو کنار لی

– دِ دو دقیقه صب کن ببینم چی به چیه سهون ، هی پسر ، بگو ببینم تو چی می‌خوای؟

کای با انگشت به کمربند سهون اشاره کرد

-از اینا

لی با دست کمربند سهون رو گرفت

-از این؟! تو کمربند می‌خوای؟! ಠ_ಠ

کای سرش رو بالا و پایین کرد

-هوم

سهون شوک شده به کای نگاه کرد و رو به لی گفت

-این چه می‌گه؟!

– سهون کمربندتو در بیار

– ها؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! ⊙.☉

لی دستشو تکون داد

لی دستشوتکون داد

-زودباش سهون ، کمربندت رو بده

وقتی دید سهون همونطور ماتش برده و با دهن نیمه باز داره نگاشون می‌کنه کمربندش رو خودش در آورد و سمت کای گرفت

کای که انگار باارزش ترین چی توی دنیا رو بهش داده باشن تقریبا سمت دست لی حمله کرد و کمربند رو گرفت و به سمت دهنش بُرد

لی وقتی کمربند رو میون دندونای کای دید از تعجب دستش که اونو به سمتش گرفته بود توی هوا خشک شد و سهون به حالت نیمه زنده به کای خیره موند

هیچ کدوم باورشون نمی‌شُد که یه آدم اینطور چرم رو بِجَوِه و بخوره

لی با ترس آب گلوش رو قورت داد

-سهون باور کن این یه هیولایی چیزیه ، حالا ببین کِی گفتم…ساعت دوازده شب که بشه ، میشه یه آدم خوار

سهون همونطور هاج و واج به کای که دیگه نصف کمربند رو خورده ، خیره مونده بود

کای با دهن پُر گفت

-چرمش بده ، ناخالصی زیاد داره ، بدمزه هم هست..همچین چیزی از کجا گرفتی؟ مزخرفه

لی همونطور که خیره فقط پلک می‌زد گفت

-ببخشید ، دفعه ی بعد میگیم برات اصلش رو از ایتالیا بیارن

کای که دیگه کمربند رو کلا تموم کرده بود و فقط سَگَگ فلزیش رو باقی گذاشته بود گفت

-دیگه هیچی نیست؟! من گرسنمهههههههههه

سهون بالاخره از شوک عمیقی که فرو رفته بود بیرون اومد و با لحن تهدید به کای گفت

-همین الان می‌گی که تو کی هستی و از کدوم گورستونی اومدی

 _ کی من؟؟

_ن پ-_- یالا بگو از کدوم گوری اومدی

کای نشست لبه تخت گفت

 _من اسمم کایه کیم کای

– لیاسمو فامیلش ک کره این:|

-سهون خفه شو لی بزار بگه از کدوم گوری اومده این هیولای دوپا-_-

لی دوباره قهقهه خندش رفت بالا

_خب داشتم میگفتم…از کجا هم اومدم؟ از یه جایی پر از یخ و برف

لی_الاسکا؟

سهون_روسیه؟

 _-_-نه

لی_پس کجا؟  /:

سهون بازم اون نظریه های علمی تخیلیش گل کرد

 _شایدم از سیاره ی نپتون اومده ، اونجا هم پر از برف و یخه

روح بابابزرگ یهو ظاهر شد و با حالت فیلسوفانه شروع کرد یه سری جملات رو گفتن و کای هم که فهمید اونا  در جواب حرف سهونه ، همونا رو مثل طوطی برای لی و سهون تکرار کرد

کای_نه خیرم اونجا تو منظومه ی شمسیه و رفتن به اونجا اصلا امکان پذیر نیس_-_ و تاحالا هیج کس نتونسته پاشو بزاره اونجا اونجا چون گازای شیمیایی زیادی داره و دمای اون خیلی خیلی پایینه به محض رفتن ادم ب اونجا به به تیکه یخ تبدیل میشه و زرت میمیره 😐

بعد از حرفاش نگاهی به سهونو لی کرد دوتاشون دهناشون اندازه غار باز بود

سهون_نه الان کمی خیالم راحت بود

لی_هی ببینم این اطلاعاتو از کجا اوردی؟

_آقاجونم بم یاد داده بود

یه دفعه بابابزرگ گفت

_وی وی وی وی وی وی قدو بالاتون قربون پسمل گلم😍

کای ک از حرکت یه دفعه ای اقاجونش بهت زده مونده بود یه حرکت خیلی سوسکی عق مانند در اورد که مساوی شد با یه پس گردنی |:

کای با هوار گفت

-چرا می‌زنی؟!

لی با ترس گفت

-سهون باور کن این جِنی ای چیزیه ، خله

سهون با تَشَر و صدایی که مشخص بود ترسیده گفت

-هوی داری با کی حرف می‌زنی؟ واسه چی سرت یهو اومد جلو؟

کای نیشخند زد و مسخره خندید

-نه چیزیه…ینی …آهان من چیزه..چیز دارم …همین چیز

سهون سرش رو تکون داد

-چی چی داری؟!

– چیز دیگه…چیز

– چیز چیه دیگه؟!

لی گفت

-تیک داری؟!

کای که دید بابابزرگش داره تایید می‌کنه سریع بشکنی توی هوا زد و با دست به لی اشاره کرد و گفت

-آفرین آره همین …چیزه..تیکه…تیک دارم

سهون با شَک پرسید

– پس با کی حرف می‌زدی؟

– با خودم…من عادت دارم گاهی وقتا با خودم حرف می‌زنم..هه هه هه هه

لی سرش رو تکون داد

-خوب حالا بگو ببینم واسه چی اومدی اینجا؟

همون موقع بابابزرگ رو به کای گفت

-دیگه از اینجا به بعدش با خودته ، من رفتم که رفتم

کای با حالت گریه به فضایی که تا چند ثانیه قبل بابابزرگ اونجا بود و الان خالی ، نگاه کرد

لی باز پرسید

-نگفتی واسه چی اومدی اینجا؟!

کای یه کم فکر کرد و آخر گفت

-بابابزرگم اومد به خوابم و گفت وصیتش بهم اینه که بیام اینجا

سهون دست به سینه شد و چند لحظه بی هیچ حرکتی به کای خیره موند

دست آخر قبل اینکه لی چیزی بگه سهون گفت

-قبوله ، ولی برای موندنت اینجا چند تا شرط هست که باید اونا رو قبول کنی و انجامشون بدی

کای با تعجب چند بار پلک زد

-شرط؟!

 

The following two tabs change content below.

thesti

سلام به همه من هستی ام دی او لاور*-* چانبک و سکای شیپر ^-^ امیدوارم از فیکایی که میزارم خوشتون بیاد و با نظراتتون منو همراهی کنید

Latest posts by thesti (see all)