هدر سایت
تبلیغات

fanfiction MY SLAVE 1

سلاااااااااااام … من آمدم با قسمت اول دومین فیکم 

برده ی من 

بچه ها شاید اسمش براتون تکراری باشه و با خودتون بگید اه بازم از این فیکا 

ولی نه اینطوری فکر نکنید بهتون قول میدم کلا مدلش یه چیز دیگس و اون چیزی که فکر میکنید نیست 

پس امتحانش کنید لطفا 

اینم از اولین قسمت 

نظرا بالا باشه ها 

بازدیدا رو دارم میبینم 

اونهمه تشویقی که تو کامنتای تیزر کردین و از اینجا به بعدم نشون بدید لطفا 

بفرمایید ادامه 

قسمت اول

 

همه ی پسرا به صف بودن و آقای مدیر طبق معموله همیشه که اول سال کلی سخنرانی میکرد وایساده بود روی سکو و داشت حرف میزد … البته از نظر کای چرت و پرتی بیش نبود … بهم چنین رفیق فابریکش سهون …

اون دوتا هیچوقت از هم جدا نمیشدن و همه ام اینو میدونستن … حتی دفتره مدرسه و مدیر و ناظم … حتی بدلایلی جرات جدا کردنشون از هم و نداشتن …

لات و لوت نبودن … و تا وقتی کسی کاری بهشون نداشت اونام کاری باهاش نداشتن … یجورایی این قانونه رفاقتشون بود … چشم در مقابله چشم …

اما اگر کسی این جرات و به خودش میداد و سربه سرشون میذاشت … مطمئنا آینده خوبی درانتظارشون نبود …

جدا از اون بعضی وقتام شیطنتای گاه و بی گاهشون باعث میشد بقیه دانشجوها شدیدا ازشون بترسن و سعی نکنن باهاشون در بیفتن ..

پس درکل چه بچه های مدرسه چه معلما ترجیح  میدادن کاری بهشون نداشته باشن …

داشتن تو سرو کله ی هم میزدن و شوخی میکردن که با حرفی که آقای مدیر زد توجهشون جلب شد .. ساکت شدن و برگشتن طرفش تا ببینن چی میگه

  • با نگاه کردن به قسمتی که معلما نشستن باید خودتون متوجه شده باشید که آقای یانگ متاسفانه دیگه پیش ما نیستن و یک هفته پیش از بین ما رفتن .. لطفا برای آرامش روحشون دعا کنید …

با این حرف تمام حیاط یدفه رفت رو هوا … همه باهم پچ پچ میکردن … بعضیا خوشحال و بعضیا ناراحت بودن

آقای یانگ معلم شیمیه سابقه داری بود که با این که بازنشسته شده بود ولی همچنان به تدریسش ادامه میداد … حول و حوشه 70 سالیش بود بیچاره … و همین باعث میشد که نتونه درست صحبت کنه و باعث میشد حوصله بچه ها سره کلاسش سر بره و همش درحاله چرت زدن باشن …

اما چون سابقه ی خیلی خوبی توی المپیاد و مسابقه های جهانی شیمی داشت آقای مدیر اصلا دلش نمیخواست که از دستش بده ….

  • سکوت کنید لطفا و تا انتهای حرفامو بشنوید … میدونم برای کسایی که میخواستن توی المپیاد شیمی شرکت کنن خبر ناامید کننده ایه … اما این مژده رو بهتون میدم که ما کسی رو هم تراز با آقای یانگ براتون جایگزین کردیم …. به همین خاطر اصلا جای نگرانی نیست … شما میتونید با خیال راحت به درستون ادامه بدید و از راهنمایی های استاد جوانتون استفاده کنید

با کلمه ی استاد جوان همهمه ای بین بچه ها افتاد … همه کنجکاوه دیدن این معلم جوان بودن و تو دلشون آرزو میکردن که یه خانوم باشه … و البته زیبا …

سهون با لحن خیلی معمولی ای گفت

  • عجیبه … مدیر هیچوقت استاد جوون نمیاورد توی مدرسه … ببین طرف چه شاخیه دیگه …

کای پوزخندی زد و گفت

  • حالا باید صبر کنیم و ببینیم منظورش از جوون چیه … عجله نکن رفیق …

بعداز مدتی آقای مدیر بچه هارو ساکت کرد و گفت

  • پسرا هول نکنید … ازونجایی که این مدرسه پسرونست خودتون خوب میدونید که من هیچوقت یه استاده زنه جوون و نمیارم بین شماها … پس آرامش خودتون و حفظ کنید لطفا و برید سره کلاساتون

بعداز این حرف درای سالن باز شدن و پسرا تونستن برن توی ساختمون .. اما با صورتای تو هم و دمغ …

کای و سهون م درحالی که باهم حرف میزدن وارد شدن و رفتن به سمت کلاساشون … اونا حتی تمامه واحداشونم باهم برمیداشتن و همیشه باهم بودن …

اولین کلاسشون تاریخ بود … رفتن ته کلاس و ردیف آخر بغل دسته هم نشستن … همه ی دانشجوها میدونستن که ردیفه اخر همیشه ماله اون دوتاس و جرات نشستن تو اون ردیف و نداشتن …

دانشجوها با این حال که جنسیت استاد شیمی جدید مشخص شده بود اما کل مدت زمانی که مونده بود تا استاد تاریخ بیاد سر کلاس راجبش حرف میزدن و کنجکاوه دیدنش بودن …

بعداز اومدن استاد بچه ها دیگه ساکت شدن و به درس گوش دادن … همینطورم سهون و کای … که از قضا جزو بچه های درسخون بودن 

دو کلاسه دیگشونم تموم شد و تنها یه کلاس مونده بود که اونم بعداز ساعت ناهار بود ..

کلاسه شیمی …

کای و سهون بعداز خوردن ناهارشون سریع از سلف زدن بیرون و رفتن پاتوق همیشگیشون …

پشت بوم … خلوت ترین قسمت مدرسه … اونم پشت بوم ساختمونه غربی که کلا متروکه بود و دوسه تا کلاس بیشتر توش برگذار نمیشد که اونام تو طبقه اولش بودن … بعلاوه اتاق مدیر که چون اعصاب شلوغی رو نداشت اتاقشو تو خلوت ترین و بی سروصداترین قسمت مدرسه گذاشته بودن

کای دوتا سیگار درآورد و یکیشو داد دست سهون … سیگارو گذاشتن رو لباشون و روشنش کردن ..

تو اون هوای سرد میچسبید …

درحال سیگار کشیدن و لذت بردن از هوای خنکه پاییزی بودن که با دیدن ماشینه شیکی که وارد مدرسه شد با کنجکاوی خم شدن تا بهتر بتونن ببینن

راننده پیاده شد و در و برای سرنشینش باز کرد ….

سرنشین که از قضا یه مرد بود پیاده شد … راننده درو بست و کیفه یارو رو دستش داد …

معلوم بود که طرف از اون مایه دارای باکلاسه … کای و سهون با کنجکاوی نگاه میکردن و ازونجایی که دیده خوبی داشتن منتظر بودن تا هرچه سریع تر مرد برگرده و بتونن چهرشو ببینن

چیزی نگذشت که انتظارشون به پایان رسید و مرد برگشت … اما …

اون مرد نبود … بلکه یه پسره 17-18 ساله بود … اما بخاطر کت و شلوار شیکی که پوشیده بود از پشت مثل یه مرد 30 ساله بنظر میومد …

کای و سهون با تعجب بهم نگاه کردن به این معنی که چقدر بچه میزنه …

بعداز رفتنه ماشین پسر راه افتاد به طرف ساختمون … ینی دقیقا به طرف اون دوتا … و اون لحظه بود که با نزدیک شدنش کای تونست چهره ی زیبای پسرو ببینه … زیبایی ای تک که تا حالا ندیده بود …

بینیه صاف … پوست سفید … چشمای درشت … و درآخر … لبای قلبی شکلو سرخش که بی شباهت به لبای یه دختر نبود …

همه ی اینا باعث مبهوت شدن کای شده بود … تصویری که دیده بود کم از یه الهه نداشت …

دلش میخواست میتونست بیشتر چهره ی اون پسره زیبا رو زیره نظر بگیره اما … متاسفانه پسر وارد ساختمون شد و از دید اون دو خارج شد …

—————————————————————————————————-

با شوخی و خنده وارد کلاس شیمی شدن و مثله همیشه ته کلاس نشستن … داشتن باهم حرف میزدن که یدفه صدای بچه ها قطع شد … با تعجب برگشتن تا ببینن چه اتفاقی افتاده که آقای مدیر رو دیدن … به همراهه یه نفر دیگه … اما اقای مدیر جلوش بود و کای نمیتونست اونو ببینه …

  • خب بچه ها … با جایگزینه آقای یانگ آشنا بشید … پروفسور دو کیونگسو …

و همون لحظه کای تونست دوباره اون چهره ی آشنا رو ببینه .. اما یاده حرفه آقای مدیر افتاد

پروفسور ؟؟ … جایگزین ؟؟ … ینی این پسر انقدر سنش بالا بود که بهش بگن پروفسور ؟؟؟

گویا بقیه ی بچه هام مشکل کای و داشتن که آقای مدیر باخنده گفت

  • بچه ها تعجب نکنید … ایشون اونقدرام سنشون بالا نیست … اما بخاطر هوشه خیلی زیادشون تونستن توی سن 24 سالگی دکترای شیمی شون و بگیرن و الانم که درخدمت ما هستن .. امیدوارم که بتونید ایشون رو راضی نگه دارید

بعداز این حرف کاملا رفت کنار تا به استاد جدیده شیمی فضا بده برای معرفیه خودش …

پسر چند قدم اومد جلو و با صدای لطیفش خودشو معرفی کرد

  • دوکیونگسو هستم … استاد جدیده شیمی تون … امیدوارم سال خوبی رو باهم بگذرونیم …

بعداز معرفی ، آقای مدیر رفت و بچه ها موندن و استاده جدیده شیمی … و البته نگاهای عجیب کای به استاد …

نگاه های جذابی که از همون اول استادش رو ترسونده بود و متوجه خودش کرده بود …. نگاهایی که حتی خوده کای نمیدونست چقدر جذاب ولی درعین حال رعب آوره …

با رفتنه آقای مدیر دوکیونگسو لیست اسامی بچه هارو که تازه تحویل گرفته بود و از تو کیفش درآورد و بعداز نشستن پشت میزش شروع کرد به حضورغیاب کردن

اسم تک تکه بچه هارو خوند و با رسیدن به اسم کیم کای و بالارفتنه دست دانشجوش تو جاش تکونی خورد … چرا اسم این دانشجو بنظرش انقدر جذاب اومد …. ؟؟ … درست مثل خودش …

با برخورد نگاش به چشمای سرد و وحشیش سریع سرشو انداخت پایین و سعی کرد عرق سردی که از نگاهه اون پسر روی تخته پشتش نشسته بود رو نادیده بگیره …

با جدیتی مصنوعی بقیه ی لیستم خوند … بعداز باز کردن کتاب شیمی شروع کرد به درس دادن … روش خوبی برای پرت کردن حواسش بود … شیمی همیشه کمکش میکرد …

—————————————————————————————————-

اون روز بی هیچ اتفاق خاصه دیگه ای تموم شد و بچهه ها به خوابگاهاشون برگشتن …

مدرسه توی یه باغ بزرگ بود که سه تا ساختمون بزرگ داشت … ساختمون غربی و شرقی برای تدریس به بچه ها استفاده میشد و سومین ساختمونم خوابگاهه پسرا بود … ساختمون غربی و شرقی روبروی هم بودن ولی خوابگاهه بچه ها دورتر بود و یجوراییم اصلا دید نداشت …

امشب تولد یکی از بچه ها بود و چون اتاقای خوابگاه خیلی برای جشن گرفت کوچیک بود تصمیم گرفته بودن که جشنشون و توی سالن موسیقیه ساختمون غربی بگیرن

کای و سهون درحال حاضر شدن بودن تا به جشن برن … کای تیپه سرتا پا مشکی ای زده بود … یه پیرهن مشکی که دوتا دکمه ی بالاشو باز گذاشته بود با شلواره کتون … کاملا مردونه …

اما سهون تیپی کاملا اسپرت زده بود … تیشرتی آبی نفتی با شلوار لی جذب …

مهمونی خیلی وقت بود که شروع شده بود و اونا آخرین نفرایی بودن که از خوابگاه بیرون زدن

ولی دیر رفتن کلاسه کارشون بود و جزو جذابیتاشون حساب میشد …

سالن موسیقی طبقه ی سوم بود … و بقیه طبقه ها توی سکوت محض فرو رفته بودن …

سهون و کای توی راهروی طبقه دوم بودن

سهون : این پسره دیگه خیلی داره پررو میشه … همین روزاس که قاطی کنم براشا

کای : بیخیالش سهون … پسره دیوونس … فک نکن فقط با ما اینجوریه … با همه همینطور رفتار میکنه …

سهون : ولی بازم …

داشتن راجبه یکی از بچه های سال پایینی که شدیدا رو مخ بود حرف میزدن که با شنیدن صدای عجیبی کای دستشو گذاشت رو دهن سهون و ساکتش کرد …

با کنجکاوی چشماشو ریز کرد و سعی کرد دقت کنه تا بفهمه اون چه صداییه …

کای : شنیدی ؟؟

سهون : میشنوم ولی نمیفهمم چه صدایی …

کای : شیییییش

دستشو از رو صورت سهون برداشت و رفت طرف منبع صدا …

کای آروم آروم راه میرفت و سهونم پشت سرش …  با هر قدمیم که نزدیک تر میشد صدا واضح تر میشد … کم کم داشت یه حدسایی میزد اما به خودش تلقین میکرد که همچین چیزی نیست … ینی نمیتونست باشه … آخه .. توی مدرسه ی پسرونه …. دختری نبود که بخواد …

با رسیدن به اتاقی که صدا ازون جا میومد صدای ناله ی دردناک و شهوت آلوده پسری بطور واضح به گوششون رسید … و باعث شد عرق سرد رو تنشون بشینه

کاملا فهمیده بودن قضیه چیه …

سهون با نیشخندی رو لبش دست کای و گرفت کشید تا از اونجا ببرتش … و گفت

  • ههههه بیا بریم بابا … فازشون و بهم نزن … بذار حالشو ببرن
  • صب کن …

کای بی اونکه توجهی به حرف سهون بکنه دستشو پس زد و دستگیره رو به آرومی کشید …

با باز شدن در صدای پسر واضح تر شد و چشمای کای درشت تر …

دست یخ کردشو گذاشت رو در و کمی هلش داد … نه اونقدری که دوتا پسره داخل اتاق متوجهش بشن … فقط به اندازه ای که دیدش روی اون دوتا کامل بشه …

سهون درحالی که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفت

  • کای … بیا بریم نگاه نکن … حالت بد میشه ها …

اما کای بی توجه به سهون تمامه توجهشو داده بود به پسری که زیره اون یکی بود و با هرتکونه اون پسر صدای ناله هاش بلندتر و زیباتر میشد …

حالش بد نشد … برعکس احساس میکرد که زیره دلش داره یه اتفاقایی میوفته …

کاملا بی اختیار … بی اونکه بخواد یا دسته خودش باشه تنه سفید و ظریفه استاده شیمی رو زیره خودش تصور کرد …

یدفه درو بست و با عجله راه افتاد به طرف انتهای راهرو … سهونم دنبالش …

اون شب کای برای اولین بار فکر کرد که صدای ناله ی یه پسر چقدر میتونه زیبا باشه …

مهمونیه خوبی بود و تقریبا همه باهاش حال کردن … غیراز یه نفر که دلش میخواست فرصتشو پیدا کنه تا دوباره بتونه اون سمفونیه زیبا رو بشنوه … اما با خودش فکر کرد که همچین چیزی محاله …

اون هیچوقت به پسرا علاقه ای نداشت … هرچی بوده دختر بوده و دختر …

وهیچوقت فکرشم نمیکرد که با صدای ناله ی یه پسر انچنان بهم بریزه که تا مرز تحریک شدن پیش بره …

با خودش گفت دیگه این اتفاق تکرار نمیشه … قول میدم … من قرار نیست میله جنسیمو تغییر بدم …

اما غافل ازینکه این چیزا دست خوده آدم نیست و بی اونکه خودت بفهمی یه روز چشاتو باز میکنی و میبینی که از این رو به اون رو شدی …

و اون روز برای کای نزدیک بود …. خیلی نزدیک ….

 

این از قسمت اول 

نظر بدید ببینم چجوریاس 

خوشتون اومده یا نه ؟ 

میخوام بقیشو بنویسما 

اینم آدرس چنل داستانای من 

جوین شو 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)

shaghi1 101 نظر 5 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
niloofar
مهمان

واو پرفسور دو کیونگ سو
یهت کای میزاشتی دو روز بگذره بعد عاشق میشدی گل من

Doctor
مهمان

Bayad jaleb bashe😏👌vali kash kyungsoo az kai kochik tar bud

sarass
مهمان

من تازه شروع کردم قسمت اولش که جالب بود برم واسه بقیه ممنون

کارن
مهمان

:khande: :khande:
خیلی خوب بود موفق باشی :becharkh: :rose:

kimi
مهمان

جااااان دوکیونگسو
استاااااد دو کیونگ سو

Kamand
مهمان
fazele
مهمان

یوهاه…من تازه شرو کردم …کایسو شیپرم میباشم….شروعش عالی…ولی چرا دی او رو پرفسور صدا کرد در حالی که دکتری دارع؟؟

zahra f
مهمان

تنکس.خواننده جدیدم.
خیلی قشنگ بود ممنون اونی. heart heart

Mahya
مهمان

خببببببب من اومدم عشق جذاااب من میدونستی چندوقت بود من بی قلمت هیجان نداشتم
تو بهتریییین فیک نویس برای منی
برم قسمت بعد

maede
مهمان

سلام عزیزم من تازه شروع به خوندن داستانت کردم
قسمت اولش جالب بود ممنون :heart:

گوگوری
مهمان
Shad.tnt
مهمان

من تازه شروع کردم خوندن عالیه

nafas glam
مهمان

عااااااااالییییییییییی بود واقعا….
ممنونم…..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

الی
مهمان

عررررررررر خععععععلی خووووب بود
یا خداااااا کااااای… از دست رفت دیگه
منم معلم شیمی اینجوری موخواااام… خدایا یکی نصیب کن
و در آخر … وری تنکیو اند نخسته
بخخخخخخخخخخخخخخخخخخل

narsis69
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
خیلی خفن بوووود.
کاااایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifخیلی باحال بوووود.
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

mahsoo
مهمان
wpDiscuz