هدر سایت
تبلیغات

fanfiction MY SLAVE 2

 

قسمت دوم

 

چهار هفته از شروع سال تحصیلی گذشته بود و کای غیراز هفته ی اول هیچ کدوم از کلاسای شیمی رو نرفته بود …

هر سری یه بهونه ای برای سهون میاورد که حالش خوب نیست … کار واجبی داره … و …..

اما بعداز پیچوندنه کلاس میرفت خوابگاه و سعی میکرد از اون تایمی که تنها بود برای خودش استفاده کنه و درباره ی موضوعی که کل این چهار هفته ذهنشو مشغول کرده بود فکر کنه …

کلاسای شیمی رو برخلافه اینکه عاشقش بود نمیرفت چون میدونست با دیدن استاده جدیدش مشغولیت ذهنیش بیشتر میشه و با یادآوریه اون شب امکان اینکه سره کلاس آبروش بره زیاد بود … پس ترجیح داد تا با خودش کنار نیومده پاشو تو اون کلاس نذاره … اما کافی بود یه غیبت دیگه بکنه تا دوکیونگسو حذفش کنه … و کای اصلا دلش نمیخواست که درسه مورد علاقشو حذف شه …

امروز شنبه بود … ینی زنگ آخر شیمی داشت و باید میرفت سره کلاس …

با سهون رفتن تو کلاس و نشستن سره جاشون … بعداز چند دقیقه استاد اومد … و با ورودش به کلاس موجی از استرس به کای وارد شد …. اما مثل همیشه با قیافه ی خشن و خونسردش اجازه نداد که کسی متوجه اون استرس و ترس بشه … حتی سهون …

همینطور ازین طرف کیونگسو که با سه هفته ندیدن کای نفس راحت کشیده بود … امروز با دیدنش سره کلاس … نفسش گرفت …

به سختی سعی کرد خودشو کنترل کنه و کلاسو بگیره تو دستش … و همین کارم کرد … اما درمورد کای … اون دانشجوی سرد و خشن … نمیتونست معمولی رفتار کنه و با هربار دیدنه نگاهه وحشیش مو به تنش سیخ میشد و فقط میخواست که اون کلاسش زودتر تموم شه تا بتونه هرچه سریعتر از آتیش نگاهه اون خلاص شه …

درست بود که کای م مثل کیونگسو حالش خراب بود و شدیدا زیره فشاره استرس بود اما میتونست بقدری خودشو عادی نشون بده که هیچ کس … حتی سهون … نفهمه چی تو مغزش میگذره ….

این نقطه قوت ش بود و تنها امیدواریش … نقطه قوتی که بعدها خیلی به کارش اومد …

کیونگسو به قدری روون درس میداد که کای توی دفعه اولی که درس و میگفت میفهمید و سریع بی اونکه استادش بگه تمرینا رو حل میکرد … البته نمیخواست اینکارو بکنه … مجبور بود …

چون اینکار باعث میشد حواسش از هیکل ظریف و سکسیه استاده جوونش که کتشو درآورده بود و تنها با یه پیرهنه سفید بود پرت شه و بتونه یذره نفس بکشه …

نمیدونست چرا اما با هربار نگاه کردن به دوکیونگسو یاده اون شب میوفتاد … اون شبی که با یادآوریه ناله های زیبای اون پسر شب و صبح کرده بود …

با شنیدن صدای استاد نگاهشو از کتابش گرفت تا ببینه چی میخواد بگه

  • داوطلب برای حل تمرینه شماره 3 ؟؟ …

چندثانیه ای سکوت شد اما هیچکس دلش نمیخواست اینکارو بکنه … کای خیلی دوست داشت که میتونست خیلی عادی بره جلو و تمرین و حل کنه … اما نمیتونست به خودش این اطمینان و بده که با دیدن استادش اونقدر نزدیک به خودش قراره چه عکس العملی نشون بده  …

واسه همین ترجیح داد سکوت کنه و این فرصت و به دانشجوهای دیگه بده …

اما هیچکس اعتماد بنفسه اینکارو نداشت … یدفه با پیشنهاد یکی از دانشجوها کلاس از اون سکوت خفقان آور دراومد و همه شروع کردن به صحبت کردن راجبه اون پیشنهاد

دانشجو گفت

  • استاد هیچکس جراته اینکارو نداره .. بهتر نیست یه شماره به دلخواه بگید و اون بیاد تمرین و حل کنه ؟؟؟

بعضیا موافق و بعضیام مخالف بودن اما درآخر استاد با قاطعیت گفت

  • باشه … من یه شماره انتخاب میکنم و بعد از رو لیست اون فرد باید بیاد و تمرین و حل کنه … اما اون فرد میتونه قبول کنه یا نکنه … اما اگر قبول نکنه باید بدونه که من براش امروز و غیبت میزنم …

با این حرف همهمه ی دانشجوها شروع شد … اما بعدش به این نتیجه رسیدن که بهتراز اینه که استاد یه نفرو مستقیما صدا کنه …

ساکت شدن و استاد شروع به فکر کردن کرد

  • شماره ی ….

سکوته بدی بوجود اومده بود … هرکس میتونست صدای قلبه خودشو بشنوه ….

  • 17

هیچکس حرفی نمیزد

استاد رفت طرف میزشو لیست و باز کرد …

رسید به شماره ی 17 … اما با دیدن اسمی که جلوش بود بدنش یخ کرد …

آب گلوشو قورت داد و با صدایی که کاملا اضطراب توش مشهود بود گفت

  • کیم …. کای

همه ی نگاها با ذوق برگشتن به عقب … روی کیم کای …

اولش با شنیدن اسمش از زبون استادش ضربان قلبش بالا رفت … جوری که اسمشو صدا کرد …

ولی بعدش تازه یادش افتاد که چرا اسمش صدا زده شده …

با تعجب برای اولین بار خیره شد به چشمای استادش و با نگاش پرسید که با منی ؟؟

کیونگسو که از نگاهه خیره جونگین رو خودش حسابی دستپاچه شده بود و چون معنیه نگاهشو نفهمیده بود حسابی ترسیده بود … سریع گفت

  • البته … می … میتونی نیای … تصمیمه خودته

با این حرفه استادش یاد چنددقیقه قبل افتاد که گفته بود اگر حل نکنه غیبت میخوره

چاره ای نداشت … اگر نمیرفت استاد براش غیبت میزد … اونوقت حذف میشد … اتفاقی که اصلا دلش نمیخواست بیفته …

همیشه از مجبور شدن به کاری بیزار بود و الان  دقیقا تو همین شرایط قرار گرفته بود

عصبانی شد … چی میشد حالا اگر یه شماره بالا پایین میگفتی ؟؟ اه

اخمالو و با قیافه ای که بیچارگی و به زور کاری رو انجام دادن ازش میبارید از جاش بلند شد و رفت طرف تخته

این قیافش برای سهون و بقیه بچه ها که تا حالا ندیده بودنش خیلی خنده دار بود … اما برای دوکیونگسو شدیدا ترسناک بود … چون این حس و بهش القا میکرد که بعدا تلافی میکنم …. و یه چیزی تو همین مایه ها …

کیونگسو دقیقا گوشه ی کلاس وایساده بود و میزشم جلوش بود … و تمرینی که کای میخواست حل کنه دقیقا همون قسمتی از تخته که کیونگسو نزدیکش وایساده بود نوشته شده بود

پس یعنی کیونگسو اگر همون جا وایمیستاد و کای میخواست تمرین و حل کنه فاصلشون کمتر از نیم متر میشد و این برای هردوشون به معنیه مرگ بود توی اون لحظه …

همین که خواست دست بجنبونه و سریع قبل از اومدن کای بره اون طرف کلاس وایسه با هیکله تنومنده کای که روبروش بود مواجه شد … این بچه چطور انقدر سریع خودشو به اینجا رسوند …

کاریش نمیشد کرد … واسه همین لبخنده هول هولکی و مسخره ای تحویلش داد و چرخید طرفه تخته … و منتظر شد تا کای مسئله رو حل کنه …

کای برای حل تمرین ماژیک میخواست اما هرچی به دور و برش نگاه کرد ماژیکی ندید … درآخر با دیدن ماژیک که تو دستای استادش درحاله چلونده شدن بود نیشخندی زد و رفت جلو

کیونگسو ازین حرکت کای شوکه شد … فکر میکرد که کای میخواد جلوی اینهمه آدم بلایی سرش بیاره … با استرس آب گلوشو قورت داد که همون موقع دست مردونه و بزرگه کای و روی دست خودش حس کرد …

یخ کرد … ینی چیکار میخواست بکنه …

با بیرون کشیده شدنه ماژیک از بین انگشتاش تازه فهمید که چیشده  …

سریع ماژیک و ول کرد و دستای عرق کردشو کشید به پیرهنش

کای که تو فاصله ی سی سانتی ازش بود تمام حرکاتشو زیرنظر داشت و فهمید که چجوری ازش ترسیده … از نگاهه یخی و خشمگینش …

با دیدن نگاهه معصومش با اون چشمای درشتش دلش ضعف رفت

پیش خودش گفت چطوره یذره شیطنت کنم ؟؟؟ … اذیت کردن استاده شیمیش صددرصد خیلی حال میداد

ماژیکو کشید رو تخته و شروع کرد به حل کردنه مسئله … اما بقدری آروم که گویا تا اخر دنیا زمان داره و میخواد از لحظه به لحظش استفاده کنه

کیونگسو تمام تلاششو میکرد تا نفساش و کنترل کنه و خونسردیه خودشو حفظ کنه اما با دیدن حرکت آروم ماژیک روی تخته این کار براش سخت تر میشد و تقریبا غیرممکن …

و کای م با دونستنه این مسئله سعی میکرد تا طولانی تر بکنه کارشو

تو لحظه ای باور نکردنی کیونگسو برای اولین بار صدای دانشجوی ترسناکشو به آرومی شنید که گفت

  • چرا 17 …. ؟؟؟
  • ……..

حقیقتا که حرفی برای گفتن نداشت … میدونست که تا عمر داره از اون عدد متنفر میشه و عمرا دیگه به زبونشم نمیاره …

نمیدونست چرا انقدر ازین دانشجوی یخی میترسید … واقعا نمیدونست … اما یه چیزو خوب میدونست … که از روز اول فهمیده بود که این پسر با بقیه فرق داره …. و حالا امروز که در این فاصله نزدیک باهاش بود فرقشو فهمیده بود …

اون از بی تفاوتی و خونسردی نگاهه دانشجوی روبروش میترسید … از کیم کای میترسید …

کای مسئله ای که جوابش میتونست توی 10 ثانیه به دست بیاد رو بقدری طولانی کرده بود که 5 دقیقه درحال نوشتن بود …

5 دقیقه ای عذاب آور برای دوکیونگسو ….

  • عدده 17 رو دوست داری … مگه نه … استاد ؟؟؟

استادو با تاکیده زیاد و لحنی که شیطنت ازش میبارید گفت

کیونگسو حرفی برای گفتن نداشت … تنها کاری که میتونست بکنه صبر بود …

کای که مطمئن بود قرار نیست جوابی از دوکیونگسو بگیره سریع بقیه مسئله رو نوشت و با نیشخنده صداداری از کناره استادش رد شد … اما قبل ازینکار پشتشو کرد به کلاس و باآرامش دست استادشو گرفت و ماژیک و گذاشت سره جاش …

تمام تنش از لمسی که شده بود لرزید … این دیگه آخرش بود … اون به خودش اجازه داده بود که استادشو لمس کنه ..

این کاره کای بیشتر ترسوندتش … چون باعث شد مطمئن شه که این دانشجوش از هیچ کاری ترس نداره و دست به هرکاری میتونه بزنه …

کای برخلافه یک ساعت پیش که از اومدنش به کلاس شیمی پشیمون بود … الان احساس میکرد که اگر نمیومد یکی از عالی ترین سکانسای عمرشو از دست میداد …. یکی از بهترین فرصتای زندگیش …

با چیزی که از استادش فهمیده بود خیلی چیزا میتونست تغییر بکنه …

با ترسی که استادش ازش داشت … قطعا خیلی چیزا تغییر میکرد …

 

 

 

سلااااااام … بچه ها میدونم الان یه سریاتون عصبی هستید چون هم اینو هم دوقلوهای زشت و دیر گذاشتم 

ولی واقعا شرایط نتم بد بود 

وگرنه خیلی وقته که آمادس این 

ولی دوقلوهارو هنوز نصفشو ترجمه نکردم 

وضعیته نتمم که خرابه 

ایشالله در اولین فرصت اونم براتون میذارم 

نظراتتونم خیلی بهم دلگرمی داد 

واقعا ممنونم و امیدوارم تا اخرش همینجوری حمایتم کنید 

 

The following two tabs change content below.

shaghi1

Latest posts by shaghi1 (see all)

shaghi1 75 نظر 14 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
niloofar
مهمان

دودی چرا میترسی مگه کای میخواد بخورتتت

Mery
مهمان

سلام فیک قشنگیه ممنون :heartme:
کای چه جریتی داره برعکس کیونگسو مثلا استاده ها یکم جذبه بگیره حالشو جا بیاره

maryam_Drv
مهمان

خیلی باحاله تا حالا این مدلیشو نخونده بودم :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

ریجینا
مهمان

با سرعت دارم میرم قسمت بعددد……..
عاالی بود….. :kissme: :kissme: :kissme:

Kamand
مهمان

همیشه ازشخصیت کای خوشم میاد :nish:
عالییی بود برم قسمت بعدی :yeees:

카이수
مهمان
fazele
مهمان

من کای خشن دوست :cry: من کای را لاو…من دارم از دست این بشر ارقمو به ووهیون از دست میدم aaaar چرا اخه انقد جذابی؟؟ oooo oooo

zahra f
مهمان

جوووووووووووووووووووووووووووووونز.
کوماسمیدا اونی.عالی بود. :rose: :rose:

Baekla
مهمان
Mahya
مهمان

واااای شقایقم من بی نهایت دارم حال میکنم بااین فیک
برم قسمت بعد

kaisoo
مهمان

عرررررررر عالی بود بسی کایسو میدوستم
ممنون اجی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/jhsdhufF.gif

nafas glam
مهمان

ممنون عزیزم….
خیلی قشنگ بود…

الی
مهمان

واهاهاهاهاهاهای…. خعععععععلی خووووب بود
فقط میتونم بگم کیونگسو خدا به دادت برسه
الهی … چه میترسه… ترس نداره که … دانشجو به این جیییگری
و دستتتت خعععلی درد نکنه … نخسته
بخخخخخخخخخخخخل

narsis69
مهمان

خیلی باحال بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/8a3fa35a.gif
چرا همه هی میپرسن چرا دی او از کای ترسید؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
تا حالا آدمی رو ندیدید که با نگاهش یخ کنید؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/twzonesmiley.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/hamwheelsmilf.gifواسه من کاملا قابل درکه!!!
دی او ،پسرم،گاوت زاییده مادر جان!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gif
فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

fatemeh
مهمان

عرررررررر آپ کن
انگار فیک های کایسو طلسم شدن

wpDiscuz